دستم رو گذاشتم رو دست چپش، انگشتاش رو فشار دادم. خونی که توی دستش سرازیر شد و گرمش کرد، نوک انگشتام رو داغ کرد.
سرش رو تکیه داد به پشتی صندلی و پوست سفید صورتش گل انداخت.
یه لبخند محو زد و چشم های عسلیش رو عمدا بست و سرش رو به سمت خیابون چرخوند.
دستم رو کشیدم روی رونش تا برجستگی کسش رو لمس کنم.
سرش رو برگردوند و گفت: خیلی حساس شده!
دستم رو از روی رونش برداشتم و ماهیچه ی پشت ساقش رو فشار دادم.
یه آه کشید و باز توی سکوت نگاهش رو به خیابون بارونی دوخت.
ترجیح دادم اذیتش نکنم، دستش رو گذاشت روی پام و من هم ساعدم رو گذاشتم روی انگشتاش.
صحبت کرد!
از خونواده ش گفت، از فوت عزیزاش، از غم تنهایی، از بی همزبونی تو شهر غریب.
گفت و گفت تا رسیدیم جلوی خونه ش.
بارون تندتر شده بود و نم توی چشم هاش و رگ های قرمز شده اش یه هماهنگی خاصی داشت، مثل غروب نیمه ابری که ابرهای ارغوانی رنگش دل آدم رو ریش می کنه.
پیاده شد و خداحافظی کردیم و راه افتادم سمت خونه.
زنگ زدم بهش و پرسیدم که رفتی بالا، مراقب باد باش که سرما نخوری
یهو موبایلش قطع شد، نمیدونم چرا.
تو ترافیک لحظه لحظه ی بعد از ظهر رو مرور کردم.
ساعتی طول کشید تا ترافیک سنگین رو رد کنم و برسم خونه.
موبایلم زنگ خورد، گفت شارژ موبایلش تموم شد و خودش هم رفته بوده حموم.
ادامه داد و تمام اتفاق ها رو دوره کرد. مثل خودم مو به مو و ثانیه به ثانیه اش رو برام گفت.
گفت که داره از خستگی چشماش میره.
شب به خیر گفتیم.
تا بعد از ظهر فرداش خبری ازش نبود، زنگ زد و حالش رو پرسیدم.
گفت رفته پیش دوستش و تمام وقایع رو مو به مو واسه ش تعریف کرده!!
از تعجب شاخ درآوردم، مگه میشه یه آدم انقدر دهن لق باشه؟
رفتم سراغ کارهای عقب مونده ی دیروز و رسیدم خونه ساعت ده شب شده بود، گرسنه بودم و خسته.
شام رو گذاشتم گرم بشه و روی مبل ولو شدم، چشمام گرم شد و بیهوش شدم، از بوی سوختن شامم بیدار شدم و خاموشش کردم، نیمرویی خوردم.
ساعت یازده و نیم بود که زنگ زد، گفتم: خیر باشه نصف شبی، چیزی شده؟
گفت: نه! خواستم ببینم خونه ای!؟
گفتم: آره و جات خالی نیمرو خوردم!
خندید و گفت: تو همونی نبودی که خیلی از آشپزیت تعریف میکردی؟
کلی خندیدیم و پرسیدم: کار خاصی داری؟
منّ و منّ کرد
پرسیدم: چیزی شده؟ چرا حرف نمیزنی؟
ـ میشه بیام پیشت؟؟
چرا که نه!
ـ منظورم الانه!
ساعت ۱۲ شبه! مطمئنی؟
ـ آره! یه دوش میگیرم و میام.
من هم پریدم تو حموم و دوش گرفتم و ته ریشم رو اصلاح کردم.
وایسادم زیر دوش و طولش دادم و آخر حمام هم چند دقیقه ای آب رو سرد کردم که کامل خستگی و خوابآلودگی از سرم بپره.
سگ لرز زنون! از زیر دوش دراومدم و حوله پیچ داشتم خودم رو خشک میکردم و با خودم حرف میزدم که چرا الان؟ چرا نصف شب؟
یه علامت سوال بزرگ داشت مغزم رو میخراشید!
زنگ زد و داخل شد. فقط چراغ سقفی کم نور اُپن آشپزخانه روشن بود و با نور کمش یه حال و هوای سکسی داشت خونه.
بوی شامپو و لوسیون بدنش جلوتر از خودش خونه رو پر کرد.
اومد وسط هال، دست دادیم و سرش رو گذاشت روی شونه م
سرم رو چرخوندم سمتش که لباش رو ببوسم، سرش رو کشید عقب، باز گردنم رو بردم جلوتر. دوباره سرش رو کشید عقب! چرخیدم و به صورتش سیلی زدم.
چشم هاش گرد شد و با تعجب نگام کرد، قطعا انتظارش رو نداشت.
چونه ش رو گرفتم و لبام رو چسبوندم به لباش، لب پایینش رو مکیدم و دستم رو کردم لای موهاش که هنوز نم حمام کردن توش بود و به خیسی میزد.
خوشم اومد، حال کردم.
همونجوری وسط هال لب تو لب لختش کردم، خودش هم کمک کرد
دکمه های مانتوی رو باز کرد که از روی شونه ش لیز خورد رو فرش.
تاپش رو از سرش کشیدم و درش آوردم، یه سوتین گیپور صورتی داشت که بازش کردم، چنگ انداختم سینه هاش رو چلوندم، هنوز لبای هم رو میک میزدیم.
دکمه ی شلوارش رو باز کردم، از روی رونش لغزید. شورتش همرنگ سوتینش بود.
چی میگین شما؟ سِت کرده بود!
دستم رو بردم توی شورتش و روی دو طرف دستم خیسی و لزجی آب کسش رو حس کردم،کسش رو مشتم گرفتم و فشردم.
اخماش رفت توهم و محکم تر لبهام رو مکید. دستم رو درآوردم و لخت شدم.
پیچیدیم تو هم
یه دستم پشت سرش بود و یکی تو شورتش!
محکم بغلم کرده بود و با ولع لب های هم رو میخوردیم.
برش گردوندم سمت مبل و ایستاده خم شد.
شورتش رو از وسط پاهاش، کشیدم روی لپ کونش و
کیرم رو روی چاک کسش مالیدم و خیسش کردم.
لپهای کونش رو با دستم باز کردم و کیرم رو فرستادم تو.
ناله هاش شروع شد، محکم اسپنک زدم و گفتم میخوام واضح بشنوم چی میگی!
ناله کرد و گفت:محکم بکن، محکم!
کمرش رو گرفتم و محکم تر ادامه دادم.
سرش رو فرو کرد رو کوسن مبل و جیغ خفیفی کشید و بدنش منقبض شد.
لرزش رون هاش و نبض زدن دیواره ی کسش خبر از ارگاسمش می داد
سرعت تلمبه م رو آروم کردم.
دستاش خم شدن و آرنجش رو گذاشت روی مبل
درآوردم از توش و یه اسپنک دیگه زدم و گفتم بشین رو مبل تا نفست جا بیاد.
رو مبل ولو شد و نگاهمون گره خورد به هم، غم عمیقی ته چشم هاش موج میزد
ولی جلوتر از اون غم، یه خرمن آتیش رو میشد تو چشماش دید
آتیش شهوت افسار گسیخته و وحشی!
ادامه دارد،،،،،
نوشته: گابریل
8 پاسخ به “زن زیبای درشت (۳)”
ادمین کس خل شده هر شب تکراری میزاره
پرستار تصادف کرده بجاش جراح رو بردن بیمارستان؟چرا انقدر بی مغزین؟
چقدر کلمات داستان هاتون شبیه همه🤣 اسمهای توانم شبیه. ،لا آقا یه اسم قشنگ رو کیر و کس طرف بزارید.
نویسنده 😕
عجیغه 👀🤔
خوب بود و روان نوشته بودی،ادامه داره ؟؟
دوستان عزیزهر کسی میخاد خودش رو باز کنهیه شیشه مثل نوشابه(تمیز با آب و مایع بشورید )لوبریکانتو یه کیسه زباله آماده کنید
ادامه نداره آیا؟