پکیج ویژهی ولنتاین شامل شکلات تحریک کنندهی جنسی خانمها و ویبراتور مدل خرسی! در بسته بندی کاملاً امن و محرمانه.
پارتنر خود را برای ولنتاین سورپرایز کنید!
ارسال شهر تهران در همان روز و مابقی شهرها از طریق تیپاکس در 72 ساعت! از همین الان برای داشتن یک شب خیلی داغ برنامه ریزی کنید!
دیدم بازم کلی سوال واسم فرستادن:
-آقا بستهبندیاتون محرمانهست؟
نفسم رو با صدا دادم بیرون. پونصد بار تو کانال تأکید کرده بودم که بستهبندیا کاملاً محرمانهست و بازم نصف سوالا همین بود. جواب دادم: «بله آبجی کاملاً فوق محرمانهست! زیر خونهتون تونل میکَنن میان داخل تحویل میدن از همونجام برمیگردن.»
-سلام ببخشید کاندوماتون طول 35سانت رو پوشش میده؟
یه پوزخند زدم و گفتم: کیر خرم سی و پنج سانت نیست آخه ازگل. میخوای بگی سایزت خیلی خفنه؟ جواب دادم: «مال خودم که شونزده سانته رو کامل پوشش میده یه خوردهام اضافه میاد ولی تا حالا رو مالِ اسب امتحانش نکردم شرمنده!»
-آقا تأخیریاتون زمان رو چقدر اضافه میکنه؟ یه ساعت جواب میده؟
سرم رو به نشونهی تأسف تکون دادم و گفتم سه دقیقه رو نمیتونه بکنه یه ساعت مطمئناً. معجزهی درمان زود انزالی که نیست! جواب دادم: «تو نود دقیقه تموم نکنین میره وقت اضافه بعدشم پنالتی!»
-من فانتزی گاییدن مامانم رو دارم.
مجبور شدم دو بار بخونمش. میفهمیدم چیگفتهها ولی متوجه نمیشدم. براش نوشتم: «خدا خودش شفاتون بده من که واسه این دردا دوایی ندارم.»
-کاندوماتون چربه؟
دست کردم تو موهام و یکم سرم رو خاروندم. جواب دادم: «حالا خودتونم واسه اطمینان یه روغن کاری بکنین بد نیست.»
-با سلام! آیا نام محصول روی جعبه نوشته میشود یا شخصی است؟
ای خدا ذلیلتون کنه که حرف حالیتون نمیشه! این همه با فارسی سلیس و روان نوشتم محرمانهست. این دفعه مینویسم Top secret شاید متوجه شدین. جواب دادم: «با سلام! بله کاملاً شخصی است. با هواپیمای شخصی ارسال میشود و هر کسی را هم که ببیند به قتل میرسانیم تا رازتان مخفی بماند.»
-داداش این کاندومای کاپوت که کپوتشون دو رنگ نیس؟
زیر لب براش دهن کجی کردم و گفتم هِه هِه هِه خیلی گوله نمکی. جواب دادم: «نه داداش! فابریکه! فقط یه لکه آفتاب سوختگی داره که با پولیش حل میشه.»
یکی برام یه فیلم فرستاده بود با کلی قلب و تشکر.
زدم رو فیلم؛ دیدم زنه لُخت رو تخت خوابیده و پاهاش رو گرفته بالا و یه مرده با ویبراتورای ما داره بهش حال میده. زنه با صدای خیلی لطیفی ناله میکرد. معمولاً دیدن فیلم پورن تحریکم نمیکرد ولی این زنه انقدر پوست صاف و سفیدی داشت و انقدر هیکلش قشنگ بود که حس کردم کیرم تکون خورد. مخصوصاً که خیلیم هات و سکسی بود.
نوشتم: «نوش جونتون! امیدوارم شبهای خیلی داغی رو تجربه کنین باهاش.»
طرف آنلاین بود. نوشت: «شما مدیر کانال شبهای خیلی داغ هستین؟»
-بله خودم هستم.
دیدم داره تایپ میکنه. تو این فاصله یه بار دیگه فیلم رو نگاه کردم و زیر لب گفتم: «اوووف! عجب چیزیه لامصب!»
دیدم نوشته: «ما یه نفر سوم میخوایم. دوست دارم یکی جلو چشم خودم زنم رو جر بده و زنم زیرش ناله کنه.»
خیلی وقت بود حواسم رو جمع کرده بودم که تو تلهی کسی نیفتم. سرم رو به نشونهی تأسف تکون دادم و براش نوشتم: «خدا شفاتون بده ایشالا. برید تو بکن تو آگهی بزنین حتماً یه نفر پیدا میشه.»
نوشت: «میخوام اون یه نفر شما باشین.»
حتی فکرشم حشریم میکرد اما نوشتم: «من از این فانتزیا ندارم.»
-از کدوم فانتزیا؟
کلافه شده بودم. نوشتم: «از این فانتزیا که یه زن رو جلو چشم شوهرِ کاکولدِ کُسکشش بگیرم از کُس و کون جر بدم رو ندارم.»
یه دقیقه چیزی ننوشت بعد دوباره شروع کرد به تایپ کردن. فکر کردم الان دو تا فحش ناموسی بارم میکنه ولی در کمال تعجب نوشت: «اوووف آقا دمت گرم. همین جملهت باعث شد آبم بیاد.»
