راه بازگشت از مدرسه (۱)

صدای پچ پچ مامانمو میشنیدم که میگفت هیس میشنوه آرومتر

بابام بی اعتنا به حرفاش تموم دق دلی هاشو با صدای بلند بیان میکرد ؛ من اینو عروسی دختر خواهرم نمیارم دوس ندارم جلو بقیه خورد شم.

زشته بچمونه اینجوری راجبش حرف نزن خدا قهرش میگیره.

من باید از خدا قهرم بگیره مردم بچه دارن با افتخار سرشون بالا میگیرن اونوقت من همیشه باید خجالت بکشم.

مامانم هی میگفت ساکت شو بسه میشنوه.

گفته باشم تو ام حق نداری تو تالار براش غذا اضافه بگیری یا راجبش حرف بزنی.

اومدم تو حال نمیخواستم بحثشون بالا بگیره با زبون اشاره بهشون گفتم من شنبه امتحان دارم و نمیتونم پس فردا بیام عروسی باید حسابی تمرین کنم.

لبخند پدرم و بغض مادرم جفتشون یه معنی داشتن

رضایت، رضایت از قایم کردن من بین اقوام

هر چند من هيچوقت مقصر بی زبان( لال) بدنیا اومدنم نبودم ولی باید بار این نقصو رو دوشم میکشیدم

مادرم سعی کرد منو به حرف بیاره ولی موفق نشد و در حد اَ اِ او یا در بهترین حالت به سختی یه کلمه نامفهوم میگفتم

دو سالی بود که تو مدرسه افراد عادی درس میخوندم چون خونمون به مدرسه افراد استثنایی دور بود

بابام معتقد بود من ارزش هزینه تاکسی رو هم ندارم چون قرار نیست به جایی برسم از طرفی شنوا بودم و فقط توانایی حرف زدن نداشتم و این توجیهه خوبی برای بابام بود

تو راه برگشت از مدرسه به قیافه شاد همکلاسی هام نگاه میکردم چقدر زندگی اونا پر از هدفو امید بود

رسیدم سر خیابون

یه آقای میانسال چارشونه با پالتو مشکی و کلاه انگلیسی ، سیگار تو دستش لبخندی بهم زدو از کنارم رد شد

تو یک ماه اخیر این بار چندم بود که سر تقاطع اون خیابون میدیدمش همیشه هم یه عینک دودی مشکی رو چشمش بود‌.

اومدم خونه دیدم کتاب حسابداری مقدماتی رو جا گذاشتم.

به مامانم گفتم و اون با کلی التماس به سرایدار مدرسه که بچم شنبه امتحان داره راضیش کرد فردا برم کتابمو ازش بگیرم.

پنج شنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۰__ مامانم و بابام خواهرمو داداشم داشتن آماده میشدن برن عروسی

رسیدم دم مدرسه کتابو از سرایدار گرفتم

از بیابونی پشت مدرسه میانبر زدم تا زودتر به خونه برسم چون بارون شدت گرفت و اونجا یه مسیر سر راست تر اما پر از سگ ولگرد بود

اول راه بودم صدای ماشین شنیدم

بوق زد؛ سلام.

با تعجب نگاهش کردم

همون آقائه بود

خاکه سیگارش رو بیرون ریخت.

*سلام کردن بلد نیستی؟

سرمو به نشونه سلام تکون دادم و به راهم ادامه دادم.

دوباره بوق زد؛ کجا میری؟

با زبون اشاره گفتم میرم خونمون.

*نمیفهمم چی میگی ولی اگه میخوای میتونم برسونمت‌.

یکم مکث کردم؛ بارون شدید و سگ های ولگرد

سوار ماشین شدم زود برسم خونه اگه خیلی خیس شم سرما میخورم دوباره بابام سرزنشم میکنه.

از مدرسه بر میگردی؟

با زبون اشاره بهش توضیح دادم

*نمیفهمم چی میگی اگه میخوای میتونی بنویسی.

از داشبورد ماشینش خودکار و دفتر در آورد

شروع کردم به نوشتن.

*اینجوری سختت نیست ارتباط برقرار کردن.

دوباره نوشتم؛ عادت کردم بهش.

دستشو آورد جلو اسم من کامیار هستش اسم تو چیه؟

براش نوشتم؛ من پارسا هستم.

لبخند زد، پارسا چند سالته؟

۱۶ سالمه.

من ۴۲ سالمه خیلی ازت بزرگترم راستی میدونستی امروز روز دانش آموزه؟

_ن آقا اطلاع نداشتم.

*خیلی بامزه ای جدی میگم، کاشکی باهم دوست بودیم، بنظرت میشه؟

_نمیدونم بهش فکر نکردم.

*منم مثل خودت تنهام چرا دوست نباشیم؟

_اگه بابام بفهمه عصبی میشه.

*خب نمیزاریم بفهمه ها؟

_ من نمیتونم با غریبه ها دوست بشم.

سرم به سمت بیرون چرخید بیابون رو به عرض رفته بود و کاملا از مسیر دور شده بود

_آقا راه رو اشتباه رفتید لطفا دور بزنید باید مستقیم میرفتیم.

*میدونم ولی میخوام بریم باهم شکلات داغ بخوریم دوس داری؟

دستام شروع کرد به لرزیدن: لطفا منو برسونید خونه.

*باشه نترس فقط یه شکلات بخوریم زود میبرمت خونه.

_منو برسون خونه خواهش میکنم.

حالت چهرش عوض شد

*تو رو هیچکس دوست نداره حتی پدر مادرت اونوقت دعوت من برای بیرون رو رد میکنی؟ حیف من که دلم برات میسوخت.

استرس وجودمو گرفته بود نفس نفس میزدم با اشاره ازش خواهش میکردم پیادم کنه

*میخواستم باهات دوست باشم ولی تو خودت اینجوری خواستی

ماشینو زد کنار تو یه لحظه دستمالو گذاشت جلو دهنم‌.

تقلا میکردم که از دستش فرار کنم

من ی پسر لاغر ریز جثه بودم و زورم بهش نمیرسید

بعد از یک دقیقه تلاش از رها شدن آروم گرفتم‌.

چشمامو که باز کردم تو یه زیر زمین تاریک خودمو پیدا کردم.

تو شوک بودم هنوز نمیتونستم باور کنم اون اتفاق واقعی بوده

بعد چند دقیقه صدای باز شدن در اومد.

ی بیسکوئیت با ی لیوان شکلات داغ جلوم گذاشت؛ میتونی بخوری.

با زبون اشاره بهش میگفتم چرا منو آوردی اینجا لطفا ولم کن برم خونمون.

*من نمیدونم تو چی میگی سعی کن پسر خوبی باشی وگرنه زندگی برات جهنم میشه.

اومدم پاشم از دستش بگیرم هولم داد

*بشین سر جات فردا دوباره میام بهت سر میزنم.

گریم گرفته بود دستامو با علامت التماس گرفتم جلوش ولی بدون اینکه توجهی بهم بکنه از پله ها رفت بالا در رو بست.

از شدت گریه خوابم برد

از لای هواکش رو به حیاط ی نور خفیفی داخل زده بود

فهمیدم صبح شده

زانو هامو بغل کرده بودمو اشک میریختم

صدای در اومد

*سلام پارسا حالت چطوره؟

با گریه نگاهش کردم.

*ببین من نمیخوام اذیتت کنم اگه نشون بدی پسر خوبی هستی از این وضعیت در میای،باور کن منم دلم نمیخواد تو این حالت باشی.

یکم نون و پنیر و یه لیوان شیر و یه آب معدنی کوچیک جلوم گذاشت.

*بخور میدونم گرسنه‌ای

با دستم بشقاب رو کنار زدم.

با این حرکتم عصبی شد

صورتمو گرفتو داد زد؛ پسره بی چشم رو من میخوام بهت محبت کنم ولی انگار تو لیاقتش رو نداری.

گریه میکردم و التماسش میکردم ولم کنه.

