من مهرادم ۲۳سالمه داستان من شروعش برمیگرده به دوسال پیش وقتی که شروع کرده بودم دنبال کار گشتن که به یک آگهی استخدام برای لباس فروشی بزرگ شهرمون برخوردم و رفتم که مصاحبه کنم.
رفتم تو دفتر مغازه نشستم تا باهام مصاحبه بشه از یک طرفی هم استرس داشتم و محیط ناآشنا و کلی جوون هم سن خودمو میدیدم که دارن کار میکنن که برام سنگین بود . یک خانم با پوشش موجه خیلی خوش بیان با صدا زیبا اومد باهام مصاحبه کرد بعد متوجه شدم ۳۶ ساله بود
و بعد از اون متوجه شدم متاهل هستش دوتا بچه کوچیک داره و سرپرست مجموعه هستش که صاحب اصلی هم برادرش بود.
از همون روز اول برای اینکه من استرسم بریزه و حس کرده بودم که استرس منو تو چشمام متوجه شده بود خیلی باهام ریلکس صحبت کرد و و آروم آروم باعث شد من ریلکس بشم و در نهایت قرار شد از فردا کارو شروع کنم و خودش بهم چیزایی یاد بده .
بچه ها صداش میکردن مینا خانم و زیر دستاش تقریبا همه ؛ هم سن من بودن که دخترا خیلی دوستش داشتن و دوتا پسر مجموعه هم خیلی احترامشو داشتن
چون خیلی هوادار بود و سر صبر داشت و از طرفی با لحن حمایتگر منو تو کار راه انداخت .
شش ماهی گذشت و من با همکار دخترم که یکسال از خودم کوچیکتر بود تو رابطه رفتم و اولین بارم بود که رابطه جدی داشتم و تو مجموعه هم متوجه رابطه ما شده بودن محیط کارمو خیلی دوست داشتم و پر از انرژی بود؛ کنار کسی که دوستش داشتم و دوستا و همکارای خوبم کار میکردم ولی خیلی طولانی نشد که بعد از پنج ماه از رابطه منو همکارم اون شروع به متفاوت شدن کردو بهم میگفت که باید کات کنیم و خیلی بی خبر هم خواست دیگه سرکار نیاد از اون روز به بعد از نیومدن سرکار جواب تلفن های منو نمی داد و از همه جا منو بلاک کرده بود.
بچه ها ظلم و عوض شدن اونو دیده بودن و دلشون برای من می سوخت ولی من دوست نداشتم بهم ترحم بشه برای همین کسی به روی من نمی آورد .
حالم اصلا خوب نبود همه متوجش شده بودن و مینا خانم به شدت هوامو داشت خیلی جاها نمیزاشت من تو لک باشم و شروع میکرد باهام شوخی کردن.
از طرفی کارهای سبک بهم میداد و میگفت که روزایی که شلوغ نیستیم میتونم زودتر برم خونه.
تو همین مدت مینا خانم خیلی باهام حرف میزد برام شده بود سنگ صبور من از زندگی سخت براش گفتم اون هم بهم انگیزه میداد اگه بخوام مثالی بزنم مثل
شخصیت سیما بود تو سریال زخم کاری که حسابی به بچه ها انگیزه میداد.
رفتار ها و کاراش باعث شده بود حسابی شیفته مینا خانم بشم و هی سعی میکردم رو احساسات عاطفی و جنسیم نسبت بهش چشم پوشی کنم چون به شدت مدیونش بودم و حسابی باعث شده بود عذاب وجدان بگیرم.
کم کم باعث شده بود شبا از تحریکش جق بزنم و حسابی به یادش باشم جوری شده بودم که همش لختش تصور میکردم و دوست داشتم حسابی باهم عشق بازی کنیم فقط برای سکس هم نمیخواستمش و خودش هم خیلی برام پر اهمیت بود
داستان به جایی رسید که چهرشو مینداختم با هوش مصنوعی روی فیلم های پورن و به یادش جق میزدم و از این بابت دیگه عذاب وجدان نداشتم فقط به شدت
از این میترسیدم که به خودش بگم ترس از ابروم و نمک نشناسی و اینکه اون مادر دو بچه و متاهل بود.
سر همین داستان ها ماه ها رو احساساتم پا میزاشتم و بروز نمیدادم ولی فقط دیدن یکم از پاهاش که پاچش بالا رفته یا عطرش یا دستای سفیدش باعث میشد حسابی شهوتی شم. شاید فکر کنید خیلی زن سکسی بود ولی نه موهای جوگندمی ؛ یک بدن نرمال ولی با باسن پاهای تو پر بدون هیچ ارایش خاصی و خیلی هم ساده بود
نقطه قوتش پوست سفید صدای زیبا و پاهاش که ماهیچه ای و زنونه بود
اصل مطلب میرسه به اون روز که سرکار بودیم و مینا خانم متوجه شد که باباش حالش وخیمه و بیمارستانه همه ما همکاراش میدونستیم خیلی باباشو دوست داره و این باعث شده بود حسابی بهم بریزه و میخواست برسه زود بیمارستان با اون حال بسیار بدش گفت: کی میتونه منو با ماشینم برسونه بیمارستان ؟؟ من پیش قدم شدم سریع پشت ماشینش نشستم و بردمش بیمارستان بدون اینکه چیزی بگه تا رسیدیم دم بیمارستان سریع پیاده شد رفت سمت بیمارستان و من دنبال جای پارک بودم تا بعد مدتی پارک کردم و خودم هم وارد بیمارستان شدم.
اونجا دیدم داداشش ؛ زن داداشش و شوهرش هستن و خودش حالش بد بود زن داداشش داشت بهش آب قند می داد و شوهرش میگفت بچه هارو ببر خونه ما اینجا هستیم حواسمون هست که زن داداشش گفت نه با این حال نفرستش بزار من بچه هارو می برم خونه خودم
فقط به مهراد بگین برسونمش خونه.
زن داداشش کمک کرد مینا خانم سوار ماشین کنیم
وقتی سوارش کردیم بهم گفت پسرم یکم پیشش بمون ارام بخش بهش بده خوابش برد برو گفتم چشم.
من حسابی نگران مینا خانم بودم و حال بدش ناراحتم کرده بود تا رسوندمشون خونشون که یک اپارتمان معمولی بود رفتیم تو نشستم روی مبل و اب قند قرص هایی که زن داداشش ادرسشو بهم داده بود بردم کنارش گفتم توروخدا خودتون ناراحت نکنید ایشالا خوب میشن
که دیدم سرشو گذاشت روی شونم شروع کرد گریه کردن و گفت آخه اون تنها مرد زندگیه منه…
من تا حالا دستمم بهش نخورده بود ولی اون تو بغل من رو مبل داشت اروم اشک میریخت منم آروم به پشت کمرش میزدم دلداریش میدادم از یک طرفی هم شهوتم زیاد شده بود و بوی عطری که همیشه منو حشری میکنه زیر دماغم بود و تن داغش بهم چسبیده بود
یهو گفت با گریهکه اگه بره خیلی بی کس کار میشه و هیچکسو تو این دنیا نداره منم ناخودآگاه شروع کردم
بهش حرفای محبت آمیز زدن نوازشش کردن و کیرم حسابی سیخ شده بود و عذاب وجدان داشتم که تو این حالش من شهوتی شدم.
انگار از حرفای محبت آمیز و نوازش من آروم شده بود محکم تر بغلم کرده بود چند دقیقه ای بغلم بود سکوت خونه رو گرفته بود سرشو اورد بالا چشمای قرمزش و صورتی شدن نوک دماغش و موهای ژولیده جو گندمیش کمتر از پنج سانت باهام فاصله داشت و بوی نفسش که به صورتم میخورد حسابی داغمکرده بود
که ناخوداگاه لبام رفت روی لباش و اونم بدون هیچ اعتراضی شروع به همکاری کرد هیجانم رفته بود بالا و حسابی لباشو میخوردم و آروم شروع کردم به بوسیدن گردنش ؛ حسابی شهوتی بودم.
من دکمه های مانتوشو باز کردم که بلند شد دستمو گرفت برد تو اتاق انگار جفتمون جرات حرف زدن نداشتیم تا وارد اتاق شد شروع کرد مانتو رو از تنش درآورد و سوتین مشکیشو باز کردن و یک ممه سفید هشتاد پنج زنونه داشت که تا اون موقع نمیدونستم منم لباسمو درآوردم بغل هم افتادیم بدون هیچ حرفی شروع کردم بدنشو خوردن و سینه هاشو میک زدن و آروم دستم لای کصش رسوندن بودم که اه ناله ریز میکرد اروم شلوارش به کمک خودش درآوردم و لای پاش باز کرد یه کس سفید با یکم مو و کلوچه ای خواستم لیسش بزنم که سرمو گرفت گفت نکن لطفا
ولی من گوشم بدهکار نبود افتادم لای پاهاش شروع کردم لیس زدن چوچولش بعد چند دقیقه هی پاهاشو
فشار میداد به سرم و عاییی گفتناش شروع شده بود و کصش حسابی خیس شده بود.
خیلی آروم گفت بکن منم بدون هیچ حرفی شرتمو از پام دراوردم لای پاهاشو باز کردم و خوابیدم روش و لباشو شروع کردم خوردن و کیرمم داشت کصشو لمس میکرد که دیدم دستشو برد سمت کیرم خودش گذاشت دم سوراخ کصش باورم نمیشد انقدر حشری باشه و سوپرایز شدم اروم اروم کردم تو کس داغش داشتم زن یک متاهل و مامان دوتا بچه رو از کصش
میگاییدم اونم وقتی که باباش در حال مرگ بود
و اونم حسابی مثل یک جنده همکاری میکرد اروم کیرم عقب جلو میکردم خیلی تنگ بود فکر نمیکردم شوهر به اون هیکلش گشادش نکرده باشه آروم دستمو گذاشته بودم رو پستونای نرمش و میمالیدم و اونم مثل یک جنده داشت آه ناله میکرد و انقدر به خودش پیچ تاب خورد که صدای ناله ارضاش اومد و من حسابی خوشحال و داشتم خودم به ارگاسم میرسیدم که موبایلش زنگ خورد ؛من زد کنار با استرس و با گوشیش شروع کرد صحبت کردن
فقط شنیدم گفت باشه… الا میام…دارم راه میوفتم…
و اومد تو اتاق لباساشو پوشید گفت توروخدا همهچی مرتب کن کسی نفهمه من باید برم خودت در خونمو ببند …
من فقط خیلی سوپرایز رو تختش افتادم بخت و آروم دستمو بردم به کیرم شروع کردم جق زدن باورم نمیشد کص رویاییمو کردن باشم ولی همچنان با جق ارضا بشم.
دوست داشتین بهم بگین براتون ادامشو بنویسم 🫶
نوشته: مستعار
24 پاسخ به “سرپرست من”
فقط خندیدم به این کس شعر نه چیز دیگه ای البته کامل نخوندم تا اونجا که بردی خونشون و سرشو گذاشت رو شونه خوندم
رویاپردازی با روش و افکار جدید یک جقی که سعی کرده داستان مشابه دیگران نباشه و طرز فکر جدید باشه
با اینکه آخر داستانت ابهام داشت و فضا سازی خوبی که کرده بودی رو یهو خراب کرد، ولی میتونی داستانات رو بهتر و جذاب تر بنویسی.یک زن تو اوج ناراحتی و استرس از دست دادن عزیزترین شخص زندگیش ، نمیتونه روی سکس تمرکز کنه هر چقدرم که هات باشه این با عقل جور در نمیاد اگر هم استثنائی باشه شما داستانت رو تعقیر میدادی که به واقعیت نزدیک باشه.امیدوارم در ادامه همه رو مجبور به لایک کردن داستانت کنی
این حکایت حداقل مال یک سال و نیم پیشه طبق آماری که خودت دادیمطمئنی بجای لباس فروشی تو شرکت ایلان ماسک استخدام نشده بودی که هوش مصنوعی داشتی
بنویس
اون تیکه که گفتی ممه ۸۵ زنونه رو خیلی دوست داشتم آخه من تا قبل از این فکر میکردم فقط ممه ۸۵ مردونه داریم🙃
داستان نوشتن رو بلدی 👏
قشنگ بود ادامه بده
باباش داشت میمرد حالشم اونقدر خراب و داغون بود که نمیتونست رانندگی کنه بعد از شهوت زیر تو خوابید؟
به قول یه کامنت قدیمیکص گفتی آی کص گفتی مثل یه کصخل گفتیطرف باباش یه لب گوره بیاد زیر تو جلغوز بخوابه؟
خوب بود ادامشو بنويس
من موندم اونایی که به این کسشعر لایک دادن چقدر گاگولن یا خدا با اینا شدیم ۸۵ میلیون
کون نشور هرخوابی که میبینی و نباید اینجا با توهماتت بنویسی
نه اشتباه نکن از اول داشتی جق می زدی بعد یهوتصاویر کص کردن اومدجلوی چشمت،اینی که توگفتی توفیلم های جیمز باندِ زنِ شوهرش مرده میاد باهاش سکس می کنه
تاثیرگذار، حشری خندهدار بود
مهندس اگه اسم اون نرم اقزار هوش مصنوعی رو بگی کل داشتانت رو باور میکنم
عالی بود ادامه بده
بدرد نخور بود …این داستان هم نتونست تکونی به این کیر بی هوش من بده…نزدیک ۴۸ ساعته خوابیده …میترسم بلایی اومده باشه سرش دیگه هر چی داستان میخونم از خواب بیدار نمیشه😂😂
به قول یه دوستی، خوب نوشتی ولی یه زن وقتی پدرش داره میمیره حشری نمیشه یهو بیاد بهت بده!بهنظر من بهتر بود اون شرایط رو جوری به تصویر میکشیدی که تازه با هم راحت شدین و مقدمهای میشد برا کلیت داستان….
فقط اونا که لایک کردن 😁چشماشونو ببندنمینا رو تصور کنن که بابای دوست داشتنیش بیمارستانه اینم از حال رفته اب قند لازم شده بعد گریه میکنه که یهو شروع به سکس میکنه
بقیشو بنویس ببینیم چی میشه و چرا با وجود داشتن شوهر میگه تنهام
کاملآ معلوم بود تخیلیه ولی بدک نبود، باید روی راضی کردن و تحریک کردنش بیشتر کار میکردی، در اصل موضوع هم اصلا بیمارستان و پدر مریض شروع خوبی نیست، خانمها توی این شرایط معمولا پا نمیدن…
شوهرش با اون هیکل بچه هارو داد زنداداشش ببره زنش رو هم داد تو ببری بکنی خودش هم موند پیش پدر زنش چه گوهی بخوره ؟ زن داداش جنده هم به تو سفارش کرد ببرش خونه قرص بده بخوره بخوابه بکنش برو ؟؟. جون چقدر ب بجقیلدیک اوسگول…
بدک نبود.بعد نوشتن یه چند بار بخون تا داستانتو قشنگ تر کنی