بزارید از اول شروع کنم ، اولین رابطه ی من. بین افراد فامیلِ اغلب مردم
لا اقل یک زن سکسی وجود داره که همه ی پسرای فامیل روش کراش داشته باشن و تو جمعای پسرونه شون درباره ی کون و سینه هاش حرف بزنن.
مژگان همون زن سکسی فامیل منه. با پسرخاله م و دوتا پسرعمو هام خیلی درموردش حرف میزنیم. حتی بعضی وقتا یک فانتزی هایی از خودمون میسازیم و مسابقه میزاریم داستان کدوم یکی سکسی تر بود!!
پس از گذشت یک سال قرار بود مژگان از آمریکا بیاد ایران. از آخرین سفرش به ایران یکسال گذشته بود. همه مشتاق دیدارش بودن و به خاطرش یک مهمونی بزرگی خونه ی مادربزرگ فامیل گرفته بودن. پسرای فامیل هم که تیپ زده بودن تا موقع سلام علیک با مژگان مثلا اون رو تحت تاثیر قرار بدن(همینقدر کصخل بودن).
من خیلی دلتنگش بودم چون از بچگی یادمه دوستم داشت و تا ۱۷ سالگیم ، وقتی باهاش میشستم خیلی گرم میگرفت و مشغول صحبت میشدیم. الانم که قراره ورژن ۱۸ ساله ی من رو ببینه. هیجان داشتم و لحظه شماری میکردم تا زنگ خونه به صدا دربیاد. بالاخره صبرم به سرانجام رسید و با شنیدن صدای آیفون ، همه ی افراد فامیل توجهشون جلب در شد.طولی نکشید که انتظار من به سر رسید.
WOW ، خودشه ؛ همون مژگان فقط خوشگلتر!!
با اینکه یکسال گذشته بود ولی اصلا توقع اینهمه فرق رو نداشتم. یا شایدم چشمای ۱۸ ساله م بود که داشت مژگان رو میخورد!!
مادربزرگمون رفت و در آغوشش گرفت و بهش خوشامد گفت. من به خاطر استرسی که ناشی از هیجان زیاد بود کلاً عقب ایستاده بودم ؛ تا لحظه ای که وارد شد و بعد از یکسال برای اولین بار با من چشم تو چشم شد. مژگان از من خیلی بزرگتر بود و به نظرم با اینکه ۳۹ سال گذشته بود از عمر شریفش ، ولی واقعا خوب مونده بود. بهش میخورد ۲۷ سالش باشه!!
وقتی نزدیک شد گفت : سلاااااام پسر گل!
منم دستپاچه شدم و نفهمیدم چی میگم ، یکهو در رفت ازم و گفتم : خوبم ، چه بزرگ شده!!.. ببخشید ، چه بزرگ شدید. یعنی… چقدر فرق کردین!
خندید و با نگاه مخلوط با تعجب گفت : تو هم فرق کردی حسابی ، مردی شدی دیگه برای خودت!! یکسال شده ندیدمت پسر…
تشکر کردم و خوشامد گفتم و یک قدم رفتم عقب تا کامل تشریف بیارن داخل.
بعد از اینکه شام خوردیم من فقط و فقط چشمامو دوخته بودم روی مژگان. دخترا دورش جمع شده بودن و داشت براشون از آمریکا و اوضاع اونجا میگفت.
یک ساعت که از شام گذشت ، درحالیکه داشتم نگاهش میکردم ناگهان چشمش خورد به من ، اشاره کرد بهم که بیام سمتش…
کمی دستپاچه شدم ، ایستادم و به طرفش حرکت کردم. نزدیکش که شدم بهم گفت : یک چمدون بزرگ آبی رنگ توی اون اتاق گذاشتم ، اگر زحمتی نیست میشه بیاریش برام؟؟
گفتم : چه زحمتی ، الان میرم میارم.
چمدون رو که آوردم مژگان بلند شد و گفت : عزیزان لطفا توجه کنید ، این چمدون مخصوص سوغاتی هاست. ببخشید اگر کمه دیگه برا همه نتونستم بگیرم ، بیشتر برای بچه ها و بزرگای فامیله. اگر باب سلیقه تون نبود ببخشید!
صدای فامیل هم طبق معمول بلند شد و همه شروع کردن به کس لیسی : نفرمایید ، اصلا نیازی نبود ، همینکه دیدیم شما رو کافیه برامون و…
زیپ چمدون رو باز کرد ، اول از همه سوغاتی مادربزرگو داد.
یک جعبه کفش بود که تقدیم کرد و گفت : خیلی ناقابله.
مادربزرگ هم که خیلی غافلگیر شده بود کلی تشکر کرد و روشو بوسید. در جعبه رو باز نکرد منم برام مهم نبود ببینم چه شکلیه…
بعد از هدیه ی مادربزرگ دست کرد تو چمدون و یک گردنبند خیلی خوشگل درآورد و دادش به مادرم ، بعدشم مادرم رو بغل کرد و گفت : بابت شوهرت متاسفم ، خیلی مرد خوبی بود. اگر حمید آقا بین ما بود قطعا براش سوغاتی میگرفتم.خدا بیامرزدش!
مادرم بوسیدش و گفت : زنده باشی عزیزم ، زحمت کشیدی.خدا یه پسر داده بهم دسته ی گل.
اونم خندید و گفت : قطعا… پسر به این آقایی(منم که از خجالت داشتم آب میشدم)
بعد از سوغاتیِ مادرم دست کرد تو چمدون و یک ساعت مچی شیک درآورد ، اومد سمتم و گفت : اینم برا آقا مهران… خیلی گشتم دنبال همچین ساعتی ، امیدوارم خوشت بیاد…
منم که اصلا توقع نداشتم گفتم : خیلی قشنگه… مگه میشه بدم بیاد از این ساعت… مرسی واقعا ، خیلی زحمت کشیدین.
خلاصه سوغاتی بچه ها رو هم داد و اکثرا براشون عروسک گرفته بود و نهایتا در چمدون رو بست و تا به من نگاه کرد خودم فهمیدم باید چه کنم. چمدون رو برداشتم و تو اتاق گذاشتم و برگشتم.
ساعت نزدیک ۱۱ شده بود ، دیگه کم کم پا شدیم که بریم.از اونجایی که مادرم خیلی با مژگان صمیمی بود ، قرار شد مثل همیشه بیاد خونه ما. از این بابت خوشحال بودم ، درصد خیلی زیادی از خوشحالیم هم به خاطر کون سوزی پسرای فامیل بود.
عموی من گفت : وسایلتونو بدید پسرا بیارن من میرسونمتون.
مژگان گفت : زحمت نکشین ، یه تاکسی میگیریم.
عموم گفت : نه بابا چه زحمتی ، درخدمتم.
بالاخره تعارف ها تموم شد و پس از خداحافظی بسیار طولانی ، با چمدون ها به سمت ماشین عموم حرکت کردیم. سوار شدیم و ما رو رسوند.
تشکر و خداحافظی کردیم و سه تایی وارد خونه شدیم.
مادرم اتاق مژگان رو از قبل آماده کرده بود و فقط دستشو گرفت و برد سمت اتاقش ، بعدشم رفت تا کولر روشن کنه.
منم چمدونا رو گوشه ی اتاقش گذاشتم و وقتی داشتم خارج میشدم گفت : خیلی زحمت کشیدی… ممنون
+خواهش میکنم
/تو اینجا میخوابیدی؟؟
+من؟ نه بابا ، اینجا رو سه ماهی هست خارج شدم ازش.
منتقل شدم به اتاق روبه رویی…
/آها ، خوبه پس… فکر کردم جای تو رو اشغال کردم.
+خیالتون راحت… من یه اتاق مخصوص خودم دارم.
/خیالتون؟! بابا فقط یکسال آمریکا رفتم… نمیخواد انقدر محترمانه حرف بزنی… راحت باش پسر.
+چشم…هرچی شما بگی ، فقط خواسته م بی ادبی نشه.
/ شما؟!
+عه ببخشید ، هرچی تو بگی!
خندید و گفت : حالا شد. برو عزیزم ، مزاحمت نمیشم. برو به کارات برس… دیروقته دیگه.
+فردا میبینمت ، یه صحبت حسابی باهم بکنیم.
/حتمااااا ، خیلی وقته ندیدمت.
شب به خیر گفتم و از اتاقش خارج شدم و در رو بستم تا راحت باشه.
رفتم پیش مادرم و گفتم : نمیدونی قراره تا کی اینجا بمونه؟
گفت : چیه؟ نکنه خوشت نمیاد؟؟
گفتم : نه بابا… چرا انقدر سختش میکنی مادر من؟!
فقط میخوام بدونم تا کی پیشمون هست؟؟
مادرم گفت : نمیدونم والا ، احتمال میدم بیشتر از یک ماه بمونه… درهرحال بهش گفتم تا هر وقتی که ایرانه ، فقط پیش خودم باشه…
گفتم : خوب کردی ، هتل چیه آخه!
بعد از این جمله واکنش مادرم جالب بود ، یک خنده ی مرموزی کرد که دقیقا هدفش از این خنده رو میدونستم چیه.
گفتم : نگو ، بس کن… اصلا اونجور که فکر میکنی نیست… اصلا فکر نکن خواهشا… اصلا غلط کردم درموردش حرف زدم.
مادرم گفت : هوووووی ، چرا رم میکنی؟ یه شوخی کردم باهات بچه ، بیجنبه بازی درمیاری واس من؟!
مادرم وقتی لات بازی درمیاورد خنده دار میشد… بغلش کردم و شب به خیر گفتم رفتم تو اتاقم و در رو بستم.
با صدای دلنشین موج دریا و ترانه ی مرغابی ها از خواب بلند شدم. به خاطر آرامشی که میداد این صدا رو به عنوان زنگ گوشی انتخاب کرده بودم. از روی تخت بلند شدم و درحالی که سرم رو میخاروندم وارد دستشویی اتاق شدم. بعد از اینکه کارم تموم شد مسواک زدم و خارج شدم.
در اتاق رو باز کردم ، اومدم برم سمت آشپزخونه که دیدم مژگان نشسته رو مبل و یک استکان خالی چای دستشه.
تا من رو دید گفت : به به ، سلام مهران خان ، چه عجب شما بیدار شدی… ظهر به خیر.
+سلام
/مادرت قبل اینکه بره صبحانه آماده کرد. رو میزه و چای هم آماده س. بریزم برات یا میریزی برام؟!
در لحظه نکته ی کلامش رو فهمیدم و درحالیکه داشت لبخند میزد ، استکان رو از دستش گرفتم و برای خودم و خودش چای ریختم.
شروع کردم به صبحانه خوردن که بعد از مدت کوتاهی اومد و نشست کنارم و گفت : برای اینکه تنها نخوری گفتم بیام باهم بخوریم.
+اوه ، چه با ملاحظه!
/ یه مهران که لنگ ظهر پا میشه صبحانه میخوره نداریم دیگه…
+مادرم کجا رفت؟
/گفت میره باشگاه ، بعدشم با دوستاش میخوان برن هدیه بخرن برای مربیشون ، بچه ش تازه به دنیا اومده…
+تو چرا نرفتی؟ نمیخوای بری باشگاه؟
/چرا اتفاقا… پس فردا میرم باهاش. امروزو گفتم بزار جمعشون رفاقتی باشه.
+اوه ، بازم چه با ملاحظه!
/ها ها ها ، زود بخور تموم کن که کلی حرف داریم.
بعد از اینکه صبحانه رو خوردیم و میز رو جمع کردیم ، نشست رو مبل و منم روبه روش نشستم.
گفت : خوب ، بگو ببینم چه خبر از girl friend؟؟!
اولش شوکه شدم ، توقع همچین سوالی نداشتم. بهش گفتم : ندارم… یعنی نرفتم دنبالش…
/ عه! چرا آخه؟ تو آمریکا پسرای همسن تو اگر دوست دختر نداشته باشن انگار مریضن و مشکل دارن…
+اینجا ایران است ، فرهنگ ها خیلی متفاوته. وقتی نخوام ، دیگه مجبور نیستم.!
/چرا نمیخوای؟
+بابام یکسال هم نشده فوت شده… خواستم تو این مدت فقط وقتم رو با مادرم بگذرونم.
/آها ، از این دید به این قضیه نگاه نکرده بودم.
+الان که تو اومدی و میدونم مادرم خوشحاله و مشغول خواهد بود ، شاید ، شاید با یک دختری وارد رابطه بشم…
/ ای شیطون ، پس کسی رو مد نظر داری!! از دخترای فامیله؟
+چی میگی؟ واس خودت میدوزی و میبافی… میگم شاید ، اونم به فرض اینکه دختری پیدا کنم. هنوز کسی پیدا نشده.
من دختری رو اگر بخوام پیدا کنم ، فقط با نگاه جنسی نمیرم سمتش. قطعا دختری رو میخوام که خوشگل و خوش هیکل باشه ، ولی هدف اصلی من اینه که عشق خودمو پیدا کنم و باهاش به آرامش برسم.
/تو کی انقد بزرگ شدی؟؟ چه حرفای حکیمانه ای میزنی جدیدا… تا همین یکسال پیش میگفتی دخترا خیلی رو مخن.
+کاملا کسشعر بود… ببخشید ها ولی هر پسری از ده سالگی میره تو کف دخترا… اینجور میگفتم که فکر کنید اصلا تو کف دختر نیستم…
/یعنی تا حالا s.e.x نکردی؟؟!(به همین صورت اسپل کرد چون خودش هم روش نمیشد لفظ سکس رو به کار ببره)
اینجا بود که پشمام ریخت ، مژگان سوال خیلی خصوصی و عجیبی پرسیده بود ازم. ولی واقعا کسی نبودم که بخوام خیلی دنبال سکس باشم ؛ البته که سکس هم یکی از اهداف یافتن دوست دختره ، ولی من دنبال عشق بودم و شهوت های خودم رو با جق کنترل میکردم.
پس حقیقت رو بهش گفتم ، کمی مکث کردم و گفتم : نه!!
مژگان هم یک خنده ی معنا داری کرد و درحالیکه سرش رو روی دست راستش تکیه داده بود و یک پاش رو روی اون یکی انداخته بود ، بهم خیره شد.
اوضاع خیلی ناجور شده بود ، به حدی که حتی نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم. تا اینکه نگاهش رو ازم گرفت و کمی احساس راحتی بهم دست داد.
همینطور خیره شده بود به صفحه ی سیاه تلوزیون و انگار تو فکر فرو رفته بود.
مژگان سکوت کر کننده ای که تو فضای خونه پیچیده بود رو با یک جمله شکست : (دوست داری اولین سکس خودت رو با من تجربه کنی؟!)
ادامه دارد
نوشته: SABER
11 پاسخ به “دیدار (۱)”
کاش مژگان لال میشد و سکوت کر کننده رو نمیشکست که اینجوری نرینه به کل داستان.به تخمی ترین شکل ممکن تمومش کردی. پتاتسیلشو داشت که داستان خوبی بشه اما ریدی توش.
از قدیم گفتن…کصمغز اگر تولستوی بود ، همینگوی بود، بازهم همون کصمغز جقیه…قبل از نوشتن داستان چه گهی خوردی که آخر داستان ترکون زدی بهش. بچه مگه تو مرض داری؟ داستان به این خوبی داشت عین خودت یورتمه میرفت اما اخرش باز هم عین خودت که انگار نشادور بهت زده باشند چها رنعل رم کرد.!چه دختر خاله مامانی و حشری …دختر خاله از امریکا اومده که فقط به تو کص بده خارشش بخوابه …! البته از کصمغزی مثل تو بعید نیست که در ادامه …غیرتی بشی و قاط بزنی و کافه رو بهم بزنی اما باز دریچه دوم کصمغزی ت باز میشه …یهو میزنی فازی که ذاتا دوست داری و یهو تکیه کلام معروف عین اله باقر زاده ، (کاراکتر سری فیلم های صمد ) رو بکار میبری و میگی …در شهر که بودم دختر خاله ام از امریکا به حقیر تلگراف زدند و به بنده پیشنهاد دادند و فرمودند حالا که آمدی شهر ، بیاید ایران به بنده کص بدهند …اما من زیر بار نرفتم که نرفتم .
من داستان رو نخوندم ولی هرچی دوستان نظر میدن درسته
ادامه بده
دوستان عزیزی که زیر تمام داستانا نقد منفی مینویسید خودتون تا حالا یه جمله به عنوان داستان تو سایت فرستادید؟کمتر کسشعر بگید بزارید بچه داستانشو بگه
همینو بگو ماشالله تو کامنت های دلسرد کننده هممون سنگ تموم میذاریم و هیچ کدوم توان نوشتن یک داستان رو نداریم
داداش بدجایی تموم کردیتازه داشت بلند میشد… 😬 😕
یهو مژگان گفت بیا منو بکن 😕ما جغیا داستانم که بنویسم ؛ بوی جغ (جق) میده
تازگیا مژگانا پیش قدم میشن اونم هول هولکی
نظری نمیدم و لایک و دیسلایک هم نهتا ادامش ببینم چی پیش میاد.
عالیی