روزی که کون دادم (۱)

عنوان داستان مشخصه ، این خود شما هستید که انتخاب میکنید ،لطف کنید در پایان اگه از جق زدن خود حال نکردید من مقصر نیستم چون متاسفانه من که نمیتونم بیام بنشینم سرش که شما حال کنید پس حالگیری نکنید ،
اسمم کاوه است و الان ۳۹ سالمه و شروع داستان بر میگردد به سی سال پیش زمانی که ۹ سالم بود ، از بچگی خیلی خوشگل بود واقعا خوشگل بود و اقوام و آشنایان بغل و بوسم میکردند در بیرون از خانه وقتی دستم در دست پدر یا مادرم بود هر کس که می رسید دستی به سرم میکشید و با اجازه اونا بغلم و بوسم میکردند که البته هیچ کدام هیچ منظوری بجز دیدن یک بچه ناز را نداشتند ،
این مقدمه برای این نوشتم که بدانید چرا علاقمند و بدین راه کشیده شدم، این داستان سرایی نیست یک واقعیت است که از یادآوری این آن لذت میبرم،
فکر کنم از اواسط هشت سالگی کم کم خودم هم خوشم میومد ولی اگر زن یا مردی بغل یا بوسم میکرد احساسم خیلی فرق میکرد با زمانی که یک پسر جوان حتی دستی به سرم میکشید که بیشر بر میگشتم و خندان به آنها نگاه میکردم که آنها هم دستی به پشتم میزدند ، یک روز که میرفتم یک پسری که باهام خیلی این کار رو میکرد و منم ناخودآگاه هر جا که با دوستانش ایستاده بود راهم را بدان طرف کج میکردم و خیلی آرام قدم میزدم که همان پسر دستی به سرم کشید و بوسیدم و گفت تو که همیشه از اون میرفتی چطور امروز از این طرف من فقط خندیدم یکی از دوستانش گفت این چه سئوالیه معلومه چرا پسره گفت میدونم تیکه ای شده ولی نمیشه بچه ها تا یک موقعیت دیگه باشه کاوه منم و دستی به پشتم زد و یک کمی انگشت کرد منم خندیدم و رفتم اونور خیابون و با قدمهای تند اومدم خونه و ولی عجیب با اون انگشتش انگار در دنیای دیگری بودم و برای اولین بار بود که کلمه تیکه ایه را می شنیدم ، چند روز بعد که دایی با پسرش اومدن خونمون بابا و دائی مشغول صحبت بودند من پسر دائی که از من هم بزرگتر بود در گوشه دیگری از پذیرائی مشغول صحبت بودیم خیلی آرام پرسیدم هاشم تیکه ایه یعنی چی ،گفت کسی بهت گفته یا از کسی شنیدی منم بخاطر آرامتر صحبت کنه به بابا اینا نگاه کردم ،گفت فهمیدم از بابا شنیدی که به مامانت گفته ،من گفتم یعنی چی گفت یعنی امشب حسابی پو پو ، خندیدم ، گفت نخند ولی به کسی نگی که از بابا شنیدی و سکوت کردم ،
البته من هم از کلاس اول دوستان زیادی دورم جمع میشدند و ما هم در دو نیمکت اخر می نشستیم و از هر دری صحبت میکردیم و بعدا به پیشنهاد من دو دول بازی میکردیم که دول همه مون به اندازه یک انگشت کوچیک هم نمیشد از کلاس دوم دیگه مثلا برنامه دور همی درس خونی گذاشتیم و بابا مامان هم با هم آشنا شده بودند و با هم برای بردن ما در خونه یکی قرار میگذاشتند و مثلا بابام به که زنگ میزد به اونا میگفت فکر کنم باید کاوه بیارم خونه شما ، میبینی چه بچه های درسخونی داریم میخوان دور هم بنشینند و تئوری های سقراط پدرسوخته را کشف کنند و بعد هر دو میخندیدند ،که واقعیت داشت چون از اون چیزی که خبری نبود درس و کتاب بود و در هر فرصتی که پیدا میکردیم می رفتیم سراغ دو دول بازی و اواخر کلاس دوم بودیم که من بیشتر با دول یکی از بچه ها که بزرگتر بود بازی میکردم که همه جمع میشدند و تماشا میکردند و البته راست هم میکرد یک روز یکی از بچه ها گفت کاوه میدونی یکی دو سال دیگه چنان بزرگ میشه که باس یکی رو پیدا کنیم که بنشینه سرش همه خندیدیم تا یکی دیگه از بچه ها گفت خودش بزرگ و کلفتش کرده خودشم میشینه روش و همه ساکت شدند و کمی دلهره از عکس العمل من و منم سرم رو بلند کردم و خندیدم و بچه ها هم خندیدند و همون پسر گفت مشکل حل شد و ما هم باید کاوه آماده کنیم که تا اون زمان آمادش کنیم که جر نخوره و اومد جلو تر و از روی لباس انگشتشو کرد توی باسنم منم که چیزی نگفتم که دیگه چهار نفره مشغول شدند و بعدا این شد کار همیشگی ما ولی بعدا هیچکدام نه کونی شدند و نه کون کن ، در اینجا پوزش میخوام که این قسمت اول طولانی شد ، تا فردا شب و روزتان خوش

نوشته: کاوه

بازدید 3,148

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “روزی که کون دادم (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید