خلاصه داستان
ماجرای «جدال شرم و شهوت» داستانی واقعی است که از زبان یک زن روایت میشود.
او مادری است که به تنهایی با پسر نوجوانش زندگی میکند. در ابتدا، بهطور اتفاقی به برخی از رفتارهای شوکهکننده پسرش پی میبرد.
در ادامه، پسرش از او میخواهد که کمکش کند… اما نه یک کمک معمولی.
(البته نکاتی در مورد این ماجرا هست که در ادامه ذکر می کنم )
خوب دیگه سرتون درد نیارم بریم برای شروع داستان
در به در دنبال کیف مدارکم می گشتم ، خونه زیر رو کردم اما پیداش نکردم .
تنها جایی که مونده بود که نگشته بودم اتاق کیان بود !!!
احتمال هم میدادم اگه کیف مدارکم داخل کیفم نیست ، مطمئن دست کیان.
در حال بالا رفتن از پله ها به سمت اتاق کیان بودم که دوباره زهره زنگ زد .
-الو زهره جان هنوز کیف مدارک را پیدا نکردم صبر کن ببینم تو اتاق کیان نیست .
زهره : شرمنده نگار انداختم ات زحمت ، بخدا اگه مجبور نبودم بهت رو نمی انداختم .
مشغول صحبت با زهره بودم
که دیدم بله کیف مدارکم کنار لپ تاپ کیان .
خدا میدونست ؟؟ باز چی اینترنتی خرید زده بود !!
پشت تلفن به زهره گفتم : ایناهاش پیداش کردم کیان برداشته بود اش .
فعلا قطع می کنم تا پول کارت به کارت کنم ۱۰ تومن کارت راه میندازه دیگه ؟؟
زهره : آره یک دنیا ممنون ، فقط فکر کنم کارت به کارت تا سقف پنج تومن ها !!!
خندیدم گفتم: نترس میدونم از دوتا کارت واسه ات انتقال می دهم .
تلفن قطع کردم همونجا نشستم روی صندلی که پول بزنم به حساب زهره دوستم .
با چند تا تاچ فرتی ۱۰ میلیون تومان از حسابم کم شده به حساب زهره اضافه شد .
زنگ زدم بهش که بگم پول زدم حساب اش
کلی تشکر کرد ، بعدش تلفن قطع کرد . همانجا روی صندلی نشسته بودم به اتاق شلم شوربا کیان نگاه می کردم انگار بمب ترکیده بود داخل اتاقش .
اولش رفتم پیام بانکی ام را چک کردم ببینم آقا چقدر از حسابم خرج کرده ولی پیامکی ندیدم .
احتمال دادم خودش پیام ، از تو گوشیم حذف کرده .
تصمیم گرفتم دستی به سر گوش اتاقش بکشم از این اوضاع در بیارمش.
پاشدم اول بسم الله پتوی روی تخت اش بلند کردم که تا بزنم که دیدم دستمال کاغذی استفاده شده از بین پتو افتاد روی فرش ، نگاه تخت اش کردم دیدم روی تخت اش کنار دیوار هم چندتایی دستمال کاغذی هست .
خم شدم که دستمال از روی زمین بردارم متوجه خیس بودن اش شدم اول فکر کردم باهاش بینی اش پاک کرده .
از گوشه دستمال گرفتم بلند اش کردم
وقتی بوی تند آب منی ازش بلند شد فهمیدم اشتباه فکر می کردم .
باور اش برام سخت بود که کیان انقدر بزرگ شده که خودارضایی می کنه .
اولش عصبانی شدم ، تصمیم داشتم کیان که آمد این کارش بزنم تو روش سر زنش اش کنم .
ولی وقتی فکر کردم موقعی که خودم تو این سن برای نیاز جنسی ام خودارضایی می کنم به چه حقی باید پسرم بابت این کار سرزنش کنم .
اعصابم خورد بود ولی خودم کنترل کردم
سریع دستمال هارو از رو تخت برداشتم که بندازم سطل زباله
که دیدم داخل سطل چه خبره !!! پر از دستمال کاغذی های استفاده شده . دستمال ها انداختم تو سطل شروع کردم تخت اش مرتب کردن ، که با خودم فکر کردم اگه کیان از مدرسه بیاد ببینه اتاق اش مرتب کردم میفهمه دستمال کاغذی ها را من از روی تخت برداشتم ،
بعدش احتمالا خجالت زده میشه .
همونجا روی تخت نشستم کلافه شده بودم .
نگاه به ساعت گوشی ام انداختم چند ساعتی به تعطیل شدن مدرسه ها مونده بود .
تصمیم گرفتم اتاقش دست نزده باقی بزارم دست دراز کردم از سطل آشغال ، دستمال های کاغذی بردارم که خیسی دستمال ها دستم مرطوب کرد نمی دونم چرا فقط استرس هیجان کل بدنم گرفته بود
قبل اینکه دستمال بندازم روی تخت حسابی بو کردم اش .
خیلی وقت بود این بو به مشامم نخورده بود ، همه چی تو اتاق به وضع عادی در آوردم از اتاق آمدم بیرون .
رفتم سرویس بهداشتی
وقتی شلوار کشیدم پایین که ادرار کنم دیدم شورتم خیس شده باورم نمی شد انقدر تحریک شدم که خودم را خیس کردم.
کارم که تموم شد دست و صورتم شستم بعدش رفتم آشپزخونه که ناهار ظهر را مهیا کنم
داشتم با خودم کلنجار می رفتم سعی می کردم که اتفاقاتی که افتاده را فراموش کنم یاد گذشته ها افتادم
روزی که خدا کیان بهم داد
۱۵ یا ۱۶ سال پیش ، دنیا آمدن کیان قرار بود که به زندگی من و شوهرم سابق ام سر سامان بده ولی قبل به دنیا آمدن اش زندگی مشترک ما از هم پاشید !!!
وقتی به خاطرات داشتم فکر می کردم که چه سختی هایی من و کیان در این سال ها کشیده بودیم بغض کردم اصلا زمان از دستم در رفته بود که دیدم سر کله کیان پیدا شده از مدرسه برگشت در که باز نکرده بود گفت : مامان گشنمه ناهار چی داریم؟؟؟
اشکام پاک کردم گفتم : پس سلامت کو انقدر گشنه ات بود که اونم خوردی .
در بست کیف انداخت روی مبل سریع رفت سرویس بهداشتی
از داخل سرویس گفت : راستی یادم رفت سلام
میز را که چیدم
کیان که از سرویس بهداشتی در آمد مشغول خوردن ناهار شدیم
وسط ناهار گفتم : کیان ، راستش بگو باز چی از کارتم خریدی ؟؟؟؟
منتظر بودم چیزی ارزون بگه که مچ اش بگیرم ، بگم پس چرا پیام بانکی اش حذف کردی !
که کیان در حالی که دهن اش پر بود با خنده گفت : دیشب خواستم بخرم ولی نشد بانکها دیشب رمز دوم نمی فرستادن .
خندیدم گفتم : آها پس حسابی ضد حال خوردی ؟؟
کیان : نترس امشب موفق میشم .
اخم کردم گفتم : زهر مار پول علف خرس میدی چرت و پرت ، راستی اون چه وضع اتاق
رنگ روی کیان یک لحظه سفید شد
گفت : اتاقم جمع کردی ؟!
زیر چشمی نگاه چشم های پر اضطراب اش کردم
گفتم : مگه شدم نوکرت !! خودت ناهار خوردی میری اتاقت تمیز می کنی .
خندید گفت : چشم مامان خوشگلم
بعد ناهار روی مبل دراز شده بودم که دیدم سر و صدا از اتاق اش میاد صدای جارو برقی و پایه تخت و… یه خورده بعد آمد سراغ پلاستیک زباله گرفت برای سطل آشغال اتاق اش ، پلاستیک دادم بهش ولی به زور جلو خندم نگه داشته بودم
سعی داشت تمام مدارک جرم پاک کنه
اما طفلی خبر نداشت که از کارش خبر دارم
صبح وقتی کیان رفت مدرسه یک سر رفتم اتاقش دیدم سطل زباله خالی شده نفهمیدم دستمال کاغذی ها را کی ریخته بود رفته بود که من خبردار نشده بودم
بعد از اون وقتی به لحظه ای که بت بوی آب منی روی دستمال کاغذی های پسرم شهوتی شده بودم فکر می کردم از خودم بدم می آمد حس شرم وجودم می گرفت
چند مدتی گذشت تا با خودم کنار آمدم
که ماجرای بعدی پیش آمد مدتی بود که متوجه شدم لباس زیر هام چند تاش ناپدید شدند.
اول فکر کردم شاید باد با خودش برده چون من لباس هارو پشت بوم روی بند پهن می کنم ولی به خودم
گفتم : چرا فقط لباس زیر هارو را باد میبره!!!
که شکم رفت به سمت شوهر و پسر همسایه بغلی
یکبار که داشتم لباس پهن می کردم دیدم که پسر همسایه هم روی پشت بوم اند
داخل لباس های شسته شده چند تا از شورت هام بود از قصد جلو چشم پهن کردم که ببینم کار اوناست بعدش آمدم تو اتاق کیان از پشت پنجره کشیک دادم که مچ اش بگیرم ولی در اون مدتی که پشت پنجره بودم اتفاقی نیفتاد .
آخر آمدم پایین
بعد از ظهر که لباس ها خشک شده بودند رفتم جمعشان کردم انتظار داشتم دوباره ناپدید شده باشند اما
همه لباس زیر هام روی بند بودند.
چند روزی همین جور این مسئله رو مخم بود
تا اینکه یک اتفاق افتاد که شکم رفت سمت کیان پسرم .
اون روز آماده شدم که برم حموم لباس هام داخل اتاق در آوردم تنها شورت پام مونده بود
اتفاقی زد به سرم که قبل اینکه برم حموم اول لباس هارا بریزم ماشین بعد برم ، حموم.
چون لباس ها چند روزی بود که ، جمع شده بودن روی هم
همون جوری در حالی که از سر تا پا برهنه بودم فقط شورت پام بود رفتم سمت آشپزخونه
سبد پر شده بود از لباس های کثیف چند روزه
خواستم بریزمشون تو ماشین دیدم آخ پرده ها و ملحفه های مهد از قبل تو ماشین مونده یادم رفته بود که ماشین بزنم که بشورد اشون
پودر اضافه کردم ماشین روشن کردم اول اون ها را بشوره ،
بعدش شورتم همون جا توی آشپزخونه در آوردم انداختم روی لباس کثیف ها داخل سبد سریع برگشتم تو اتاق که نکنه یکباره کیان از بالا بیاد پایین من تو اون وضع ببینه
بعد از اینکه حموم کردم دوباره برگشتم سراغ ماشین لباس شویی که چشمم خورد به سبد رخت چرک ها ولی خبری از شورتم نبود
اطراف سبد نگاه کردم دیدم نه نیست چند تا از لباس ها را برداشتم که ببینم پیدا می کنم دیدم نه شورت نیست که نیست اما به طرز عجیبی شورتی که هفته پیش ناپدید شده بود داخل سبد بود
هر جوری فکر می کردم ذهنم میرفت سمت کیان ولی واسم سخت بود که قبول کنم
از درون داشتم خودم می خوردم ولی سعی کردم در ظاهر نشون ندم
طوری رفتار کردم که انگاری هیچ اتفاقی نیفتاده که کیان شک کنه
ملحفه و پرده های مهد از ماشین خالی کردم لباس کثیف هارو ریختم تو ماشین
هر جور بود اون روز خودم کنترل کردم
صبح که صبحانه کیان دادم فرستادم اش مدرسه
رفتم تو اتاقش زیر و رو اش کردم ولی چیزی اولش پیدا نکردم تا اینکه زیر تخت اش گشتم یه جعبه کارتن بود که کشیدم اش بیرون در جعبه که باز کردم خشکم زد
سه تا از شورت های من که یکیشون همون دیروزی بود که ناپدید شده بود ،
خیس خیس بود و کاملاً بوی آب منی میداد اون دوتای دیگه انقدر روشون ارضا شده بود که مثل چوب خشک شده بودن و رنگ زرد گرفته بودن
سر درد بدی گرفتم نمی دونستم باید چی کنم
اینم مثل دفعه قبلی چشم پوشی کنم یا این بار باید کاری انجام بدم
تو همین گیر داد بودم که زهره بهم زنگ زد تا پرده ها و ملحفه هارو ببرم مهد
اونجا بودم که با دستای خودم شورت خودم دوباره گذاشتم تو جعبه کردم زیر تخت کیان
تا بعداً به حسابش برسم
پاشدم ملحفه و پرده ها از روی بند جمع کردم با خودم بردم مهد
سر کار تو مهد کلاً ذهنم درگیر بود زهره هم فهمیده بود هر چی پرسید چی شده چیزی بهش نگفتم پیچوندم اش هرچی بود اتفاقی که بین من و پسرم بود به کس دیگه ای ربطی نداشت هر چند اون فرد می خواست زهره بهترین دوستم باشه
واسه ظهر آمدم خونه ناهار آماده کردم
منتظر شدم کیان که از مدرسه برگرده باهاش عادی رفتار کردم دلم نمی آمد قبل از ناهار حرفی بهش بزنم که به خاطرش غذا نخوره گشنه بمونه
سر سفره موقع غذا خوردن همه اش ذهنم مخشوش بود که چجوری بهش بگم
هی نگاه صورت کیان می کردم
که با اشتیاق داشت غذاش می خورد
از گفتن حرفم منصرف می شدم
انقدر دست ، دست کردم که ناهارش خورد رفت بالا تو اتاق اش
داشتم میز جمع می کردم که ظرف ها بشورم برای خودم تاسف می خوردم که حتی نمی تونم با پسرم سر این موضوع حرف بزنم
چند روزی از اون ماجرا گذشت من کماکان سر این موضوع نتونسته بودم حرفم بزنم کم کم داشت از حساسیت من کم می شد
تو این مدت هم هیچ کدام از شورت هام ناپدید نشده بودن و جای امیدواری داشت که کیان به اشتباه بودن کارش خودش پی برده
تا اینکه اون شب بعد از شام من و کیان موقع تماشای فیلم با هم روی کاناپه شروع به بغل کردن هم کردیم. این اتفاق غیرمعمول نبود و قطعاً جنبهی جنسی هم بین ما نداشت.
یا حداقل من اینطور فکر میکردم.
همینطور که نزدیکتر میشدیم، احساس کردم کیان معذب حواسم کامل از فیلم پرت شده بود همه اش پیش کیان بود. ازش پرسیدم که حالش خوبه که چشمام ناخوداگاه رفت سمت کیرش که راست شده بود
کیان متوجه شد فهمیدم سعی کرد پنهانش کنه ، پس از کمی تردید، اعتراف کرد که تحریک شده . سر اش انداخته بود پایین نگاهم نمی کرد از من معذرت خواهی کرد گفت که دست خودش نیست
احساس کردم دلیلش شاید زیاد روی من توی نوازش کردنم بوده باشه
ولی خود کیان جان منو قسم خورد که موضوع هیچ ربطی به این مورد نداره گفت اکثر اوقات بدون تماس فیزیکی بین ما هم این اتفاق براش می افته
هیچ وقت فکر نمی کردم تو اینجور موقعیتی قرار بگیرم قضیه شورت ها هم به خاطر فرار از این طور موقعیتی هیچ وقت مطرح اش نکردم
استرس کل وجودمو گرفته بود حرفی نمیزنم ولی کیان همچنان از مشکلات اش داشت می گفت
برام توضیح داد که اخیراً چقدر حساس شده و به همه چیز نگاه جنسی دارد و چقدر از اینکه به کسی نزدیک بشه احساس خوبی داره.
از طرفی اون لحظه خوشحال بودم که پسرم انقدر با مادرش راحت و اطمینان داره که راجب این موضوع حرف میزنه به من مطرح اش می کنه
اما اوضاع موقعی بدتر شد که گفت نمیتونه خودش کنترل کنه حتی الان که نزدیک به من شده باعث شده خیلی تحریک بشه واقعیتی که میشه گفت من قبلاً متوجه اش شده بودم.
لبخندی بهش زدم شروع کردم بهش دلداری دادن گفتم که درک اش میکنم الان داخل سن بلوغ و این اتفاقات عادیه
کیان خندید به شوخی بهم گفت : مامان تو که زنی چطور می تونی منو درک کنی
سر کلاس ، این اتفاق تا حالا برات پیش نیومده (راست شدن کیرش ) و استرس اینو داشته باشی که خدایی نکرده نکنه یکدفعه معلم صدات بزنه پا تخته
این جمله اش باعث شد قهقهه بزنم از شدت خنده
شروع کردم نوازش موهاش قربون صدقه رفتن اش : بزرگ شده برای خودش مردی شده
بعدش یک سکوت مطلق بینمون حکم فرما شد هر دو ما فقط داشتیم به تلویزیون نگاه می کردیم
ولی فکرمون جای دیگه بود
تا اینکه بعدش کیان اون پیشنهاد لعنتی داد . ازم پرسید اگه یک درخواستی از من داشته باشه من ناراحت نمیشم
منم که فکر کردم موضوع قبلی تموم شده است با لبخند گفتم نه چه در خواستی ؟
کیان مکثی کرد گفت : آیا می تونم تو این مشکل کمک اش کنم.
یخورده جا خوردم استرس ام چند برابر شد که چه کمکی از من میخواد
آیا می خواد ببرم اش پیش پزشک یا که…
گفتم : چه کمکی , مامان از من میخوای
کیان : می توانی با فقط دستات من ارضا کنی تا این فشار از روم برداشته بشه.
…
اون خیلی خیلی عادی پرسید و من کاملاً غافلگیر شدم. ناراحت یا عصبانی نشدم، اما خیلی دستپاچه شده بودم.
باورش برام سخت بود کیان پسرم این درخواست از من داشته بعد از کمی سکوت ناخوشایند، بهش گفتم که کیان من مادرتم و دوست ات دارم ، اما این درخواستی که از من کردی خیلی زشت و … اول اش با لحن تندی باهاش حرف زد اما وقتی دیدم سر اش انداخت پایین نگاه زمین کرد کم کم لحن آروم شد
کلی باهاش صحبت کردم آخر حرفام رسیدم به اینکه اون باید دنبال دوست جنس مخالف تو همسن و سال خودش باشه و… .
کیان قانع شد فهمید نباید این درخواست از من می کرد
اون شب وقتی کیان رفت بالا تو اتاق اش خوابید من حس می کردم سرم داغ کرده نمی تونستم بخوابم در نهایت رفتم و دوش آب سرد گرفتم تا افکارم یه خورده آرام بشه
چند روز گذشت سعی کردیم به زندگی عادی برگردیم
اما من هنوز نمیتونستم از فکر کردن به چیزی که اون شب اتفاق افتاده بود دست بردارم
پسر خودم جلوی روی خودم و مستقیم از من میخواست که برایش جق بزنم و ارضاش کنم.
وای چه کوفتی… !!!
تا به امروز که این داستان می نویسم هنوز مطمئن نیستم که چطور خودم را راضی به این کار کردم، اما در نهایت به این فکر افتادم که شاید «کمک بهش در این باره » آخر دنیا نباشه. در هر صورت، کیان اون شب صادقانه مشکل اش به من گفت . برای اینکه خودم قانع کنم که این کار مشکلی نداره با خودم فکر می کردم اگر که کیان کمر اش درد می کرد و ماساژ کمر نیاز داشت، و از من درخواست ماساژ می کرد من به او ماساژ میدادم و از خودم پرسیدم که آیا ماساژ دادن قسمت دیگه ای از بدنش واقعاً اینقدر متفاوته !!!
البته این تنها نبود مدام با خودم می گفتم که چقدر این موضوع بهش فشار آورده که حاضر شده از من که مادرم اش هستم همچین درخواستی کنه
باعث شد که بیشتر به سمت این کار سوق داده بشم پس
فردای همون روز که تصمیم گرفتم رفتم داروخونه ژل روان کننده یه بسته دستکش لاتکس خریدم
بعد شام کیان برای صحبت نشاندم . ازش پرسیدم که آیا یادش هست که چند شب پیش چه صحبت های بین ما مطرح شده بود و چه چیزی از من درخواست کرده بود. وقتی فهمید در مورد چه چیزی صحبت میکنم، عصبانی شد،
گفت : مامان اون شب نمی دانم چه فکری کردم این حرف هارو بهت زدم معذرت میخوام ، دیگه به روم نیار
آروم اش کردم گفتم که مشکلی نیست ناراحت نشو
کیان : پس چرا دوباره یادم آوردی اش
لبخندی زدم گفتم : درباره در خواستت … در موردش فکر کردهام الان نظرم عوض شده می خوام کمک ات کنم.
وقتی اینو بهش گفتم قلبم داشت از سینه ام میزد بیرون
کیان انقدر هیجانزده شده بود. که باورش نمی شد گفت : مامان واقعا این کار میخوای بکنی
بهش گفتم که فقط همین یک بار و برای این که کمی راحت تر بشه .
کیان که تو پوست خودش نمی گنجید منو گرفت بغل گفت : قربونت بشم مامان خوبم ، باشه
بهش گفتم اگر آماده است، بره اتاق اش روی تختش دراز بکشه و منتظر من بمونه.
کیان بلافاصله از پله ها رفت بالا به سمت اتاق اش
تو اون لحظه سرم داشت گیج میرفت.
وقتی رفتم از کیفم دستکش و ژل روان کننده در بیارم تو آینه به خودم نگاه کردم باورم نمی شد می خوام این کار کنم نزدیک بود منصرف بشم ولی کیان تو اتاق منتظر من بود چند دقیقه بعد، خودم را در آستانهی در اتاقش یافتم. چراغها پاگرد خاموش بودند و سکوت سنگینی حکم فرما بود، در اتاق که باز کردم دیدم همه جا روشن شد کیان روی تخت دراز کشیده بود و منتظر بود. بدون اینکه چیزی بگم، وارد شدم و کنارش روی تخت نشستم. یک دستکش لاتکس پوشیدم و مقداری ژل روانکننده را در کف دستم ریختم شروع به مالش انگشتان دستم بهم کردم تا ژل کامل پخش بشه و کیان ساکت بود به من نگاه میکرد قلبم تند تند میزد. مدتی هیچکدام از ما چیزی نگفتیم تا اینکه سکوت را شکستم: «مطمئنی این را میخوای؟»
کیان کمی مکث کرد لبخند زد پاسخ داد : معلوم ، مامان
آرام پتو از روی پاهاش کنار زدم ، از قبل کیرش سفت شده بود چشمانم برای چند ثانیه به کیر اش دوخته شد که به نسبت سایز بزرگی بود
انگشتام دور کیرش حلقه کردم تا جایی که می تونستم شروع به نوازش اش کردم
خیلی طول نکشید که صدای نفس های کیان بلند شد
نگاه صورتشان که کردم دیدم چشماش به دست من دوخته شده که داره کیرش ماساژ میده
بعد از چند دقیقه، صدای نفسهایش را شنیدم که تندتر شد. نگاهم را از او گرفته ام ، کمی سرعتش را بیشتر کرده بودم.
که کیان ناله کنان گفت: «مامان.»
لعنتی احساس کردم کیر اش در دست دستکشپوشم شروع به تپیدن کرد، انگار داشت انزال میشد. سریع یک دستمال کاغذی که مرتب تا کرده بودم را روی نوک کیرش گذاشتم تا جلوی پرش مایع منیاش را بگیره.
کیان بعد ارضا شدن اش هیچ حرفی نزد توی تخت اش بی حال افتاد
پاشدم سریع اتاق اش ترک کردم
تقریباً بلافاصله احساس کردم معدهام درد می کنه. این مانند ماساژ کمر نبود که فکر می کردم
اون شب، انقدر گریه کردم تا خوابم برد. تا چند روز بعد، حالم خیلی بد بود. از اینکه این کار کردم خودم نمی بخشیدم احساس میکردم هم کیان و هم خودم را نابود کردهام.
تا که کیان این سکوت وحشتناک شکست از من پرسید : که مامان احساس می کنم این چند روز از من داری فاصله میگیری اتفاقی افتاده
حرفی نزدم فقط نگاه چهره کیان کردم نگرانی تو چشماش مشخص بود
کیان : مامان به خاطر کاری که چند شب پیش انجامش دادیم
سعی کردم متوجه نشه بغض کردم صدام با سرفه صاف کردم گفتم : چیزی نیست ناهارات بخور عزیزم
اما کیان دست بردار نبود
سعی کرد به من اطمینان خاطر بده. به من گفت که چقدر از کاری که انجام دادیم لذت برده اون شب یکی از بهترین شبای زندگی اش بوده و در نهایت از من پرسید که آیا حاضرم دوباره این کار را انجام دهم.
باورم نمی شد که دوباره از من می خواد این کار کنم در اون لحظه خیلی مطمئن نبودم، بنابراین بهش گفتم نمیدونم باید در موردش فکر کنم .
پاشدم رفتم حموم دوش آب سرد گرفتم تا حالم یه خورده جا بیاد.
حرف های کیان مقداری از حس شرم و نگرانی که داشتم کم کرده بود
تا قبل شام کیان انقدر دست بالم پیچید که … من راضی کرد
با وجود نگرانیام، همون شب دوباره این اتفاق افتاد. دوباره بعد شام به کیان گفتم که مثل اون شب به اتاقش بره و منتظر من باشه. دوباره، یک دستکش لاتکس پوشیدم ژل روان کننده بردم و او را نوازش کردم. دوباره، او به اوج لذت جنسی شدیدی رسید و آب منیاش روی یک دستمال کاغذی انزال شد.
وقتی اتاق اش را ترک کردم دوباره معده ام شروع کرد درد کردن انگار با دوباره انجام دادن این کار به مبارزه با حس شرم درونی ام رفته بودم
داخل سرویس بهداشتی قبل اینکه دستکش لاتکس از دستم در بیارم بندازم سطل آشغال متوجه شدم مقدار کمی از آب منی به انگشتان ام چسبیده
انگشتام نزدیک صورتم کردم بوی تند اش کاملا قابل استشمام بود
توی آینه نگاه خودم کردم همزمان شروع کردم به لیسیدن آب منی ، مک زدن انگشتام
مزه خاص و گس منی شهوتم برانگیخت
دستکش از دستم در آوردم جلوی همون روشویی دستم کردم داخل شورتم شروع کردم کسم که حسابی خیس شده بود مالیدن انگشت کردن
با دست دیگم دستمال کاغذی آغشته شده به آب منی جلوی بینی ام گرفته بودم بو می کردم
خیلی طول نکشید که شورت و شلوار ام کامل خیس شد شروع کردم به لرزیدن
دستم گرفتم از لبه روشویی که تعادلم حفظ کنم پاهام می لرزیدن
نفس نفس میزدم
و یکی از خاص ترین ارگاسم هام تجربه کردم که همراه بود شهوت و تنفر از خودم
همونجا شلوار و شورت خیسم در آوردم خودم تمیز کردم
از سرویس در آمدم لباس هارو انداختم داخل سبد رخت چرک ها تو آشپز خونه برگشتم به اتاق خوابم
از کشوی لباس هام شورت برداشتم پوشیدم روی تخت دراز شدم حس می کردم کثیف ترین مادر دنیام ولی انگار با این حس مشکلی دیگه نداشتم
این «چیزِ یکباره» تقریباً هر شب به مدت یک ماه ادامه داشت تا اینکه تقریباً به یک روتین شبانه بین من کیان تبدیل شد.
شب های بعدی خیلی عادی تر این کار براش انجام میدادم حتی بین نوازش کیر یا به اصطلاح جلق زدن ، باهاش حرف میزدم شوخی می کردم
ازش میپرسیدم که آیا لذت میبره !!!
بعد ارضا شدن اش هم بلافاصله دیگه اتاق اش ترک نمی کردم چند دقیقه کنارش می موندم به صحبت می پرداختیم
یکی از اون شبها وقتی کیان ارضا شده بود بود مشغول تمیز کردن آب منی اش بودم
قضیه ناپدید شدن شورت ها عنوان کردم تا واکنش اش ببینم
گفتم : کیان راستی چند وقت پیش شورت هام یکی یکی خود به خود گم میشدم ، تو ندیدی اشون
کیان زل زد تو چشمام شروع کرد خندیدن
دست کش از دستم در آوردم
آروم به شوخی گلو اش گرفتم گفتم توله سگ کار تو بوده
سراش به نشانه تائید تکون داد
گلو اش ول کردم گفتم خوب باهاشون چیکار میکردی حالا
با اینکه میدونستم چکار می کرده ولی میخواستم از زبون خودش بشنوم
با خنده گفت بوش می کردم روشون ارضا می شدم
جواب اش باعث شد برای چند ثانیه سکوت کنم
در آخر با خنده شوخی ازش خواستم که دیگه شورت هام بر نداره …
اون شب وقتی از اتاق کیان آمدم بیرون به خودم خندم گرفته بود به خاطر اینکه اون روزی که از زیر تخت اش شورت هام کشیدم بیرون دیدم چه بلایی سر اشون آورده بغض کرده بودم دلم می خواست کیان بابت این کارش خفه اش کنم ولی حالا…
البته بعد از مدتی اوضاع از این هم بیشتر تغییر کرد موقعی که من یک اشتباه احمقانه و پیش پا افتاده انجام دادم
«دستکش ها تمام شد !!!»
قبلا متوجه این موضوع شده بودم که این آخرین دستکشه ، میخواستم برای شب های بعدی حتما یک بسته دستکش دیگه بخرم
ولی به خاطر مشکلاتی که اون چند روز برام پیش امد فراموش کردم
اون شب قبل از اینکه بفهمم جعبه خالیه ، به کیان گفتم که بره اتاق و منتظر من باشه که بهش ملحق بشم
چند شبی می شد که برنامه نداشتیم
وقتی به چهارچوب در اتاق کیان تکیه دادم و خبر بد تموم شدن دستکش ها بهش گفتم
کیان واکنش خاصی نداشت فقط گفت : « مامان ، حالا حتماً لازم دستکش دستت باشه ؟؟؟»
قبل این جمله در ذهن داشتم که کیان قانع کنم که امشب برنامه نداشته باشیم اما وقتی اون حرف زد
لبخندی بهش زدم گفتم: باشه امشب استثنائاً بدون دستکش این کار انجام میدم
من روال معمولم را تکرار کردم، اما با این تفاوت که این بار روانکننده را در کف دست برهنهام ریختم. داخل ذهنم مدام خودم را متقاعد می کردم که این هم مثل شب های قبل فرقی نداره . اما وقتی انگشتانم را دور کیر از قبل راست شده اش حلقه کردم، فهمیدم که چقدر اشتباه میکردم
همین که شروع به نوازشش کردم، کیان سنگینتر و سریعتر از همیشه شروع کرد نفس کشیدن. خود من هم متوجه شدم که نفسهایم سنگین تر شده ضربان قلبم بیش از حد بالا رفته . حسم نسب موقعی که با دستکش کیرش نوازش می کردم خیلی فرق کرده بود ، بی اختیار لب هام داشتم گاز می گرفتم و حس می کردم که خودم خیس کردم.
رفته رفته با لرزش های بدن اش متوجه شدم که نزدیک انزال کنه
کیان در حال نفس نفس زدن گفت : مامان نزدیکه
همین که کیرش توی دستم شروع به تپیدن کرد، یه تصمیم ناگهانی عجیبی گرفتم. خم شدم و برای اولین بار نوک کیر پسرم رو توی دهنم گذاشتم. به جلو خم شدم و ناله پسرم بلند شد گفت : «آی مامان »
نبض کیرش را با زبونم حس می کردم و جرعه جرعه آب منی داغش را قورت می دادم
این شد که ماساژ و نوازش بالینی پسرم تبدیل شد به اینکه من مشتاقانه مایع منی اش قورت دادم
وقتی بدن کیان آرام گرفت ، سرم آوردم بالا به شدت شرمنده و خجالت زده بودم از اینکه به چشماش نگاه کنم . من نه تنها پسر خودم را از نظر جنسی لمس کرده بودم، بلکه حالا ازش داشتم لذت هم میبردم
بالاخره همین اتفاق تبدیل به عادت جدید ما شد. من کیان از اون شب در اتاقش ملاقات میکردم و مشتاقانه براش ساک میزدم تا زمانی که در دهانم انزال کنه. معمولاً با این کار خیلی خیس میشدم اما هرگز در موردش به کیان حرفی نمیزدم و هرگز ازش نمیخواستم که متقابلاً این کار را بکند
تا اینکه اون شب کیان بی پرده از من خواست که اجازه بدم تا با من سکس کنه
بعد شام بود کیان کمک من شروع کرد ظرف های غذا جمع کردن بهم گفت که ظرف های شام بزارم که اون بشوره
