سقوط و لذت در سایه تحقیر (۱)

این داستان کاملا تخیلیه و واقعیت نداره!

اسم من آرمانه، ۱۸ سالمه و سال آخر دبیرستانم. تو یه شهر کوچیک زندگی می‌کنیم که همه همدیگه رو می‌شناسن، ولی انگار هیچ‌کس واقعاً از رازهای هم خبر نداره. من و مرضیه، دوست‌دخترم، از اول سال باهم بودیم. مرضیه دختریه که هر کی ببینتش یه لحظه قفلش می‌شه: قد بلند، موهای مشکی بلند که همیشه یه کم به‌هم‌ریخته‌ست، و یه لبخند شیطون که انگار همیشه یه چیزی تو سرشه. بدنش یه جورایی بی‌نقصه، نه زیادی لاغر، نه زیادی چاق، فقط به اندازه‌ای که هر وقت بغلش می‌کنم حس می‌کنم دنیا مال منه.

مرضیه همیشه یه جور رمزآلود بود. مثلاً وقتی باهم حرف می‌زدیم، گاهی وسط مکالمه چشاشو می‌دوخت به یه نقطه دور و انگار تو فکر بود. من فکر می‌کردم شاید به خاطر امتحانای مدرسست یا خانوادش که یه کم سخت‌گیرن. ولی یه روز که گوشیشو گرفتم دستم تا یه چیزی بهش نشون بدم، یه اعلان عجیب رو صفحه دیدم. یه پیام از یه اپلیکیشن که اسمشو نشناخته بودم. چیزی تو مایه‌های “استریم امشب ساعت ۹، آماده باش!” قلبم یه لحظه تندتر زد، ولی چون مرضیه سریع گوشی رو از دستم گرفت، چیزی نگفتم.

مدرسه‌مون جای عجیبیه. یه عالمه آدم جورواجور داره، از بچه‌های درس‌خون گرفته تا کسایی که انگار فقط برای دعوا و کری خوندن میان. یکی از اینا علی بود. علی قدش از همه بلندتر بود، شونه‌هاش پهن، و یه جور راه می‌رفت که انگار صاحب مدرسست. همه ازش حساب می‌بردن، حتی معلما. موهاش همیشه ژل‌زده و شونه‌کرده، و یه خالکوبی رو بازوش داشت که زیر آستین پیراهنش یه کم پیدا بود. وقتی تو راهرو راه می‌رفت، بچه‌ها یا باهاش دست می‌دادن یا راهشونو کج می‌کردن که باهاش روبه‌رو نشن.

من و علی هیچ‌وقت باهم مشکلی نداشتیم، ولی یه روز که تو حیاط مدرسه با مرضیه حرف می‌زدم، دیدم داره از دور نگاهمون می‌کنه. نه یه نگاه معمولی، یه جور نگاه سنگین که انگار داره نقشه می‌کشه. مرضیه داشت درباره یه فیلم جدید حرف می‌زد، ولی من حواسم پرت علی شد. وقتی برگشتم سمتش، دیدم داره می‌خنده و به یکی از دوستانش چیزی می‌گه. حس بدی بهم دست داد، ولی فکر کردم شاید دارم زیادی حساس می‌شم.

اون شب با مرضیه تو پارک نزدیک خونمون قرار داشتم. هوا خنک بود و یه ژاکت نازک تنش بود که زیرش یه تاپ تنگ پوشیده بود. همیشه وقتی این‌جوری لباس می‌پوشید، نمی‌تونستم چشم ازش بردارم. نشستیم رو نیمکت و شروع کردیم به حرف زدن. یه لحظه گوشیش زنگ خورد و سریع سایلنتش کرد. گفتم: «کیه این موقع شب؟» خندید و گفت: «هیچی، فقط یکی از بچه‌های فامیل.» ولی چشماش یه جور دیگه می‌گفتن. انگار یه چیزی رو قایم می‌کرد.

چند روز بعد، تو مدرسه یه اتفاق عجیب افتاد. تو زنگ تفریح، داشتم با مرضیه تو راهرو حرف می‌زدم که علی با دوتا از رفیقاش اومد طرفمون. یه لبخند گنده رو صورتش بود، از اونایی که می‌دونی خیرش بهت نمی‌رسه. اومد نزدیک و گفت: «آرمان، چطوره؟ مرضیه رو خوب نگه می‌داری؟» بچه‌ها خندیدن، ولی من چیزی نگفتم. مرضیه فقط لبخند زد و گفت: «علی، توام همیشه باید یه چیزی بگی!» ولی انگار یه جور راحتی تو صداش بود که منو به شک انداخت.

اون شب تو خونه بودم و داشتم فکر می‌کردم به رفتارای عجیب مرضیه. تصمیم گرفتم یه کم فضولی کنم. گوشیمو برداشتم و اسم اپلیکیشنی که رو گوشیش دیده بودم رو سرچ کردم. وقتی صفحه باز شد، قلبم وایستاد. یه سایت استریم بود، پر از ویدیوهای زنده که آدما توش کارهای سکسی می‌کردن و پول درمی‌آوردن. چندتا پروفایل باز کردم و یهو یه عکس دیدم که شبیه مرضیه بود. قلبم تندتر زد. پروفایلشو باز کردم و مطمئن شدم: خودش بود، با یه اسم مستعار، با لباسایی که هیچ‌وقت جلوی من نپوشیده بود.

نمی‌تونستم باور کنم. مرضیه، دختری که فکر می‌کردم همه‌چیزو درباره‌ش می‌دونم، داشت شب‌ها تو این سایتا استریم سکسی می‌ذاشت. تو پروفایلش نوشته بود که هر هفته چند شب آنلاینه و کلی فالوئر داشت. نظرات زیر استریما پر از حرفای سکسی و درخواست های عجیب بود. حس عجیبی داشتم، یه جورایی عصبانی بودم، ولی یه حس کنجکاوی هم تو وجودم بود. تصمیم گرفتم چیزی بهش نگم، ولی از اون شب به بعد، هر وقت باهاش بودم، یه چیزی تو ذهنم بود.

چند روز بعد، تو کلاس ورزش، علی دوباره اومد سمتم. این بار تنهایی بود. گفت: «آرمان، شنیدی مرضیه شب‌ها چی‌کار می‌کنه؟» قلبم ریخت. چطور می‌دونست؟ با خونسردی گفتم: «چی می‌گی؟» خندید و گفت: «هیچی، فقط فکر کنم باید بیشتر حواست بهش باشه.» بعد رفت، ولی حس تحقیر تو وجودم پیچید. انگار می‌خواست بگه از من بهتره، انگار می‌دونست چیزی که من تازه فهمیده بودم، اون خیلی وقته می‌دونه.

اون روز بعد از مدرسه با ماریه قرار گذاشتم. تو کافه همیشگیمون بودیم. سعی کردم عادی باشم، ولی نمی‌تونستم. بالاخره طاقتم طاق شد و گفتم: «مرضیه، تو سایتای استریم کار می‌کنی؟» یه لحظه چشاش گشاد شد، ولی سریع خودشو جمع کرد. گفت: «تو از کجا شنیدی؟» گفتم: «مهم نیست. راسته؟» یه نفس عمیق کشید و گفت: «آره، ولی فقط برای پول. چیزی که فکر می‌کنی نیست.» عصبانی بودم، ولی وقتی توضیح داد که فقط لباسای باز می‌پوشه و کارای خفن نمی‌کنه، یه کم آروم شدم. ولی هنوز حس بدی داشتم.

از اون روز به بعد، علی انگار پروژه‌ش شده بود منو اذیت کنه. تو حیاط مدرسه، جلوی بچه‌ها، یه جوری حرف می‌زد که انگار من نمی‌تونم مرضیه رو نگه دارم. یه بار گفت: «آرمان، مرضیه خیلی گله، حیف نیست یکی مثل تو؟» بچه‌ها خندیدن و من فقط سرمو انداختم پایین. نمی‌خواستم دعوا راه بندازم، چون می‌دونستم علی یه سر و گردن ازم قوی‌تره. ولی هر بار که این کارو می‌کرد، حس تحقیر تو وجودم بیشتر می‌شد.

یه شب که با مرضیه تو خونه‌ش بودیم، تصمیم گرفتم باهاش سکس کنم تا یه جورایی خودمو آروم کنم. خونشون خالی بود و ما تو اتاقش بودیم. مرضیه یه تاپ صورتی تنگ پوشیده بود که نوک سینه‌هاش از زیرش پیدا بود. شلوارکش کوتاه بود و پاهاش برق می‌زد. منو کشید رو تخت و شروع کرد به بوسیدنم. لباش گرم و نرم بود، ولی یه حس عجیب تو وجودم بود. انگار می‌خواستم به خودم ثابت کنم که هنوز مال منه.

دستامو بردم زیر تاپش، سینه‌هاشو گرفتم و آروم فشار دادم. ناله کرد و خودشو بهم چسبوند. شلوارکشو کشیدم پایین و انگشتامو بردم بین پاهاش. خیس بود، انگار منتظر این لحظه بود. گفت: «آرمان، تندتر…» کیرم که حسابی سفت شده بود، درآوردم و بهش گفتم: «بخورش.» زانو زد جلوم، موهاشو گرفتم و کشیدمش نزدیک. زبونشو کشید رو نوکش، آروم و بازیگوش. حس گرمای دهنش دیوونه‌م کرد.

مرضیه کیرمو کامل گرفت تو دهنش. زبونش دورش می‌چرخید، انگار داشت باهاش بازی می‌کرد. دستشو گذاشت رو بیضه‌هام، آروم فشار می‌داد. سرشو بالا و پایین می‌برد، هر بار عمیق‌تر. صدای خیس دهنش با ناله‌های ریزش قاطی شده بود. چشاشو بالا آورد، مستقیم تو چشام نگاه کرد. یه لحظه کیرمو درآورد و گفت: «خوشت میاد؟» قبل از اینکه جواب بدم، دوباره گرفتش تو دهنش، این بار تندتر. حس می‌کردم داره منو می‌بلعه.

نمی‌تونستم بیشتر طاقت بیارم. بلندش کردم و پرتش کردم رو تخت. شلوارک و شورتشو کامل درآورد. پاهاشو باز کرد و من بدون معطلی کیرمو فرو کردم توش. یه ناله بلند کشید و دستاشو دور کمرم حلقه کرد. شروع کردم به تلمبه زدن، اول آروم، بعد تندتر. بدنش با هر ضربه تکون می‌خورد، سینه‌هاش بالا و پایین می‌رفتن. صدای ناله‌هاش کل اتاقو پر کرده بود. «تندتر، آرمان…» صداش پر از هوس بود.

حس می‌کردم دارم به اوج می‌رسم. مرضیه پاهاشو دور کمرم قفل کرد، انگار نمی‌خواست یه لحظه ازم جدا شه. با هر تلمبه، خیسی رو بیشتر حس می‌کردم. یه لحظه بدنش لرزید، ناله‌هاش بلندتر شد و فهمیدم ارگاسمش داره می‌رسه. منم دیگه کنترلی نداشتم. با یه ضربه آخر، آبتو تا ته ریختم توش. حس گرما و خیسیش دور کیرم دیوونه‌م کرد. دوتایی نفس‌نفس‌زنان افتادیم رو تخت. ولی حتی تو اون لحظه، یه حس عجیب تو سرم بود. انگار این سکس نمی‌تونست چیزی که بینمون خراب شده بود رو درست کنه.

چند روز بعد، تو مدرسه، علی دوباره شروع کرد. این بار جلوی مرضیه و چندتا از بچه‌ها، گفت: «آرمان، شنیدم مرضیه خیلی تو استریما معروفه. توام می‌ری ببینیش؟» قلبم ریخت. مرضیه فقط خندید و گفت: «علی، توام که همیشه باید یه چیزی بگی!» ولی من حس کردم یه چیزی بینشون هست. یه نگاه، یه لبخند، یه چیزی که من نمی‌فهمیدمش. حس تحقیر مثل خوره تو وجودم افتاد.

اون شب با مرضیه حرف زدم. گفتم: «علی از کجا این‌قدر درباره‌ت می‌دونه؟» سعی کرد طفره بره، ولی بالاخره گفت: «اون یه بار پیامم داد. گفت یکی از استریمامو دیده. خواست باهم حرف بزنیم، ولی من گفتم نه.» باورم نشد. حس کردم داره یه چیزی رو قایم می‌کنه. ازش پرسیدم: «چرا به من نگفتی؟» فقط شونه بالا انداخت و گفت: «فکر کردم مهم نیست.»

از اون روز به بعد، علی انگار مصمم‌تر شده بود. تو راهرو، تو حیاط، حتی تو کلاس، هر فرصتی گیرش می‌اومد یه چیزی می‌گفت که منو جلوی بقیه کوچیک کنه. یه بار جلوی همه گفت: «آرمان، مرضیه رو ول کن بره، یکی مثل اون به یه مرد واقعی نیاز داره.» بچه‌ها خندیدن، ولی مرضیه فقط سرشو انداخت پایین. حس کردم یه چیزی داره بینشون شکل می‌گیره، ولی نمی‌خواستم باور کنم.

