دوستام مجبورم کردن سگشون بشم

سلام این داستانی که میخوام بگم
برای دوران دانشجوییمه
ما ۳ تا دوست صمیمی بودیم که از دوره دبیرستان باهم دوست شدیم
من بعد از قبولی دانشگاه به خاطر اینکه شهر دیگه رفتم رابطم کمرنگ تر شد و دو تا دوست دیگم با هم صمیمی تر شدن و رفت و امدشون بیشتر شد
هر چند وقت یه بار که میومدم شهر خودم باهم کافه قرار میزاشتیم و همو می‌دیدیم تا اینکه یه دفعه قرار شد بریم خونه یکی از دوستام اونجا خوابیدم هم بمونیم هم اینکه تجربه جدید و هم اینکه خانوادش نبودن تنها نباشه .
اینم بگم که من خیلی به دوستام اطمینان داشتم و کلا آدم جدی هستم ولی وقتی پیش اونا بودم خیلی آدم ملو و آرومی میشدم
خلاصه من رفتم خونه دوستم که اینجا مثلا اسمش میزارم فاطمه و اون دوستم میزارم زهرا …
رفتم خونه فاطمه دیدم زهرا هم زودتر رسیده و لباسمو تو اتاق عوض کردم یه پیراهن تا روی زانو پوشیدم نشستیم چایی و شیرینی خوردیم صحبت کردیم و یهو یکی از دوستام گفت بسته اینقدر حرفای تکراری نزنین بیاین بازی کنیم.
زهرا هم گفت اره من موافقم.
منم قبول کردم توضیح داد که برنامه هوش مصنوعی شجاعت و حقیقته که هر کدوم انتخاب کردی خودش ازت سوال میپرسه یا بهت شجاعت میده و هرچی که گفت باید حتما انجام بدیم و من گفتم نه اینطوری من نمیتونم زهرا گفت لوس نشو بیا اینقدر اصرار کردن که قبول کردم.
این در واقع اپ بود که خودشون از قبل سوال و شجاعت انتخاب کرده بودن و به اون اپ داده بودن…
یه دور به همه مون افتاد برای همه حقیقت بود تا رسید به من گفت لخت شو تت‌ وقتی کنار هم هستین حتی یه تیکه برگ هم جلو کصت نگیر.
من یخ کردم نمیدونستم باید چیکار کنم فک کردم دوستام هم میگن چرته از روش رد شیم خندیدم گفت این دیگه چه چرتیه دیدم دوستام میگن دربیار دیگه گفتم چی میگین نه بابااااا
باورم نمیشد اونا میخواستن من اینکارو بکنم
دیدم هردوشون میگن لوس نشو بازیه دربیار
مقاومت کردم ولی گفتم پیش خودم سریع فقط پیراهنم درمیارم بعد میپوشم ،با خجالت سریع پیراهن درآوردم جلو بدنم گرفتم تا خواستم بپوشم فاطمه سریع گوشه پیراهن گرفت گفت چرا می پوشی در بیار قرار شد تا پیش همیم لخت باشی دربیار همینطور با دستش داشت محکم پیراهن می‌کشید منم با دوتا دستم محکم پیراهن جلو تنم داشتم زهرا اومد پشتم شرتم با خنده کشید پایین من هول شدم خواستم شرت بالا بکشم پیراهن از دستم افتاد فاطمه سریع بلند شد منم سریع خم شدم شورت بکشم زهرا شرت پایین داشت می‌خندید بلند نمیزاشت بکشم بالا فاطمه بلند شد همینطور من خم بودم بند سوتینمو باز کرد در آورد از تنم و از پشت بغلم کرد و دوتا سینمو گرفت تو دستاش میخندیدن دوتاشون منم پر از حس بد بودم زبونم بند اومده بود زهرا دستش گذاشت رو کصم فشار میداد زهرا فشارم داد که بشینم .
منو نشوندن فاطمه هم اومد نشست گفت خیلی لوسی چرا حرف نمیزنی قرار شد بازی کنیم من گریم دراومد گفتم نمیخوام اینطوری زهرا بوسم کرد گفت خل نباش بازیه بالاخره حرف زدن آرومم کردن
دوباره دکمه بازی زدن باز اسم زهرا افتاد براش افتاد که یکی از دوستات انتخاب کن جیش تو داخل دهنش غرغره کنه و تو دهنش بگوزی
من ترسیدم و اونا شروع کردن به خندیدن منم لبخند زدم زهرا گفت خب حالا کدومتون انتخاب کنم با خنده گفت الان که شاش ندارم میزارم هر وقت اومد ولی گوز دارم آیدا دهنتو باز کن من هنگ کردم گفتم چی اصلا این یکی اصلا دیدم فاطمه اومد با زهرا من خوابوندن رو زمین فاطمه نشت دو شکمم محکم دستامو گرفت با پاهام سعی می‌کردم خودم تکون بدم زهرا شرت و شلوار کشید پایین نشست رو صورتم هی صورتمو تکون میدادم دو تا کشیده محکم زد تو صورتم محکم نشت که نتونم نفس بکشم داشتم خفه میشدم پاهامو میکوبیدم به زمین بلند شد گفت میخوری یا نه گفتم میخورم فقط ولم کن دو تا لپ کونشو باز کرد گفت دهنتو باز کن نشت تو دهنم گوزید گلو سوخت و از بوش خفه شدم

نوشته: پاپی

بازدید 14,464

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “دوستام مجبورم کردن سگشون بشم”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید