روانشناس (۱)

در میانه های فصل زمستان، درست روزهایی که ابر و باد و سرما بیشتر از همه خودنمایی میکنن
دانشگاه باراجین…؛
✓ ماشین ترمز گرفت،
خانومی که به نظر سراسیمه و مضطرب میرسید، بعد از بستن چترش،درب ماشین را بست، و زیر لب با حالتی طلبکارانه زمزمه کرد و گفت، جناب:
زمان رسیدن شما تو اپیلیکشن 5 دقیقه بود.!؟
چطوری شما با 10 دقیقه تاخیر، رسیدی؟!
✓ می بخشید خانوم، روزهای بارونی برفی، هم اپلیکیشن و اینترنت، خطای بیشتری داره
و هم بنده با احتیاط بیشتری رانندگی میکنم.

✓ خانوم که ذره ای از خشمش و استرسش فروکش کرده بود، اینبار با لحنی ملایم تر،
بلــــه، حق با شماست،
فقط بی زحمت، سعی کنید من و سر وقت به مقصد برسونید
نوبت تراپی دارم،با کلی بدبختی از این مطب وقت رزرو کردم.

✓ طاها (راننده)،که بعد از شنیدن این سبک از گفتار خانوم، گویی کمی به اصطلاح تحت تاثیر جو قرار گرفته بود،
بعد از نگاهی سریع و از روی کنجکاوی، که از آینه وسط ماشین به خانوم انداخت…
سریع دنده معکوس داد و سعی کرد سرعتش را بیشتر کند…
طوری که انگار،ناخودآگاهش او را به این کار واداشت و در تصمیم گیری در لحظه اش، تاثیر گذاشته ـــــ

✓ خانوم: جناب شما کوچه داران را میشناسی؟!
به گفته مپ، باید همین اطراف باشه
یک وقت ردش نکنیم!
✓ طاها: آره میشناسم، حتی میدونم کدوم ساختمان و میخواید!
قبلا هم این جا اومدم.

✓ خانوم که خیالش از بابت آدرس راحت شده بود و تقریبا نزدیکای مقصد نزدیک شده بود
نفسی راحت کشید و تشکر کرد
✓ طاها که لپ هایش بابت حرف های خودش سرخ شده بود، و قلبش به تپش افتاده بود،
با اعتماد به نفسی دوچندان تر از اوایل راه شده بود،گفت:
من خواهرم پیش دکتر آریا، زیاد میاد و میره
اتفاقا بعد از تجربه ناموفق با همسرش،
دکتر، نقش مهمی و برای بهبود حالش ایفا کرده
امیدوارم برای شما هم تاثیر گذار باشه

✓ خانوم که انگار چندان از صحبت های طاها خوشش نیامده بود،
سرش را از گوشی درآورد و گفت
جناب کرایتون و واریز کردم،
مرسی از لطف شما،
فقط،چقدر دیگه از مسیر باقی مونده؟!
✓ طاها بعد از جمع و جور کردن خودش،
اینبار با صدای نازک تر و طبیعی تر،
کمتر از 5 دقیقه
البته اگه ناراحت نمیشید باید بگم که
با شناختی که از دکتر آریا دارم،
دکتر ساعت 5 تازه به مطب میان!
الان هنوز 4،30

✓ خانوم، که سکوتی در چهره اش فراگیر شده بود،
با لبخندی معنادار،
رو به طاها گفت، پس اگر که امکانش هست، محبت کنید همین نزدیکیا من و پیاده کنید، تا دکتر میاد،
منم قدمی بزنم.
فقط: شما هر روز، طرفای این ساعت، میتونید بیایید، جایی که من و سوار کردید؟!

✓ طاها که سعی میکرد،هیجانش را پنهان بکنه، با حالتی جدی و سنگین جواب داد،
بله خانوم، من تقریبا هر روز داخل این منطقه فعال هستم و…
✓ خانوم که اجازه نداد،صحبت طاها تمام شود،
و گفت:
پس شمارتون و محبت کنید، که قبلش با شما تماس بگیرم.

بعد از این که طاها، خانوم را پیاده کرد، در راه با خودش فکر میکرد که چرا این خانوم با این چهره جذاب و چشمای سبز رنگ و پوستی سفید، همچین رفتارهای ضد و نقیضی داشت!!

نه به اون بی جواب گذاشتن، کلام من
و نه اون شماره گرفتنش
” اما خب در آخر با خودش میگفت، من که در طول روز بیشتر 10 تا خانوم، مسافرم هستند
اینم یکی از اونا
” البته که، در عمق وجودش چنین چیزی را حس نمی کرد یا حداقل نمیخواست که اینطور باشد…


✓ دخترک دانشجوی ما، قهوه به دست، از فروشگاه نزدیک مطب به بیرون می آمد
و نم بارون که به تازگی شروع به باریدن کرده بود را، هم به روی صورتش و هم داخل لیوان قهوه اش حس میکرد.

✓به مطب که رسید، بعد از فیکس کردن نوبتش با منشی،
بالاخره نامش برای ورود با اتاق دکتر خوانده شد.

✓دکتر آریا،مردی با حدود 35 سال سن،
که برای یک روانشناس نه چندان جوان و نه چندان با تجربه به حساب میاد.
اما ظاهری آراسته، و کلاسیکش، به همراه ساعت رولکس مدل دیت جاست، در دستش
کمی او را، مرموز تر از آن چه بود، متصور میکرد

✓ خانوم: سلام دکتر
✓ آریا: سلام خانوم، خوش آمدید
خب؟! امکانش هست خودتون و همانطور که مایل هستید معرفی کنید؟!
” من نستــرن،19 سالمه،با مادرم و برادرم زندگی میکنم و
امسال تازه دانشجوی معماری شدم
آریا: خیلی هم خوب نسترن جان
چطور میتونم کمکت کنم؟!
” راستش دکتر،من آدم مضطربی بودم و هستم،
کمی هم، عصبی ام و زود بهم بر میخوره.
طوری که حتی گاهی اوقات با خودم که تنها میشم، از رفتارای در لحظه ام با صمیمی ترین دوستانم، ناراحتم و از خودم بدم میاد.
“هر بار هم ک سعی کردم درست رفتار کنم، بازم یه مشکلی درست کردم
مثلا،وقتی که یکی از پارتنر ام با یکی از صمیمی ترین دوستام، بدون این که به من بگه رفته بودن سینما،
من بعد از این که متوجه شدم،
بدون این که دست خودم باشه با دوستم برخورد فیزیکی داشتم و الان با کلی خواهش و التماس و تعهد فقط تا آخر همین ترم، تونستم خوابگاه بمونم.

آریا که کمی از احوالات نسترن را شنیده بود، سعی کرد از در اعتمادسازی وارد بشه و شروع کرد به حرف زدن:
ببین نسترن جان…!!
البته اگر که اشکالی داره نسترن صدات کنم، حتما من و در جریان بزار!؟
‘نسترن با صلابت و صداقت در صدایش پاسخ آریا را داد و گفت، نـــه ایرادی نداره دکتر، راحت باشید
✓ آریا که گویی به دنبال جنبه های شخصی تر نسترن میگشت، از اون پرسید:
اگه اشتباه نکنم، تو اسمی از پدرت نبردی! و فقط گفتی با مادر و برادرم زندگی میکنم!؟ درسته؟!
” نسترن: بله، پدرم داستان مفصلی داره دکتر، الان در حال حاضر، برای کار به شهرستان خانوادگیش رفته،
اونجا نگهبان یک معدن خاک
هر دو، سه ماهی یکبار، سری هم به ما میزنه،
البته که با مادرم رابطه چندان خوبی ندارند
✓آریا: ازش بگذریم نسترن، ما اینجاییم که درباره تو صحبت کنیم…
به نظرت، کدوم موج درونت، باعث خشم لحظه ایت میشه؟!
بهتره بگم، به نظرم یک انرژی تخلیه نشده داری،
که در کنار یک سری از خصوصیات، باعث این خشم و اضطراب ناگهانی میشه!!
به نظر خودت! میتونه نشأت گرفته از چی باشه؟!
البته من نمیخوام به دوران کودکیت پلی بک بزنیم، یا هرچیزی که جنبه گذشته را داره،
اتفاقا میخوام با هم از آیندت باخبر بشیم…

✓ نسترن که تعجب در چهره اش مشهود بود، گفت:
دکتر میشه گفت، این دقیقا سوال من از شماست؟!
‘که باعث این رفتارها چیه؟! انرژی تخلیه نشدست یا عقده و…

✓آریا که میخواست، جنبه نسترن را بسنجد و درونش و ببینه رو بهش گفت؛
به نظر من کمی به خاطر زیباییــــتِ
البته باید بگم مقداریش به همین این علتِ!

✓نسترن ک از این صحبت آریا هم وایب ترس و هم وایب تعجب گرفته بود،
ناگهان با چشمانی گرد و صدای شک آلود پرسید؟؛
زیبایی؟! دکتر میشه واضح تر بگید؟!

✓ آریا: منظورم اینه که، زیبایی دلفریبی داری،
همین برای دو دسته شدن آدم ها در زندگیت کافیه
یعنی بخوام واضح تر بگم
اون اینه که، یک سری که از آدما به خاطر چهره ات مجذوبت میشن و خودشونو جلوی تو به هر آب و آتیشی میزنن،حتی اگه همراه با اغراق و چاپلوسی باشه،
و بعضی ها،بدون این که حتی با تو یک کلمه هم صحبت کرده باشند، تو رو از دور قضاوت میکنن و با خودشون میگن،
این که خیلی خودش و میگیره، به ما پا نمیده🫤😊
که اینم میتونه همراه با حسادت و دروغ باشه،
و این وسط تو باید،
یا خیلی آدم شناس خوبی باشی و با همه ارتباط بگیری تا بتونی از نیتشون باخبر بشی!؟!؟
یا باید آدم بی تفاوتی باشی و به راحتی گذر کنی،
که البته همان طوری که نمیشه همه را راضی نگه داشت،
نمیشه از کنار همه آدم ها هم، بی تفاوت گذر کرد، درسته؟!

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
✍️ادامــــــــــــه داره…⚡
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
✨دوستان داستان روانشناس،در ادامه،
جنبه سکس و شهوت را به خودش خواهد گرفت…
⚡پس اگر صرفا از این بابت که چرا، تصور جنسی نداشت، انتقادی دارید
باید منتظر قسمت های بعدی بمانید🙏

نوشته: 2A

بازدید 7,907

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

12 پاسخ به “روانشناس (۱)”

  1. پیاده شد بعد تو مکالمه اش رو بامنشی چه جور گوش میکردی انگار پیاده شدین باهم رفتیم

  2. با کلیت داستان تا اینجا حال نکردم ولی… 😕این که بالاخره یک نفر از دید راوی و سوم شخص تو بکن تو دست به قلم شده خوشم اومد🤔

  3. اگه سکسی نشه بهترم هستباید وبلاگ میزدی برای این سبک داستاننه تو بکن تو که که همه دست به شرت نشستن

  4. محتوای تکراریولی نوشتار و ویرایش بدک نیستنتیجه گیریش و تو قسمتای بعد باید دیدولی خبدر کل استعاره مکنیه هات جالب بود در نوع خودشمثل همین دنده معکوس برای افزایش سرعتافرادی که تا حالا جز داستان سکسی چیزی نخوندنچیزی ازش نمیفهمنپس اگه اینجا داری داستان مینویسیحس ژانگولر و باسوادی و بزار کنارو کسشعر تفت بده

  5. اصلا سبک‌نگارشت و محتوا جالب نبوداینو هم به عنوان مقدمه میتونستی تو ۵ خط بگینه یه قسمت

  6. کاربر خسته عزیزاصلا متن خوبی ننوشتیما باندازه موهای سرت درس خوندیمتا بتونیم معضلات مغز و روان افراد جامعه رو برطرف کنیم۸ سال کلاسی و ۲ سال تجربی داشتیمما رو بیسواد خطاب کردی ؟البته درست گفتی اگر خودت پروفسور باشی😉👉

  7. متاسفانه باید بگم روان درمانی وروان شناسی تو مملکت ما با این همه پیشرفت علم در سراسر دنیا هنوزم پذیرفته نشده توسط جامعه وملت مراجعه به روانشناسو ودرمان مشکلات روانی رو لازم وضروری نمیبینن وفکر میکنن هرکسی به این مراکز مراجعه کنه حتما دیوانس و همین مساله باعث شده اکثرا جامعه مشکلات ریزو درشت روانی زندگیمون سرخورده ودرمان نشده بمونه ودر سالهای پیری ومیانسالی وقتی کمی اعصابتم ضعیفتر میشه بیشتر خودشو نشون بده وزندگیتو دچار مشکلات بزرگی بکنه ملت ما کلا نزدیک به ۹۰ درصد دچار توهم دانایی شدیم وفکر میکنیم همه چیو میدونیم ومیفهمیم ورفتار وکردار ما درسته واگه مشکلیم هست از طرف مقابله لطفا بیشتر به مساله رواندرمانی خودتون توجه کنیدو با مشاورین وروانشناسان حاذق وتوانایی که تو اکثر شهرها داریم برای خودتون زندگی بهتری رو رقم بزنیدناکفته نماند بنده خودم جز همون افرادی بودم که اصلا قبول نداشتم اینکارو وقتی زندگیم از هم پاشید بلاجبار مراجعه کردم واونوقت بود فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم که شکر خدا تونستم حداقل مابقی زندگیمو بهتر از قبل ادامه بدم وزندگیم دچار تغیرات بزرگی شد هم از نظر مالیو وهم از نظر روحی وعاطفیاز ما گفتن واز شما نشنیدنصلاح مملکت خویش خسروان دانند

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید