جلال (۱)

دنباله دار
قسمت اول
این قسمت فاقد صحنه های باز جنسی است
کورش بابا سر راهت که بر می گردی داروهای من رو هم بگیر. چشم بابا، نسخت رو برداشتم.
در رو که باز کردم سوز گزنده آخرین روزهای پاییز به صورتم خورد. ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت جلال.
با جلال از وقتی که پنج یا شش سالم بود آشنا شده بودم اون یه سال از من بزرگتر بود. بابای جلال معمار بود و بابای من یعنی آقای بهرامی بنا. اوایلش تو یه محله زندگی می کردیم. بابای جلال آدم خیلی خوبی بود. همه محل میگفتن دستش تو کار خیره، مشکل خیلی ها رو حل کرده. از وقتی رفته بودیم تو محل جدید بابام برای آقا معمار کار می کرد. تا سن دوازده سالگی با جلال تو یه محل بودیم. بعد از اون جلال اینا رفتن بالا شهر. همدیگر رو کمتر می دیدم ولی رفاقتمون سر جاش بود.
از همون بچگی جلال بچه حشری بود. همه دخترای محل رو به اسم دکتر بازی و آمپول بازی دستمالی کرده بود. وقتی صمیمی تر شدیم من و یکی دیگه از بچه های محل به نام رسول رو هم تو بازی هاش راه داد. رسول مثلا منشی بود و من پرستار. باید دخترا رو آماده می کردم تا جلال مثلا آمپولشون بزنه. این بازی بچگانه تو یه خونه نیمه کاره تو محلمون انجام می شد. البته چند باری این وسط لو رفته بودیم و کتک مفصلی هم نوش جان کردیم. ولی بازیامون همچنان ادامه داشت، تا یه روز رسول یه مجله آورد که توش عکسای سکسی کامل بود. یعنی هم عکس زن و مرد کاملا لخت توش بود هم بکن بکن. رسول گفت از کمد داداشش کش رفته. معلومات سکسیش خیلی بیشتر از ما بود. بعد از دیدن اون عکسا جلال بدتر از قبل شد و دیگه به به آمپول زدن تنها قناعت نمی کرد. اولش دخترا رو می خوابوند و روشون دراز می کشید و خودش رو می مالوند بهشون. بعدتر خودش هم لخت می شد. اولین بار که دول جلال رو دیدم خیلی تعجب کردم درازتر و سیاه تر از من بود. اون روز دول رسول رو هم دیدم تقریبا می شد گفت هیچی نداشت، خیلی خیلی کوچیک بود. یه روز که من رفته بودم خونه مادربزرگم جلال و رسول دو تا از دخترای محل رو برده بودن تو همون خونه نیمه ساز که لو میرن و تا چند روزی تو محل پیداشون نشد. بعد از چند روز تونستم برم خونه جلال. اینقدر کتک خورده بود هنوز اثر کبودی رو بدنش بود. وضعیت رسول هم بهتر از اون نبود. دیگه هیچ پدر و مادری اجازه نمی داد بچش با جلال بگرده، حسابی آبروریزی شده بود. تقریبا یه سال بعد هم جلال و خانوادش از محلمون رفتن.
با ساخت و سازهایی که بابای جلال انجام داده بود حسابی وضعشون خوب شده بود، ماشین بی ام و 518 انگوری خریده بودن. گاهی میومدن خونه ما و بهمون سر می زدن. دیگه تقریبا به سن بلوغ رسیده بودیم و صداهامون دورگه شده بود. یه روز که رفته بودیم خونه جلال اینا جلال من رو برد تو اتاق خودش و یه مجله سکسی در آورد و شروع کرد با خودش ور رفتن، گفت: به این میگن جلق زدن بعد از چند دقیقه شروع کرد به نفس نفس زدن و یکی دو قطره آب سفید از کیرش اومد بیرون. چند لحظه ای بی حال شد و بعد خودش رو تمیز کرد و گفت: تو بزن. گفتم: تا حالا این کار رو نکردم. گفت: یه بار امتحان کن خیلی حال می ده. بدون اینکه منتظر جواب من بمونه دستش رو کرد تو شلوارم و شروع کرد به ور رفتن، حس عجیب و در عین حال لذت بخشی داشت اینقدر ادامه داد تا حس کردم همه جونم داره از کیرم می آد بیرون. بزور چشمام رو باز نگه داشتم. بعد از چند بار نبض زدن کیرم دیدم چند تا قطره آب شیری رنگ از کیر منم اومد بیرون. انگار تمام انرژیم رو گرفته بودن دوست داشتم بخوابم. جلال خنده ای کرد و گفت: دیدی چقدر حال داد؟ تو هم مرد شدیا بعد کلی توضیح در مورد آب کیر و سکس بهم داد. گفت: تازه یه چیزی هست که نمیتونه بهم بگه شاید بعدا بهت گفتم، فعلا یه رازه. هرچی اصرار کردم چیزی بروز نداد. مجله رو قایم کرد و با هم رفتیم آتاری بازی کردیم.
من هفده سالم شده بود که جلال دیپلم گرفت و رفت پیش شوهر عمش تو بازار. شوهر عمش دلال بود و همه چی خرید و فروش می کرد. هر چی خانوادش و من اصرار کردیم که کنکور شرکت کنه قبول نکرد و گفت از درس خوندن بیزاره و می خواد پول در بیاره، ولی من حدس می زدم برای نزدیک شدن به دختر عمش رفته پیش اون. آخه یه دختر عمه خیلی خوشگل و بور و چشم رنگی داشت به نام سارا. میانه سارا با منم خیلی خوب بود. البته در کل دختر خون گرمی بود. جلال هم خیلی کنارش موس موس می کرد و عمش یعنی مادر سارا خیلی دوسش داشت و بیش از حد بهش محبت می کرد. یه جورایی رفتارشون خیلی غیرعادی به نظر می اومد.
تابستون شده بود و منم یه روزایی می رفتم کمک بابام بنایی. همه چیز خیلی خوب پیش میرفت تا اون روز لعنتی رسید. بابام از روی داربست افتاد و کمرش شکست. خیلی دوا و درمون کردیم پیش ده تا دکتر بیشتر رفتیم ولی همه میگفتن کاری نمیشه کرد باید جراحی بشه و اینجا امکانش نیست. باید بره خارج، تازه معلوم نیست بازم حالش خوب بشه.
تازه جنگ تموم شده بود، خیلی از داروها پیدا نمی شد و حال پدرم روز به روز بدتر می شد. تا یه روز آقا معمار اومد خونمون و گفت: ساختمونی که داشتن درست می کردن واسه یه نفره که خیلی پولدار و گردن کلفته می تونه بابا رو ببره آلمان اونجا درمانش کنن، همه هزینه ها حتی هزینه از کار افتادگی بابا رو هم پرداخت می کنه به شرطی که ازش شکایت نکنیم. ما که نه تو فکر شکایت بودیم و نه اصلا می دونستیم چرا باید شکایت بکنیم. معمار گفت: چون به صاحبکار گفته بودیم که این داربست بدرد اینجا نمی خوره و غیر استاندارده ولی برای اینکه کار زودتر تموم بشه زیر بار نرفته بود و همینجور داربست رو سوار کرده بود. حالا اگه شما شکایت بکنین هم کار تعطیل میشه و هم به اعتبارش لطمه میخوره. مادرم گفت: آقا معمار هر جور صلاح میدونید همون کار رو بکنین. معمار گفت: بسپارینش به خودم. بنده خدا خودش همه کارا رو انجام داد و بابا و مامان رو فرستاد آلمان.
قرار شد من هم تا برگشتنشون خونه معمار بمونم.
دو هفته ای از رفتن پدر و مادرم گذشته بود و با محبت هایی که معمار و زنش بهم می کردن کمتر دلتنگ و نگران مادر پدرم بودم. مادر جلال یا اکرم خانم زن خیلی مهربون و در عین حال سخت گیر و عصبی بود. وقتی از یه چیزی عصبانی می شد هیچکس جرات نمی کرد جلوی چشمش ظاهر بشه به همین خاطر تحت نظر بود و دارو مصرف می کرد.
یه شب معمار اومد خونه و چند تا بسته اسکناس هزار تومنی داد به مادر جلال و گفت: این پولا رو حاجی یا همون کارفرما داده برای خرجی خانواده آقای بهرامی، یه جا قایمشون کن برگشتن بده بهشون. حاجی قراره چند تا ویلا بسازه تو شمال و منم همراهش می رم. خواهرم و بچه هاش می آن پیش شما تنها نباشید. اکرم گفت: یعنی چی آخه، پس شوهرش چی می شه؟ گفت: مرتیکه خودش رو انداخته وسط و به حاجی گفته جنس هایی که می خوای رو زیر قیمت بازار برات جور میکنم حاجی هم گفته با ما بیاد. اکرم نفس محکمی از روی حرصش کشید ولی سکوت کرد.
از اینکه چند روزی با سارا تو یه خونه بودم کلی ذوق کردم. سریع به جلال گفتم، انتظار داشتم خیلی خوشحال بشه ولی بدتر رفت توی فکر…

نوشته: مبهم (DrAner)

ادامه…

بازدید 2,742

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “جلال (۱)”

  1. مثل همیشه عالیخوشحالم داستان جدید شروع کردی رفیقموفق باشیبی صبرانه منتظر ادامه‌اش هستمقامت مانا

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید