دختری به نام شیما (۱)

اسم مستعار من نیما می‌باشد زاده خوزستان و یکی از خانواده های عرب‌ زبان هستیم
وقتی که از خدمت سربازی اومدم در همان منطقه خودمون با یه دختری به نام خدیجه ازدواج کردم
به خاطر شغلم سال‌ها در تهران اقامت داشتم علاوه بر زبان عربی به زبان فارسی هم مسلط بودم حتی در این اواخر هم مشغول فراگیری زبان انگلیسی هم بودم
متاسفانه یک سال که داشتیم از تهران به سمت خوزستان میومدیم تو یک تصادف همسرم خدیجه که ۵ ماهی بود باردار بود را از دست دادم
بعد از مرگ خدیجه خیلی به هم ریخته بودم توی ۳۰ سالگی داشتم پیر می‌شدم و حتی رنگ موهام به جو گندمی شده بود
چند سال بعد از فوت خدیجه خانواده ام اصرار داشتند که دوباره ازدواج کنم ، حتی یک دختر هم برایم در نظر گرفته بودند اما من نمی توانستم جای خدیجه و بچه مو با کسی پر کنم
دوست نداشتم توی ایران بمونم تصمیم گرفتم برای مدتی برم ترکیه
چند تا از وسیله های غیر ضروریمو فروختم و برای ترکیه و استانبول آماده شدم
وقتی رسیدم اونجا اقدام کردم برای گرفتن کیملیک و تونستم یه خونه خوب در منطقه باغچیلار بخرم و فقط مونده بود قضیه کار که اونم با کار در یک کارخانه تکسیل تونستم کار خوبی هم پیدا کنم
تو کارخونه مردها و زنهای ایرانی هم بودند
زیاد با کسی گرم نمیگرفتم ، رابطم با بچه ها بیشتر در حد سلام و چندتا جمله بود
یه چند ماهی کار کردم تا اینکه یه دختری به اسم شیما تو کارگاه ما و در قسمت بسته بندی استخدام شد
دختر خوبی به نظر میرسید ولی رفتارم با شیما مثل بقیه بود
اما شیما متوجه غمم شده بود و انگار دوست داشت با من دوست بشه
ساعت ناهاری من همیشه یه کنج خلوت می نشستم اما شیما هم دیگه میومد پیش
یواش یواش با هم صمیمی شدیم ، بچه ها هر وقت من و شیما رو می دیدند یه لبخند معنا دار میزدند اما برای من و شیما این مساله اصلاً مهم نبود
یکی دو سه ماهی گذشت شیما با وجود اینکه ویزاش تموم میشد ( چون ترکیه برای هر خارجی که میاد ۳ ماه ویزای رایگان میده ) اما نمیخواست به ایران برگرده . میگفت از ایران و گیرهایی که تو خیابون بهش میدن خسته شده
زیاد در مورد خانوادش صحبت نمی کردم و البته به من هم مربوط نبود
یه روز هنگام ناهار از شیما خواستم بیاد اگر دوست داره بیاد پیشم
چون تو خوابگاه ازش ۳ هزار لیر می گرفتند
شیما خواست یکبار بیاد پیشم و بعدش اگر خواست بیادش
برای شنبه و آخر هفته قرار گذاشتیم
شنبه بعد کار با شیما اول رفتیم فروشگاه بیم و یه کم خرت و پرت خریدیم و بعدش از مشروب فروشی چندتا بطری شراب خریدم و اومدیم خونه
غذا درست کردیم و مشروب خوردیم ، شیما بعدش رقصید
لباسش توری مانند بود و کرست بنفشی که تنش بود معلوم بود
بعدش اومد توی بغلم نشست ، بعداً بهم گفت از مردهای هم سن من خوشش میاد ( اون موقع من ۳۹ سالم بود و شیما هم ۲۸ سالش ، ۱۱ سال اختلاف سنی داشتیم )
اون روز غیر از درد دل کردن و لب گرفتن کار خاصی نکردیم
شیما رو رسوندم خوابگاهش
یواش یواش شبها بهم پیام میدادیم و بعد مدتی پیامها رنگ سکسی به خودش گرفت و شیما بدون اینکه ازش بخوام خودش برام از بدنش عکس میفرستاد
پستانهاش کوچک بود فکر کم سایزش ۷۰ بود و یواش یواش از کوصش و عکس لختی کامل برام میفرستاد . شیما ازم عکس کیرمو میخواست اما بهش گفتم دوست دارم تو اولین سکسمون ببینه ( چون ما خوزستانی ها کیرامون واقعاًبزرگه )
یه روز سر ناهار گفت که میخواهد بیاد پیشم زندگی کنه اما دوست داره اولین سکسمون توی یه هتل باشه ، نفهمیدم چرا ولی خب به شیما حق میدادم که بخواد باهام یه سکس رویایی داشته باشه
بعد اینکه شیما اومد پیشم قرار شد بریم یه هتل . توی آکسارای یه هتل خوب سراغ داشتم پاسپورت هامون و مقداری پول برداشتم و با شیما بعد کار روز شنبه ( چون تعطیلات آخر هفته مون بود ) رفتیم هتل
تو اتاقمون اول شیما حمام رفت و بعدش من
وقتی از حمام بیرون اومدم شیما داشت آرایش میکرد ، یه لباس خواب سکسی حریر تنش کرده بود و البته منم همون حوله پالتویی حمام تنم بود
بعد ۶ سال از مرگ خدیجه میخواستم با یه زن سکس کنم…

ادامه دارد…

نوشته: نیما

بازدید 7,314

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “دختری به نام شیما (۱)”

  1. همین که نگفتی خونه ت قسمت اروپایی استانبوله و سر سوزنی به شعورمون احترام گذاشتی ازت ممنونیمولی واسه احتیاط برای بعضی دروغات ناف اردوغان تو چشت .

  2. خیلی خوب. منم نوعی دردت رو میفهمم. از دست دادن همسر خیلی سخته. و مشخصه داستانت راسته. چون قوانین و…ترکیه رو کامل میدونی.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید