خوب من قیافم عالی نیست اما خوبه …قدم متوسط و لاغرم …دلیل اینکه اینجا اومدم و با اینجا اشنا شدم صرفا اشتباه بود من میخواستم رمان پریچهرو دانلودکنم که رسیدم به داستان به پریچهر بگو منو ببخشه و در مجموع زیاد نوشته های اینجا رو خوندم اما نه به خاطر تخلیه ی نیاز جنسی خودم راستشو بگم من از این مدل خودارضی ها متنفرم و همینطور از رابطه ی نامشروع این عکسایی هم که اینجاست حالمو به هم میزنه من مخالف سکس نیستم اما سکس تو محدوده ی اخلاقی و عرفی خوب اره ااالان جناب مهندس شما منو فحش بارون میکنند که خوب غلط کردی که اینجایی اما نه من واسه اینکارم دلیل دارم من نویسنده ام …و خوب مثل تمام چیزای دیگه توکشورمون به ماها اهمیت نمیدن تونویسندگی هم به کسی اهمیت نمیدن و برای چاپ یه کتاب دهنتو اسفالت میکنن …خوب من هم اینجام که طبق اونچیزی که شما میخواید بخونید بنویسم البته تجربه ی اولمه نوشته های من صرفا داستانه و هیچ بویی از واقعیت نبره پس شلوغش نکنید که دروغ میکی و از این حرفا جناب مهندس و بقیه هم اگه خواستین فحش بدید به خودم فحش بدید رسما اعلام میکنم که بد بودن داستان هام ربطی به خونوادم نه دا ره!!!
اینم داستان شماره ی یک:(ماجرای روز بعد از عقد دونفر)
شهروز شهروز شهروز تنها چیزی که جلو چشمام بود شهروز بود به تنها چیزی که فکر میکردم شهروز بود…باورم نمیشد بعد از اون همه استرس از اینکه نکنه مادر و پدر من اجازه بدن الان شهروز شوهر من بود شوهر قانونی من فقط برای من …
فکر میکردم به اینکه اولین شبو باهم چه جوری میگذرونیم فکرم جای سکس نمیرفت فقط به این فکر میکردم که دیگ ترسی از اینکه بغلم کنه ندارم دیگه وفتی میبوستم دستام نمیلرزه دیگه وقتی روسریم می افته و با بیرحمی تمام به روم نمیاره عذاب وجدان نمیگرم
مامانم صدا میزنه مهسا مهسا مامان چمدونتو بستی؟؟؟؟
از دست ندی این یه هفته شمالو ها
مهران (داداشم) ازتو اتاقش داد میزنه نترس مامان امشب اگه جنگ جهانی هم بشه مهسا از سفرش جانمیمونه
باصدای بلند میگم مهران خفه شو داداش
صدای گوشیم از روی تخت میاد شهروز!!! 1000بارم که این اسم رو گوشیم باشه خسته نمیشم
با ذوق میپرم روی تخت مثل همیشه نمیتونم جلوی لبخندمو بگیرم
مهسا جون گذروندن این دوسال برای رسیدن به این شب طولانی تر از تمام عمرم بود سعی کن پیر تر از اینم نکنی
تا5دقیقه دیگه دم در منتظرتم !!!
ازروی تخت میپرم پایین یه نگاهی به دورو برم میکنم نه چیزی جانمونده گوشیرو میندازم توکیفمو مهران صدا میکنم که چمدونو از پله ها بیاره پایین
با غرو لند ازتو اتاق میاد بیرون چمدونو از دست من میقاپه بعد مثل کسی که تازه یه چیزی رو دیده خیره میشه توصورتم مثل همیشه میزنم رو پیشونیش میگم مهران خوبی؟؟؟
اخماشو میکنه توهمومیگه بیشتر از این نمیتونستی ارایش کنی ؟؟؟
موهاشو میکشمو میگم به تو چه؟؟؟
میام پایین مامانم یه کاسه ابو قران برداشته و دم در ایستاده و بازم نگاه منتظرش اخ مامان نمیدونی که نمیتونم صبر کنم؟؟؟
نمیدونی که نمیتونم وایستمو بذارم که تو بدرقم کنی؟؟؟
بیخیال میشم مگه مشه مامان بدون گریه از کسی خدافظی کنه؟؟؟؟
دسته ی کیفمو رو شونم محکم میکنم میرم سمت مامان صورتشو میبوسمو از زیر قرانش رد میشم
مامان اشک تو چشاش حلقه میزنه و میگه مواظب خودت باش میگم چشم
صدای بوق ماشین شهروز اومد مامان میذاری برم
دست مهرانو میکشمو در خونه رو میبندم
شهرزو شهروز شهروز
مثل همیشه و قتی که حتی ازش دورم هم بوی عطر میده
مهران هلم میده و مگه عاشق کوچولو بجنب کار دارم
به خودم میام میرم سمت شهروز بهم لبخند میزنه و با مهران دست میده میره سمت صندوق و درشو باز میکنه مهران چمدونو میذاره توی صندوقو تند تند از ماخدافظی میکنه فقط مهران حال منو میدونه
میشینیم تو ماشین از اینجا تا ویلا دوساعت راهه تا مابرسیم میشه ساعت 9شب
شهروز خیره خیره بهم نگاه میکنه میگم چیه خوب؟؟؟ میگه هیچی میشه بزنی توصورتم؟؟؟ لپشو میکشمو میگم چرا میخوای ببنی بیداری یاخواب؟؟؟
اخماشو میکنه توهمو استارت میزنه
(اگه به من بود ریزه این دوساعت راهو میگفتم ولی میدونم که حوصلتون نمیکشه پس یه راست از تو ویلاشروع میکنم)
شهروز از ماشین میاد پایین و دستاشو میکشه به سمت بالا و میگه اخییییش بلاخره رسیدیم
چمدونو میارم پایینو ودسته شو میکشم جلو دزد گیرو میزنه و در ویلا رو باز میکنه
چمدونو از دستم میگره و دستشو حلقه میکنه دوره کمرم
میگه خوب خانوم خانوما چقدر پشیمونی از اینکه من عقدت کردم
با ارنج میزنم تو شکمشو میگم همونقدر که توهستی
کلید رو توقفل میچرخونه و میگه بفرماداخل
میرم توخونه ساعت دیواری ساعت 9و ربع و نشون میده
بهش نگاه میکنمو میگم چرا هیچ وقت به من نگفته بودی که همچین خونه ی باحالی داری
سوت میزنه و میگه سورپرایز عزیزم سورپرایز
عاشق اینکاراشم
چمدونو میبره سمت اتاقا با نگاه شیطون همیشگیش میگه اتاق خواب یا اتاقای دیگه
بدون اینکه نگاهش کنم میگم فرقی نمیکنه
میاد کنارم میایسته و روسریمو از سرم در میاره
بهش نگاه میکنمو میگم میشه اینجا شام درست کرد ینی موادغذایی هست
میگه اره سپرده بودم رفیقم همه چی تهیه کنه برا شام امشب هم نمیخواد چیزی درست کنی میریم بیرون
میگم که نه توهنوز دستپخت منو نخوردی میخنده و میگه کار دارم امشب نمیخوام انقدر زود بمیرم
دستشو میبره سمت موهامو گیره ی موهامو باز میکنه
توی چشاش نگاه میکنم چونمو میگیره و میاره سمت خودش مثل کسی که میخواد یه کار خیلی ظریفو انجام بده لباشو میذاره رو لب هامو این بار منم که میخوام ببوسمش من …فقط من…
لب پایینیشو میگیرم توی دهنمو میبوسم دیگه هیچ مرزی نیست هیچ حدو حدودی موهامو میکشه پایینو سرشو میاره عقب
نگاهم میکنه سرمو میارم بالا و دوباره لبهاشو میبوسم ایندفعه خودش سرشو میره عقبو میخنده میگه اذیت میشی اره؟؟؟
نگاهش میکنم میگه وقتی تو اینکارارو با من میکردی منم اذیت میشدم
روسریمو از روی زمین برمیداره و میگه سرت کن بریم بیرون
مخالفت میکنم میرم سمت اشپز خونه و در یخچالو باز میکنم همه چی هست بهش میگم شهروز اینجا همه چی هست بمونیم خونه؟؟؟؟؟
میگه اره اگه تو میخوای بمونیم
من خیلی غذا بلد نیستم درست کنم مواد کتلتو ریختم توی ظرف و شروع کردم به سرخ کردنشون
شهروزم لباس راحتی پوشیده بودو روی کاناپه بود این ارامش بینمون ارامش قبل از طوفانه که یهویی گر میگیره و حمله میکنه
شامو میچینم رو یمیزو صداش میکنم
میشنه سر میزه شامو یه تیکه از کتلت رو بادستش میکنه و میذاره توی دهنش نگاهم میکنه و میگه عالی نیست شاهانه ام نیست یه غذای حاضری از دست مهسا…برای من بهترین چیزه
سرشام باهم حرف نمیزنیم شاید نمیخایم به روی هم بیاریم که قراره چه اتفاقایی بیافته
شامو میخوریم میام سفره رو جمع کنم دستمو میگیره و میگه ولش کن فردا جمع میکنی
میخندمو میگم اگه میخوای کارم زودتر تموم شه باید کمک کنی همه ی ظرفارو میذاره توسینی و میبره تو اشپز خونه میاد طرفمو بلندم میکنه از رو زمین
شهروز بذارم پایین خودم میام
-نع میترسم فرار کنی
شهروزمیام خودم بذارم زمین
دراتاقو باز میکنه و میذارتم زمین
یه اتاق بزرگو مجلل با یه تخت خواب خیلی خیلی قشنگ یه نگاه به سرتاپام میندازه و میگه هنوز که مانتو تنته …
لباس راحتی نیاوردی؟؟؟
درچمدونو بازمیکنم و میگه چرا اوردم
میگه خوب بپوشش یه دست بلیز شلوار از توی چمدون برمیدارمو میگم برو بیرون تا بپوشم
نگاه میکنه به لباسای تودستم میگه اینا نه
از توی کشوی کمد خودش یه لباس خواب مشکی در میاره و میگه اینو بپوش
یه لباس کوتاه که قسمت شمکمش حریربودو کاملا بدن نما
اومدم مخالفت کنم که یادم اومد شهروز دیگه دوست پسرم نیست شوهرمه بالاخره که چی
لباسو از دستش میگیرمو میگم برو بیرونتا بپوشم
میشنه رو ی دراور و میگه من راحتم نگاهش میکنمو میگم من نیستم
میره سمت درو میگه میرم از توماشین چیزی بیارم زود میام
لباسه رو اینور اونور میکنم چه فایده ای داره باید بپوشمش لباسه رو تنم میکنم فیکس تنمه
میرم جلو اینه واقعا خوشگل شدم
شهروز درو باز میکنه و میاد تو یه نگاهی میندازه به منو لبخند میزنه میگه اندازس؟؟
اره اندازس…
سه تا دکمه ی اول پیرانشوو باز میکنه و میاد طرفم
لباشو میکشه رو لبام و اروم میگه چقدر رویایی … تو توخونه ی منی … لباس خواب پوشیدی من بغلت میکنم و هیچ کسی هم جرئت نداره بگه چرا
دستامو دور گردنش حلقه میکنم موهامو بوو میکنه و میگه خیلی دوست دارم
لباشو میبوسم
نفساش تند میشه
زبونشو حل میده توی دهنم
خوشم نمیاد ازاین کارش اما اعتراضی نمیکنم
سرشو جدا میکنه و میگه هرکاری من میکنم تکرار کن
-خوشم نمیاد
دوباره سرشو نزدیک میکنه و لبامو میبوسه
سرشو میکشه سمت چپ صورتم و میاد رو ی گردنم
گرنمو هم میبوسه
مهسا من ایستاده خسته شدم دراز بکشیم؟؟؟
باسر تایید میکنم
رو تختی رو میزنم کنار و دراز میکشم روی تخت
پیراهنشو در میاره و کنارم دراز میکشه
دستشو میکشه رو موهام گردنم گلوم و میرسه به قفسه ی سینم
میکشه منو توبغلشو
لبامو برای 1000مین دفعه میبوسه
دستشو اروم میکشه روی سینمو اروم میبره پشت لباسم
زیپشو میکشه پایینو
لباسمودر میاره
سرشو از رو بالش بلند میکنه و یه جوری که پشتمو ببینه نگه میداره
اروم بند سوتینو باز میکنه و میگه کمک میکنی اینو در بیارم؟؟؟؟
بلند میشمو خودش لباس زیرمو در میاره نگاهش میلغزه پایین خجالت میکشم ازش دراز میکشمو پتو رو میکشم روم
میخنده و پتو رو میزنه کنار و شلوارشو درمیاره خودشو خم میکنه روی من و میگه خجالت میکشه؟؟
میگم اره …میگه سعی کن بنداریش دور
سرشو میبره سمت سینمو اروم بالاشو بوس میکنه(نمیتونم بیشتر از این تحریک کننده بنویسم شرمنده)
مهسا میشه به پشت بچرخی…
میچرخم یه کوسن برمیداره و میذاره زیر شکمم
از توی پلاستیکی که ازتو ماشین اورده بود یه کرم بر میداره
بقیه ی پوششی که تن منو خودش بودوهم درمیاره و کرم و روی پشتم میریزه
سرشو میاره دم گوشم
مهسا یک کم درد داره اگه فکر میکنی امشب امادگیش رو نداری بذاریم واسه یه شب دیگه
مییخندمو میگم تعارف میکنی؟؟؟
میگه نه جدی بودم
برمیگردمو میگم بالاخره که چی؟؟؟
میگه پس هروقت احساس درد کردی بهم بگو
اروم دراز میکشه رومو التش رو به پشتم فشار میده
اولش خیلی درد نداشت اما هرچی بیشتر فشار میداد داخل بیشتر درد میگرفت ای خدا داشتم میمردم
شهروز درد داره ایییی شهروز تورو خدا… توهمون حالت نگه داشت – یک کم صبر کنی کمتر میشه
شهروز ایییییییی بسه دیگه شهروز دارم اذیت میشم- من که هنوز کاری نکردم مهسا جان خودت گفتی بلاخره که چی ؟؟؟
یه ذره صبر کن یه چند ثانیه ای توی همون موقعیت بود بعد گفت مهسا بهتری؟؟؟
اره ادامه بده!!
دستشو اورد سمت دهنمو دهنمو گرفت و تا جایی که قدرت داشت فشار داد داخل
نمیتونستم ناله نکنم واقعا درد وحشتناکی بود…
دستشو از جلوی دهنم برداشت
شهروز خیلی نامردی تونمی دونی من چه دردی میکشم!!
ببخشید عزیزم معذرت میخوام
مهسا اگه ناراحتی تمومش کنیم من عجله ای ندارم
-حالا دیگه؟؟؟؟
مهسا ترو خدا ببخش…نمیتونستم بیشتر از این خودمو کنترل کنم
اروم التشو کشید بیرون و دوباره فشار داد
دردش کمتر شده بود اما بی درد هم نبود
خودشو میکشید عقبو هل میداد جلو
صدای نفساش میومد
منم ناخوداگاه ناله میکردم
پنج دقیقه تو این حالت بودیم که شهروز یهویی کشید بیرون دوید سمت دستشویی
نمیدونستم چی شده من به جز این ویدئو های اموزشی چیز دیگه ای ندیده بودم از طرفی نمیتونستم بلند شم از جامو برم پیشش پتورو کشیدم روم احساس خلا میکردم بین پاهام شهروز اومد تو اتاق و دراز کشیدرو تخت تا اون موقع به التش نگاه نکرده بودم از حالتی که داشت فهمیدم تخلیه شده برگشت توصورتمو زد روی چشمام و گفت اهای خانوم چشم چرونی ممنوعه ها…خندیدم …مهسا خیلی اذیت شدی!!!
نه خیلی…
ینی منو بخشیدی؟؟؟
اره
فدای خانومم بشم
میخوای کمکت کنم بری حمام
ممنون میشم اگه اینکارو بکنی
بلندشو بریم
کمکم کرد رفتیم توو حمام نشستم روی سکو و اونم شیر اب وانو باز کرد و بلندم کرد که برم زیر دوش
کمکم کرده بود که بتونم وایستم دوش که گرفتم بردم سمت وانو کمک کرد که تو وان دراز بکشم
خودش صندلی رو اورد و کنارم نشست خیلی خوشم اومد که با اینکه کاملا لخت بودم به جز صورتم جای دیگه ای رو نگاه نمیکرد بهم گفت مهسا اگه امشب اینقدر درد نداشتی تو برنامم بود پسوند دخترو هم ازت بگیرم
حال نداشتم باهاش حرف بزنم
واسه همین دوباره خندیدم
بلند شد دستمو گرفتو بلندم کرد اول خودش دوش گرفت بعدم من
حوله رو تنم کرد و اومدم بیرون لباسارو از دورو بر اتاق جمع کردمو لباس خودمو پوشیدم برگشتم دیدم شهروز هم لباس پوشیده و دارم نگاهم میکنه یهویی بغلم کرد و گذاشتمو روی تخت
خودشم خوابید و منو کشیدد تو بلغش و من اون شب رو تا صبح بدون اینکه یک بار بیدار شم تخت خوابیدم
چون شونه های مردونه ی شهروز قوت بود که از هیچی نترسم
من عاشق شوهرم هستم …خدایا ممنون
نوشته: یه دختر خوب
37 پاسخ به “درد وحشتناک عشق”
داستانت جذاب بود. یک جورایی خوشم اومد.
داستان خوبی بود اما غلط املایی زیاد داشت.در مکالمه افراد هم باید خط فاصله میزاشتی تا خواننده بهتر متوجه بشه
خوب بود،موفق باشی نویسنده ایران زمین…
نوش جونت.به پاي هم پيرشين.
خب خب خب…اینجا چی داریم؟یه خانوم نویسنده…البته به گفته ی خودش.خودمونیم چقدر باحال با سایت آشنا شدی.فکر کنم منظورت از رمان پریچهر رمان م.مودب پور یا همون مرتضی مودب پور باشه یعنی کسی که من سبک نوشتنش رو دوست دارم.و اما بهتره بریم سراغ داستان خودت.غلط های املایی و نوشتاری بیداد میکردن که این برای یه نویسنده واقعا ظلم بزرگیه…کلاس کاریت رو به شدت میاره پایین.روی مکالمه ها اصلا تمرکز نداشتی و به اصطلاح سوار داستان نبودی و اون تورو هدایت میکرد.بعضی جاها خوب کار کرده بودی اما خیلی جاها هم میزدی توی جاده خاکی.توی توصیفاتت خیلی ضعیف بودی و حقیقتش هیچکدوم از شخصیت های داستانت رو نتونستم تجسم کنم.به فرض من فقط فهمیدم شونه های شهروز قوت داره ;-)و اما یه چیز دیگه…لباس خواب زیپ داشت؟اونم پشتش؟اونم لباس خوابی که روی شکمش از جنس حریره؟تازه زیپش رو هم خودت بستی؟درسته گفتی داستان تخیلیه ولی فکر نمیکنی همچین چیزای غیر منطقی به شدت میزنه توی ذوق خواننده؟البته شاید همچین لباسی باشه ولی من ندیده باشم…اما تا اون جایی که میدونم لباس خواب مخصوصا لباسی که از حریر باشه برای راحتیه که قطعا اون زیپ موقع خوابیدن اذیت میکنه..شهروز قزوینی بوده که شب اول بجای پرده برداری اومده از پشت سکس کرده؟؟؟؟ ;-)این ربطی به داستان نداشت و صرفا کنجکاویه خودم بود.اگه بیشتر کار کنی نویسنده ی خوبی میشی.
سلام دوست من
😀 abdol tabeta:
داستانت خیلی معمولیه!کشش نداره !فاقد جذابیته !و البته روتین وتکراری والبته قابل پیش بینی!یک توصیه:س ک س ی ننویس،رمان زیاد بخون و سعی کنی داستان کوتاه بنویسیموفق باشی
نمیدونم دلیلت از نوشتن اون پیش درامد مسخره چی بود؟! اتفاقا کامنتهایی که دوستان و مخصوصا مهندس گل پسر پای داستانها میذارن بعضا از خود داستان ها هم جذابتره. لزومی نداشت که بخوای یه همچین حرکت پیشگیرانه ای انجام بدی. داستانت بد نبود. توصیفاتت خوب بود. یه جاهایی میزدی جاده خاکی. مثلا اونجاهایی که توی پرانتز با خواننده ت حرف میزنی خیلی توی ذوق میزنه. اگه میخواستی خاطره بنویسی اشکال نداشت ولی اگه میخوای داستان بنویسی در آینده این کار رو انجام نده. نمیدونم چه تصوری از شب زفاف داشتی؟! ولی اگه نمیدونی باید بگم شب زفاف شبیه که دختر بکارت خودش رو به شوهر قانونیش میده و به خانوم، بانو،زن یا هرچیز دیگه ای غیر از دختر تبدیل میشه. ولی توصیفی که شما داشتی این تجسم رو بوجود اورد که شوهرت از عقب باهات سکس کرده که خب احتیاجی به عقد و عروسی و از زیر قرآن رد شدن و اینجور چیزها نداشت…!روی هم رفته بد نبود ولی اگه روی هم میرفتین خیلی بهتر میشد! پس سعی کن واسه دفعات بعد حتما روی هم برین تا یه چیزی هم گیر ما و جماعت دست به تنبان بیاد… (؛
ونداد میخواستم کامنت ندم اما قلقلکم دادی.حاجی من کاری به لباس خواب ندارم فقط اون چیزی که به چشمم اومد رو گفتم چون تا الان هر لباس خوابی دیدم بدون زیپ بوده.ولی فکر کنم این خانوم لباس خواب رو با لباس شب اشتباه گرفتن.بیخیالش در کل ;-)و اما یه چیز دیگه.نویسنده ی عزیز وقتی قراره یه داستان اینجا آپلود کنی یا باید وزن سکسه داستانت زیاد باشه و به اصلاح بدرد پاستیل خورا بخوره یا اینکه یه قصه ی خوب داشته باشه.الان توی متنی که نوشتی کدوم یکی از این دوتا مورد رو میبینی؟هیچکدومش وجود نداره…بهت پیشنهاد میکنم بیشتر به سمت قصه پردازی بری چون توی توصیفات سکسی کارت جالب نیست.و یه چیز دیگه که شاهین هم اشاره کرد.اگه قراره حرفی با خواننده ها بزنی بهتره منتقلش کنی به آخر داستان تا ذهن خواننده از همون اول منحرف نشه.
سلام دوست عزيز پروازي،چون دروغ حال نميكنم بايد اعتراف كنم كمي،هوشم كمترشده،تنهايي و شيطنت و انگور.البته عمدأ هم بود بخنديم چون با مقدمه داستان فك كردم نويسنده دوستم داره،خاستم ي كوچولو بخنده،بگه گاگول ببين چه تو حس رفته.خداوند نسل انگور از زمين بردارد چه سانديسش-چه شربتش باعث چيزمغزيست!
يادم رفت بگم سوتي خيلي قشنگي گرفتي،مثل خر خنديدم،الان ينفر بشنوه ميگه داداش شماچي مصرف ميكني؟!به پاي هم چيز شين بهترنبود؟
با نظرات موافقم … واسه داستان سکسی نوشتن احتیاج به تجربه اینکار داریولی حس میکنم شما اصلا سکس نداشتی یا خیلیییی کم … در کل آدم بی حسیهستی تو رابطه و این تو ذوق خواننده میزنه … کشش لازم واسه من پیش نیومد بههر حال موفق باشی دوست عزیز … 🙂
داستانت سکسی که نبود بماند داستان هم نبود،بیشتر شبیه تراوشات ذهن یک قزوینی 14 یا 15 ساله بود،بعد از دو سال معاشقه شب اول بدون مقدمه رفت سر کون!!!
حالا كه كمي هوشيار شدم بايد بگم بهتر آن بود كه نام داستان را چنين نامگذاري ميكرديد:“درد وحشتناك كون”ولي چون همه دخترهاي خوب دوست دارم،بازم ميگم:به پاي هم پيرشين!مشكلي در نويسندگي داشتين روي من حساب نكنيد،اتفاقا وقت دارم شديدأ بيكارم،مشكل چيز ديگريست.
داداش شيره داستان ولش كن سوتي بچسب حال كن!من ساده همچين غرق شده بودم در درد داستان،كه …بد درديه درد كون دادن،نه،درد عشق!
آرش خیلی نامردی…بی انصاف اونجا خودت رو سفت و محکم میگیری اما اینجا میای میگی کلی حال کردم؟در عجبم 🙂
عبدل سوتی نبود که…منم میگم ایشالا به پای هم پیر بشن.توی تخیلش یه همچین موضوعی شکل گرفته و تو هم توی دنیای مجازی تبریک گفتی.کلا بی خیال 😉
در مورد اون درد وحشتناک کون دادن هم باهات موافقم…درد عشق که نبوده وگرنه توی داستان از مراسم پر فیض پرده برداری حرف میزد.
سلام داداش پژماناميدوارم كردي،فكر كردم ديگه تعطيل شدم.ولي وجدانن پروازي عزيز،باعث شد بخندم،خدايي بجا بود.
مهندسكي-مظلومكيسلام به همه!جناب نويسنده:من؟من بيچاره؟من كجا به خونواده كسي فحش دادم؟؟؟اگه تو؛ تو تمام كامتايي كه من گذاشتم يه فحش ناموسي ديدي، جايزه داريمردونه جايزتم ميدم؛ ميريزم به حسابت!موضوع داستانت خوب بود؛ ولي يكم داستانو خنده دار نوشتي :-Dدرضمن ديگه مثل قبلنا، داستانايي با محتواي صرفا “سكس” جالب نيستنپس لطف كن مبنا و پايه داستانتو سكس قرار نده(اگه زحمتي نيست!)دركل داستانت واسه بار اول بد نبود اما خوبم نبود و خيلي جاي پیشرفت داري؛ خيلي…درضمن منم پسر خوفي شدم و ديگه حرفاي بدبد نميزنم(تو حلق آدم دروغگو!)ونداد دادا بازم ميخواي اينجا دس به اره بشم؟؟؟عزيزمي :xسيلور جان مخلصتم؛ ارادت ويژه 😡
نويسنده : يه دختر خوب
hiwaknm44:
فقط يه تيكه ي ديگه داستان واسم عجيب بودالبته شرمنده كه اينو ميگمروم به ديوارگلاب به روت(يادي يه جوكي افتادم كه اگه اشتباه نكنم اين بود:به طرف ميگن: داداش شرمندم، روم به ديوار، گلاب به روت، اسم خانومت چيه؟ميگه: اينجوري كه تو گفتي؛ اسمش گه ه! )(توروخدا يكم بخندين ضايع نشم 🙁 )اين تاپيك داستانت ايهام دارهدرد، منظورت همون درد باسن شبه اول بود؟ :-Dآخه شب اول ميرن سراغ باسن؟؟؟؟علي هم كه نابينا شده :-Dداستان بعديت:نويسنده:آريزونايه دختر خوب: نابينا:-Dداداشيره گل؛ داداش ما كه قهر نبوديمهمونطورم كه قبلا گفتم، من خيلي دوسش داشتم و دارماون حرفا هم از رو علاقم بودشاهين :xداداشيره :xمهندس :xگل پسر :xپارساي عزيزم :x:-D
ديدم داستانت اينهمه امتياز گرفته.اومدم خوندمش. ولي اصلا جالب نبود. وقتي تو داري ميگي داستان مينويسي و واقعييت نيست خب سوژه بهتر برا نوشتن پيدا نكردي??! “روز بعد از عقد 2نفر”…اصلا اين داستانو برا چي نوشتي? كه بگي شب اول ازدواج ميشه به جاي زدن پرده , انال سكس كرد??! پيشنهاد جالبي نبود!راستي عالي بود اون قسمتي كه تا اخر شب تو با مانتو بودي!!! با مانتو شام درست كردي, با مانتو شام خوردي,با مانتو ظرف شستي!!! تازه اخرش شوهرت يادت اورد كه لباستو عوض كن!اگر نه با مانتو ميخوابيدي!!!حالا خودت خيلي دختر خوبي هستي مامانت نگفت عزيزم تو شوهر داري يه لباس خواب درست درمون ببر??! خوبه حداقل شوهرت پسر خوبي نبوده…يه چيز ديگه برا داستان بعديت لطفا يه كلاس ديكته و نگارش برو. كسي كه فك ميكنه خوب مينويسه و ادعاش ميشه كمترين انتظاري كه ازش ميره اينه كه داستانش بدون غلط و مشكلاته نوشتاري باشه!
من کیم؟اینجا کجاست؟این داستان مال کیه ؟نویسنده پسره یا دختر؟مهندس کیه؟درد باسن چیه؟داستان سکسی مال کیه؟مهندس کجاست؟کی به مهندس ما توهین کرده؟اریزونا کجاست؟دادا شیره چطوره؟عبدول جونم چطوره؟جالب بود توی این داستان سر و کله همه بچه هایی که غیب شده بودند پیدا شد از جمله سیلور فاک , کفتار پیر و … جفتشونو خیلی دوست دارم و از نظاتشون استفاده لازم رو میبرم :pو اما نقد داستاناول داستان حالمو بهم زدی با اون سر تیتر خبرهات به خاطر همین نخوندمموفق باشیشیش تایی هااا هی هی شیش تایی هاا هی هی هی هیدوجنسه ی معروف (سامی شهوتی)
سوگولی جان یاد و خاطره سال ۵۴ امروز واسم زنده شد تو باید بیای طرف پرسپولیسپرسپولیس هر چی باشه از او استقلالی های کفتار بهترهارش مرده خورمیلاد کس پامجتبی مصدومتوی استقلال ۱ بازیکن خوب هست اونم رحمتیه که خداییش قبولش دارمالبته اینایی که گفتم به هیچ وجه قصد توهین نداشتم
دوست عزیز :سایر دوستان نظراتشون را در مورد بحث سکسی گفتن و البته نظرات بسیار خوب و بجایی بود اما در مورد سبک نوشتاری باید بگم که اصولا میتونم حدس بزنم چرا کتابهات اجازه چاپ نگرفته . یک مقدار باید سطح مطالعه ات را بالا ببری . غلط املایی و دستوری زیاد داشتی و البته فکر میکنم سبک نوشتنت شبیه یکی از کاربران 98ia باشه که متاسفانه من نوع نوشتنش را نمیپسندم . یادم میاد که من از 10 سالگی داستان نویسی میکردم و الان که بیست و اندی سال از اون زمان میگذره تازه اجازه چاپ یکی از داستانها را گرفتم . اگر به نوشتن علاقه داری باید بخونی و تمرین کنی . باید یاد بگیری چطور در قالب شخصیت داستان فرو بری و حالات اون لحظه اشخاص را توصیف کنی . در مورد بخش سکسی باید بگم که تو واقعا دختر خوبی هستی و میتونم قسم بخورم که به غیر سکس از پشت تجربه دیگه ای در ضمینه سکس نداشتی واسه همین هم از اولین شب بودن یک زن و مرد به عنوان همسر در کنار هم تجربه نداشتی و نتونستی حق مطلب را ادا کنی . اما بحرحال برایت ارزوی موفقیت مییکنم .
شب رمانتیکی نداشتیدیا شایدم تو خوب ننوشته بودی
:))
امیر نگاه کن اینجا همه جمع بودن .
😀
امیر خدایی چه حال داد اون روز سوتی ازت گرفتم. 😀
هههههههههه
عجباميخونه رو ول كرديد اومديد اينجا:-Dولي كلي خنديدماخيلي باحال بود:-D
می بانو :
خوش باشيد عزيزم:-*چه حالي ميكرديدانظراي حالا اصلا خوب نيستن:-(كاش دوباره از اين نظرا ميذاشتيد:-)