داستان فوت فتیش با زنداییم (1)

سلام اسم من شهابه و این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مال ۵سال پیشه یعنی وقتی که من ۲۰ سالم بود(اما قبلش بگم این داستان برای کسایی هست که گرایششون فوت فتیشه پس اگه دوست ندارین هیچ اشکالی نداره خب نخونین و فحشم ندین البته خیلیا کلا مریض هستن) خب بگذریم داستان از اونجایی شروع میشه که مادرم بهم زنگ زد و بهم گفت که برم و یک فلش رو از زنداییم تحویل بگیرم من کلا به پاهای دخترا و زن ها (بخصوص زنهای میلف) علاقه و گرایش شدیدی دارم ولی زنداییم کلا یه چیز دیگست چون هم پاهای خوش فرم و جذابی داره و هم از نظر من بدنش خیلی هاتو سکسیه وقتی وقتی قرار شد برم و فلش رو بگیرم قند تو دلم آب شد و با خودم گفتم ایول! به این بهونه میتونم یکم برم و هیز بازی در بیارم خلاصه رفتم دم در خونشون و زنگ زدم مثل همیشه با صدای سکسیش گفت کیه و منم گفتم شهابم اومدم تا فلش رو تحویل بگیرم گفت باشه بیا تو یک قدم دیگه داشتم به طعمم نزدیک میشدم زنگ در چوبی رو زدم و منتظر موندم تا بیاد درو وا کنه دوباره با صدای سکسیش گفت الان میام درو که باز کرد دیدم که یه لباس آستین کوتاه مشکی تنشه و اونو با یه دامن قرمز گلگلی ست کرده دلم میخواست همونجا ازش لب بگیرم سلام کرد و گفت بیا بشین یه شربت خنک برات درست کنم منم از طرفی با دست پس میزدم و با پا پیش میکشیدم یعنی از طرفی میگفتم نه ممنون باید زود برم ولی از خدام بود بیشتر اصرار کنه و من بیشتر پیشش باشم بلاخره رفتم تو و نشستم گفت الان برات شربتو میارم و رفت تو آشپز خونه که شربت آماده کنه حالا منو میگی چشم ازش بر نمیداشتم و یواشکی داشتم ممه هاشو دید میزدم زنداییم اون موقع یه زن ۳۳ساله بود با قد حدودا ۱۷۵ سانت و اونطوری که من تخمین زده بودم وزنش هم حدود ۶۲ کیلو گرم بود و ممه هاش هم یه سایز معمولی داشت اینم بگم که جلوی من اصلا اعتقادی به حجاب نداشت و هنوزم نداره خلاصه شربت رو آورد و پاشو انداخت روی پاش و درست نشست روبه روم و گفت چه خبرا چیکار میکنی منم گفتم خبر خاصی نیست درگیر کارو باریم یکم باهم صحبت کردیم ولی تو این مدتی که داشتیم حرف میزدیم من مثل دیونه ها همش نگام به پاهای سکسیش بود و هرچی میگفت تایید میکردم یدفعه زنداییم یه مکسی کرد و گفت شهاب حواست کجاست به چی داری نگاه میکنی بعد منم یدفعه به خودم اومدم و گفتم هیچی هیچی چیز خاصی نیست یکم ذهنم درگیره با یه نگاه تعجب آمیز منو نگاه کرد و گفت توهم بعضی وقتا یچیزیت میشه ها و بعد بهم گفت من برم فلشو بیارم تو این فاصله من با خودم گفتم شهاب تا کی میخوای حسرت پاهاشو بخوری بهش این قضیه رو بگو و خودتو راحت کن یا دیگه حتی تو صورتم نگاه نمیکنه یا بهت اجازه این کار رو میده هی باخودم کلنجار میرفتم که بهش بگم یا نه بلاخره تصمیم خودمو گرفتم و رفتم توی اتاق بهم گفت اومدی یه لحضه صبر دارم پیداش میکنم همینجا گذاشته بودمشا؟ که من صحبتش رو قطع کردم و گفتم زندایی مهدیه میخوام درباره یه راز باهات حرف بزنم من تا حالا اینو به هیچکی نگفتم قول میدی بین خودمون بمونه؟ گفت چرا یهو جدی شدی بگو ببینم رازت چیه کلک قلبم داشت از جا کنده میشد و نمیدونستم قراره چه واکنشی نشون بده ولی دلو زدم به دریا و بهش گفتم که من فوت فتیش دارم گفتم ببین زندایی بعضی از مردا به پای زنا جذب میشن و دوست دارن که اون رو بلیسن یا ببوسن و براش توضیح دادم که فوت فتیش چیه بعدش بهش گفتم که منم یکی از اون مردام و میخوام پاهای خوشکلتو ببوسم بعد از اینکه اینو گفتم یه نگاه تعجب آمیزی بهم کردو زد زیر خنده گفتم چرا میخندی گفت این دیگه چه جورشه بعدشم اینهمه زن تو این کشوره چرا پاهای من برو برای دخترای دانشگاهتون پالیسی کن گفتم پاهای تو خیلی خوش فرمن و من خیلی حوس کردم خواهش میکنم بذار بلیسمشون گفت نه نمیشه باید غذا درست کنم بعدشم برم بچه هارو از خونه مادر بزرگشون بیارم قشنگ معلوم بود داره بهونه میاره و خجالت میکشه بهش اصرار کردم ولی قبول نکرد و یکمم اخماش رفت توهم وقتی میخواست از در خارج شه افتادم روی دوتا پاهاش و با یه لحن مظلومی گفتم التماست میکنم گفت این چه بازیه شهاب برو کنار میخوام رد شم شروع کردم به بوسیدن پاهاش یه‌دفعه بهم گفت خیلوخب باشه بلند شد میزارم بلیسیشون منم سرمو آوردم بالا گفتم راست میگی؟ گفت آره بلند شدم واون نشست رو لبه تخت بعدش پاشو انداخت روی پاش وگفت خیلوخب فقط برا دو دقیقه هر کاری خواستی بکن منم تو اون لحضه ضربان قلبم رو هزار بود شروع کردم بوسیدن انگشت هاش …

داستان تا اونجایی پیش رفت که من قضیه فوت فتیشم رو به زنداییم گفتم ولی اون قبول نکرد که پاهاش رو بلیسم و بعد از هزار التماس و خواهش برای دو دقیقه بهم وقت داد تا هرکاری خواستم با پاهاش انجام بدم لبهامو بردم سمت انگشتای پاش و شروع کردم به بوسیدن هرز چند گاهی هم یه نگاه یواشکی به بالا مینداختم که ببینم واکنش زنداییم چیه توی صورتش یه نگاه تأسف باری بود جوری که انگار میگفت این مسخره بازیا چیه منم با خودم گفتم هر طوری شده کاری میکنم عاشق فوت فتیش بشه شروع کردم به لیسیدن انگشتاش اول از همه رفتم سراغ شصت پاش و براش ساک زدم آب دهنم کل پاشو خیس خیس کرده بود شاید این صحنه برای کسایی که به پا علاقه ندارن حال به هم زن باشه ولی برای ارتش فوت فتیش ها یه آرزو همیشگیه برای اولین بار تو این ۷سالی که زنداییم وارد فامیلمون شده بود الان میتونستم طعم بی‌نظیر پاهاشو بچشم یه شوری خواصی داشت و بوش هم عالی بود رفتم سراغ لابه لای انگشت هاش حسابی لیسیدمشون بعدش رفتم سراغ کف پای چپش و حسابی لیسیدم یبار زبونمو از بالا به پایین ویبار از پایین به بالا میکشیدم دوباره یه نگاهی به بالا انداختم که ببینم واکنشش چیه یدفعه با یه نگاه کنایه آمیز و با لحن تمسخر گفت(آفرین میبینم خوب بشقابتو آینه کردی) منم گفتم باعث افتخارمه که پاهاتو برق بندازم زندایی بلند خندید و گفت از این کارات خوشم اومد حالا بخواب روی زمین تا بهت بیشتر حال بدم منم سریع خوابیدم و دهنمو تا ته باز کردم اونم نامردی نکرد وتا جایی که راه داشت پاشو کرد تو دهنم یکم که گذشت شروع کرد به تحقیر کردن من بهم گفت از این به بعد یه کار پاره وقت برات پیدا کردم هر روز بیا اینجا پاهامو تمیز کن هم تو یه غذایی میخوری و هم من پاهام تمیز میشه پت کوچولو وااای هر تحقیری می‌کرد از ته دل حال میکردم دلم میخواست زیر پاش جون بدم یکم که گذشت پاشو از توی دهنم کشید بیرون و گفت بسه دیگه به اندازه کافی باهات بازی کردم باید برم غذا درست کنم من دوباره پاشو گرفتم و شروع کردم به التماس کردن که یکم دیگه بزاره پاهاشو بلیسم همینطور مشغول التماس کردم بودم که یه دفعه پاشو گذاشت پست سرم و و صورتمو چسبوند به کف فرش و یکم فشار داد گفت نگران نباش از این به بعد تو دیگه پادری منی به وقتش پامو میزارم روت حالا چطوره برای اون پایینی یه فکری بکنیم وقتی اینو شنیدم انگار دنیارو بهم داده بودن سریع گفتم چشم ارباب اون پایینی کلا در اختیار شماست بعد پاشو از رو سرم برداشت و لباساشو در آورد ولی سوتینش رو نه یه سوتین و شورت زرشکی رنگ تنش بود.بعد منم شروع کردم به لخت شدن وقتی کامل لخت شدم بهم گفت رو تخت دراز بکش و منم از خدا خواسته پریدم روی تخت هیچوقت یادم نمیره از شق درد داشتم میمردم بعدش خودشو انداخت روی منو شروع کرد به لب گرفتن لب که چه عرض کنم داشت منو یه لقمه می‌کرد (اینم تو پرانتز بگم که من تو ۲۰ سالگی لاغر مردنی بودم و کلا ۴۳کیلو وزن داشتم و اتفاقا یکی از چیزهایی که من دوست دارم اینکه با یه زنی که هیکلش از من بزرگتره سکس کنم) خلاصه آبم رو آورد و منو واقعا خشک کرد فعلا اینجا داستان رو تموم میکنم ولی هنوزم ادامه داره تازه رابطه من و زنداییم شروع شده

نوشته: شهاب(x)

ادامه…

بازدید 18,245

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

5 پاسخ به “داستان فوت فتیش با زنداییم (1)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید