حسن ، یه وقت عصبانی نشه بره به پدر و مادرم بگه روزگارم رو سیاه کنن
زینب ، نگران نباش بسپار به من
حسن ، چجوری میخوای بگی بهش آخه
زینب ، اول از رابطه من و امیر میگم بهش بعد میبینم نظرش چی هست دیدم کنجکاوی میکنه کم کم ماجرای تو رو میگم بهش میگم خیلی حال میده کیف میده دوست داره بیاد باهم باشیم
حسن ، میترسم گند بزنه به همه چیز آخه خیلی لجباز هست
امیر ، بابا از مریم لجباز تر هست
حسن ، نه
امیر، خب دیدی مریم هم دید چقدر کیف میده راضی شد زینب هم مثل مریم ببینه کیف میده راضی میشه اولش براش سخت هست
مریم ، آره بعد من زینب رو میشناسم اصلا کاری میکنم اول به خودت بده بعد بیاید اینجا باهم حال کنیم خوبه
حسن ، نمیدونم گیج شدم
مریم ، تونگران نباش بسپار به من من همه چیز رو درست میکنم
پاشدم خداحافظی کردم آمدم بیرون رفتم خونه .
فردا دیدم مریم آمد خونه ما من به بهانه بازی رفتم خونه امیر اینا در زدم مامان امیر در باز کرد سلام گفتم رفتم تو امیر دراز کشیده بود داشت تلویزیون نگاه میکرد با لگد زدم بهش گفت هوی چته
گفتم پاشو بریم توی اتاق کارت دارم گفت باشه بلند شد آمد اتاق گفت بگو .
حسن ، مریم چرا امروز آمد خونه ما
امیر ، چه میدونم آمده با زینب بازی کنه دیگه مگه چیز جدیدی هست همیشه باهم بازی میکنن
حسن ، دیونه منظورم اینه نکنه یهو به زینب نگه ماجرا رو
امیر ، اصلا بگه به من و تو چه
حسن ، یعنی چی به من و تو چه بیچاره میکنه ما رو
امیر ، نگران نباش دو تا دختر هستن خودشون حرف همدیگه رو بهتر میفهمن
حسن ، نمیدونم قلبم داره میاد دهنم
امیر ، هیچ نگرانی نداشته باش اصلا میخوای بریم بیرون بازی کنیم مریم آمد از خونه شما بکشیم کنار ببینیم چه کرده .
من و امیر رفتیم بیرون مشغول بازی شدیم اما حواسم بود که مریم رو دیدم صداش کنم ببینم چه کرده، یه یکی دو ساعتی مشغول بازی بودیم که مریم آمد صداش کردم آمد پیش ما .
مریم ، هو چته صدات کل محل رو برداشته
حسن ، بیا ببینم چی کردی چی شد
مریم ، چی ، چی شد
حسن ، اه بگو دیگه با زینب حرف زدی
مریم ، چه حرفی مثل همیشه بازی کردیم
حسن ، یعنی اصلا حرفی نزدی در مورد دیروز
مریم ، زد زیر خنده
حسن، بخدا دل تو دلم نیست حالم داره خراب میشه
امیر ، مریم اذیتش نکن بخدا از وقتی رفتی خونمون آمده من رو دیونه کرده
مریم ، بیا چی اینطوری میکنی داشتم اذیتت میکردم نگران نباش تقریبا حله
حسن ، یعنی چی تقریبا
مریم ، الان که وقت نیست مامانم زنگ زد گفت بیا خونه
حالا فردا دیدم تعریف میکنم تو هم نگران هیچی نباش برو خونه خیالت راحت
حسن ، نمیدونم بخدا میترسم برم خونه
مریم ، امیر بیا بریم خونه مامان کار داره باهامون
امیر ، باشه برو میام
حسن ، خیلی نامردید من رو تنها میزارید
مریم ، برو خونه نمیخورتت که
مریم و امیر رفتن خونه من راه افتادم سمت خونه رسیدم خونه در زدم زینب در رو باز کرد.
زینب ، سلام چه عجب تشریف آوردید خونه
حسن ، سلام حالم خوب نیست چیزی نگو زینب حال ندارم
زینب ، چته چی شده مامان ، مامان حسن آمده حالش خوب نیست
مامان ، چته حسن چی شده پسرم
حسن ، هیچی مامان فقط سرم درد میکنه
مامان ، از بس توی گرما آفتاب میری بیرون برو دراز بکش
مامان رفت آشپزخونه زینب رو صدا زد .
مامان ، زینب ، زینب بیا این شربت رو بده به داداشت بخوره سر حال بیاد
زینب ، باشه مامان آمدم
زینب رفت شربت رو گرفت آورد
زینب ، حسن داداش پاشو شربت رو بخور
دیدم رفتار زینب طبیعی هست خیالم راحت شد شربت رو گرفتم خوردم دراز کشیدم خوابیدم دم غروب پاشدم رفتم سالن همه نشسته بودن سلام دادم رفتم نشستم
زینب ، علیک السلام چه عجب بیدار شدی
حسن ، حوصله ندارم اصلا سر به سرم نذار
مامان ، زینب جون داداش رو اذیت نکن میبینی که حالش خوش نیست
زینب ، من چیکار دارم مامان کنم حوصلم خونه سر رفته آقا رفته بیرون گشت و گذار هاش رو زده بازی هاش رو کرده حالا اومده خونه حوصله هیچی رو ندارم
زینب قهر کرد و رفت اتاق در رو بست، منم دیدم زینب ناراحت شده دلم نیومد آخه واقعا خیلی دوستش دارم رفتم توی اتاق دیدم داره گریه میکنه رفتم بغلش کردم و سرش رو گرفتم بغلم ناز و نوازشش کردم گفتم
حسن ، آبجی قشنگم زینب جون عزیزم گریه نکن دیگه ببین داداش آمدم باهم بازی میکنیم
زینب ، نمیخوام دیگه قهرم باهات
حسن ، چرا آخه آبجی بخدا حالم خوب نبود دیدی که
زینب ، بله خوشحال مریم
تا گفت خوشبحالش رنگ من پرید
حسن ، برای چی
زینب ، مریم میگه امیر هر روز نازش میکنه بوسش میکنه میمالدش
حسن ، خب مگه من ناز و نوازشت نمیکنم
زینب ، میکنی اما نه مثل امیر و مریم
حسن ، امیر و مریم چجوری میکنن مگه
زینب ، ولش کن اصلا بریم پیش مامان و بابا
پاشد رفت بیرون از اتاق و منم درگیر افکار خودم شدم یهو زینب صدام زد داداش بیا شام . فردا صبح از خواب بیدار شدم صبحانه خوردم و رفتن در خونه امیر اینا به امیر گفتم به یه بهانه ای مریم رو بیار بیرون از دیشب تا الان نصف عمر شدم
امیر ، مریم ، حسن آمده بریم بازی میای زینب هم هست
مریم ، بزار به مامان بگم اجازه داد باشه .
مریم رفت اجازه اش رو گرفت آمد رفتیم بیرون گفت پس زینب کو.
حسن ، کوفت زینب کو از دیشب نصف عمرم کردی یالا بگو ببینم چی شد
مریم ، زد زیر خنده ، خخخخ کنان گفت مگه چی شده
حسن ، چی شده چی به زینب گفتی دیشب مردم و زنده شده
ماجرای رو براش تعریف کردم
مریم ، خب بده مگه نشون میده زینب هم دلش میخواد
حسن ، چی دلش میخواد چی میگی اصلا
مریم شروع کرد به تعریف کردن دیروز خونه ما این قسمت رو از زبون مریم و زینب بشنوید
مریم ، سلام زینب حال داری بریم بازی
زینب ، آره بریم بزار به مامان بگم کاری ندار
زینب ، مامان کاری نداری مریم آمده بازی کنیم
مامان ، نه عزیزم بازی کنید منم باید برم خرید فقط مراقب خودتون باشید
زینب ، چشم مامان
زینب ، نه کاری ندارم میخواد بره خرید
مریم ، خوبه پس تنها هستیم
زینب ، مگه چیکار میخوایم بکنیم که تنها باشیم یا نباشیم
مریم ، هیچی حالا بهت میگم
مامانت رفت بیرون و گفت زینب من دارم میرم خرید کلید نبردم حواست به زنگ باشه زنگ زدم در رو باز کنی
زینب ، باشه مامان
مادرت رفت در که بسته شد زینب گفت خب حالا چی بود که گفتی تنها باشیم
مریم ، هیچ اون روز یادت هست شلوار هم رو در آوردیم ناناز هم رو دیدیم
زینب ، خب که چی
مریم ، هیچی امروز هم دوتایی شلوار هم رو در میاریم مال همدیگه رو بمالیم
زینب ، دیوونه شدی برای چی
مریم ، خیلی حال میده وکیف میده
زینب ، از کجا میدونی
مریم ، میدونم دیگه بهت میگم اما قول بدی بهت گفتم به هیچ کس چیزی نگی
زینب ، بجون مامانم به کسی چیزی نمیگم
مریم ، قول میدی
زینب ، آره قول میدم
مریم ، باشه فقط یه شرط داره تا بهت بگم
زینب ، چه شرطی
مریم ، شرطش اینه همینجور که تعریف میکنم شلوارشون رو در بیاریم تو ناز من رو بمال منم ناز تو رو
زینب رفت توی فکر بعد از مدتی گفت باشه
مریم ، پس پاشو تا مامانت نیومده شلوارمون رو در بیاریم تا تعریف کنم .
مریم دیگه از کنجکاوی پاشد زود شلوارش رو درآورد منم شلوارم رو در آوردم نشستیم مشغول مالیدن ناز زینب شدم دیدم اولش مثل من قلقلکش داره میاد و کم کم خوشش آمد بهش گفتم
مریم ، دیدی خوشت میاد
زینب ، آره خوب یه جوری میشم
مریم ، خب تو هم مال من رو بمال
زینب شروع کرد به مالوندن ناز من و گفت خب تعریف کن
مریم ، من هم اول امیر برام مالید
زینب ، امیر داداشت
مریم ، آره داداشم
زینب، چجوری آخه خجالت نکشیدی
مریم ، اولش آره ولی بعد دیدم کیف میده دیگه نه بعد دیگه قضیه دکتر بازی و رابطه من و امیر رو تعریف کردم براش
دیدم براش جالب شد
حسن ، خب بعد از رابطه من با شما ها هم گفتی براش
مریم ، نه نگفتم بزار ببینیم چی میکنه چی میشه به
حسن ، دیدم آخه میگه خوش بحال مریم امیر میماله نازش میکنه بوسش میکنه
مریم ، زینب گفت
حسن ، آره دیگه
مریم ، خب پس دل زینب هم میخواد دیگه نوبت تو هست بری تو کارش
حسن ، چجوری اخه
مریم ، اه حسن خنگ نبودی ها مثل امیر دیگه از دکتر بازی شروع کن
حسن ، باشه حالا فردا ببینم خونه تنها میشیم یا نه
دیگه مشغول بازی شدیم و مریم هم رفت خونه تا ظهر ناهار رفتیم خونه ناهار رو خوردیم و یه مقدار دراز کشیدم با صدای زینب بیدار شدم
حسن ، چی چه خبرته خوابیده بود ها
زینب، پاشو بابا حوصله ام سر رفت
حسن ، برو پیش مامان خب
زینب ، مامان نیست رفتش پیش مرضیه خانم
مرضیه مادر امیر و مریم هست
حسن ، کی رفته
زینب ، تازه رفته پاشو بازی کنیم
پاشدم رفتم دست و صورت شستم و آمدم توی سالن نشستم
هنوز خواب کامل از سرم نپریده بود زینب گفت
زینب ، نکنه همینجور میخوای تا شب بشینی
حسن ، نه بابا بزار خواب بپره از سرم چشم
زینب ، داداش یه چیزی بگم
حسن ، بگو
زینب ، میگم میای دکتر بازی کنیم
حسن ، دکتر بازی ؟
زینب ، آره آخه مریم میگه من و امیر همیشه بازی می کنیم حال میده
پیش خودم گفتم مریم خدا خفه ات کنه چی کردی و گفتی زینب خودش داره میگه بیا من رو بمال
حسن ، خب باشه بریم اتاق دکتر بازی کنیم
زینب ، باشه بریم
رفتیم توی اتاق گفتم خب چجوری شروع کنیم
زینب ، من اول دکتر میشم تومریض بعد تو دکتر من مریض
حسن ، باشه
من که میدونستم آخرش چی میخواد بشه بخاطر همین میزاشتم اونجوری که دوست داره پیش ببره
زینب، بفرمایید چی شده آقا
حسن ، خانم دکتر شکمم درد میکنه
زینب ، کجای شکم تون
ماجرا تقریبا به همون صورت مریم و امیر پیش رفت تا نوبت من شد
زینب ، آقای دکتر شکمم درد میکنه
حسن ، برو دراز بکش ببینم کجای شکمت درد میکنه
زینب دراز کشید پیراهنش رو داد بالا گفت اینجا منم به بهانه معاینه دست گذاشتم روی شکم زینب گفتم اینجا گفت آره دکتر جون خیلی آروم شکم زینب رو ماساژ میدادم یواش میومدم پایین تر تا بالای کوسش رو ماساژ میدادم اونم مثل اینکه خوشش نیومد هیچی نمی گفت ترسیدم جلو تر برن
حسن ، خانم باید یه آمپول بزنم براتون برگردید
زینب برگشت رفتم بالا سرش رو گفتم شلوارتون رو بکشید پایین
کشید پایین شلوارش رو وا چه میدیدم یه کون سفید و نرم پنبه ای از کون مریم سفید تر بود مثلاً داشتم آمپول میزدم و زینب میگفت درد داره آقای دکتر .
حسن ، آمپول هست دیگه خانم یه مقدار درد داره
زینب ، آقای دکتر میشه بعدش بمالی خوب بشه
حسن ، باشه
شروع کردم به مالیدن کون زینب خیلی حال میداد خیلی نرم بود قشنگ مالیدم بعد با دو تا دستم دو طرف کونش رو گرفتم مالیدن و از هم باز میکردم و سوراخ کونش رو میدیدم یه سوراخ تمیز ریزه میزه وسط بود انگشتم رو گذاشتم رو سوراخ کونش و مالیدم دیدم هیچی نمیگه حرفی نمیزنه ،
حسن ، زینب خوبه کیف میکنی حال میده بهت
زینب ، آره داداش خیلی حال میده
حسن، میخوای بیشتر حال کنی
زینب ، چجوری
حسن ، دودولم رو بجای آمپول بزارم لای کونت
زینب ، باشه
منم شلوارم رو در آوردم لای کون زینب رو باز کردم کیرم رو که شق شده بود رو گذاشتم لای کونش دراز کشیدم روش در گوشش گفتم خوبه آبجی
زینب ، آره خوبه کیف میده
حسن ، حالا بگو این دکتر بازی روکی بهت گفته و یاد داده
زینب ، بهت بگم به کسی نمیگی
حسن ، نه بگو
زینب ، مریم بهم گفته
منم مثلا در جریان این قضایا نبودم و تصمیم بر این بود که یعنی من در جریان نیست تا کم کم زینب رو بیاریم توی جمع خودمون
حسن، مریم خواهر امیر
زینب ، آره
از روی زینب بلند شدم نشستن اونم پاشد و نشست تازه چشمم خورد به کوس خواهرم یه کوس کوچولو سفید
حسن ، مریم با کی دکتر بازی کرده
زینب ، با امیر
حسن ، امیر داداشش
زینب ، آره مثل الان من و تو تازه مریم گفت امیر از نازش هم بهش آمپول زده بیشتر کیف داده
قبل از اینکه من حرفی بزنم زینب گفت ،
زینب ، داداش میشه تو هم اون امپولت رو از نازم بزنی
حسن ، نمیدونم دوست داری تو
زینب ، تا الان که امتحان نکردم اما مریم میگفت خیلی کیف میده
حسن ، خب دراز بکش
زینب دراز کشید منم رفتم اول کوسش رو براش مالیدم دیدم زینب چشماش رو بسته ،
حسن ، کیف میکنی آبجی
زینب ، آره خیلی
منم دیدم اینجوری هست کیرم رو درآوردم گذاشتم لای کوسش یهو یه آهی از ته دلش کشید ترسیدم
حسن ، چی شد
زینب ، هیچی خیلی حال داد انگار یه چیز ته دلم قلقلک داد قشنگ بود .
منم دراز کشیدم روش صورتش رو بوس میکردم بعد از مدتی بلند شدم زینب هم پاشد
حسن ، آبجی لباس بپوشیم یهو مامان میاد ببینه ما رو بده میکشه ما رو
زینب ، آره بپوشیم
لباس پوشیدیم امیدم سالن نشستیم مشغول بازی و تلویزیون شدیم تا مامان آمد یهو مامان رو دیدم رو کردم به خواهرم
حسن ، آبجی بیا
زینب ، چیه چی شده
حسن ، راجب امروز دکتر بازی مون به هیچکس چیزی نگی
زینب ، نه بابا دیوونه شدی فقط به مریم میگم چون اونم به من گفت
حسن ، نه نگو زشته
زینب ، نه باید بگم اون تعریف میکرد من حسودیم شد باید بهش بگم که من و تو هم دکتر بازی کردیم
حسن ، زشته آخه من بعداً خجالت میکشم
خلاصه زینب رفت پیش مادرم وکمک توی کار های خونه شام خوردیم خوابیدیم صبح بعد صبحانه رفتم بیرون برای بازی امیر و مریم همونجا بودن
امیر ، به به چه عجب حسن خان
مریم ، سلام چه خبر حسن دیروز نیومدی بیرون
حسن ، اولا سلام آقا امیر دوما مشغول گند کاری های شما بودم
مریم ، چه گند کاری
حسن ، همون دیگه شر داشتی درست میکردی برامون زینب دیروز نزدیک بود کار دستمون بده
امیر رنگش شده بود مثل لبو و مریم هم بد تر
مریم ، چی شده زبون باز کن دق دادی ما رو
حسن ، اینجا که نمیشه تعریف کرد بریم خونه
امیر ، بزار ببینم مادرم خونه هست یا نه
آمد گفت خونه هست اما میخواد بره بیرون ما هم رفتیم خونشون
حسن ، سلام خاله
مرضیه ، سلام حسن جان خوبی پسرم خوش آمدی
حسن ، مرسی خاله خوبم آمدم با بچه ها بازی کنم
مرضیه ، باشه بازی کنید زینب کجاست
حسن ، خونه پیش مامان هست داشتن توی آشپزخونه کار میکردم
مرضیه ، باشه عزیزم منم برم ببینم میاد بریم بازار خرید
حسن ، باشه خاله
نشسته بودیم توی سالن حسن رفت منچ آورد مثلا بازی کنیم تا مادرش بره بیرون
مریم ، بگو دیگه حسن مردم
حسن ، چی الان بگم مادرت بشنوه وایستا بره
از این ور توی دلم خندم گرفته بود که سرکار گذاشتم شون خاله مرضیه رفت امیر و مریم پاشدن گفتن زود باش بگو کشتی ما رو
حسن ، باشه بابا راستش رو بگم
مریم ، بگو نصف عمرم کردی
حسن ، شوخی کردم باهاتون همینجور که مریم گفت شده البته بگم مریم هم از قبل آماده کرده بود زینب رو وقتی دکتر بازی خودت و امیر رو گفتی اون حسودیش شده بود بهت و بیشتر میخواست که انجام بده تا از مریم عقب نیفته خخخخخ
امیر ، خاک بر سرت حسن دق دادی ما رو گفتم چی شده بیچاره شدیم الان زینب به مادرت گفته رابطه من و مریم رو مادرت هم به مادرم میگه
مریم ، اوف… خدا خفه ات کنه پسر
حسن ، خب حالا چجوری بیاریم توی جمع خودمون
مریم ، بقیه اش رو بسپار به من
امیر، چکار میخوای بکنی
مریم ، شما دو تا کار تون نباشه یه روز که مادرت آمد خونه ما من میام خونه شما تو هم به بهانه ای برو بیرون یه نیم ساعت بعد یواش بیا خونه
حسن ، خب بعد چی
مریم ، زینب هم شروع میکنه به تعریف کردن دکتر بازی و کار های که کردید منم بهش میگم منم میخوام توی دکتر بازی تون باشم زینب رو راضی میکنم بعد تو میای تو باهم شروع میکنیم
امیر ، تا اینجاش خوبه ولی الان من کجا هستم
مریم ، تو توی خونه خودمون
امیر ، آهان فقط من اضافه هستم این وسط
مریم ، نخیر اضافه نیستی اما باید یواش یواش پیش بریم دیگه
بعد به تو هم میرسیم
حسن ، آخه اگه یه وقت قبول نکرد زینب چی
مریم ، نگران نباش قبول میکنه آخه قبلش هم دیگه رو میمالیدم تا نتونه نه بگه
حسن ، خب حالا بچه ها تا تنها هستیم یه حالی با هم بکنیم
مریم ، من حرفی ندارم
امیر ، باشه فقط اینکه حسن من و تو هم باید با هم حال کنیم
حسن ، من حرفی ندارم راستی یه فکری به نظرم رسید برای راضی کردن زینب هم اینکه امیر بیاد توی جمع مون بهتر اینکه مریم پیش من و زینب بگه منم بگم به شرطی که من بزارم کون امیر
مریم ، آره خوبه
امیر ، منم مشکلی ندارم
رفتیم توی اتاق و لخت شدیم دیگه همه لباس ها رو در آوردیم مشغول مالیدن مریم شدیم به امیر گفتم
حسن ، امیر من کون مریم رو میمالم تو نازش رو بمال
امیر، باشه
شروع کردیم به مالیدن مریم و مریم وسط ما داشت حال میکرد منم هی بوسش میکردم مریم هم بین ما داشت لذت میبرد
حسن ، کیف میده بهت اینجوری مریم جون
مریم ، آره خیلی حال میده یه جوری میشم اینجوری
امیر ، حسن جا ها رو عوض کنیم من میخوام کون مریم رو بمالم
حسن، باشه با عوض کنیم
من رفتم جلوی مریم و امیرم رفت پشتش شرو کردیم به مالیدن مریم من کوسش رو میمالیدم و بوسش میکردم یهو چشمم افتاد به سینه های مریم ما خودآگاه گفتم جون شروع کردم به مکیدن
نوک سینه مریم ، مریم یهو از تا دل یه آهی کشید و گفت
مریم ، آخ بخور حسن بخورش چقدر کیف میده جی جی مو میخوری آخ خیلی حال میده
حسن ، آخ جون به منم کیف میده
امیر نگاهی به ما کرد و انگار عقب افتاده باشه گفت
امیر ، منم میخوام
مریم ، وای دیگه نمیتونم سرپا بمونم بزارید دراز بکشم
مریم دراز کشید و من هم کوسش رو میمالیدم هم یکی از سینه هاشو رومیخوردم امیر هم اون یکی سینه اش رومیخوردم من بلند شدم رفتم روی مریم و کیرم رو گذاشتم لای کوسش دراز کشیدم روش به امیر گفتم بخور سینه خواهرت رو امیر هم همینجور داشت میخورد سینه مریم رو یهو مریم یه لرزه ای کرد و بی حال شد من و امیر ترسیدیم بلند شدیم از روش صداش کردیم مریم مریم چی شده خوبی
مریم ، آخ آخ آخ آره خیلی خوبم انگار سبک شدم
حسن ، چرا لرزیدی
مریم ، نمیدونم ولی خیلی خوب بود خیلی کیف داد
امیر ، بابا ترسیدم ما گفتیم چی شده بیچاره شدیم الان جواب مامان رو چی بدم
مریم ، خوبم من فقط فعلا کاری به من نداشته باشید بدنم شل شده
امیر ، وا پس من چی همش حسن کیف کرد
مریم ، تو رو خدا امیر برید با حسن باهم حال کنید
امیر ، اما شب بابا و.مامان خوابیدن باید بزاری بهانه نیاری
مریم ، باشه
امیر ، حسن بیا
رفتم پیش امیر امیر گفت راستش حسن من بیشتر دوست دارم تو روم باشی وقتی دولت میخوره به سوراخ کونم کیف میده بهم
منم گفتم باشه رفتم روش لای کونش رو باز کردم و کیرم رو گذاشتم روی سوراخ کونش یهو تعادلم بهم خورد یه ضرب افتادم روکمر امیر امیر هم جیغ اش رفت هوا گفت وای کونم پاره شد منم ترسیدم سریع بلند شدم گفتم چی شد داشت گریه میکرد گفت کونم درد میکنه افتادی روم کیرت یهو رفت تو سوراخ کونم خیلی درد گرفت منم گفتم وایسا ببینم کونت رو دراز کشید باز کردم کونش رو دیدم یه قطره خون زده بیرون الکی گفتم چیزی نشده دیگه پشیمون شدیم لباس پوشیدم و مریم هم سرحال آمده بود به مریم گفتم
حسن ، خوبی
مریم ، آره خیلی خوبم بدنم انگار یه سبکی خاصی داره
پاشدیم من خداحافظی کردم آمدم خونه دیدم زینب داره تلویزیون نگاه میکنه سلام گفتم رفتم تو گفتم مامان کو گفت توی اتاق داره تمیز کاری میکنه گفتم مگه یا خاله مرضیه نرفت بیرون گفت نه نرفت کار داشت
زینب ، تو از کجا میدونستی خاله مرضیه خونه نیست رفته بیرون
حسن ، خب خونه امیر اینا بودم بازی میکردیم
زینب ، آهان بازی
حسن ، بله بازی
خلاصه گذشت و یه چند روز بعد مادرم رفت خونه امیر اینا مریم آمد خونه ما من رفتم بیرون
دوستان عزیز این داستان ادامه دارد
نوشته: حسن
7 پاسخ به “شروع سکس با خواهر (۳)”
چیزم به کونت حسن
هرکی گفت داستانت بده کیر کل خاندانت تو کونش،تو کارت نباشه داستانت رو ادامه بده،خیلی قشنگه
ادامه بده جالبه
واقعا وقتی که نویسنده زیر ۱۴ سال باشه داستانشم همینقدر بچه گونه و شرووره!!
داستانتو خیلی دوس داشتمنگارشت یه مقدار باب میلم نیست که اونم به کیرت با خط داستانت و اینکه منو برد به دوران بچگی و عشق و حالایی که با دختر عمه م میکردم جبران شدهادامه بده
حسنامیرمامانزینبحسنمریمامیرحسنزینبمامانزینبامیرحسنسردرد گرفتیم 😡
آقا قسمت بعدش ننوشته یا من نمیتونم پیدا کنم؟