داستان و مطالعه

خنده های معنادار خواهرزن

چهارشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۴ 4 دقیقه مطالعه
سلام من کامران هستم از اراک ۲۹ سال سنمه و ۶ ساله ازدواج کردم از وقتی ازدواج کردم خواهر زنم خیلی به چشم میومد مخصوصاً موقعی که نگاه می‌کرد بهم از تو نگاش خواهش ی‌دیدم از نگاهش تمنا واسه ارضا شدن ولی به نظرم اینقدر حجب و حیا داشت که به زبون نمی‌آورد ولی از حرکاتش کاملاً مشخص بود چقدر می‌خواد.
اون زمان ۱۷ سالش بود و تو اوج بلوغ و نیاز جنسی.
ماجرا از وقتی شروع شد ه می‌خواست گوشی بخره و از من و خواهرش که زن من بود خواست باهاش بریم گوشی بخره و نظر بدیم.
یادمه وقتی که رفتیم تو یه گوشی فروشی یه گوشی انتخاب کردم که پولش کم اومد و من اون پولو گذاشتم رو پولش و گوشی رو خرید ولی بهم گفت بهت پس میدم و خداییش هم داد.
یواش یواش پیام دادن اون به من با اینکه صلاً فکر نمی‌کردم یه روزی ماجرا به اینجا بکشه شروع شد اول می‌گفت تو واقعاً نظر خوبی دادی در مورد این گوشی که خریدم هم سرعتش بالاست هم خوش دسته من هم تایید می‌کردم.
یواش یواش به جاهایی رسید این پیام دادنمون که از هم سوالهایی می‌کردیم که اصلاً ربطی به گوشی نداشت ثلاً در مورد دوست‌هاش همکلاسیاش و بعد کشیده شد به جایی که ی‌شد به هم پیام ندیم یعنی اگه شبی بهش پیام نمی‌دادم ناراحت می‌شد اقعاً هم احساس می‌کردم دوستش دارم قربون صدقه‌اش می‌رفتم واقعاً از ته دل نمی‌دونم چه حسی بود بین ما ولی احساس عجیبی بود.مثل یه میوه ممنوعه میموندیم واسه هم که واسه خوردن لحظه شماری می کردیم.
جریان من و خواهر زنم به احساس عاشقانه رسید واقعاً احساس عاشقانه احساسی بود که من قبل اون حتی به خواهرشم نداشتم.
هیچ وقت یادم نمیره اون بوسه اول اون لرزش‌های بدن منو واقعاً بدن خوبی داشت بدنش خیلی زیبا بود با اینکه اولین بارش بود ولی اینقدر آتیشش تند بود که الان یادم میاد به خودم میگم واقعا انگاری که اون منو می‌خورد نه من اونو، واسه اینکه من تجربه شو داشتم قبلاً ی اون اولین بارش بود موقعی که ارضا می‌شد بدنش کاملاً می‌لرزید لباش سفید می‌شدند و اصلاً هیچ چیزی رو به جز اومدن حالش احساس نمی‌کرد.
یادم میاد وقتی شلوارشو آورد پایین اینقدر آتیشش تند بود و حبود که انگار از یک ساعت قبلش ترشح شورتشو کامل خیس کرده بود نه کامل ولی دقیقاً معلوم بود از یک ساعت قبل تو فکر اون لحظه بود من همه جاشو خوردم با دل و جون از سر تا پاش وقتی به سینه‌هاش رسیدم و شروع کردم به خوردنش یادم میاد نقدر به خودش می‌پیچید که نمی‌تونستم کنترلش کنم.
لباشو و لبام قفل می‌کردم و کل بدنشو دست می‌کشیدم سر ک
ی‌مالیدم لای کاینقدی که حالش میومد سه بار کمتر از سه بار راضی نمی‌شد.
حدوداً ۴ سال با هم رابطه جنسی داشتیم ولی نه نزدیکی از نوع معمول بلکه فقط خوردن و مالیدن چون من راضی نمی‌شدم که جلوشو باز کنم. شاید میشه اسمشو گذاشت دوست داشتن شایدم دلسوزی ولی مطمئن بودم اگر من نیازشو برطرف نکنم واسه خودش دردسر ایجاد می‌کرده مطمئن بودم ‌خوابید روم اینقدر کمرشو بالا پایین می‌کرد و ک
***لای کالا پایین می‌کرد که سه بار حالش میومد و کل ک****از ترشح ک**خیس می‌کرد. بیست و یکی دو سالش بود که خواستگار اومد براش ازدواج کرد ولی از وقتی که ازدواج کرد اصلاً به خودم اجازه ندادم که بخوام ضربه‌ای به زندگیش بزنم و چشممو رو قدیم و خاطرات قدیمم با اون بستم ولی هنوزم که هنوزه وقتی چشم تو چشم میشم باهاش یه خنده ریزی به هم داریم اون خنده معنای زیادی داره معنای خاطرات قدیممون.

نوشته: کامران

اطلاعات داستان

تاریخ انتشارچهارشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۴
زمان مطالعه4 دقیقه
دسته‌بندیداستان‌های سکسی

اشتراک‌گذاری داستان

پسندیدن و بازدید

تعداد بازدید7,820

دیدگاه‌ها (6)

  1. خرطوم

    اقا کامران ، تو که خایه نداری کیر و کس و بنویسی ، گه میخوری به کردن فکر میکنی ، ننه هر جایی

  2. DADA@20m

    خیلی بد نوشتی قبل از اینکه داستانت رو آپلود کنی حداقل یکبار خودت بخون و موقع نوشتن دستت رو از داخل شورتت دربیار.هر چی بروبچ بهت فحش بدن حقته.

  3. Baxepaye

    اینو از شبکه معارف کپی کردی یا از حوضه علمیه قم؟

  4. mr_unstable

    کونی مگه قراره کستانتو تو شبکه خبر زیر نویس کنن که سانسور کردی د آخه الدنگ

  5. behnamfortest20

    عوضی مگه اینجا وزارت ارشاد که کیر و کوس رو سانسور کردی ستاره وسطش گذاشتیریدم توی کاسه ای که باهاش آبگوشت میخوری 😂

  6. Big_fish

    دمت گرم.کی بود فکر میکرد بعد فردین مردونگی هم مرد؟؟؟داداش روحم شاد شد از این حجم از دلسوزی و مراعات که نسبت به خواهرزنت داری!!!

ثبت دیدگاه برای این داستان بسته است.

داستان‌های مشابه و پیشنهادی

دانلود ویدئودانلود
00:00

چند ویدئوی سکسی ایرانی دیگر (تصادفی)

در حال بارگذاری ویدئوها...

عکس‌های ایرانی

برای عکسهای بیشتر به چپ بکشید یا روی فلش بزنید

فیلم های سکسی خارجی