چشمام چهارتا شده بود. دیگه جواب ندادم و صفحهی چتش رو بستم.
سرم رو به مبل تکیه دادم. دیدن بدن اون زن بدجوری حالم رو خراب کرده بود. میخواستم حواسم رو ازش پرت کنم ولی نمیشد. کارتن محصولات جدید رو تو پذیرایی رو هم انبار کرده بودم طوریکه حتی جلوی میز تلوزیون رو هم گرفته بود. روی زمین پر بود از آت و آشغال. از جعبهی پیتزا و بستهی چیپس و پفک گرفته تا ته سیگار و لباس چرکایی که دیگه رو مبلا براشون جا نداشتم. بعد از نسترن دیگه به این زندگی سگیِ مجردی عادت کرده بودم. با پام آشغالا رو زدم کنار که بتونم برم تو آشپزخونه. همزمان زدم زیر آواز:
بعد از نسترن هیچی دیگه نمونده باقی…
اون رفته منو کاشته تو این باغ اقاقی…
بعد از نسترن هیچی دیگه برام نمونده…
به زور یه ماهیتابهی تمیز پیدا کردم و دو تا تخم مرغ نیمرو کردم. همزمان یه اسنپ باکس گرفتم که سه-چهارتا از سفارشای داخل شهری رو برسونه.
وقتی رسید، بستهها رو بهش دادم و گفتم:«با کارت ملی فقط به سفارش دهنده تحویل میدیا.»
گفت: «چیه توش؟ مواد که نیست؟»
گفتم: «یه نمه از مواد خصوصیتره! حواست رو جمع کن.»
چشماش گرد شد و گفت: «آقا من مسئولیت قبول نمیکنما. اگه چیز غیرقانونیه باید پول اضافه بدی.»
با اخم گفتم: «هر دفعه هر کدومتون میاین باید سر این قضیه با هم بحث کنیم؟ تقصیر منه که یه پیک ثابت استخدام نمیکنم که دیگه این داستانا رو نداشته باشیم. برو تا امتیازت رو کم ندادم!»
غرغرکنان بستهها رو گذاشت تو باکسِ موتور و حرکت کرد. برگشتم بالا. نیمروم یخ زده بود. یه لقمه ازش خوردم و دوباره رفتم تو گوشی. دلم میخواست دوباره هیکل زنه رو ببینم ولی به وسوسهی خودم غلبه کردم و دوباره رفتم رو سوالا.
-این ویبراتوراتون مردونه نداره؟
جواب دادم: «ویبراتور اسپرته زنونه مردونه نداره. خواستین رنگ آبیش رو براتون ارسال میکنم.»
-ببخشید تنگ کنندهی واژن تا چه حد جواب میده؟
زیر لب گفتم سیاهچالهی فضایی و سوراخ لایهی اوزون رو که نمیتونه ببنده خواهرِ من! اگه کُس و کونت یکی شده برو عمل کن!
جواب دادم: «خرمالوی کال خوردین دهنتون جمع شه؟ تقریباً اونجوریه!»
-بستهبندی محرمانست؟
محرمانهست و درد بیدرمون! جواب دادم: «بله تو جعبهی آدامس میذارم میفرستم براتون خوبه؟»
-کاندوماتون تضمینیه؟ سوراخ نشه وسط کار؟
نفسم رو پوف کردم و گفتم: مگه میخوای موشکِ بالستیک شلیک کنی باهاش؟ جواب دادم: «از لحظهی باز شدن بسته، نُه ماه گارانتی داره. ضد گلوله، ضد تانک، بپوش برو جنگ!»
و سرم رو به مبل تکیه دادم. دیدم یه اکانتی برام عکس فرستاده. زدم رو عکس. یه زن لخت که قمبل کرده بود و کون سفید و بزرگش دقیقاً رو به دوربین بود. قلبِ یه بات پلاگِ قلبی رو تو سوراخ کونش تشخیص دادم. یه کمر باریک و موهای بلوندش پشتش رو پوشونده بود. آب دهنم رو قورت دادم و نوشتم: «مبارکتون باشه. ایشالا به خوشی استفاده کنین.»
آنلاین بود. نوشت: «دوست داشتی؟»
مردد بودم چی بنویسم. از منی که همیشه در لحظه جواب میدادم بعید بود بخوام کم بیارم. نوشتم: «شما خودتون خوشتون اومد؟ راضی بودین؟»
نوشت: «خیییلییی خوبه. محصولاتی که میفرستی حرف ندارن. الان کونم حسابی داغ شده و آمادهی گاییده شدنه.»
حس میکردم بدنم گُر گرفته. نوشتم: «خدا رو شکر که تونستم رضایتتون رو جلب کنم. ایشالا پارتنرتون هم راضی باشه.»
-پارتنر ندارم. یعنی شوهرم خونه نیست. دلم میخواد یکی بیاد منو بُکنه. همین الان!
دیگه واقعاً آمپرم داشت میزد بالا. خیلی وقت بود سکس نداشتم و خیلیم حشری شده بودم. همین بود که خودم رو راضی کردم به چت کردن ادامه بدم. نوشتم: «من جای شوهرت بودم اصلاً از خونه نمیرفتم بیرون. این کونِ سفید ِ خوشفرم خوراکه تلمبه زدنه.»
-از کونم خوشت میاد؟
+کی خوشش نمیاد؟
-الان داری کیرت رو میمالی نه؟
+نه هنوز دارم مقاومت میکنم.
-اگه پیشم بودی خودم برات ساک میزدم.
+پس چقدر حیف که پیشت نیستم.
-میتونی بیای پیشم باشی.
یه لوکیشن برام فرستاد. شاید با ماشین ده دقیقه راه بود. نوشتم: «خیلی دوری عزیزم. بعدشم من با زن شوهردار سکس نمیکنم.»
نوشت: «اگه شوهرم خودش راضی باشه چی؟»
یه لحظه یاد اون فیلم افتادم و برگشتم دوباره زدم روش و با این عکس مقایسهش کردم. هر چند زاویه شون فرق میکرد ولی انگار خودش بود. از رو تختیش تشخیص دادم. نوشتم: «شوهرت همون کاکولدست که برام فیلم فرستاده بود؟»
-آفرین خودشه.
+حتماً خودشم وایساده اونجا با سکس چت کردن تو جق بزنه هان؟
-نه! خونه نیست. ولی واقعاً مشکل جنسی داره. نمیتونه منو بُکنه. کیرش اصلاً راست نمیشه مگر اینکه من رو زیر یکی دیگه ببینه.
+خب ببرش دکتر دوایی چیزی بهش بده.
-زیاد رفتیم پیش درمانگر ولی فایده نداره.
+طلاق بگیر.
-نمیتونم! دوسش دارم.
+خدا همهتونو شفا بده جمیعاً!
دیگه ادامه ندادم و از صفحهی چتش خارج شدم. حالم خیلی بد بود. یه سیگار روشن کردم ولی فایده نداشت. از تو جا یخی عرق سگی برداشتم و همونجوری با بطری سرکشیدم. تو آشپزخونه راه میرفتم و با خودم حرف میزدم و عرق سگی با کلوچهی لاهیجان میخوردم.
یادم اومد همون شبایی که هنوز نسترن خونه بود و من هنوز «شبهای خیلی داغ» رو راه ننداخته بودم، یه شب زمستونیِ لعنتی بود که برق قطع شد. آپارتمان طبقهی چهارم، پکیج خاموش، بخاری برقی خاموش، فقط صدای باد بود که از لای پنجره میپیچید تو خونه. تو پذیرایی فقط دوتا شمع روشن بود. نسترن یه پتو دور خودش پیچیده بود و غر میزد که: «این خونه لعنتی چرا انقدر سرده؟»
من رفتم تو آشپزخونه، یه بطری ویسکیِ ارزون که از عروسی یکی مونده بود پیدا کردم. دو تا لیوان ریختم و برگشتم. پتو رو از روش کشیدم کنار. نشستم پشتش و لیوان رو دادم دستش. گفت: «این چیه داری به من میدی؟ من نماز میخونم!»
گفتم: «این رو بخور گرم شو بعد برو نماز بخون.»
معلوم بود داره الکی ناز میکنه. گفت:«اگه حاج آقا میدید داری به دخترش الکل تعارف میکنی تیکه بزرگت گوشت بود.»
خندیدم و گفتم: «من فقط میخوام دختر حاج آقا رو گرم کنم. همین.»
ویسکی رو خورد و گونههاش گل انداخت. پتو رو کامل انداخت رو زمین. فقط یه تیشرتِ گشادِ من تنش بود و شورتِ مشکیِ توری. اومد نشست رو پاهام گفت: «یه جور دیگهام میتونی گرمم کنی.»
شروع کردم از پشت گردنش رو بوسیدن. آروم آروم تا پشت گوشش اومدم. دستام رفت زیر تیشرت و سینههاش رو گرفتم. نوکِ سینههاش از سرما و شهوت سفت شده بود. نفسش تند شد. سرش رو چرخوند و لبام رو گرفت. همونجور که داشتم میبوسیدمش، خودمم حس کردم کیرم داره از زیر شلوار راه خودش رو به کون نسترن باز میکنه.
تیشرت رو درآوردم، شورتش رو هم کشیدم پایین. هنوز نشسته بود رو پام. پاهاش رو باز کرد و کُسش رو از روی شلوار گذاشت روی کیرم. خیسِ خیس بود. گفت: «حسش میکنی چقدر داغ شدم؟»
گفتم: «آره، الانه که بسوزم.»
شلوارم رو که کشید پایین، کیرم پرید بیرون. دستش رو دورش پیچید و یه کم مالید. بعد بلند شد، چرخید و روبهروم نشست. کُسش رو گذاشت رو سرِ کیرم. آروم آروم رفت پایین و کیرم تا ته رفت تو کُسش. یه آهِ بلند کشید و سرش رو انداخت عقب. موهاش ریخت رو صورتش. نگاه کردنش تو اون حالت، زیر نورِ کم رمق شمع خیلی حشریم کرده بود.
شروع کرد بالا پایین کردن. اولش آروم حرکت میکرد و بعد ریتمش رو تندتر کرد. منم پهلوهاش رو گرفته بودم و از زیر محکم تلمبه میزدم. صدای شالپ و شلوپ و نالههای هردوتامون پر شده بود تو خونهی سرد و تاریک. گفت: «محکمتر… جرم بده…»
باسنش رو گرفتم بالا و بلندش کردم. چهار دست و پا گذاشتمش رو مبل. از پشت دوباره کیرم رو کردم تو کُسش. هر بار که تا ته میزدم یه جیغِ ریز میکشید و میگفت: «آره… همینجوری…»
چند دقیقه بعد گفت: «وااای…دارم میام…»
کُسش شروع کرد تنگ و شل شدن دور کیرم. منم دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم. محکم چسبیدم بهش و تموم آبم رو ریختم توش. همونجور که آبم میریخت اونم یه جیغِ خفه کشید و کُسش کلی آب انداخت که تا رونهام رو خیس کرد.
افتاد رو مبل، نفسنفس میزد. منم دراز کشیدم کنارش و پتو رو کشیدم روش. هنوز بدنش داغ بود. سرش رو گذاشت رو سینهم و همینطور که انگشتاش رو بین موهای سینهم حرکت میداد آروم گفت: «تو این شب خیلی سرد رو برام تبدیل کردی به یه شب خیلی داغ.»
همون شب بود که با خودم فکر کردم این زن قطعاً بزرگترین جفت شیشِ زندگیِ منه! میخواستم یه زندگی رویایی براش بسازم. همون شبی که بعدش یه فکر مثل جرقه افتاد تو سرم: «شبهای خیلی داغ!»
صبحش زنگ زدم به اون دوستم که تو گمرک کار میکنه. تمام پسانداز زندگیمون رو که طلاهای نسترن رو هم شامل میشد، زدم تو کار…
گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به نسترن. با تأخیر و یه لحن تند جواب داد: «باز چیه؟»
-عاشقتم نسترن! بخدا خیلی میخوامت.
+بازم مست کردی الدنگ؟
-جون مادرت قطع نکن. بابا به چی قسم بخورم که بفهمی تو این دو ماهی که نبودی من واقعاً آدم شدم؟ تازه کارم داره میگیره. به زودی پولدار میشیم. جون من برگرد بیا خونه. تو زندگیِ منی. خونه بدون تو روح نداره.»
چشمم افتاد به خونهای که انگار موشک خورده بود. همه چیز درهم و برهم بود. انقدر آشغال و لباس کثیف توش تلنبار شده بود که بوی توالتِ پمپ بنزینا رو میداد.
گفت: «من زندگیتم؟ زندگیِ تو دیلدو و بات پلاگ و ویبراتور و ژل روان کننده و تنگ کننده و تآخیری و ست bcdl…
حرفش رو قطع کردم و اصلاح کردم:«ست bdsm عزیزم. خیلیم کامله. قلاده، دستبند، شلاق، دم سگ، لباسای چرمی، همه چی داره خیلی خفنه…»
گفت: «خاک تو سرت! دیدی تو آدم نمیشی؟»
-تو برگرد بیا من همهی اینا رو جمع میکنم از خونه. دارم دنبال یه انبار میگردم که جای امنی باشه و به خونه هم نزدیک باشه. قول میدم.
+صد بار این قول رو دادی! بعدشم حاج آقا میگه این نونا حرومه! توام حرومزادهای که از این راه نون درمیاری… تو به من نگفته بودی قراره با طلاهام اینا رو بخری… گفتی میخوای از چین جانماز و تسبیح و تربت کربلا وارد کنی… تو گولم زدی…
دیدم داره پشت گوشی گریه میکنه. گفتم:«نسترن سادات خانم! فروش محصولات جنسی حتی تو عربستان که مهد اسلام بوده هم آزاده! طلاهات رو هم میخرم پس میدم. یکم مهلت بده اینا فروش بره. بعدشم حاج آقا باید از من ممنون باشه. بهش بگو من اینا رو برای زن و شوهرا میفرستم که رابطهی زناشوییشون محکمتر بشه و به هم وفادارتر بشن و نرن سراغ زِنای محصنه!»
با گریه گفت: «ولی با این کارت ریدی تو رابطهی زناشویی خودمون.»
گفتم: «همه چیز رو درست میکنم عزیزم. با هم بچهدار میشیم. یه دوقلو، یه دختر و یه پسر! اسم پسرمون رو میذاریم محمدآرتین اسم دخترمون رو هم الیزابتزهرا! که حاج آقا هم راضی باشه. بعدشم هر روز برات ترانه میخونم. نسترن با تو دلِ مـــــن…توی گلخونهی یاره…»
با حرص گفت: «برو بمیر!»
گوشی رو قطع کرد و هر چی هم زنگ زدم دیگه جواب نداد. تُف به این زندگی! دلم میخواست خودکشی کنم ولی تخمش رو نداشتم. حرف زدن با نسترن و یادآوری خاطراتش، اثر الکل و سیگار، حشریت، ناامیدی همشون دوباره من رو هُل داد تو تلگرام.
به زنه پیام دادم: «هنوز اون بات پلاگه تو کونته؟»
فکر نمیکردم دیگه جواب بده ولی بلافاصله آنلاین شد و پیامم رو سین کرد. سی ثانیه بعد یه عکس دیگه فرستاد که به پشت دراز کشیده بود و پاهاش رو داده بود بالا و تو آینه عکس گرفته بود. کُس سفید صورتی و بات پلاگی که تو کونش بود دوباره هواییم کرد. نوشتم: «اووووف! من میمیرم واسه همچین بدنی. ممههاتم نشونم میدی؟»
اینبار رو دو تا زانوهاش وایساد و یه عکس از روبهرو فرستاد که گوشی جلو صورتش بود ولی سینهها و کُسش قشنگ معلوم بود. سینههای گرد و سفید با یه هالهی قهوهای کمرنگ و یه نوک کوچیک. کیرم رو از تو شلوار درآوردم و همینطور که میمالیدمش گفتم: «جوووون! دلم میخواد سرتا پات رو لیس بزنم عزیزم.»
نوشت: «الان دیگه داری کیرتو میمالی نه؟»
-آره! خیلی حشریم.
+یه کُس مصنوعی واسه خودت سفارش بده.(با یه شکلک خنده)
-ازکجا سفارش بدم؟
+از آنلاین شاپِ شبهای خیلی داغ! محصولاتشون کاملاً اصل و با کیفیته، ارسالشون سریعه، امنه و کاملاً محرمانهست.
-میشه این قسمت رو واسه تبلیغ بذارم تو کانال؟
+آره بذار(شکلک خنده)ولی فعلاً جقتو بزن.
-خیلی وقته حتی جقم نزدم.
+میخوای تماس تصویری بگیرم؟
به وضع و اوضاع اطرافم نگاه کردم و گفتم: «نه! با تماس تصویری راحت نیستم.»
گفت:«پس بذار برات یه فیلم بگیرم.»
چند دقیقهای رفت و ازش خبری نشد. کمکم کیرم داشت میخوابید که دوباره آنلاین شد و یه فیلم برام فرستاد. زدم روش به خاطر سرعت تخمی اینترنت یکی دو دقیقهای طول کشید که باز بشه. یه دیلدوی صورتی کرده بود تو کُسش و ویبراتور رو گذاشته بود رو چوچولش. یه جوری آه و ناله میکرد که کیرم دو ثانیه بعد دوباره سیخ سیخ شد. انقدر با ویبراتور چوچولش رو مالید که اسکوئرت کرد و آبش پاشید رو دوربینِ گوشی. لبم رو گاز گرفتم و زیر لب گفتم:«آخ! لعنتی!»
انقدر تحریک شده بودم که تا کیرم رو مالیدم، آبم با فشار پاشید رو شکم و سینهم. هنوز نفس نفس میزدم و حالم جا نیومده بود که نوشت:«آبت اومد؟»
نوشتم: «یه آب داغی ازم اومد که تا گردنم پاشید و همه جام تاول زد. تو چقدر هاتی لامصب!»
یه شکلک خنده فرستاد و بعد نوشت: «کو؟! ببینم!»
یه عکس نما بسته از زیر کیرم گرفتم که کیر و تخمام و آبی که روم بود کاملاً معلوم باشه. وقتی عکس رو براش فرستادم نوشت: «جووون! چه کیر کلفت و خوش فرمی داری! وقتی از این فاصلهی دور میتونم اینجوری آبتو بیارم اگه پیشم باشی که…»
داشتم دیگه تسلیم میشدم. گفتم: «شوهرت کی میاد؟»
گفت: «حالا حالاها نمیاد. میخوای بیای پیشم؟»
-دوست داری بیام؟
+من که از خدامه!
-زنمم مثل تو حشری بود.
+بود؟ یعنی دیگه نیست؟
-دو ماهه گذاشته رفته.
+اسمش چیه؟
-نسترن!
+واقعاً متأسف شدم. من اگه جای نسترن بودم هیچ وقت این کیر رو ترک نمیکردم. شاید بتونم کاری کنم یکم از شدت درد دوریش کم بشه. حتی کوتاه مدت…
-آره واقعاً بهش احتیاج دارم.
+پس منتظر چی هستی؟
-میخوای بیام یه جوری از کون بکنمت دوباره آبت بپاشه؟
+آااااره! میخواااام!
-پس بات پلاگتو درنیار تا بیام خودم درش بیارم.
+بیا سکسی منتظرم.( با یه قلب قرمز)
فوراً بلند شدم و رفتم تو حموم. لباسام رو درآوردم. یه دوش فوری گرفتم و پشمام رو زدم. گشتم یه دست لباس تمیز پیدا کردم و عطر زدم. داشتم همهی قوانینم رو زیر پا میذاشتم اونم واسه خاطر زنی که اصلاً نمیشناختمش. یه بسته کاندوم با یه ژل روان کنندهی خوش بو واسه کادو، زدم زیر بغلم و دِ برو که رفتیم. تو راه بهش پیام دادم و آدرس دقیق رو ازش گرفتم. با احتیاط رفتم تو ساختمونشون. یه آپارتمان قدیمی درب و داغون بود. حواسم رو جمع کردم که کسی من رو نبینه. زنگ در رو که زدم در باز شد یه گله آدم ریختن رو سرم. با خشونت دستام رو کشیدن پشت و بهم دستبند زدن. مردای لباس شخصی و زنهای چادری. هنوز شوکه بودم که یکیشون یه کشیده زد دم گوشم و بلند گفت: «ای عاملِ فسادِ فيالارض! همین الان آدرس محل انبار آلات فساد و جرمت رو بهم میدی یا همینجا حکم اعدامت رو اجرا میکنم؟»
به تته پته افتاده بودم. گفتم:«ب…به جون الیزابت زهرام من انبار ندارم.»
با اخم یه چک دیگه زد تو گوشم و گفت: «گوه نخور! پس این محصولاتِ ترویج فساد رو کجا نگه میداری؟»
گفتم: «تو خونهم!»
گفت: «پس راه بیفت بریم خونهت.»
داشتم به خودم لعنت میفرستادم که چرا چنین خریتی کردم؟ اصلاً چی شد که انقدر احمقانه گول خوردم؟ سعی کردم هر جور شده خونسردیم رو حفظ کنم و دنبال یه راه نجات بگردم. یکم مکث کردم و گفتم: «شرمندهها جناب! ولی میشه نشانتون رو ببینم حداقل بفهمم کدوم ارگانی داره من رو دستگیر میکنه؟ حکم ورود به منزل دارید؟ بعدشم مگه الان نباید بهم بگید که حق گرفتن وکیل دارم و حق دارم سکوت کنم و هر چی بگم در دادگاه بر علیهم ازش استفاده میشه؟»
یه پوزخند زد و با حالت مسخره گفت: «نشان میخوای؟»
انگشت فاکش رو بهم نشون داد و گفت: «بیا! اینم نشان مخصوص حاکم بزرگ!»
بعد ادامه داد: «حکم ورود به منزل واسه پلیسه احمق! من از سمت مقام والای رهبری اذن ورود به هر چیز و هر کس و هر جایی رو دارم. میخوای بدون حکم بهت ورود کنم تا بفهمی؟»
گفتم: «نه! ممنون! متوجه فرمایشتون شدم.»
دوباره ادامه داد: «این شر و ورا هم برای پلیسه! البته پلیس اون ور آب! اینجا دادگاه خودِ منم. خودم حکم میدم؛ خودمم اجرا میکنم. گرفتی؟»
گفتم:«بله! بله! کاملاً.»
دوباره گفت: «یه جوری گم و گورت میکنم که جنازهتم دیگه پیدا نشه. واسه مایی که بالاتر از قانونیم حق سکوت مکوت نداری. باید بنالی و آدرس خونهت رو بدی.»
احساس میکردم دیگه آخر دنیاست. به ناچار بردمشون خونه و خودم در رو با کلید باز کردم و تماشا کردم که چجوری حاصل یک عمر زحمت من و پول طلاهای نسترن رو کارتن کارتن ازجلو چشمام میبرن. رئیسشون رفته بود و یکی دیگه رو گذاشته بود کنارم که مراقبم باشه. منم یکم از اون شدت ترس اولیهم کم شده بود و تو اون لحظه فقط حس نفرت و ناامیدی داشتم و هیچ کاری از دستم برنمیومد. دوباره تو دلم خودم رو لعن و نفرین کردم.
یه زنه که دماغش رو گرفته بود و یه بسته دیلدو تو دستش بود از کنارم رد شد و گفت: «خونهت بوی گند میده حالم بهم خورد. ایش!»
سرم رو تکون دادم و گفتم: «احتمالاً بوی عرق خودتونه.»
ناخودآگاه خم شد زیر بغلش رو بو کرد. به جعبهی تو دستش اشاره کردم و گفتم: «ایشالا تو اونجاهاتون گیر کنه.»
روش رو ازم برگردوند و رفت. دیگه واقعاً چیزی واسه از دست دادن نداشتم. به اون که بغلم وایساده بود گفتم: «ازتون ممنونم که اینجوری با جدیت با فساد مبارزه میکنین.»
با اخم گفت: «تیکه میندازی فاسد؟»
گفتم: «نه! کاملاً جدی عرض کردم. به خودتون شک دارینا!»
گفت: «شما مُفسدای جنسی ریشه کن بشین، همهی مشکلات مملکت حل میشه.»
دوباره گفتم: «محصولات ترویج فسادِ من، از کشور دوستِ صمیمی یعنی چین وارد شده.»
با اخم گفت: «خب که چی؟»
گفتم: «یعنی مال آمریکا و انگلیس و اینا نیست. اگه میشه تو جرمم تخفیف بدین.»
چیزی نگفت. به زن چادریِ هیکل گندهای که یه دستی کارتن ستهای bdsm رو بلند کرده بود و میبرد، گفتم: «اینا رو واسه مصرف شخصی میبرید دیگه؟ نه؟ سایزش یکم براتون کوچیکه البته. سایز 6xl نداره.»
زنه پشت چشمش رو برام نازک کرد. قیافهم رو جمع کردم و آروم زیر لب گفتم: «اَه!اَه! به شتر این اداها نمیاد!»
کناریم که انگار جملهم رو شنیده بود، دوباره گفت: «به عنوانِ یه عامل فساد خیلی داری زر میزنی.»
گفتم: «ببخشید فقط یه سوال دیگه ازتون داشتم.»
گفت: «بنال!»
گفتم:«میشه یه بار اون خانمی که باهام چت کرد رو ببینم و ازشون تشکر کنم؟ اگه این لطف رو در حق من بکنین ممنون میشم.»
به یکی از زنا اشاره کرد و صدا زد: «خانم یه لحظه تشریف بیارین!»
یه زن لاغر اندام با چادر مشکی اومد جلو و خیلی جدی روبه روم وایساد. پرسیدم: «شما واقعاً همونی؟ با چادرم قشنگی ماشالا! آخه شما دیگه چرا با اینا همکاری میکنی؟»
با صدای نازکش گفت: «نسترن اگه بفهمه با من چت کردی و قرار گذاشتی خیلی از دستت ناراحت میشه.»
لحنش پیروزمندانه و پر از کنایه بود. گفتم: «سِمت تو توی سازمان چیه؟»
گفت: «من هانی ترپ هستم. تلهی عسل.»
سرم رو بالا و پایین کردم و گفتم: «آهان! واقعاًخیلی عسلی عزیزم. تلهی عسل همون جندهی خودمون میشه دیگه نه؟»
مرده یه پس گردنی زد بهم و گفت: « با خانمِ من درست حرف بزن.»
بهش نگاه کردم و انگار یه لحظه موقعیتی که مثل خر توش گیر کرده بودم رو به کل فراموش کردم. با ذوق گفتم: «عه! تو همون کاکولدهای؟! زنت خیلی کُسه بابا! خوش به حالت. »
یه نفس عمیق کشید و این ور و اون ور رو نگاه کرد و بلند گفت:«صمیمی نشو! نخیر! اینا همش برای نمایش بود که تو رو بکشیم بیرون احمق.»
آروم جوری که فقط خودش بشنوه دم گوشش گفتم: «خدایی پولی که میگیره حلالش باشه خیلی بهم حال داد امروز! یعنی یه جوری با اون فیلمش آبم رو آورد که اووووف… نگم برات.»
به روی خودش نمیاورد ولی لُپهاش گل انداخته بود. با آرنجم زدم تو بازوش و گفتم: «کیرت راست شد نه؟»
گفت: «بسه دیگه کفریم نکن که بد میبینی.»
تازه نقطه ضعفش رو پیدا کرده بودم. برگشتم سمت زنه و یواش پرسیدم: «هنوز اون بات پلاگه تو کونته؟»
سکوت کرد. مرده دوباره یکی زد تو سرم و گفت: «این چرندیاتت همش تو دادگاه بر علیهت استفاده میشه.»
دردم گرفت. گفتم: «آخ! زنتو گاییدم!»
چشماش خمار شده بود ولی سعی میکنه پرستیژش رو حفظ کنه. گفت: «فعلاً که مادر خودت گاییده شده.»
گفتم: «جرأت داری دستام رو باز کن که همینجا جلو چشم خودت و همکارات، ترتیب زنتو بدم. یه جوری که زیرم ناله کنه و از لذت جیغ بزنه و آبش بپاشه رو سر و صورتِ تو!»
سر و صورتش قرمز شده بود. دستش رو آروم کشید رو برجستگی شلوارش و سعی کرد پنهونش کنه. گفت: «خفه میشی یا این چیزایی که میفروشی رو بکنم تو کونت؟»
یه لبخند مارموزانه زدم و آروم گفتم: «فعلاً که این چیزایی که میفروشم تو کونِ زنِ توئه. نگهش داشته من در بیارم براش.»
با یکم مکث ادامه دادم: «گوشات چرا قرمز شده؟ ها؟ اعتراف کن! آبت داره میاد؟ وقتی میتونم فقط با حرف زدن در موردِ گاییدن زنت آبتو بیارم، ببین اگه جلوت لُختش کنم و واقعاً بگیرم بُکنمش چه حالی میکنی.»
به زنش نگاه کرد و گفت: «تو برو بشین تو وَن هانی. دیدن صحنههای خشن برات خوب نیست.»
گفتم: «آره هانی جون برو تا جلو شوهرت کُس و کونت رو جر ندادم.»
زنه با ناز و عشوه چادرش رو زیر سینهش جمع کرد و رفت. یه بوس و یه چشمک حوالهش کردم. همون موقع یه لگد محکم خورد تو تخمام. از درد خودم رو مچاله کردم و داد زدم: «آخ! ناموس همهتونو گاییدم!»
هولم داد و گفت: «راه بیفت!حرکت کن.»
زدم به سیم آخر و دیگه برام مهم نبود سر از کجا درمیارم. با صدای بلند گفتم: «ایشالا همتون جمیعاً تو حملهی بعدی با یه دیلدو تو کونتون به مقام رفیع شهادت نائل بشین.»
یه کیسهی سیاه کشیدن رو سرم. هیچ جا رو نمیدیدم. فهمیدم اوضاع خیلی جدیه. کمکم تسلیم شدم و با التماس گفتم: «آقا غلط کردم تو رو خدا ولم کنین. به جوونیم رحم کنین.»
یه لگد زد بهم و گفت: «راه برو حرف نزن! کارت دیگه تمومه»
داشتم همینجوری خواهش و التماس میکردم که آروم توی گوشم گفت: «من واقعاً کاکولدم و از حرفایی که در مورد گاییدن زنم زدی خیلی حال کردم.»
گفتم: «واقعاً؟ پس میشه بهشون بگی من رو نکشن؟ منم قول میدم عوضش زنتو جلو چشم خودت بگام.»
گفت: «باید هر چی میگم گوش کنی.»
فوراً گفتم: «چشم! هر چی شما بگین.»
من رو نشوند روی پله و گفت: «از اینجا جم نمیخوری. تا وقتی مأمور ویژهمون بیاد سراغت. هر چند ساعت که طول بکشه نباید از جات بلند بشی! اگه کوچکترین حرکتی بکنی تک تیراندازمون مغزت رو سوراخ میکنه فهمیدی؟»
گفتم: «فهمیدم.»
موقع رفتن، دست کشید رو سرم و گفت:«خودت رو به کشتن ندیا من و زنم منتظرتیم.»
گفتم: «خیلی آقایی! یه جوری برات بگامش که کیف کنی.»
رفت و من همونجا روی پله نشستم. نمیدونم چند ساعت گذشته بود. دستام از پشت بسته بود و یه کیسهی مشکی رو سرم. هیچ جا رو نمیدیدم. تا اینکه صدای قدمهای یه نفر رو شنیدم که از پلهها بالا میومد. ضربان قلبم تند شد. اومد جلوی پام وایساد و کیسه رو از روی سرم برداشت. چشمام رو چند بار باز و بسته کردم تا چشمام به نور عادت کنه ولی هنوز درست نمیتونستم ببینم. گفتم: «شما مأمور ویژه هستین؟ تو رو خدا زودتر منو ببرین. نشیمنگاهم درد گرفت انقدر اینجا نشستم.»
گفت:«چرا اینجا نشستین آقا؟ دستاتون چرا بسته ست؟»
گفتم: «تو مأمور ویژه نیستی؟ پس کیسه رو بذار رو سرم و برو. یه تک تیرانداز مغزم رو نشونه گرفته.»
یکم این ور و اون ور رو نگاه کرد و گفت: «مأمور ویژه کجا بود؟ تک تیرانداز چیه؟ اینجا حتی پنجرهام نداره.»
یکم اطرافم رو نگاه کردم. تو راه پله وسط پلهها نشسته بودم و هیچ کس اطرافم نبود…
نوشته: freya
30 پاسخ به “شبهای خیلی داغ!”
خوب بود 👍
خیلی خوب بود… چقد خندیدم …😂😂کاش میشد چند تا لایک داد
جالب بود خیلی
خیلی عالی بود. قبلا گفتم بازم میگم، تو طنزنویسی به شدت قوی و خلاقی و بنظرم توی این زمینه بیرقیبی. جدا از این مورد، از زبون یه مرد هم خیلی خوب و ملموس مینویسی، اونقدر مردونه، که مدام منتظرم یه روزی بهم یه عکس با سبیل بدی و بگی من شیدا نیستم، اصغرم!
عالی بوو
دهنت سرویس حرخوردم از خنده
👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏دمت گرم واقعا لذت بردم
اگه شیوایی و اسمتو عوض کردی امیدوارم آرین بگیرررررره………… !!!😂😂😂
در طنز نوشتن هم استادی دختر 👏
😂😂😂🤣🤣🤣عالی بودخیلی خندیدمانتظار داشتم نسترن کیسه مشکی رو از سرش دربیاره😁😁😁😂😂😂🤣🤣🤣
طنزش عالی بود 😂 😂
فریای عزیزمهم طنز رو قشنگ می نویسید هم درامهم از زبان خانم ها خوب می نویسید و هم آقایوناین قدرت نویسندگی شما رو می رسونهعالی بود 🌹
طنز همراه اروتیک جذابیت خاصی دارهدو حس را کاملا بوجد آوردیدعالی بود🙏
فقط اونجاش که نوشتی هر کسی را ببیند به قتل میرسانیم تا رازتان مخفی بماند🤣🤣🤣
جالب بود
طنز تلخی بود
عالی بود
طنز قوی بود 👍 😂احتمالا داستان مورد پسنده جامعه پرهیاهو و پر جمعیت کاکولد های بکن توون بشه😹در کل، داستان روان بود و تر و تمیز، (مثل همیشه البته💖) طنز موضوع خودش رو توی هر پاراگراف به یه شکل جدید نشون میداد.
کار بسیار زیبایی بود که البته کمتر از این هم از شما توقع نداشتیم. ایده تون خلاقانه بود. احسنت بر شما.
باحال بود ،،، آخرین زنه روزهای کردی یا نه ؟؟؟ادامشو بنویس
عجب قلمی
کاشکی چنتا مثلت اینجا داشتیم و داستان مینوشتن.عالی بود
عالی بود خسته نباشی ، 👍👌👏👏👏👏🌹
عالی بووود عشقم😍😍 کاملا غیر منتظره و خاص به سبک خودت 👌🏻طنز قوی ، موضوع متفاوت ، خلاقیت تو محتوا😍تو چقد خفنی اخهمنتظر ادامشم کلی😌
خیلی خوب و بامزه نوشتی عزیزم😂👌 واقعا لذت بردم مرسی😍
اگه نویسندش شیوا بود همین چندتا کونی مرامایی که کامنت گذاشتن نظراتشون برعکس میشد یه جورایی به نویسنده حمله میکردن که بی غیرتی رو ترویچ نکن از این حرفا…البته مثال زدم وگرنه این داستان کیری کجا داستانای شیوا کجا
خوب بید . دَمت جیز گُل دختر . بَسی مَلذوذ شدیم .
باحال بود😂😂😂
فریا ی عزیزاتفاقی این داستان رو دیدممن معمولا یک ماه تاخیر دارمحتما میخونماما شاید تا هفته آینده نتوانمبسیار مورد احترام من هستید. موفق باشی
شخصا روزگار خوشی ندارمهم از جنبه فردی و هم اجتماعی و احوال مردمانمدتی بود امکان اتصال نداشتم و احتمالا تا مدتی هم نتوانم چون ایراد فنی سیستم دارم. میخواستم در مورد داستان شما نظری دهم و تشکر کنم. اما هیچ دل خوشی ندارم. مثل بسیاری از افرادامید که بهترین برای مردم رقم بخورد.