یه روز بعد از مدرسه، مرضیه گفت باید بره خونه یکی از دوستاش برای پروژه گروهی. گفتم: «کیا هستن؟» گفت: «فقط چندتا از بچه‌ها.» ولی حسم بهم می‌گفت دروغ می‌گه. تصمیم گرفتم یه کم دنبالش کنم. خودمو نفرین می‌کردم که چرا این‌قدر شکاک شدم، ولی نمی‌تونستم جلوی خودمو بگیرم. دنبالش رفتم تا یه خونه تو یه محله دیگه. وقتی رسید، دیدم علی از در اومد بیرون و بغلش کرد. قلبم وایستاد.

نمی‌تونستم باور کنم. مرضیه و علی؟ همون دختری که شب‌ها تو بغلم بود، حالا تو بغل یکی دیگه بود؟ پاهام سست شد، ولی نمی‌تونستم برم جلو. فقط وایستادم و نگاه کردم. علی دستشو دور کمر مرضیه انداخت و برش گردوند سمت خونه. در بسته شد و من فقط اونجا وایستاده بودم، مثل یه احمق. حس تحقیر مثل یه چاقو تو قلبم فرو می‌رفت.

اون شب به مرضیه زنگ زدم. صداش آروم بود، انگار چیزی رو قایم می‌کرد. گفتم: «امروز کجا بودی؟» گفت: «با بچه‌ها بودم.» دروغشو می‌فهمیدم، ولی نمی‌خواستم دعوا کنم. فقط گفتم: «باشه.» ولی تو دلم داشتم می‌سوختم. تصمیم گرفتم بفهمم جریان چیه. فرداش تو مدرسه، علی رو کشیدم کنار و گفتم: «با مرضیه چی‌کار داری؟» خندید و گفت: «چیزی که تو نمی‌تونی بهش بدی، من می‌دم.»

حرفش مثل پتک تو سرم خورد. نمی‌تونستم بفهمم چی داره می‌گه. ولی یه چیزی تو وجودم می‌گفت که داره راست می‌گه. مرضیه داشت ازم دور می‌شد، و علی داشت جای منو می‌گرفت. حس تحقیر دیوونه‌م می‌کرد، ولی یه جورایی نمی‌تونستم ازش دست بکشم. انگار یه بخشی ازم می‌خواست ببینه این داستان کجا می‌ره.

یه هفته بعد، مرضیه بهم گفت که می‌خواد یه استریم ویژه بذاره. گفت: «این بار قراره یه کم فرق کنه.» پرسیدم: «چطور؟» فقط خندید و گفت: «خودت ببین.» قلبم تند می‌زد. نمی‌دونستم باید چیکار کنم. یه بخشی ازم می‌خواست جلوشو بگیرم، ولی یه بخشی دیگه کنجکاو بود. همون شب لینک استریم شو باز کردم. وقتی صفحه باز شد، شوکه شدم.

مرضیه تو اتاقش بود، با یه لباس زیر قرمز که هیچ‌وقت جلوی من نپوشیده بود. نور قرمز تو اتاقش پخش بود و یه موسیقی ملایم تو پس‌زمینه پخش می‌شد. ولی چیزی که قلبمو وایستوند، علی بود. نشسته بود رو تخت، با یه شلوارک و بدون پیراهن. بدنش عضلانی و برنزه بود، و یه لبخند مغرور رو صورتش داشت. مرضیه کنارش بود، دستشو گذاشته بود رو رانش.

نمی‌تونستم چشم از صفحه بردارم. مرضیه شروع کرد به حرف زدن با دوربین، با همون صدای سکسی که تو استریما استفاده می‌کرد. گفت: «امشب یه مهمون ویژه داریم.» علی خندید و دستشو کشید رو کمر مرضیه. حس تحقیر تو وجودم مثل یه آتش شعله‌ور شد، ولی نمی‌تونستم صفحه رو ببندم. انگار یه نیروی عجیب منو نگه داشته بود.

مرضیه خم شد و شروع کرد به بوسیدن گردن علی. دستاشو کشید رو سینه‌ش، انگشتاش رو عضلاتش بازی می‌کردن. علی هم بی‌کار نبود، دستشو برد زیر لباس زیر مرضیه و آروم فشار داد. ناله‌های مرضیه تو میکروفون پخش می‌شد و من حس می‌کردم دارم دیوونه می‌شم. ولی یه چیزی تو وجودم داشت بیدار می‌شد. یه حس عجیب، یه جور لذت بیمارگونه.

علی مرضیه رو کشید رو خودش. حالا مرضیه رو پاهاش نشسته بود و داشت شلوارکشو می‌کشید پایین. وقتی کیرشو درآورد، شوکه شدم. از مال من بزرگ‌تر بود، کلفت‌تر و بلندتر. مرضیه با یه لبخند شیطون زبونشو کشید روش. صدای ناله‌های علی تو اتاق پیچید. من فقط نگاه می‌کردم، قلبم تند می‌زد، ولی کیرم داشت سفت می‌شد. نمی‌فهمیدم چرا، ولی نمی‌تونستم جلوی خودمو بگیرم.

مرضیه کیر علی رو گرفت تو دهنش، درست مثل کاری که برای من کرده بود، ولی این بار انگار حریص‌تر بود. سرشو تندتر بالا و پایین می‌برد، زبونش دورش می‌چرخید. علی دستشو گذاشت رو سرش، موهاشو گرفت و هدایتش می‌کرد. نظرات زیر استریم پر شده بود از حرفای سکسی و تشویق. من فقط نگاه می‌کردم، انگار یه بخشی از وجودم داشت لذت می‌برد از این تحقیر.

علی مرضیه رو بلند کرد و پرتش کرد رو تخت. لباس زیرشو کند و پاهاشو باز کرد. بدون معطلی کیرشو فرو کرد توش. مرضیه یه ناله بلند کشید که تا حالا ازش نشنیده بودم. علی شروع کرد به تلمبه زدن، تند و محکم. بدن مرضیه با هر ضربه تکون می‌خورد، سینه‌هاش بالا و پایین می‌رفتن. من نمی‌تونستم چشم بردارم. حس تحقیر و لذت تو وجودم قاطی شده بود.

تو مدرسه، روز بعد، علی مستقیم اومد سمتم. گفت: «استریم دیشبو دیدی؟» نمی‌دونستم چی بگم. فقط سرمو تکون دادم. خندید و گفت: «فکر کنم خوشت اومد، نه؟» حس تحقیر مثل یه موج غرقم کرد، ولی نمی‌تونستم انکار کنم که یه بخشی ازم واقعاً لذت برده بود. مرضیه اون روز تو مدرسه عادی رفتار کرد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

شب بعد، دوباره استریم مونو باز کردم. این بار مرضیه و علی تو یه هتل بودن. مرضیه یه لباس توری مشکی پوشیده بود که بدنش از زیرش پیدا بود. علی با یه شورت باکسر کنارش وایستاده بود. شروع کردن به بوسیدن همدیگه، دستای علی همه‌جای بدن مرضیه بود. من فقط نگاه می‌کردم، کیرم سفت شده بود، و نمی‌تونستم خودمو کنترل کنم. دستمو بردم تو شلوارم و شروع کردم به مالیدن.

مرضیه رو زانوهاش نشوند و کیر علی رو دوباره گرفت تو دهنش. این بار انگار داشت برای دوربین ادا درمی‌آورد. زبونشو دور نوکش می‌چرخوند، بعد عمیق‌تر می‌گرفتش. علی ناله می‌کرد و به دوربین نگاه می‌کرد، انگار می‌دونست من دارم نگاه می‌کنم. یه لحظه گفت: «آرمان، اینو می‌بینی؟ اینه یه مرد واقعی.» قلبم ریخت، ولی دستم از رو کیرم برداشته نشد.

علی مرضیه رو برگردوند و از پشت فرو کرد توش. مرضیه ناله‌هاش بلندتر شد، دستاشو به تخت چنگ می‌زد. علی محکم‌تر تلمبه می‌زد، انگار می‌خواست نشون بده کی قویه. من فقط نگاه می‌کردم، حس تحقیر و لذت تو وجودم داشت منو می‌خورد. وقتی علی آبتو توش ریخت، مرضیه با یه لبخند به دوربین نگاه کرد و گفت: «امیدوارم لذت برده باشین.»

از اون شب به بعد، انگار یه چیزی تو من عوض شده بود. هر بار که علی منو تحقیر می‌کرد، یه جورایی بیشتر بهش فکر می‌کردم. مرضیه هنوز باهام بود، ولی انگار فقط برای این بود که منو تو این بازی نگه داره. استرومای بعدی‌شونو هم نگاه می‌کردم، هر بار پرجزئیات‌تر و سکسی‌تر. یه بخشی ازم از این تحقیر متنفر بود، ولی یه بخش دیگه نمی‌تونست دست بکشه.

نوشته: Dark knight

بازدید 6,444

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

2 پاسخ به “سقوط و لذت در سایه تحقیر (۱)”

  1. خیلی خوبه که دوستان نظر می‌دن و باعث میشن وقت برای خوندن هر چرندی نداریم.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید