دلبر شیرازی

اوایل اسفند ۴۰۲ و هوا سرد بود .
تازه از یک رابطه سمی بیرون آمده بودم .
شاید یک هفته از تنش و ناراحتی ناشی از اون رابطه میگذشت،
روح و روان داغون، نگم براتون.
با اعصاب خرد داشتم سایت رو بالا پایین میکردم و سعی میکردم با خنده و لودگی روی زخمم رو بپوشونم؛
یهو یه پیام از یه خانم تو پی وی گرفتم،
شروع به گپ زدن کردیم و سوال و جواب که چیکار می‌کنی و این حرفها و جرقه آشنایی با ایشون زده شد و یه دوستی بر اساس احترام متقابل شروع شد .
بعد از مدتی سر درد دلمون باز شد،
گفتم که داغونم ،من از زندگی سختم گفتم و اون هم هم از ناملایمات روزگار گفت .
در شرف طلاق گرفتن بود و از همسرش جدا شده بود و در منزل مستقلی زندگی میکرد و من یک سال و نیم از طلاقم با همسر سابقم میگذشت .
خیلی زود با هم صمیمی شدیم ،
بودنش باعث شده بود که من درد رابطه قبلی که با تمام وجودم طرف رو دوست داشتم را بتونم تحمل کنم.
خلاصه ، حرفهای ما کم‌کم رنگ و بوی سکسی گرفت .
هم من تشنه بودم ،هم اون داغ و پرحرارت بود .
در طول روز و شب ها تا صبح با صحبت کردن با هم میگذروندیم ، سکس چت های داغ و پرحرارتی با همه گرفتاری های روزمره داشتیم .
بعضی شبها میشد که تا صبح بیش از ده بار ارگاسم میشد.
واقعاً برام جالب و جذاب بود که این تعداد ارگاسم رو میشنیدم.
خلاصه، این خانم حشری کاملاً آمپر منو بالا برده بود .
اواسط تابستان،
از شوهرش جدا شد و تمام قید و بندها پاره شد.
یکی دوبار قبل از جدا شدنش صحبت این شد که همدیگه رو ببینیم و سکس کنیم،
اما با اینکه برای دیدن و در کنار هم بودن بسیار مشتاق بودیم ، با توجه به اینکه شوهر داشت، هر دو منصرف شدیم.
با مشکلات زیادی از شوهرش جدا شد ،
اما برای ما بد نشد.
قرار گذاشتیم که حضوری همدیگه رو ببینیم.
یادم رفته بود بگم،
من تهران و اون شیراز ساکن هست.
دوبار برنامه سفرش جابجا شد،
پرواز نبود و مجبور شد با اتوبوس به سمت تهران حرکت کنه .

شب تا صبح با همدیگه حرف زدیم ، ساعت شش صبح گفت من به ترمینال رسیدم .
دنبالش رفتم ، نیم ساعت صبر کردم ، هنوز نرسیده بود
بهش زنگ زدم که کجایی ؟؟
گفت تازه از ترمینال جنوب بیرون اومدیم.
زدم زیر خنده و گفتم تا ترمینال آرژانتین نیم ساعت راه داری.
خلاصه،
صبر کردم تا اتوبوس به میدان آرژانتین رسید .
یه چمدون کوچیک دستش بود و نفر دوم سوم پیاده شد.
یه دختر با چشمهای زیبا و مهربون و لب خندون،
بعد از شش هفت ماه حرف زدن از راه دور،
بغلش کردم و فشارش دادم به خودم، چمدونش رو گذاشتم روی صندلی عقب و
سوار ماشین شدیم که سمت خونه بریم .
یه شلوار جین زاپ دار و به مانتو کوتاه نخی خنک پوشیده بود .
دستش رو گرفتم و به لبام نزدیک کردم،
یه بوسه به دستش زدم .
محکم دستمو گرفت و فشار داد.
سرم رو خم کردم سمتش و اون هم به سمت من چرخید و لبهای همدیگه رو بوسیدیم ؛ خیلی گرم و پرحرارت بود .
گازش رو گرفتم که یه صبحونه مقوی بگیرم،
یه حلیم فروشی خوب سراغ داشتم، بدون اینکه ازش بپرسم دوست داره یا نه ، رفتم .
تو راه دستش رو تو دستم گرفتم .
یه حال خاصی داشت لمس کردن دستش،
حس میکردم مردد هست
نمیدونه باید چکار کنه ،
تو ذهنش درگیر بود،
خنده هاش از ته دل نبود ،
و سکوت هاش یه کم کشدار بود،
حلیم رو گرفتم و سمت خونه حرکت کردم .
شوخی رو باهاش شروع کردم تا از استرسش کم کنم .
پیچیدم توی خیابونمون که ازش پرسیدم نون داغ بگیرم؟
گفت که بگیر.
بربری تموم شده بود و باید تا دراومدن نون یه یه ربع ساعتی صبر میکردیم،
نشستم تو ماشین و با پررویی دستم رو روی سینه هاش گذاشتم .
یه آن جا خورد،
اما صبح روز تعطیل و ساعت یه ربع به هفت بود ، هیچکس تو خیابون نبود .
با نگرانی گفت: زشته، نکن.
گفتم کسی نیست تو خیابون، و دستم رو توی یقه پیرهنش بردم.
نوک یکی از پستوناش رو گرفتم و اولین آه رو از زبونش شنیدم،
تا نون از تنور دربیاد با پررویی تمام جفت نوک پستوناش رو مالیدم و اون هم با اینکه حشری شده بود ، ولی هنوز استرس داشت .
نون رو گرفتم و پریدم تو ماشین و به سمت خونه که دوتا کوچه بالاتر بود روانه شدیم،
رسیدم جلوی پارکینگ و پیاده شدم و در رو باز کردم و ماشین رو داخل بردم .
در پارکینگ رو که بستم،
اومدم که کمکش کنم تا چمدونش رو پایین بذارم .
از کنارش که اومدم رد بشم،
بغلش کردم و فشارش دادم به خودم،
سرم رو بردم سمت لباش و محکم بوسیدمش،
نفس هامون با هم قاطی شد و داغ شدیم،
دستم رو کشیدم پشت کمرش و لب پایینش رو مکیدم،
یه ناله خفه کرد و من حشری تر شدم،
دکمه شلوار جینش رو باز کردم و مستقیم دستم رو کردم توی شورتش و کسش رو چلوندم و بی‌مقدمه دو تا از انگشتام رو تو کس خیسش فرو کردم ، دستاش رو دورم حلقه کرده بود .همون جور که لبهامون تو هم گره خورده بود،
شروع کردم با انگشتام بالا پایین کردن تو کسش، یه آن حس کردم که داره میلرزه ، یه پاشو انداخت پشت پام و محکم منو گرفت و ارگاسم شد،
نفسهای پشت سرهم و عمیقی کشید و لبم رو بوسید و گفتم بریم بالا.

حلیم و نون و چمدون رو برداشتیم و تو خونه رفتیم .
رفت تو اتاق که لباس عوض کنه و من شروع کردم میز صبحونه رو چیدن،
در اتاق باز بود و نگاهم به بدن سفیدش افتاد .
یه ست سفید بیشتر تنش نبود،
رفتم تو اتاق و ازش لب گرفتم و بیرون آوردمش.
یه کم خجالت می‌کشید به نظرم و اون شک و تردیدی هم که گفتم هنوز تو نگاهش بود،
گفت بذار لباس بپوشم، اما من نمیتونستم تحمل کنم .
از شب قبلش مدام داشتم تو ذهنم واسه سکس باهاش نقشه میچیدم .
آوردمش بیرون جلوی کاناپه و باهاش لب تو لب شدم .
سوتینش رو باز کردم و شورتش رو پایین دادم .
هلش دادم رو کاناپه و یه کوسن زیر سرش گذاشتم .
و شلوار و شورتم رو هول هولکی درآوردم و پاهاش رو بالا دادم و خودش پاهاشو نگه داشت .
تو چشماش نگاه کردم و پرسیدم:
اجازه هست؟
یه اوهوم و گفت و درجا همه کیرم رو جا دادم تو کسش،
یه آه از ته دل کشید و سیاهی چشمانش بالا رفت .
شروع کردم به تلمبه زدن،
یکی دو دقیقه تند تند کس داغ و لیزش رو کردم که با چند تا آه عمیق کشیدن ، ناله کرد که : شدمممممم،…
ادامه دارد،،،

نوشته: گابریل

بازدید 15,437

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

10 پاسخ به “دلبر شیرازی”

  1. همزمان که اونجا آبت اومد یهو داستان تموم شدمشخصه زاده ذهن جقیه😂😂😂

  2. خوب شروع کردی…متوسط ادامه دادی و …بد تموم کردی!..کلا میتونی داستان بنویسی،به شرط اینکه یکمم حوصله بخرج بدی

  3. جالب بود و قابل باور،یه تعداد (که) زیاد داشت،روان تر باشه بهتره داستانت،،،

  4. داشتی با اتوبوس می رفتی شیراز ،یه زن دیدی واسش داستان ساختگی درست کردی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید