سلام
میلادم 33سال یکی از شهرای خوی که داستانی که میگم برمیگرده به دوسال قبل که من یه پسری حشری و داغ هستم دنبال یه زن بودم که پا بده بکنم اصلا هم بلد نبودم مخ کسی رو بزن که یه رو توی اینستا بهم پیام اود سلا که نمیدونستم کی بود بعد این که سلام احوال پرسی کردیم و غیره حرف اونجایی که گفت من تو رو تو عروسی دیدم تو فلان از این جور حرفا که فهمیدم یه دخره که تازه ازدواج کرده نزدیک 16سال داره یکم چت کردم که گفتم قرار بزاریم بیرون هم دیگه رو ببینیم بهش حرف سکس اینا نزدم که نره قرار شد که هر موقع تونست بیاد چند روز ماهی گذشت که یه روز بهم گفت میتونی بیای شمس خوی گفتم چطور گفت من اینجام بلند شدم از رفیقم ماشینش رو گرفتم رفتم دنبالش که ببینمش رفتم چه دختری رنگ پوست گندمی خوشکل عروسکی چشم سیاه صورت خدا دادی زیبا دماغ قد یه پسته که نگو خلاصه یکم حرف زدیم و گفتم تو که شوهر داری چرا میخوای رل بزنی گفت واس سر گرمی از این جور حرفا که زیاد سر در نمیارم خلاصه گفتم یکم بریم دور دور گفت نه نمیشه خواهرم اینا اینجان گفتم پیش اون با من قرار گذاشتی گفت بیخیال اون محرم اسرار هم دیگه ایم گفتم حالا که اینجوری هست بیارش اشنا شم با هم بریم خلاصه به زور رازیش کردم که بیاره آورد رفتیم تو راه گفت خواهرم طرف تشلر میشینه که اینو برسونیم بعد هم منم برسون با تاکسی برگردم خونه گفتم باشه یکم بگردیم بعد که گفت باشه رفتم یکم دور زدیم بستی از این چیزا بعد ظهر شده بود هوا داشت تاریک میشد دم غروب بود گفت دیگه دیر وقته بریم برسونیم که منم دیرم شده رفتم رسوندم گفت من ببر همون جا که سوارم کردی گفتم بیخیال خودم میبرمت به زور رازی کردم توراه که میومدم تو مغزم میگفتم چطور اینو ببرم بکنمش که یهم گفتم از جاده روستا ها بریم که راحت باشیم گفت فلان تو مسیر یهو پیچیدم جاده خاکی اونم داد زد گفتم بیخیال مردم یه چیز دیگه فکر میکنن ارومش کردم گفت وایسا وایسادم پیاده شد گفت نمیام من پیاده برمیگردم برم با تاکسی برم منم گفتم خود دانی نشتم توماشین دیدم یکم از دور تر شد باز برگشت گفت خپاهش میکنم برگرد منو بزار پیش تاکسی ها من خودم برم گفتم نمیشه یا باید از این ور بریم یا نمیشه که قبول کرد راه اوفتادم کوچه باغا که بحث رو شروع کردم گفتم نمیشه یه بوس بکنمت از این حرفا میگفن نه بعدش رازی شد یه بوس داد بعدش که کم کم داشتم میرسیدم همون جا که باید میا وردمش بحث کشیدم باز سر بوس که رسیدم باغ یکی از آشنا ها گفتم اینجا یع بوس میکنمت میبرمت گفت یه بوس چقدر طول میکشه گفتم بزار پیاده شم بیام عقب ماشین میگم ماشین رو زیر درخت نگه داشتم پیاده شدم رفتم عقب ماشین گفت تو میخوای چکار کنی گفتم همون کار که تو فکر میکنی که سرت بیاد گفت نه من فلان نیستم از اون حرفا که گفتم بیخیال این قدر که عدا میاری الان تمو شده بودیم گفت نه من شروع کردم به زور لب بازی یو شلوارش رو به زور از پاش در آوردم که نمیذاشت بدنش رو ببینم سرم رو سفت چصبوند به سینه هاش که اندازه سینه هاش به هشتاد میخورد یه کون قلنبه خوبی داشت دست میزدم بدن نرمی مثل یه پنبه بود آروم در گوشش گفتم بزار بزارم توش گف چی گفت تو رو خدا فقط ناز میکرد که دیدم کوچولوش خیس خیسه سرش رو گذاشتم که فشار بدم انگار میخواستم دیوار بتنی رو سوراخ کنم انقدر تنگ بود که نگو کیرم میشکست ولی نمیشد بزارم توش به زور که گذاشتم یه جیغ کشید گفت بیشرف پاره شدم شکم خورد مردم منم نگه داشته بودم داخلش که آروم آروم ور رفتم که جا باز کنه کیرم داشت میسوخت که من تا به حال همچین صحنه ای ندیده بودم خلاصه یکم ور رفتم و یه ربعی شد که آبم اومد ریختم توش که گفت بی شرف بچه دار میشم گفتم نگران نباش بعد که تموم شدم من خیلی داغم یکم خوردم لب لوچشو بعد گفت دیر شد منو ببر گفتم یه بار دیگه گفت اگه خود خدا هم بیا نمیشه گفتم وا قبول کردم که برسونم خودمونو تمیز کردیم که راه بیوفتیم دهنم خشک شده بود یدونه سیب چیدم نصفشو اون خورد بقیشو من اوردمش سر خیابونشون که به کوچشون میخورد گذاشتم بعد دوسه ساعت پیام اومد که خیلی بیشرفی اما بهم خوش گذشت اما این اولین و آخرین باری که بهت اعتماد کردم منم خیلی گفتم که شرمنده از این حرفا که نگو من تا به هال خوشکلی مثل تو ندیدم اگه خوشتون بیاد ادامشو میزارم …اینم به خاست دلم نوشتم که اگه کسی از خوی بود بیاد پیشم
میلادم 33سال یکی از شهرای خوی که داستانی که میگم برمیگرده به دوسال قبل که من یه پسری حشری و داغ هستم دنبال یه زن بودم که پا بده بکنم اصلا هم بلد نبودم مخ کسی رو بزن که یه رو توی اینستا بهم پیام اود سلا که نمیدونستم کی بود بعد این که سلام احوال پرسی کردیم و غیره حرف اونجایی که گفت من تو رو تو عروسی دیدم تو فلان از این جور حرفا که فهمیدم یه دخره که تازه ازدواج کرده نزدیک 16سال داره یکم چت کردم که گفتم قرار بزاریم بیرون هم دیگه رو ببینیم بهش حرف سکس اینا نزدم که نره قرار شد که هر موقع تونست بیاد چند روز ماهی گذشت که یه روز بهم گفت میتونی بیای شمس خوی گفتم چطور گفت من اینجام بلند شدم از رفیقم ماشینش رو گرفتم رفتم دنبالش که ببینمش رفتم چه دختری رنگ پوست گندمی خوشکل عروسکی چشم سیاه صورت خدا دادی زیبا دماغ قد یه پسته که نگو خلاصه یکم حرف زدیم و گفتم تو که شوهر داری چرا میخوای رل بزنی گفت واس سر گرمی از این جور حرفا که زیاد سر در نمیارم خلاصه گفتم یکم بریم دور دور گفت نه نمیشه خواهرم اینا اینجان گفتم پیش اون با من قرار گذاشتی گفت بیخیال اون محرم اسرار هم دیگه ایم گفتم حالا که اینجوری هست بیارش اشنا شم با هم بریم خلاصه به زور رازیش کردم که بیاره آورد رفتیم تو راه گفت خواهرم طرف تشلر میشینه که اینو برسونیم بعد هم منم برسون با تاکسی برگردم خونه گفتم باشه یکم بگردیم بعد که گفت باشه رفتم یکم دور زدیم بستی از این چیزا بعد ظهر شده بود هوا داشت تاریک میشد دم غروب بود گفت دیگه دیر وقته بریم برسونیم که منم دیرم شده رفتم رسوندم گفت من ببر همون جا که سوارم کردی گفتم بیخیال خودم میبرمت به زور رازی کردم توراه که میومدم تو مغزم میگفتم چطور اینو ببرم بکنمش که یهم گفتم از جاده روستا ها بریم که راحت باشیم گفت فلان تو مسیر یهو پیچیدم جاده خاکی اونم داد زد گفتم بیخیال مردم یه چیز دیگه فکر میکنن ارومش کردم گفت وایسا وایسادم پیاده شد گفت نمیام من پیاده برمیگردم برم با تاکسی برم منم گفتم خود دانی نشتم توماشین دیدم یکم از دور تر شد باز برگشت گفت خپاهش میکنم برگرد منو بزار پیش تاکسی ها من خودم برم گفتم نمیشه یا باید از این ور بریم یا نمیشه که قبول کرد راه اوفتادم کوچه باغا که بحث رو شروع کردم گفتم نمیشه یه بوس بکنمت از این حرفا میگفن نه بعدش رازی شد یه بوس داد بعدش که کم کم داشتم میرسیدم همون جا که باید میا وردمش بحث کشیدم باز سر بوس که رسیدم باغ یکی از آشنا ها گفتم اینجا یع بوس میکنمت میبرمت گفت یه بوس چقدر طول میکشه گفتم بزار پیاده شم بیام عقب ماشین میگم ماشین رو زیر درخت نگه داشتم پیاده شدم رفتم عقب ماشین گفت تو میخوای چکار کنی گفتم همون کار که تو فکر میکنی که سرت بیاد گفت نه من فلان نیستم از اون حرفا که گفتم بیخیال این قدر که عدا میاری الان تمو شده بودیم گفت نه من شروع کردم به زور لب بازی یو شلوارش رو به زور از پاش در آوردم که نمیذاشت بدنش رو ببینم سرم رو سفت چصبوند به سینه هاش که اندازه سینه هاش به هشتاد میخورد یه کون قلنبه خوبی داشت دست میزدم بدن نرمی مثل یه پنبه بود آروم در گوشش گفتم بزار بزارم توش گف چی گفت تو رو خدا فقط ناز میکرد که دیدم کوچولوش خیس خیسه سرش رو گذاشتم که فشار بدم انگار میخواستم دیوار بتنی رو سوراخ کنم انقدر تنگ بود که نگو کیرم میشکست ولی نمیشد بزارم توش به زور که گذاشتم یه جیغ کشید گفت بیشرف پاره شدم شکم خورد مردم منم نگه داشته بودم داخلش که آروم آروم ور رفتم که جا باز کنه کیرم داشت میسوخت که من تا به حال همچین صحنه ای ندیده بودم خلاصه یکم ور رفتم و یه ربعی شد که آبم اومد ریختم توش که گفت بی شرف بچه دار میشم گفتم نگران نباش بعد که تموم شدم من خیلی داغم یکم خوردم لب لوچشو بعد گفت دیر شد منو ببر گفتم یه بار دیگه گفت اگه خود خدا هم بیا نمیشه گفتم وا قبول کردم که برسونم خودمونو تمیز کردیم که راه بیوفتیم دهنم خشک شده بود یدونه سیب چیدم نصفشو اون خورد بقیشو من اوردمش سر خیابونشون که به کوچشون میخورد گذاشتم بعد دوسه ساعت پیام اومد که خیلی بیشرفی اما بهم خوش گذشت اما این اولین و آخرین باری که بهت اعتماد کردم منم خیلی گفتم که شرمنده از این حرفا که نگو من تا به هال خوشکلی مثل تو ندیدم اگه خوشتون بیاد ادامشو میزارم …اینم به خاست دلم نوشتم که اگه کسی از خوی بود بیاد پیشم
نوشته: خودم
8 پاسخ به “دختری رو به دام انداختم”
بخدا خوشمون نیومد . لطف کن دیگه ننویس
عزیز برادر که مال شهر خوی هستی،نوشتنت خوب نبود،نه که داستانت خوب نباشه نه،چون بلد نیستی از افعال استفاده کنی،پس ادامه ندی بهتره،اگرم میخوای حتما بنویسی لااقل اول از روش بخون ببین خودت میفهمی چیچی نوشتی؟بعد بفرست تا مغز ما رو آسفالت کنی…خو مردم از بس حدس زدم فلان کلمه بود یا بیصار کلمه،همه رو نصفه نیمه نوشتی…بجای نوشتن یه یکی دو سال فقط داستان بخون،نمیشه؟
دهنتو گاییدم. چقد خندیدم… چند روز ماهی گذشت !!!
سیهدیر گوت گده
برو نهضت سوادآموزی واجب تر از نوشتن کصتانِ
ساغووولل خویدا بوفشار😂😂😂به بیز نیه گورمرخ
گارداش همون ترکی بلغور میکردی ما با گوگل ترجمه ش میکردیم شاید یه چیزی دستگیرمون میشد میخواستی چی بگی
از همون اول داستان دستت تو شورتت بودو نخوندم