*تو حتی زبون نداری داد بزنی میفهمی؟

فکر کردم پسر خوبی هستی میخواستم از اینجا بیارمت بیرون ولی باید بهت بی توجه باشم درست عین بابات.

بلند شد و رفت.

سه روز پشت هم به همین روال گذشت

تو زیرزمین یه دستشویی پر از سوسک بود که با ترس لرز کارمو توش انجام میدادم

هر روز ی لیوان آب با ی بیسکوئیت غذای من بود.

صدای باز شدن در اومد

دوباره داخل بشقاب همون غذای دیروزی

*پارسا چقدر بو میدی چرا خودتو تو دستشویی نشستی؟

نگاهش میکردم با اشاره میخواستم باهاش حرف بزنم.

برات یه جایزه دارم.

خودکار و دفتر رو داد دستم.

میتونی از این به بعد بنویسی خوبه؟

لبخند زدم

نوشتم

_دستشویی پر از سوسکه من می‌ترسم ازشون.

*بنظرت لیاقت اینو داری ک بزارم بری حموم؟

_قول میدم هر چی بگید گوش کنم قسم میخورم‌.

*فکر نمیکنم بتونی پسر خوبی باشی

_ لطفا منو از اینجا بیرون ببرید خیلی گرسنمه .

*باشه بهش فکر میکنم اگ نظرم مثبت بود چن ساعت دیگ دوباره برمیگردم.

زمان برام دیر میگذشت هیچ ساعتی نبود هیچ پنجره ای نبود یه پتوی کهنه و فرش پاره قدیمی با در بزرگ آهنگی قدیمی تنها چیزایی بود که میتونستم ببينم.

صدای باز شدن در اومد

با بغض نگاهش کردم.

*میتونی اون خودکار و دفتر رو داشته باشی یه بالشت و پتو هم برات آوردم بتونی بخوابی.

با عجله نوشتم _ لطفا منو از اینجا ببر بیرون قسم میخورم پسر خوب و حرف گوش کنی باشم.

عینکشو تکون داد

*هنوز زوده تو باید نشون بدی واقعا قدر دان محبت من هستی.

هق هق میزدم اشک هام رو برگه دفتر میریخت

_اینجا خیلی کثیف و سرده شبها میترسم رو دیوار سوسک میبینم تو رو خدا منو از اینجا ببر بیرون.

*هنوز زوده اگه خیلی رو مخم بری همه چی دوباره مثل روز اول میشه.

پاشد ک بره زدم زیر گریه یه خس خس ریز کردمو به سختی میخواستم فقط حرف بزنم

ناخودآگاه تیکه تیکه گفتم بابایی‌.

یهو برگشت نگام کرد با عصبانیت اومد سمتم صورتمو گرفت

*چرا بهم گفتی بابایی؟

دیگه نمیتونستم حرف بزنم فقط یه سری صداهای نامفهوم در میاوردم .

گفتم چرا بهم گفتی بابایی؟

گریه میکردم دستشو لمس کردم‌.

به چشمام نگاه کرد لحنش آرومتر شد‌

*فقط پسرم منو اینجوری صدا میکرد

هر بار که میخواست راضیم کنه کاری رو بر خلاف میلم انجام بدم خودشو لوس میکرد؛صدام میکرد بابایی.

انگار که خاطراتی براش زنده شده بود

دستشو از صورتم برداشت.

تو چشمام زل زد؛ نترس خب؟ دیگ از چیزی نترس الان میبرمت بیرون شام درست کردم باهم شام میخوریم باشه؟

سرمو تکون میدادم

از شونم گرفت؛ دوس داری باهم شام بخوریم؟

سرمو به نشونه تایید تکون میدادم

دستمو گرفت بلند شدیم از پله ها رفتیم بالا یه حیاط بزرگ که از بالای دیوار تا سقف کل حیاط رانت کشی شده بود و دورش مثل فنس آهن کشی بود و هیچ دیدی از بیرون به داخل نداشت

ته حیاط پر از سیمان و بتون ریخته بود پله هارو رفتیم بالا یه خونه بزرگ ۲ خوابه با پنجره های بزرگ که پرده های مشکی زخیم جلوش کشیده شده بود

راهنماییم کرد سمت حموم

*لباساتو در بیار بندازم ماشین لباسشویی‌.

برات چند دست لباس خونگی گرفتم اونارو میپوشی.

درو حموم رو باز کرد؛ تا دوش بگیری شام آمادس.

زیر دوش حموم تموم اتفاقات این چند روز رو مرور میکردم همه چی عین یه خواب ترسناک بود برام

صدای در حموم اومد

پارسا کارت تموم شد؟

گوشه درو باز کردم بهم حوله داد تا خودمو خشک کنم.

تاپ شورتو شلوارکتو گذاشتم جلو در حموم بپوش بیا غذا بخوریم.

لباس پوشیدم رفتم حال رو میز ناهار خوری نشسته‌ بود

تلویزون روشن بود صورتشو چرخوند نگاهم کرد دیگه عینک آفتابی نداشت

یه مرد با ریش های جوگندمی قد تقریبا ۱۸۰ با چشمای عسلی‌ و رنگ پوست روشن.

لبخند زد؛ پارسا بیا بشین‌.

تو حین غذا خوردن سعی میکرد باهام حرف بزنه رفتارش کاملا باهام خوب شده بود

*اون اتاق مال توئه تختش یک نفرس ولی تشکش نرمه یه یخچال کوچولو هم گوشه اتاقت هست که شبا چیزی دلت خواست از توش برداری.

خوراکی هایی که دوس داری رو برام بنویس تا برات بخرم.

سعی می‌کردم با لبخند اعلام رضایت کنم تا رفتارش عوض نشه.

آخر شب شد منو برد رو تخت یکنفره دراز کشیدم

از پیشونیم بوسید؛ روبروی تخت در توالت فرنگی و حموم هستش میتونی ازش استفاده کنی تو یخچال هم خوراکی و یکم غذا داری وقتی روزا نیستم گرسنه‌ نمونی.

لبخند زدمو به نشونه تشکر دستشو گرفتم.

*میبینی اگ پسر خوبی باشی من چقدر مهربونم.

صورتشو آورد جلو یه بوس اجباری به صورتش زدم.

پاشد رفت در اتاق رو قفل کرد.

جلوی پنجره اتاق با چوب کاملا میخ کاری شده بودو عملا یه قفس برام ساخته بود.

چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۰__ حوالی ساعت ۱۱ شب در اتاقم باز شد

با لبخند نگاهش کردم

چهرش بهم ریخته و درهم بود

*شام از بیرون گرفتم بیا بخور.

براش نوشتم_ ظهر تلفن خونه چند بار زنگ خورد.

شماره رو گرفت

با حالت دستوری گفت غذاتو بخور.

پیتزا پپرونی رو تا اون موقع تجربه نکرده بودم واقعا خوشمزه بود

تو دلم میگفتم؛ زیاد بهت بد نمیگذره ها تخت داری اتاقت تمیزه غذاهای خوشمزه میخوری، لبخند رو لبم بودو اسپرایت خنکو سر کشیدم‌.

با تلفن حرف میزد

*اگه تو عوضی تصمیم نمیگرفتی بچمون فراری بدی الان زنده بود همش تقصیر توئه.

صدای داد فریاد زنرو هم تا حدودی میشنیدم

*اگه پسرم تو دریا غرق شد باعثش تویی اگه قاچاقی نمیرفتی یونان الان پسرم پیشم بود کل دارو ندارمو ازم گرفتی شانس آوردی بهت رحم کردم همین ک نفس میکشی خودش از لطف منه

فهمیدی زنیکه هرزه.

تلفنو قطع کرد

*غذاتو خوردی برو تو اتاق ،میخوام بخوابم

نگاهمو مظلوم کردم شروع کردم به نوشتن_ میشه یکم فیلم ببينيم بعد بخوابیم خیلی حوصلم سر رفته.

مکث کرد صورتش همچنان پر اخم بود

*چی میخوای ببینی؟ انیمیشن یا فیلم؟

_ عاشق انیمیشن در جستجوی نمو هستم چند بار دیدمش ولی تکراری نمیشه برام.

لبخند زد

از داخل کشو زیر تلویزون سی دی انیمیشن رو در آورد

*پسرم عاشق در جستجوی نمو بود همیشه نگاهش میکرد

برای اولین بار اشکو تو چشماش دیدم

سی دی رو گذاشت برام خوراکی آورد نشست کنارم‌.

وسطاش ک رسید

آروم زمزمه میکرد آرمان من بهم میگفت بابایی اگه یه روز گم شم میای دنبالم مثل بابای نمو

منم همیشه میگفتم آره کل دریاها و اقیانوس هارو دنبالت میگردم

اما چی شد حتی دستم به جنازش هم نرسید.

کم کم داشت بغضش میترکید

دستمو بردم سمت دستش آروم لمسش کردم

نگاهم کرد چشماش پر از اشک بود

دستشو سمت صورتم آورد از ترس چشمامو بستم

شروع کرد به نوازش کردن

سرمو چسبوند به سینش زیر لب یه حرفایی زمزمه میکرد دست به سرم کشیدو

سیگار روشن کرد

دستمو دور شکمش انداختم و بغلش کردم

صورتمو بوسیدو منو محکم تر تو بغلش فشار میداد.

چشمام بسته بودن ناخودآگاه شروع کردم به بوسیدن صورتش

سیگارو خاموش کردو منو برد رو تخت

کنارم دراز کشید

صورتمو نوازش می‌کرد لبخند رو لبش بود

*۴ ساله نتونستم پسرمو لمس کنم اگه زنده بود الان ۱۴ سالش بود

دقیقا رو همین تخت آخرین بار بغلش کردم‌.

*آخرین باری که باباتو بغل کردی کی بوده؟

اومدم با حرکت دستام بهش چیزی بگم

گوشیشو داد بهم

تو قسمت نوت بنویس برام

_یادم نیست کی بوده ولی میدونم خیلی ازش گذشته

*بدی شما پسرا اینه زود بزرگ میشید یادتون میره به محبت پدرتون نیاز دارید

_بابام پسر لال نمیخواد من باعث خجالتشم منو دوس نداره، کسی تو مدرسه از من خوشش نمیاد همه عجیب غریب نگاهم میکنن مامانم نگران بزرگ شدن منه که تو آینده نتونم بخاطر وضعیتم کار پیدا کنم.

یهو زدم زیر گریه

گوشیو گرفت گذاشت کنار

منو تو بغلش گرفتو شروع کرد به نوازش کردنم

*گریه نکن عزیزم من دوست دارم واقعا برام مهمی از تابستون تا الان دنبالت گشتم

میدونی هر روز به این امید میومدم اونجا که فقط یک دقیقه تو رو ببینم؟

وقتی دیدمت حس کردم یه چیزی تو رو به من وصل میکنه.

حرفاش باعث شد گریه هام شدید تر شن.

محکم بغلش کردمو گریه میکردم

سعی می‌کرد آرومم کنه

*هیش، عزیزم،گریه نکن

صورتم بین دستاش بود نگاهم میکرد

*قربونت بشم حیف اون چشمای خوشگل مشکیت نیست خیس بشه.

بدون اینکه بدونم چرا ولی دلم میخواست محکم تر بغلش کنم‌.

عین دیونه ها سفت چسبیدمش

سرمو بالا گرفت شروع کرد به بوسیدن چشمام و گونم

*خودم بابات میشم فقط کافیه تو بخوای.

تند تند صورتمو بوس میکرد

منم شروع کردم به بوسیدنش

اتفاقی لبای همو بوسیدیم

وقتی دید مخالفتی نمیکنم

شروع کرد به بوسیدن از رو لبام

منم ادامه دادم و لبشو بوس کردم

لبامو کم کم تو دهنش حس کردم

صدای نفس هاش بلند تر شدن

صورتمو گرفتو لبامو رو کاملا میمکید

تا اون روز فقط کیر چند تا از همکلاسی هامو دیده بودم که به شوخی به هم دیگه نشون می‌دادن و هیچ نوع تجربه جنسی نداشتم.

هر چند ثانیه مکث میکرد میدید دارم لباشو بوس میکنم دوباره شروع میکرد به خوردن لبام.

تیشرتش رو در آورد

*دوس داری اینجوری بیای تو بغلم؟

بدون هیچ اشاره ای بغلش کردم

گرمای بدنش و پشمهای سینش حس آرامش و خواب رو بهم میداد

سرم رو سینش بود هی قربون صدقم میرفت دستای بزرگ رگ دارش رو دور کمرم حلقه کرد کاملا تو بغلش جا شدم

با لبخند نگاهم کرد

*دوس داری اینجوری آره؟

سرمو تکون دادم

دست به بدنش کشیدم و دوباره از هم دیگه لب گرفتیم.

منو به پهلو برگردوند و از پشت بغلم کرد

سفتی کیرش رو از زیر گرم کنش حس میکردم دستشو از زیر تاپم کشید رو سینم و شروع کرد به مالیدن بدنم

هی میومد پایین تر تا دستش خورد به کیرم

*چقدر سفت شده چند وقته آبش نیومده

واکنشی نشون ندادم کاملا سایلنت بودم فقط میخواستم ادامه بده

شلواک و شورتمو کشید پایین تف انداخت بهش و شروع کرد به ور رفتن باهاش

از پشت خودشو میمالید بهم و همزمان باهاش بازی میکرد

باسنمو عقب دادم تا بیشتر بهم بچسبه

داغی کیرش باعث شد بفهمم کاملا لخت شده

صدای نفس هاشو بغل گوشم میشنیدم

کیرش رو تف مالی کرد و یکمم تف انداخت لای پای من

شروع کردن به لاپایی زدن و همزمان برای من جق میزد

گرمای بدنش حسابی پشتمو داغ کرده بود ضربان قلبم تند شده بود

هيچوقت همچین لذتی رو تجربه نکرده بودم

همیشه به یاد مردا جق میزدم اما هيچوقت تو موقعیت رابطه جنسی قرار نگرفته بودم

خودمو تو بغلش رها کردمو بدنمو میمالید سرمو عقب برگردوند شروع کرد ازم لب گرفتن سینمو مالیدو کیرشو بین پام عقب جلو میکرد

زد به شونم

*بلدی بخوری؟

لبمو کج کردم اشاره دادم نمیدونم

چند بار تو گوشی همکلاسی ها فیلم سوپر دیده بودم که یه زن کیر یک مرد رو میکنه دهنش ولی خب نمیدونستم چجوریه

طاق باز دراز کشید رو تخت رفتم بین پاهاش

کیرش به نسبت برای من و همکلاسی هام بزرگتر و کلفت تر بود

سرمو هل داد سمتش

زبونمو کشیدم روش

دهنمو باز کردم

لیسش میزدم و سرشو تو دهنم کردم

داغی کیرش خیلی هیجانیم میکرد

سرشو میک زدمو کیرشو تو دهنم عقب جلو میشد

سرمو هول داد تا بیشتر بکنمش داخل دهنم حس خفگی بهم دست داد

چند بار که کردمش داخل دهنم در آوردم

گفت بسه

منو دمر خوابوند

زیرم چند لایه دستمال کاغذی گذاشت یکم با وازلین لای پامو چرب کرد

خوابید روم دستشو از زیر شکمم رد کرد و همزمان که کیرش رو بین پام عقب جلو میکرد با کیر منم بازی میکرد

شروع کرد به حرف زدن

چقدر بدنت نرمه انگار دختری اصلا مو نداری

کون کوچولوت منو داره دیونه میکنه

لای پام حسابی لیز و چرب شده بود و کیرش تند تر عقب جلو میشد

کیرم خیلی داغ شده بود

سرمو به عقب چرخوندم

لبامو دادم تو دهنش

لبامو محکم میک میزد و ازم لب میگرفت

نفس هام تند تر شدن پاهام شروع به لرزش کرد و آبم اومد

ریخت تو دستش

انگار حشری تر شد

هی تکرار میکرد چه حالی میده چقدر لای پات گرم و نرم شده از صد تا کوس بهتره

آه ناله هاش بلند تر شد یهو لای پام خیس شد

آبش با فشار پاچیده میشد

روم افتادو بلند ناله میکرد

نفس هاش آروم شد کنارم دراز کشید

لباساشو پوشید

چند دقه سکوت کرد

دستمال هارو جمع کرد انداخت تو سطل آشغال

لباسامو پوشیدم با حالت ناراحتی نگام کرد

*منو ببخش خب؟ نمیدونم چرا اینکارو باهات کردم.

نمیدونستم برا چی معذرت خواهی میکنه فقط نگاهش کردم

دستمو گرفت شروع کرد به عذر خواهی

*قول میدم دیگ کاری باهات نکنم من متجاوز نیستم من آدم بدی نیستم لطفا منو ببخش.

سرمو تکون دادم کنارم خوابید

به زور رو تخت یه نفره جا میشدیم

گیج خواب بودم دم گوشم زمزمه میکرد؛ عزیزم قول میدم دیگ به بدنت دست نزنم،دیگه هیچوقت تکرار نمیشه

دست به صورتم کشید پیشونیم رو بوسید کنارم خوابید

نفهمیدم کی تو بغلش خوابم برد وقتی از خواب بیدار شدم دیدم نیست.

رفتم سمت در اتاق قفل بود

از بی حوصلگی شروع کردم به گشتن کمد دیواری.

لباسای پسرش تو کمد بود با یه مقدار اسباب بازی.

چشمم به باکس چوبی خورد

بازش کردم عکس دو نفرش با پسرش بود داخل یه پارک

صدای در بیرون رو شنیدم

اومدم وسایل هارو بزارم سر جاشون

قاب عکسه از دستم افتاد و شیشه اش شکست

صداشو شنیدم

*پارسا من اومدم

نزدیک در اتاق شد کلیدو انداخت اومد داخل

دستش پر از خوراکی بود نگاهم کرد

رو زمین نشسته بودم و قاب عکس شکسته تو دستم بود

چشماش از تعجب درشت شد

*اینجا چخبره چیکار کردی تو.

سعی میکردم با زبون اشاره بهش بگم چیزی نشده

اومد جلو تر قاب عکس رو ازم گرفت

عصبی شد

*تو چ غلطی کردی

صداشو بلند شد

تو به چه اجازه ای رفتی به وسایل پسر من دست زدی

ترس وجودمو گرفته بود

دستام میلرزید

*تو به عکس پسرم به خاطرات اون بی حرمتی کردی

از شونم گرفت و هی تکرار میکرد تو به پسرم توهین کردی میفهمی

یه سیلی محکم زد تو صورتم

از دستم گرفت

منو رو زمین کشوند و سمت حال برد

*تو ارزش محبت نداری تو بابت این کارت جواب پس میدی

گریه تنها کاری بود که میتونستم بکنم

به سرم چند باری مشت کوبید

منو کشان کشان برد زیر زمین داخل حیاط از چهار تا پله هولم داد افتادم پایین

درو محکم بستو رفت.

تا فرداش خبری ازش نشد

سرم زخم شده بود

گرسنگی اذیتم میکرد تشنم بود از هوش رفتم

چشمام که باز کردم دیدم دوباره تو همون تختم بهم سِرم وصل کرده بود

درو اتاق رو باز کرد تو پیش دستی برام چند تیکه کمپوت آناناس گذاشته بود

با اخم نگاهم کرد؛ من تو رو زنده لازم دارم.

ادامه دارد…

نوشته: بی زبان

بازدید 7,920

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

4 پاسخ به “راه بازگشت از مدرسه (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...