توجه ؛داستان طولانیه
درود
اسم مستعار من رضاست ؛
داستان از اونجایی شروع میشه که ما داخل یه روستایی با جمعیتی حدودا ۱۵۰۰نفری زندگی می کنیم و داخل این روستا بخاطر جمعیت کمش تا حدودی همه همو رو میشناسند .
از اونجایی که البته اغراق نباشه
پسری بودم همیشه به دنبال جلب توجه ها بودم همیشه پر جنب جوش بودم تا همیشه اسمم بر سر زبون ها باشه. تا البته تا حدودی موفق بودم
از بحث دور نشیم دو کوچه پایین تر از ما یک خانواده ایی زندگی میکردن که یک داداش و (دوتا خواهر ) بودند.
برادرشون یعنی علی همیشه داخل شهر بود و کار میکرد تا بتونه رو پای خودش وایسته
اون دوتا خواهر یکی فاطمه و دیگری زهرا بودن
زهرا در سن پایین بخاطر ازدواج سنتی همبستر کسی شده بود که اصلا بهش علاقه ای نداشت و این باعث شده بود که همیشه سر گوشش بجنبه و چشش دنبال پسرایی جوان باشه
از آنجایی که ما باهم یه قومی دوری داشتیم من طی یک اتفاق سر صحبت با خواهر بزرگ فاطمه یعنی زهرا باز شده بود ولی چون شوهر داشت من سعی میکردم جلو شهوتمو بگیرم و زیادی نزدیکش نشم. ولی امان از وقتی که تو مراسمات می دیدمشو عشوه میومد واسم ، زنی با پوست سفید قد بلند اندامی ورزیده و لبایه همیشه سرخ
البته فراموش نکنم بگم که زهرا با شوهرش شهر زندگی میکردن و بعد از مشکل خوردن با شوهرش مدتی بود در منزل پدر و مادرش یعنی روستا زندگی میکرد . زهرا ، ساعت ها و روزا ها با من در ارتباط بود از خودش و مشکلاتش با شوهرش میگفت و چس ناله میکرد واسم و…
و این ما بین ها من متوجه علاقه خواهر کوچکترش یعنی فاطمه نسبت به خودم شدم که قبل اینکه من با زهرا آشنا بشم سر صحبت باز کنم به فاطمه علاقه داشتم ولی فرصتی برام پیش نیومد که بشه باهاش صحبت کنم. فاطمه او قدی بلند پوست سفید چشمانی سبز و لب های درشت بود که هوش از سر آدم میبرد و آدمو غرق شهوت میکرد.
ولی خب من آن مدت ها که با زهرا در ارتباط بودم سعی میکردم که تا حدودی به فاطمه ام نزدیک بشم
چه بهتر از این که دو جسم و چهار سوراخ داشته باشی ؛
و این چیزی که منو اذیت میکرد اینو بود بارها زهرا بطور غیر مستقیم بمن نخ میداد برای سکس اما من بخاطر وجدانم بر شهوتم غلبه میکردم
اما رسید روزی که شهوتم علاوه بر وجدان بر عقلم چیره شده تاجایی که میشد سعی کردم بیشتر بیشتر به این دو خواهر نزدیک تر بشم
در یکی از این شب ها که در حال چت با زهرا بودم بهم گفتم میخوام از شوهرم جدا شم و برایه پیگیری کارا هایه طلاق فردا باید اول صبح برم شهر و ماشین پیدا کردن اول صبح در روستا خیلی سخت بود.
آقا بگذریم ما ساعت ۵ صبح بیخبر از همه چی سر صورت رو بستیم تا کسی اگر دید نشناسه و سوار موتورم شدم و رفتم دنبال زهرا و سوارش کردم
و با کلی استرس از روستا بیرون اومدیم دور شدیم
از آنجایی که ما باید مسیری ۳۰کیلومتری رو باید تا شهر می پیمودیم و مسیر ما از وسط کوه ها میگذشت آقا ما که بعداز اینکه از روستا دور شدیم دیدم زهرا داره خودشو رو هی به ما نزدیک تر میکنه هعی از پشت خودش بهم نزدیک تر میکنه و دستاش از تو جیبش در آورد و آروم آروم داشت میرد رو پاهام من می فهمیدم ولی خودمو میزدم به اون در تا ببینیم چیکار میکنه که دیدم داره دستش رو میبره رو کیرم و مالش میده چند بار پشت سر هم مالوند مالوند مالوند تا شهوت بر من چیره شد و من چن کیلومتر جلوتر از مسیر منحرف شدم ولی اون چیزی نگفت تا دور زدم رفتم یک کلبه مخروبه ای که قبلا چوپان ها اونجا برای شب اقامت میکردن
درش باز بود بی هیچ مقدمه که از موتور پیاده شدم یک لب طاقت فرسا از هم گرفتیم
و باهم با داخل آنجا رفتیم.
و…
در صورت استقبال ادامه دارد.
نوشته: Amir
6 پاسخ به “رویای دست یافتنی (۱)”
جدیدا همه نویسنده ها توی روستا زندگی میکنن!همه هم حشری و شهوتی!این خوب نیست!خودت قبل ارسال یبار میخوندی که چی نوشتی!
خو لامصب اینطوری که استقبال نمیشه تیر برق سر کوچه حوالت میشه 🤣🤣🤣🤣
داستانت بوی پشگل و پهن داد
آغا ننویس
کسکش مگه ننوشتی طولانیه؟ این که در حد اس ام اس بود
دوستان نگران نباشید قرار بود داستان طولانی باشه ولی از اونجایی که نویسنده ما زود انزالی داره، آب که اومد سریع جمعش کرد و جمله آخرشم یدستی تایپ کرده که ریده