میدونستم که این رفتارش پشت اش یه درخواستی هست
فک کردم امشب میخواد برنامه داشته باشیم آخه چند شب بود که هیچ کاری نکرده بودیم وقتی کیان جلوی سینک داشت ظرفارو میشست من آخرین ظرف کثیف از روی میز برداشتم گذاشتم توی سینک
بی خبری بوسیدم اش دستم دراز کردم کیرش از روی شلوار نوازش کردم
گفتم: قربون پسرم برم ، ظرف ها شستی چایی بخوریم بعدش بریم بالا من هنوز گشنمه
کیان خندید
کتری زدم برق تا آب جوش بیاد روی صندلی نشستم
کیان گفت : مامان قشنگم
اونجا بود فهمیدم که درخواست کیان چیز دیگه است
گفتم : چیه پسرم
اولش تردید کرد بگه اما با خنده حرفاش زد گفت: مامان میزاری امشب بکنمت
با شنیدن این حرف اش دوباره حالم بد شد
گفتم : چی
کیان : میخوام بدونم چی حسی داره موقعی که درون بدنت
اون لحظه اضطراب کل بدنم گرفت ولی به خودم مسلط شدم درخواست اش شدیدا رد کردم اوضاع تا چند روز بین من و کیان متشنج بود
اون شب بهش اعتراف کردم که از ساک
زدن بدم نمیاد ، چون با این کار دارم به پسرم توجه می کنم و اینکه باعث میشه پسرم احساس خوبی داشته باشه ، خوشحالم
اما دیگه نمیتونم از این بیشتر ادامه بدم
اما باز کیان به التماس اش ادامه داد و از من خواست حداقل در موردش فکر کنم
، من هم برای اینکه این صحبت ها خاتمه پیدا کنه در مورد فکر کردن موافقت کردم
چند روزی از اون شب گذشت کیان اون مسئله دیگه مطرح نکرد چون میدونست ناراحت میشم در این مدت رابطه جنسی دهانی من و کیان ادامه داشت اما اوضاع کمی فرق کرده بود کیان ناراحت نبود و اما نا امیدی می شد تو چشماش دید
شب های قبل که میرفتم پیش اش از هیجان همیشه از قبل راست کرده بود ولی این اواخر انگار اشتیاق اش از دست داده بود …
بالاخره تصمیم گرفتم
کیان جلوی خودم نشوندام ، دوباره بهش گفتم حاضر نیستم که با هم رابطه جنسی داشته باشیم و سکس کنیم ، اما اگه خودش می خواد می تونه به تنهایی با من رابطه برقرار کنه
حرف هام کیان گیج کرده بود حق ام داشت نمی دونست که چطوری میشه به تنهایی با من رابطه جنسی برقرار کنه
چند روز پیش که داخل قرص ها دنبال مسکن برای سردردم بودم
که چشم ام خورد به دارو ها ضد افسردگی و قرص های خوابی که قبلاً مرتب مصرف می کردم
دوباره دیدن قرص های خوابم منو به فکر فرو برد بعضی شب ها که بی خوابی به سراغم می آمد گاهی دوباره ازشون استفاده میکردم آنقدر قوی بودن که ساعت ها بی هوش بشم
به کیان توضیح دادم ، حاضرم قرص خواب بخورم زودتر به رختخواب برم ، موقعی که خوابم برد اجازه داره در صورتی که مهربانانه رفتار کنه با من رابطه جنسی برقرار کنه
خیلی خوشحال شد و با شرایط من موافقت کرد. اون شب، طبق قولم قرصم خواب را بعد شام خوردم
بهش گفتم که حدود یک ساعت دیگر باید بخوابم ، و ژل روان کننده یک بسته کامل کاندوم که قبلا خریداری کرده بود بهش دادم
و ازش پرسیدم که بلد که چگونه از کاندوم استفاده کن
کیان لبخندی زد با سر تاکید کرد که بله
با کلی اظطراب به اتاقم رفتم چراغ ها را خاموش کردم روی تخت دراز کشیدم
و شروع به زیر سوال بردن تک تک تصمیماتی که تا اون لحظه گرفته بودم، کردم. سرانجام موجی از خستگی منو فرا گرفت و به خواب عمیقی فرو رفتم.
«از بعدش دیگه چیز یادم نمیاید»
صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم، به شدت گیج و منگ بودم و قسمتهای تناسلیام درد میکرد. از کمر به پایین برهنه بودم و شورتام بیدقت روی زمین کنار تختم، بین چند کاندوم استفادهشده، انداخته شده بود.
دستم را بین پاهایم بردم خودم لمس کردم متوجه شدم که حتما باید از قرص ضد بارداری هم استفاده کنم مثل اینکه کاندوم ها برای کیان مزاحمت ایجاد کرده بودند.
آب منی او هنوز از کس خستهام بیرون میریخت.
احساسات زیادی در اون لحظه همزمان به من هجوم آوردند. احساس شرم ، شهوت ، هیجان و… داشتم.
اما با همه این اوصاف خیلی خیلی خیس شده بودم.
در نهایت شروع به لمس و نوازش خودم کردم و کمی بعد شدیدترین ارگاسمی را که تا به حال داشتهام، تجربه کردم.
و حالا من اینجا هستم، در یک نقطه بسیار گیجکننده از زندگیام، و واقعاً مطمئن نیستم که در ادامه چه خواهد شد
ادامه دارد…
نوشته: نگار
32 پاسخ به “جدال شرم و شهوت (۱)”
محشری تو
با اختلاف قشنگ ترین داستان عاشقانه مادر و پسری که خوندم .ممنونم
اقا این قضیه شورت و سوتین چیه دیگه😄مام خانواده و کلی دوست آشنا داریم و کمابیش شورت یا سوتینشون تو حموم یا روی رخت لباس یا…دیدیم، برای منی که مجردم و زیر سن٤٠ سالگی هستم واقعا بیتفاوت هستش… جدی جدی خیلیهاتون تحریک میکنه؟؟
بسیار زیبا توصیف همه لحظه ها و احساسات درونیت مهربانوسپاس از بیان این خاطره
واقعا عالی بود حتما ادامه بده
سلامنگاربانو آفرین،با اینکه این ورژن از سکس رو نمیپسندم اما گاهی میخونم و در تعجبم که دارم این کامنت تعریفو مینویسم،چرا که دست و قلم خیلی خوبی داری،کاش ازش در ورژن متعادلتری از سکس متعارف استفاده میکردی اما بهرحال شما نوشتی و منم خوندم،روابط احساسی بین مادر و فرزندو خیلی خوب جاانداختی (اگر بشه اینطور گفت)،ایرادی در نوع نگارشت بغیر از طرز تلفظ کلماتی که کامل نمینویسی نمیبینم،منظورم کلماتیه که بار فعل یا صفت رو به دوش میکشه،مثلا مینویسی :کیان بردم فلان جا،در حالیکه درست اینه که بنویسی کیان رو بردم فلان جا،یا نهایتا موجزترش کنیم میشه کیانو بردم فلان جا.این نکته ظریف خیلی میتونه در رواننویسی کمککننده باشه،بازم میگم ایکاش در ژانرهای دیگهای غیر از محارم بنویسی،چرا که سایت شدیدا به قلمهایی مثل شما نیاز داره و …مرسی
خوب بود داستانت .حس رو خوب منتقل کردیتا حدی که دوست داشتم روحم کنارتون بود و سکستون رو میدیدم .
خیلی خیلی عالی نوشتی مرسی
عااالی بود چقد جذاب ک راوی اینجور داستان ها از طرف یک زن یا خودمادر باشن یا هر داستانی کاگ همون زن بگ خیلی بهتره از زبون پسر و مرد خیلی بوده امیدوارممادامه دار باشه
چقد عالی و چقد خووبه ک بعضی داستان ها راوی ونمیسنده زن باشه حسش بیشتره و اگ داستان ب سمت لز با دوستش ک تلفنی حرف میزدن یا موقع تلفن سکس کنن یا این ک با هم چت کنن بشه عالیه یا حتی تریسام بکنن
ادامه بده
عالی منتظر قسمت بعد هستیم
ببخشیدا ولی بیشتر به کسشر شباهت داشت تا واقعیت
چقدر عالیهمرسی
خیلی زیباابم اومد
nice
دوستان حشری. گوش کنید. من تو زندگی گاییده شدم دلیلی نیست دروغ بگم و هیچی برام مهم نیست. ولی این داستان و بعضی داستانا رو بخونی متوجه میشی ی ایرانی اینا رو ننوشته. قبول دارم خیلی به لفظای عامیانه مون نزدیکن ولی دقت کنید ی سوتیایی دارن که انگار نشون از ترجمه شدن داستانا ی خارجی بودن نویسندش داره. تو همین داستان لفظایی به کار رفته اکثرن تو ربات های چت سکسی انگلیسی زبان رایجه و به هیچ وجه توسط ما ایرانیا تو هیچ جای دیگه ای استفاده نمیشه. چیزی میخوام بهتون بگم اینه قطعی نیست ولی احتمالا این سایت دست ۸۲۰۰ های اسرائیله. ی دست نوجوان ۱۸ تا ۲۲ ساله هستن که فارسی و فرهنگ ایرانی رو آموزش میبینن برای جنگ نرم. خواستم بگم تو دین یهود خودشون زنا ممنوعه چه برسه به زنای محارم. به عقیده خودشون باید دیگر ملت ها رو خانوادشون بپاشن تا خانواده های خودشون فقط باقی بمونه و ملتا با گناها از خدا دور بشن و مقابل اینا بی دفاع بشن حتی از شهوت به گا هم میری ازدواج کن. اگه ازدواج کردی توکل و تلاشت تا آخرین حد و مومن موندی فقیر نمیشی. البته حرصم خوب نیست. با زنای پفیوزی که برا شوهرشون ادای تنگا رو در میارن و از رابطه خوششون نمیاد به هیچ وجه ازدواج نکنید. زن مومن از رابطه با شوهرش لذت میبره و از غریبه ها خودش رو میپوشونه. اینجوری خونواده ها باقی میمونن. و چیزی که گفتم همون هدفیه سبک استفاده ای هست که خالقت اون کیر و کس برات آفریده. به شرطی دنبالش بری
دقیقا منم چهل سال پیش با شرت مامان چادریم شروع کردم .
یذره کسشر کمتربگینمیگن لالی بخدا
به عنوان مادر دوتا پسر، خیلی لذت بردم.همیشه تو ذهنم باهاشون عشق بازی یا سکس کردم اما فقط تو ذهنم.❤️❤️🤤
داستان خوبی بود ولی یه ایراد داشت و اونم این بود که صحنه های جنیسی با جزئیات خیلی کمی تعریف شده بود
خیلی خوب و تحریک کننده نوشتی بی صبرانه منتظر بقیه داستانتم
عالی
عالی بود
قرار نیست قسمتای بعدی بیاد؟والا خیلی منتظر مومدیم و نیومد
قرص خواب خوردنه دگ چه صيغه ايه ؟ ادم خودشو بيهوش بزاره در اختيار يه بچه ١٦ ساله كه هيچ تجربه ايم نداره ،، يهو ديدي ٤ تا دوستاشم اورد يا يهو يچيزي با قظر ٢٠ سانت رو فرو كرد داخلت از سر كنجكاوي و بى تجربگي و فتيش هاي بچه گانه
بسیار با ملاحظات نوشته شده بود مخاطب را مجذوب میکنه دنبال کنه منتظرم ادامه را بنویسید
سلام چرا ادامه رو نمیزاری بنویس
ادامشو کی میزاری؟
بذار دیگه قسمت بعدو …
بقیش؟
دوستش داشتمموضوع جذاب است و منطق در داستان حضور دارد اما ضعف هم وجود دارد. هم در منطق داستان و هم جاهایی نگارش آنتوان نگارش شما بسیار بیشتر استموفق باشید