سلام بعد از مدتها این اولین باره که توی این اکانت داستان آپلود میکنم امیدوارم بتونم حسمو باهاتون به اشتراک بذارم
تقریبا روز چهارم جنگ بود که رفتم یکی از شهرستان های اطراف تهران که کنار خانواده باشم
بعد از یک هفته کنار خانواده بودن دیگه کف کرده بودم برای اینکه حوصلم سر نره عصرا میرفتم زمین فوتبالی که توی شهر داریم مسابقات هم بود هرروز چنتا تیم باهم بازی میکردن
یه روز کنار زمین وایساده بودم چشمم خورد به یه هلوی جذاب که داشت بازیو میدید هی میگفت امیر(مستعار) مراقب باش
یه لگ مشکی پوشیده بود لامصب عجب فوتایی داشت موهاش بور بود فیس خوبی داشت اندامشم معمولی بود
دقت کردم دیدم حلقه دستش نیست فکر کردم شاید خواهرش باشه خیلی سوسکی رفتم نزدیک یکم انرژی خرج کردم تیمشونو تشویق کردم دیدم متوجه حضورم شد آروم رفتم نزدیک تر گفتم زانوش خونی شده ها
با یه ناز خاصی تو لحنش گفت آره دیگه یه جوری برای بازی غیرت به خرج میده میترسم یه بلایی سر خودش بیاره
گفتم باز خوبه آبجیش کنارش هست خندید گفت الان جدی هستی؟ گیج شدم گفتم اره بابا جدی گفتم چطور
گفت پسرمه!! اصلا بهش نمیومد یکم راجب همین قضیه حرف زدیم سفره دلش باز شد که شوهرش تو جاده همین شهرستان به تهران راننده بوده و فوت کرده و خلاصه سرتونو درد نیارم نیم ساعت حرف زدیم و وقتی دیدم داره باهام راه میاد بی رودروایسی شمارشو گرفتم و برگشتم باغ
از همون شب چت کردنامون شروع شد فوق العاده بااحساس و مهربون بود ده سال از من بزرگتر بود خونه ش دوتا میدون بالاتر از خونه پدرم اینا بود ولی شهر کوچیک بود و میترسید بریم بیرون. تهران هم که از ترس جنگ نمیتونستیم بریم بالاخره تصمیم گرفتیم روزی که پسرش میره فوتبال برم پیشش اما هیچ صحبتی از سکس بینمون نبود
خلاصه رفتم پیشش ندا خانوم(مستعار) درو باز کرد بغلش کردم براش شکلات و تنقلات خریده بودم عین یه دختر بچه ذوق کرد نمیدونم چی شد که بعد از چایی دوباره شروع به درد و دل کرد اینکه چقدر تنهاست و چقدر تحت فشاره و آنلاین شاپ شورت و سوتین زنونه داشته الان نمیتونه فعالیت کنه منم یه دستم رو پاش بود و میمالیدمش
یهو دیدم سرش رو شونمه داره گریه میکنه ناخداگاه بغلش کردم بوسیدمش یکم شوخی کردم حالش خوب شد گفتم حالا چه مدلی هست شرت هایی که میفروشی خندید گفت میخوای بخری گفتم برای خودم که نه ولی بالاخره رضایت مشتری مهمه دیگه خندید و رفت تو اتاق که چنتاشو بیاره
یهو صدام زد بیا ببین میدونستم به لحظه موعود رسیدم رفتم تو باورم نمیشد اصلا بهش نمیومد همچین بدنی داشته باشه چه ممه های سرحالی چه کون سفیدی انقدر سفید بود که رگاش دیده میشد
یه لب آبدار ازش گرفتم افتادم رو گردن و ممه هاش عین قحطی زده ها میخوردم میخندید میگفت مگه نمیخواستی سوتینارو ببینی چرا درشون اوردی
رفتم پایین شرتشو داوردم کسش بوی بهشت میداد
تاحالا انقد از کس لیسی لذت نبرده بودم انقدر تنگ بود انگشتم تو کسش احساس خفگی میکرد بعد چند دقیقه بلند شدم شروع کرد ساک زدن چقددررر با احساس و باعلاقه ساک میزد درسته دندون میزد ولی واقعا تمام توانشو گذاشته بود :)) دیگه خودش کاندوم اورد و حالا نزن کی بزن…بزن که خوب میزنی :))
به قدری تنگ بود که کیرم داشت له میشد انگار نه انگار یه پسر نوجوون داره فقط میگفت وای وای از شدت حشر داشت منفجر میشد میگفت بکن چن ساله کیر ندیدم خواهش میکنم
صدای آه و ناله جفتمون داشت کرمون میکرد
آبم که داشت میومد اجازه گرفتم تو دهنش خالی کنم و یه آخ گفتم و انگار تمام روحم تو دهنش خالی شد تا ثانیه آخری که داشتم با عجله میزدم بیرون که پسرش از راه نرسه گیج و منگ بودم
بعد از اون تا روز آخری که برگردم تهران یه بار دیگه هم پیش هم بودیم که داستانشو قول میدم به زودی بذارم اگه از پارت اول خوشتون اومد
ببخشید طولانی شد
نوشته: ک.تهران
8 پاسخ به “جنگ با طعم سکس”
داستانت شروع نشده تموم شد که. خیلی زود ارضا تشریف داری. با این کمرت همون بهتر که رفتی تهران. زن مردمو عرضه نداری بکنی نرو سراغش اصلا. چه کاریه دفعه بعد کاملتر بنویس
داستانت شروع نشده تموم شد که. خیلی زود ارضا تشریف داری. با این کمرت همون بهتر که رفتی تهران. زن مردمو عرضه نداری بکنی نرو سراغش اصلا. چه کاریه دفعه بعد کاملتر بنویس
هنوز استرس اومدن پسرش باهات بود چون سریع تموم کردی داستانم ! در نوشتن قصه این چه فازیه به جای پا میگید فوت ! چه فوت هایی داشت … نکنید بابا
هنوز استرس اومدن پسرش باهات بود چون داستان و تموم کردی … نکته بعدی اینکه به جای استفاده از کلمات فارسی در یک داستان و روایت فارسی چرا باید بنویسی فوت ! نکنید بابا
چند ساله سکس نداشته ولی کاندوم زیرخاکی داشته . یا باب الجلوق
پس این جنگ فایده هم داشته
تو همون قرار اول یارو رو کرده چرندیات حاصل مصرف همزمان خشخاش وال اس دی
چجوری چند ساله کیر ندیده بعد خودش کاندوم میاره