خواهرم عشقم رو گرفت

زیر بارون قطرات بارون تو صورتم میزد منم مثه مرده متحرک با بی تفاوتی زیرش حرکت می کردم اصلا باورم نمیشد این بلا سر من اومده اه نفسم بشمار افتاده بود حتی فکرشم نمیکردم انیس اینکارو با من از سر انتقام بکنه
واقعا باید اینکارو با من میکرد واقعا حتی فکر کردن بهش منو دیوونه کرده بزارید از اول اول بگم تو هوایی برفی کردستان
همونطور که میدونید کردستان واقعا سرد تو برف و بوران خیلی وحشتناک بحدی که از سرما انگشتایی که بیرون بمونه سیاه سیاه میشه اینقدر یخ بی رحمه منم آهسته پیوسته که از روی برف و بوران حرکت میکردم به سمته ماشینم رفتم واقعا سرد بود انگار ماشینم تو یخچال فریزر بود اینقدر برف روش نشسته بود منم با دندونایی که بهم میخورد برفی که قصد کوتاه اومدن. نداشت شیشه عقب وجلوشو با لرزه دستام پاک کردم رفتم سمته ماشین تا دستمو بهدستگیره ماشین زدم ناگاه یه دختر جوان با دماغی که ازسرما قرمز شده بود چشمهایی درشت قهوه موهای فرق وسط کوتاه سینه های گردو قلمبیده ای حتی کاپشنم توان مخفی کردنشو نداشت با بلیزی که از حجم سینه هاش درحال کندن دکمه بود منم که هیاناا هول دختر بودم خواستم برم مخشو بزنم ولی یک ان پشیمون شدم گفتم الان که بهش بر بخور اون دختر جذاب سکسی وسط پارک نشسته با دستهایی لرزه کنار درخت های کاج چمنی که در انحصار برف بوده واون دختر مثه زیبایی خلقت اون وسط بهم چشمک میزد با دستهایی لرزون دستاشو میمالید تاپ و سرسری که ازشدت حجمه برف انگار یخ بسته بود واقعا چه منظری بود دختر پاهاشو بهم قفل کرده بود خودشو بحالت مچاله دراورده بوود منم تو ماشین نشستم هی با خودم میگفتم چطور مخشو بزنم دختر به این خوشکلی تا یک ان صو رتش عبوس اخم ها رفت روهم انگار کسی سرکارش گذاشته بود بلندشد که هین بلندشدن کون زیباش نمایان شد کلا سفید به سرگذاشت شال سفید به گردن گذاشت منم فرصتو غنیمت شمردم با ماشین اهسته اهسته رفتم طرفش دختر اینپا اونپا میکرد مثه میبره گوشی به خودش میلرزید رفتم کنارش خیلی ارو محتاتانه طوری حرف زدم که تابلو نشه دخترم تا دیدیه مرد واسش وایساده گفت اقا بررو مزاحم نشو وقته مارو نگیر لطفا برو پی کارت منم گفتم بقران قصدم مزاحمت نیست دیدم دارین میلرزین اومدم سمتتون الان ماشین سخت پیدا میشه ماشینه منم مدل بالاست میتونید تا یه جایی برسونمتون دختر گفت اقا علاقه ندارم منم با بی حوصلگی گفتم به درک تو سرما وایسا تا یخ بزنی دندرو زدم رفتم که برم گفت اقا وایسا منم تو دلم قند اب شده بود انگار اومد کنارم گفت اقا میشه منو به ادرسی که میخوام ببرین گفتم ایی به چشم سوار ماشین شد رفت عقبیطوری نشست که از اینه توان دید زدنشو نداشتم واقعا برام سخت بود نمیدونم حسم به اون دختررو عشق بگم یا شهوت ولی هرچه بود خیلی اروم رسوندمش اینقدر برف اومده بود که انگارکردستان شده قطب جنوب خیلی اروم حرکت میکردم تو هین حرکت حواسم بود طوری تابلو رفتار نکنم تا اون دختر بهش بر بخور مرغ از قفس بپره تو اون دقایق حرکت خیلی اروم به سمته ادرسی که گفت حرکت کردم داشتیم حرکت میکردیم کهوایسادیم پشت چراغ قرمز خیلی ارومو نا محسوس به پشت نگاه کردم بهش دیدم با اون دوچشم درشت که موج زندگی توش هست داره با حسرت به لواشک فروشی نگاه میکنه انگار دهنش اب افتاد بصورت ولع مزه اب دهنشو هی قورت میداد با اون کلا سفید اون موهای کوتاه تا شونه دماغ با مزه قرمز شده تا چراغ سبزشد من حواسم به اون دختر بود که یه رانند ه ازپشت دادزد بی ناموس برو دیگه با لحن ازصدتا فحش بدتر اینو بهم گفت منم ناچاران حرکت کردم اگه انیس همراهم نبود شکمشو سفره میکردم رفتم چندمتری اون ورتر با محبت نگاه کردم گفتم خانم یه خرید جزی دارم الان میام دختر گفت اقا بخدا کار دارم اذیتم نکن گفتم شما مثه ناموسمی قصد اذیتو ازارشمارو ندارم لطفا همین جا باشید قول میدم زود برگردم رفتم پایین خیلی اهسته دستام تو جیب کلا روسی پشم دارم به سر با پالتو بلندم تتا ارنج پام حرکت به مغازها رفتم داخل چندتا از بهترین لواشکهارو گرفتم در کنارش شیر گرم با پیراشکی تازه گرم و به همراه ذرت مکزیکی خریدم برگشتم سمته ماشین دختر تا خریدهارو تو دستم دید بصورت ناغافل از دهنش پرید گفت خوشبحالت بعد با سرعت دست گذاشت تو دهنش بحالت ناراحت وغمگین سرشو انداخت پایین با لبخند لحن مهربونی گفتم ابجی من اینارو واسه تو گرفتم که جون بگگیری سرما برف لاجونت کرد دختر شوک شده با چشماهی گرد زیبا دهن باز بهم نگاه کرد گفت اقا اینکارچی گفتم دیدم چطور با حسرت به لواشک فروشی نگاه میکردی گفت چرا تو زحمت افتادین گفتم هیچی نوش جان بخور که اگه نخوری ناراحت میشم تو همین هین صدای غارو غور شکمش به صدا دراومد بلند خندیدم گفتم چرا تعارف میکنی بخور دیگه خیلی با ملایمت خوراکی هارو گرفت با ولع تمام شروع به خوردن کرد مثه قحطی زده ها میخورد دولپی شیر داغو به زبون نزد زبونشو سوزند گفتم خانمی مراقب باش دیدم بقدری گشنست که انگار چیزی نخورد با اون ولع خوردن دلم بحالش سوخت بردمش سمته محله یه محل پر خلاف کارو جانی که که تو کار موادو اسلحه تو اون محله بیداد میکنه با وحشت گفتم خانمی اینجا کجا شما کجا دختر گغت خونه عموم اینجاست دیگه حرفی نزد رفت پایین
دلم در گرو یار برفت
دلم در عشق یار بسوخت برفت
با حسرت بهش نگاه میکردم بحال خودم میخندیدم با دختری که تو یه روز دیدم اینطوری دلو دینمو باختم ناگهان صدای تلفن حواسمو پرت کرد جواب دادم گفتم بله داد زد بله رو مرض پسری احمق کجا رفتی منو تو کارخونه تنها گذاشتی رفتی نفهم خر گفتم اهههه بخشید بابا الان میام حرکت کردم به سمته کارخونه به گرفتاریهای بابام کمک کردم با هم تونستیم حل کنیم بابام گفت فرامرز جان گفتم جان خواهرت انیس هی داره فشار میاره که تو با دوستش ازدواج کنی به بابام گفتم پدر جان انیس میدونیم چرا میخواد من با اون دختر ترشیده که دوستش میشه ازدواج کنم سر اون دوست پسرش که خواهرش از قضا با ابجی ما دوسته میخواد برینه به این من تا با دوست پسرش ازدواج کنه بابام گفت خانواده ای که انیس خواهرم میگه خانواده مثل ما هستن اونا شرکت دارن ما کارخونه به بابام گفتم پدر جان ولکون بابا بیخیال تو محل کاریم بریم سر داستان دیگه
بحثو عوض کردم شب شد بابام ماشینشو تو منطقه پارک پارکینگ کارخونه پارک کرد و بهم گفت خیلی خستم منو با ماشینه خودت ببر خونه گفتم ایی به چشم سوار ماشین شدیم حرکت کردیم به سمته خونه وقتی رسیدیم اومدم داخل شاخ دراوردم انیس اون دوست ترشیدشو اورده تا بهم قالب کنه اونجا خیلی ازش کفری شدم ولی چون صرف شام بود و منم حال دعوا نداشتم خسته بودم هیچی نگفتم درحال خوردن شام صدای برخورد قاشقها به بشقاب صدا ملچ ملچ تو پذیرایی بود که انیس به دوستش میگفت زن داداش جونم نوشابه رو میدی با اخم و چپ و چپ بهش نگاه کردم نتونستم جلو خودمو بگیرم گفتم من بچه کونی نیستم که تو داری برام تایین تکلیف میکنی هااا انیس با خشم نگام کرد صورتش گور گرفت خواست دهن واکنه گفتم دهنتو ببند مگر نه خودم برات میبندمش هااا مامانم گفت فرامرز جان با خواهر خوب رفتارکن این دختر خانم باباش شرکت داره هم سطح ما هستن دختر با این نفوذ واقتصادی به نفع هردومونه نمیدونم چرا ناگهان یاده اون صورت دختر افتادم تو دلم گفتم همون طور که قبر جای یک نفر قلبه منم جایی یه نفره البته تو دلم تو قلبم این حرفارو زمزمه میکردم
بابام با اشاره به مامانم گفت بسه منم بلند شدم ظرف غذارو بردم تو سمته پنجره نزدیک مبل از اون ویوو به برف سفید جذاب که بیرون قدرت نمایی میکرد نگاه میکردمو بخوردنه غذام ادامه میدادم انیس با اون دوست ترشیدش رفتن اتاق در حال بازی تو لپ تاپ با هم بودن منم. خواستم از پله ها برم بالا سمته اتاقم که بخوابم که شنیدم دوستش میگه داداشت منو نمیخواد انیس خواهرم گفت غلط کرده مگه دسته خودشه تورو نخواد تو دلم مسخرش کردمو گفتم شتر در خواب بیند پنبه دانه رفتم تو اتاق اتاق تاریک به دیواری که عکس بازیگران هالیوود بود نگاه کردم دراز به دراز کشیدم رو تخت چشمام سنگین سنگین شده بود به سنگینی یه لنگر بود چشمامو بستم دیدم تویه باغ وایسادم دختر دزد قلبم در حال رقصه با لباس پرنسس که برق میزد برام عشوه میومد که که یهو اومد سمتم تا خواست لبامو ببوسه صدای آلارم گوشیم منو بیدار کرد
بلند شدن موهام بهم ریخته شده بود با بی حالی و خستگی خودمو بلند کردم یه خمیازه طولانی زدم بابام در زد گفت یالا اماده شو بریم کارخونه گفتم بابا با یکی قرار دارم میشه نیام بابام با عصبانیت نگام کرد و گفت خیلی غلط کردی پسرک الاغ بلندشو بینم یه چند تا لگد جانانه به دندم زد حسابی دردم گرفت لباس پوشیدم خیلی از بابام دلگیر بودم دور میز صبحونه کنار هم جمع شده بودیم در حال خوردن صبحونه بودیم مامانم هم بساط صبحانه آورده جمع کرده بود که حالی از عزا درآوریم هوا نیمه تاریک بود انیس گفت فرامرز جان کی قرار خواستگاری بگذاریم این دفعه بلند شدم دستمو بردم بالا تا بزنم تو صورتش که بابام مداخله کرد و گفت خواهر صلاحتو میخواد پسره احمق منم دیدم جو ضدمه منم تنهام هیچی نگفتم ساکت نشستم و شروع به خوردن کردم رفتیم کارخونه بابام هین رفتن سمته ماشین انیس گفت آقا داماد مراقبه خودت باش با حرص نگاش کردم نشستم تو ماشین فرمونو گرفتم به سمته کارخونه بابام سکوتو شکوند گفت پسرم ببین اون خانواده شرکت داره خواهرت دوست دختر .دختر مالک شرکته ببین عزیز دلم تنها چیزی که میخوام بهت بگم که خودت اسیب نبینه خواهرت هم به عشقش میرسه هم ما سودمون از ازدواج با تو سه برابر میشه رسیدم کارخونه کارامون انجام دادیم دوباره شب شده گفتم بابا خودت ماشین داری با فلان دوست قرار دارم البته دروغ میگفتم رفتم یه شاخه گل با پاستیل وشکلات گرفتم سمته خونه دختر حرکت کردم رسیدم سمته محلشون با چیزی که میدیم شاخ در اورده بودم همون دختره لباس بنایی پوشید درحال کمک به یه پیرمرده از ماشین پیاده شدم دورادور نگاه کردم تا بلاخر کارشون تموم شد رفتم جلو دختر تا منو دید انگار دستو پاهشو گم کرده بود گفت اقا شما اینجا چیکار میکنید پیرمرده گفت شکوه باباجان این مردک کی با لبخند به پیرمرده نگاه کردم گفتم من دخترتون تو روز برفی دیدم نیته بدی ندارم اگه داشتم جلو شما تابلو بازی در نمیاوردم پیرمرده ینه فک کرده یه نگاه به سرتا پام کردو گفت نه به این تیپت نه اون ماشین شاسی بلندت تو الان تو بالا شهر باید باشی اینجا چیکار میکنی گفتم بالاشهر ولللش اینجارو بچسب پیرمرده از حرف خوشش اومد رفت سمته. خونشون به دختر اه کردم گفتم شکوه اسم ته واقعا با شکوهی خوشکل خانم شکوه انگار از لباسی که پوشیده بود وتو موقعیته که دیده بودمش ناراحت شده بود ولی به روش نیاوردم گفتم میشه بیایی سمته ماشین لطفا سرشو انداخت پایین وقبول کرد رفتیم تو ماشین نشستیم خوراکی هارو دراوردم شکوه با دیدنشون ذوغ کردخیلی سعی کرد جلو خوشحالیشو بگیره ولی نتونست گفتم نمیخوات چیزیو پنهون کنی عزیزم بعد از ماشین پیادشدم رفتم سمته خونشون خونشون واقعا داغون بود دلم بحالشون سوخت از بابایی شکوه اجاز گرفتم رفتم سمته ماشین گفتم شکوه چرا بهم دورغ گفتی شکوه گفت اقا من چه دورغی گفتم بهش گفتم مگه نگفتی خونه عموت اینجاست اینکه باباته شکوه خندیدوگفت بابامو قبل از تولد از دست دادم مامانم منو ول کرد با دوست پسرش از ایران فرار کرد گفت این اقا عمومه برا اینکه بهم حس پدرانه القا کنه بابا صدا میزنه که حس پدرانه بهم بده ولی زبونم نمی چرخه بابا صداش کنم عمو میگم بهش گفتم من از عموته باباته هر کیته اجاز گرفتم ببرمت دور حال کنی شکوه گفت با این لباس های کهنه بنایی لبخند زدمو گفتم مگه ایرادی داره تو باید به این لباس افتخار کنی دختر زیبا با این لباس نونه بازوته میخوری اشک تو چشماش حلقه زد گفت اولین بار ینفر از تحقیر بهم تعریف میده خندیدمو با لبخند نگاش کردمو دندونرو زدم ماشینو حرکت دادم اول از همه براش مانتو کفش کیف گرفتم وتنشگذاشتم بردمش رستوران سینا خلاصه خیلی بهش خوش گذشت شماهامو بهم دایم شروع چتو پیام باهم شروع شد از حال وضع خودمون بهم پیام میدادیم
ولی شکوه یه دختر پپر جنم بود که هرچقدر خواستم بهش پول بدم که پول تو جیبی ازم قبول کنه قبول نمیکرد روزها با عموش بنایی کار میکرد ولی اون پستونها اون کون اون صورت اون چشمها هیچوقت برام تکراری نمیشدن عمویی شکوه بهم پیام داد از ارتباطه منو شکوه حدود۲ سالی میگذشت گفت فرامرز جان شکوه خونه تنهاست من قرار برم به دوستانم سر بزنم میمونی پیشش گفتم چشم اینم بگم که من درحال مقدمه چینی برای راضی کردنه پدر ومادرم بودم تا برای شکوه از من خواستگاری کنن ولی اونا میگفتن ما با دختر سطح پایین وصلت نمیکنیم ولی بهرحال من رفتم خونه شکوه اینا عموهه ازم تشکر کرد رفت من موندمو شکوه جفتمون تنها بودیم تو خونه در کنارهم درحال تما شایی فیلم جذاب بودیم که شکوه گفت میرم اتاق الان میام کار دارم گفتم باشه عزیز دل شکوه رفت داخل بعد یه مدت بعد صدام زد گفت فرامرز میایی مشکل پیش اومده گفتم اومدم اومدم رفتم داخل دیدم شکوه لخت مادر زاد با ارایش غلیظ روبه روم وایساده اون کوص سفید اون سینه های تپل مرمرش منو دیونه میکرد با یه نیروی عجیب رفتم سمتش شکوه جاخالی داد گفت اگه میتونی منو بگیر لخت لخت میدوید منم دنبالش درهین دویدن لرزش کون خوش فرم با بالا پایین شدنه سینه هاش و موهاییی کوتاهش که تو اتاق منو. مجذوب دیونه میکرد دیگه اشکم در اومده بود گفتم وایسا اذیتم نکن شکوه در حال دویدن گفت بچه ننه بیا منو بگیر دیگه بغورت واسه چی عزیزم دیگه عصبانی شدم گفتم شکوه بگیرمت کوصو کونت یکی ها از دستم ناراحت نشی هااا چون تو اول نارحتم کردی هااا همینطور میدوید منو مسخره میکرده که یک ان شیرجه نا خواسته زدم مچ پاشو گرفتم از شیرجه من شکوه با صورت خورد زمین دادزد فرامرز اروم داری منو میکشی گفتم خفه خون بگیر دارم برات گریه میکنم هااا تو داری میدویی هردومون رو زمین افتاده بودیم کونش مثه تپه تو طبیعت نمای
زیبایی داشت از دو مچ پاش گرفتم کشیدم سمته خودم محکم یه سیلی زدم رو کونش گفت فرامرز غلط کردم دیگه اذیتت نمیکنم گفتم دیگه دیره گلم من اذیتت میکنم کمرش قوس باریکی داشت کونش مثل خمیر بازی انعطاف داشت منم از لج کیرمو خشک خشک کردم تو کونش جیغش رفت هوا گفت فرامرز بسه با قرآن گوه خوردم منم با بی رحمی تلمبه میزدم صدای برخورده شکمم با کون گندش اتاقو پر کرده بود حدودا نیم ساعتی از کون کردمش بعد بلندش کردم شروع به بوسیدنه گردن و لبش کردم اروم نوازشش کردم گفتم عزیزم خوب تو اول شروع کردی بعد خیلی اروم به پاها نشوندمش تو اون حالت نشسته کیرمو کردم تو کوصش. شکوه ام با هم قهر بود نگام نمیکرد اخم هاش تو هم بود زوری یه بوس زوری از لبش کردم یه یک ان ارضا شدم تمام اب منیمو تو عمق کوصش خالی کردم شکوه منو با تمام زورش بغل کرد و انگار خوشش اومده بود منم که کدورت بینمون نمونه شروع کردم مکیدن سینه های شکوه تو همون حال مکیدن لخت تو بغل هم بودیم که یک آن بلندش کردمو بردم سمت تخت خواب و خوابیدیم کنار هم
با تمام توان با تمام زور با تمام قدرت همو بغل کرده بودیم تو اون حالت به اغمایی خواب رفتیم چشم باز کردم دیدم فرشته کوچولوم کنارم خوابیده خیلی اروم دستمو از زیر گردنش در اوردم لباسامو پوشیدم خیلی اهسته یا ملایمت لباس تنش کردم اخه دلم نمیخواست لخت تو اون حالت بمونه تو خواب هی اسمه منو میگفت رفتم کارخونه انیسو دمه در دیدم تا منو دید شروع به ابروریزی کرد گفت تو داری با یه دختر گدا گشنه پایین میخوابی داری سعی میکنی مامان بابارو راضی کنی که با اون دهاتی وصلت کنی یه سیلی ابدار خوابوندم تو صورتش گفتم دختر دهاتی نه زن اینده من گفت .پس منو عشقم چی میشیم بهش گفتم خوب بگو بیان خواستگاریت احمق چرا منو میخواژ قربانی کنی گفت پدرش شرطش اینه که وصلته ما کلی مطلق با اونا باشه منم به انیس گفتم به درک به من چه من چرا باید توانا عشق تورو بدم با اون ترشیده وصلت کنم رفتم داخل کارخونه که انیس داد زد داغ عشق به دلم بزاری داغ عشق به دلت میزارم خندیدمو جدی نگرفتم یه چند ساعت گذشت که یک ان عمویی شکوه بهم زنگ زدو گفت اقا فرامرز بیا که بدبخت شدیم گفتم چیشده گفت بیا یالا منم با وحشت رفتم طرف خونه عمو یه شکوه جمعیت زیادی اونجا جمع شده بودن هی می گفتم چیشده جواب درست نمیدادن تا اینکه بالاخره تا جمعیت پراکند شد رفتم جلو دیدم کلی خون دمه در شکوه اینا جمع شده با حالت استرس ونگران اینو ور واون ور نظار گر بودم ببینم عشق کجاست ولی نبود که نبود عمویی شکوه تا منو دید گفت شکوه بیمارستانه با سرعته تمام رفتم بیمارستان مشخصات شکوه دادم دکتر از اتاق عمل اومد بیرون منم گفتم نامزدشم دست گذاشت رو شونم با ناراحتی گفت غم اخرتون باشه درجا تموم کرده غش کردمو از حال رفتم بعد متوجه شدم انیس برای لجو انتقام از من رفته با یه کلت دمه خونه شکوه به عموهه گفته من خواهر فرامرزم اومدم شکوه ببرم پیش مامان بابام عموه خوشحال میره تو خونه همه اینارو به شکوه میگه شکوه با ذوق خوشحالی میات بیرون انیس با سرعت کلتو در میاره سه تا شلیک به شکوه میکنه و با سرعت از محل دور میشه
بعد کلی گشتو گذار شکوه پیدا میشه ولی متاسفانه خانواده شکوه فقیر بودن و پدرومادرم تونستن با دادنه پول دیه خونه شکوه بخرن. الان قسمته خنده دار ماجرا جاییه که انیس با اون پسر عنتر ازدواج و همین چند وقته پیش بخاطر تفاهم نداشتن طلاق گرفته منم نتونستم نه انیس نه پدرو مادرمو ببخشم الان که دارم این داستانو مینویسم تو یه خونه تنها دور از خانواده دارم زندگی میکنم از کارخونه اهم اومدن بیرون دائم شکوه به خوابم میاد هی برام لوندی عاشقانه میکنه ولی برام عجیبه انیس طوری داره زندگی میکنه که انگار نه انگار زده یکیو کشته پدر و مادرم هر چقدر سعی کردن منو بر گردونن نتونستن منم نمیخوام بهشون برگردم

نوشته: فرامرز

بازدید 3,056

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “خواهرم عشقم رو گرفت”

  1. ترکمون توی اون نگارشت . حیف زبان پارسی که گوساله هایی مانند تو قَدرِشو نمیدونن . اَبله آبلموف .

  2. حاجی اگر واقعی بود واقعا متاسفم خیلی ناراحت شدم امید وارم خوب زندگی کنی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید