من واقعا مثل دیوانه ها جنون گرفتم. تا اینکه خونه ما از اونجا به شهر مهاجرت کرد و بعد از یک ماهی که ما توو شهر بودیم من رفتم روستا خونه داییم. خوب با زینب سلام واحوال برسی کردم کلی هم تحویل گرفت منو. یجورایی ناراحت بود که بهم پا نداد و ما هم از اونجا که رفته بودیم دیگه خیلی ناراحت بود چون ما خونه هامون واقعا یکی بود همش توو خونه های همدیگه بودیم. اون روز من شب اونجا بودم خیلی بهش دید میزدم با هم میگفتیم و میخندیدیم . من متوجه شدم که همون شب رفته حموم کرده و خیلی هم بخودش رسیده بود. خوب وقت خواب که شد اونجا یه پذیرایی بزرگ بود که همه همونجا میخوابن . داییم و زن داییم تقریبا مسن و سالخوردن یه برادر کوچکتر از خودش باسم علی هم داشت که اونجا خواب بود منم کنار برادرش علی خوابیدم. اونم کنار مادرش خوابید. من که اصلا خواب به چشمام نمیرفت واقعا. همش توو فکر زینب بودم که چطور برم بیشش و بش دست بزنم. چون دیدم که با یه دامن بلند و یه بلوز خوابیده. صدای کولر آبی و شب تاریک واقعا یه فضای خاصی بود که نمیتونم بیانش کنم . در اتاق رو همه بسته بودند بخاطر اینکه توو روستا پشه زیاد هست باید در بسته باشه. فقط باندازه نیم وجب باز کرده بودند که باد کولر بتونه بره بیرون و کولر خفه شه بقولی. خوب من دلمو زدم به دریا و بلند شدم رفتم دقیقا کنار زینب. خیلی تاریک بود و من به سختی رفتم بیشش. دراز کشیدم کنارش قلبم تند تند میزد چند ثانیه ای جفتش دراز بودم جرات نکرم بهش دست بزنم و دوباره رفتم سر جام خوابیدم. دوباره رفتم تو کفش گفتم هر چه بادا باد رفتم کنارش دراز کشیدم و اروم پامو گذاشتم روکف پاش یکم ماساز دادم. دیدم بیدار نشده دوباره با دستم رو پاشو ماساز دادم باز دیدم خبری نیست. گفتم بزار بلند بشم دستمو اروم بزارم رو روناش اگه یوقت صدایی شد زود برم سر جام بخوابم. همین کار رو کردم باز دیدم اصلا کار نداره. منم این وسط مونده بودم که این خوابه یا خودشو زده به خوابو خلاصه دستمو بیشتر از رو دامن گذاشتم رو روناش وای چقد گرم بود داشت منو دیونه میکرد دیدم یه تکون خورده به پهلو خوابیده منم دراز کشیدم پشتش یکم چسبیدم به باسنش همش قلبم تند تند میزد کم کم بیشتر خودمو میچسبوندم بهش اماده بودم که اگه حرفی زده زود بلند شم برم سر جام. ولی دیدم اصلا کاری نداره منم پامو بلند کردم گذاشتم رو پاش. دیگه کم کم مطمن شدم که بیداره و کاری بام نداره وای اصلا باورم نمیشد که کون زینب جلو کیرمه دستم گذاشتم واسط باسنش از رو دامن دیگه شروع کردم بهش گفتم این کاری با من نداره سینه هاشو مالوندم دست گزاشتم وسط کونش دامنشو اوردم بایین یه شورت چسبون پاش بود خوابوندمش رو پشت شرته رو اوردم بایین شروع کردم به خوردن کسش با حرص و ولع خوردم براش انگار جواب جندین سال تلاشم گرفتم ابشو کامل خوردم اون اصلا تکون نمیخورد نمیدونم بنظرم روش نمیشد منم اصلا دریغ نکردم خوابوندمش به پهلو کیرمو گذاشتم وسط لمبه هاش اخخخخخ چ حالی میداد اینقد زدم تا ابم خالی شد حقیقتا نگذاشت بکنم داخل فقط لابایی و سینه و لیس ابمو ریختم وسط کونش بعد بلند شدم رفتم بیرون. اون روز صب که بیدار شدم اصلا نگا تو چشام نمیکرد تا جندین ماه بام قهر بود ولی وقتی نامزد کرد اشتی کردیم الانم سر خونه و زندگیشه اصلا هم رابطه ای نداریم ممنون از نگاهتون.
نوشته: رضا
19 پاسخ به “سکس با دختر داییم زینب”
احسان هات همین اول کار میفرماید:
اوووه 10 سال پیش
می زاشتی یکم دیرتر می گفتی
خدایی این دیگه واقعیت داشتنش ثابت کردن نمیخواد.پاک و بی آلایش نوشته.عالی بود پسر.چه دل وجراتی داری.ولی معلومه تو مدرسه زنگ ادبیات میپیچوندیا
من واقعا مثل دیوانه ها جنون گرفتم. تا اینکه خونه ما از اونجا به شهر مهاجرت کرد ,روستا پشه زیاد هست باید در بسته باشه. فقط باندازه نیم وجب باز کرده بودند که باد کولر بتونه بره بیرون و کولر خفه شه بقولی.ميشه معني اينارو بهم بگي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
… 😐 این همه تو کف بودی یه لاپاش گذاشتی¿¿¿ چی بگم والا¡¡¡
دروغه
خوب شد اول دیگه کامنتا رو میخونم!
دوباره به دهنم چیزی نمیرسه اگر رسید میام حوالت میکنم
.پشه اونجا آمده بود،،،تو رو کرد زینبو خورد دایی رو زد
نمینوشتی میگفتن لالاینم دستان شد
تاده سال پیش خوندم
تو کفش بودی درسته.ولی لاپاشو فکر نکنم.داستانای ژول ورنو زیاد میخونی؟
مگه خونه های شهری ها با لاستیک درس میشهdash1
بگم خدا چیکارت نکنه مجلوق ابن جلّاق…برو گمشو تا با لگد نزدم زیر کون 1001 کیر خوردتdash1
ده سال پیش یه روستای دور افتاده اونم با تاپ
ریدی باخاطره نوشتنت…
سلام کی دلش یه کیر خوشگل و کلفت میخواد لطفا بیاد تلگرام پیام بده عزیزم . Musti3434
کیرم تو دهن اون معلم ادبیات فاسیت 🤣😂