تولد رها

چشمامو باز کردم
ساعت 11 صبح بود
بلندشدم، آبی به صورتم زدم، گشنه ام بود، یه لیوان شیر و کیک خوردم. پریودم تموم شده بود و باید میرفتم دوش میگرفتم.
از حمام که بیرون اومدم ساعت 12 بود، مراسم ساعت 7 شروع می شد.
ترجیح دادم تا موهام خشک میشه اول لباسای مسعود و آماده کنم.
چند روز قبل محمود(دوست خانوادگیمون) به مسعود زنگ زده بود ک 5شنبه شب توی باغشون واسه رها(نامزدش) تولد گرفته، و مارو دعوت کرده بود، علاوه بر ما فاطمه و مهدی هم که دوستان مشترکمون بودن دعوت بودن.
روز قبل تلفنی با فاطمه صحبت کردم، اونا هم دعوت و قبول کرده بودن قرار گذاشتیم و با هم رفتیم واسه رها هدیه خریدیم.
زنگ زدم مسعود و ازش پرسیدم که شب میخواد چی بپوشه تا واسش آماده کنم، و قرار شد ساعت 6 بیاد خونه، دوش بگیره، آماده بشه و بریم و نهایتا ساعت 8 به باغ برسیم.
لباسای مسعود و آماده کردم
پیرهنشو اتو زدم
نمیدونستم چی بپوشم، لباسام برای تولد مناسب نبود و بیشتر به درد عروسی میخورد
یه پیراهن مشکی آستین بلند پیدا کردم
که یکی از آستیناش باز بود و تیکه تیکه با نگین آراسته شده بود، یقه اش زیادی باز بود ولی به نظرم گزینه خوبی بود، فقط یه ایراد بزرگ داشت که خیلی کوتاه بود، تقریبا زیر باسنم، میدونستم که مسعود با پوشیدنش مخالفت میکنه، ولی واقعیتش دوست داشتم بپوشمش.
دلمو زدم به دریا و پیش خودم گفتم هرطوری شده مسعود و راضیش میکنم که اجازه بده بپوشمش، اصلا توی موقعیت انجام شده میذارمش…
لباسا و وسایل و حتی هدیه رو آماده کردم
موهامو سشوار کشیدم
رفتم آشپزخونه، از دیشب غذا داشتم، یه کم غذا خوردم
دیگه وقت آماده شدن بود
بدنمو لوسیون زدم
پاهامو روغن زدم
و مشغول اتو کشیدن موهام شدم
کار سختی بود و کمی طول کشید
ولی چیزی که میخواستم شد😍
شروع کردم به آرایش صورتم
تلفن زنگ خورد فاطمه بود، یه کم حرف زدیم و قرار شد یه جایی قرار بذاریم و باهم بریم
دوباره برگشتم سر میز آرایشم و با دقت و وسواس زیاد شروع کردم به آرایش کردن
همش به این فکر میکردم که مسعود نمیذاره اون لباسو بپوشم
یا اینکه شرط میذاره با جوراب بپوشم
ولی من نمیخواستم
ساعت 5/30 بود و مسعود تا نیم ساعت دیگه میومد
به پاهام نگاه کردم، تتوی ساق پام بدجوری دلبری میکرد.
تقریبا آماده بودم
منتظر مسعود بودم، واسش شربت آماده کردم.
ولی ساعت 6/30 بود و اون نیومده بود.
باهاش تماس گرفتم گوشیش در دسترس نبود، گفته بود سر ساختمونه ولی من داشتم نگران میشدم
ساعت 7 بود و من همچنان منتظر بودم
گوشیش باز هم در دسترس نبود، حدس میزدم که شارژ تموم کرده، ولی اون حتی توی ماشین شارژر و پاوربانک هم داشت، و همین موضوع نگرانم میکرد.
ساعت 7/30 بلاخره اومد خونه، و در کمال خونسردی مهمونی و فراموش کرده بود.
خیلی عصبانی شدم.
دوش گرفت و خیلی عجله ایی آماده شد
به من گفت تو حاضری؟ گفتم بله من 2 ساعته آمادم
ی نگاهی به لباسم کرد و با تعجب گفت اینطوری میخوای بیای؟؟؟
نگاش کردم و گفتم مگه مشکلیه!!!
با خونسردی گفت برو جوراب بپوش، لباست خیلی کوتاهه
گفتم ولی جوراب مناسب ندارم، میخواست بره سر کمدم ک گفتم مسعود دیره بچه ها منتظرن، لباسمو ی کم پایین کشیدم و گفتم مسعود همه اونجا اینجوری ان
میشه گیر ندی! الان وقت لباس عوض کردن و دنبال جوراب گشتن نیست
راه بیوفت. چون مقصر بود و دیر اومده بود خونه به ناچار پذیرفت. حدس زدم که متوجه نشده که پریودم تموم شده و گرنه بعد 6 روز که سکس نداشتیم قطعا اگه میفهمید قبل رفتن حتما ازم سکس میخواست.
مانتومو پوشیدم و شالمو سر کردم و راه افتادیم.
ولی معلوم بود راضی نیست و به خاطر من کوتاه اومد. مسعود اخماش توهم بود و من خوشحال بودم ک تونستم راضیش کنم.کل مسیر یک کلمه هم حرف نزد.
بعد از یک ساعت تاخیر رسیدیم به فاطمه و مهدی و بعد از احوال پرسی به طرف باغ حرکت کردیم.
ساعت 9 بالاخره رسیدیم
مهمونا کمتر از اونی ک فکر میکردم بودن، نهایتا 30 نفر
ولی خب همه چیز عالی تدارک دیده شده بود،
محمود و رها به استقبالمون اومدن
با فاطمه و مهدی رفتیم نشستیم روی میزی که نزدیک استخر باغ بود.
برخلاف تصورم که فکر میکردم همه با لباس باز هستن، فقط من لباسم اینقدر باز بود و حتی برهاهم کت و شلوار تن کرده بود.
مسعود با دیدن مهمونا عصبانی تر شد و در گوشم گفت، نگاه کن ببین کسی مثل تو لباس پوشیده؟؟ نگاهش کردم و با شیطنتی ک میدونستم دلشو میبرم بهش چشمک زدم.
شراب سرو شد و من و فاطمه برخلاف مسعود و مهدی سیگار هم میکشیدیم.
نور باغ کم بود،صندلیشو به صندلی من نزدیک کرد،فاطمه کنار من بود ولی مهدی روبروی ما بود و پشت به مهمونا،ب همین دلیل صندلیشو ی کم کج کرده بود تا صحنه رقص و ببینه.
مسعود اروم از زیر میز دستشو برد لای پاهام،وقتی دید عکس العملی نشون نمیدم،با لبخند در گوشم گفت:پریودت تموم شده؟ با خنده گفتم نه تموم نشده. چند ثانیه نگام کرد و گفت: میدونم امشب چیکارت کنم خوشگل خانم.
با این حرفش فهمیدم امشب میخواد حسابی جرم بده. حتی با این فکر هم حشری شدم و شرتم خیس شد.
انگشتشو اروم به کصم رسوند و سعی کرد چوچولمو بماله. میدونستم حالش بده و نمیتونه خودشو کنترل کنه، فاطمه متوجه موضوع شد و یه کم صندلیشو کج کرد تا پشتش به ما بشه. در گوش مسعود گفتم عشقم نکن ب خدا بقیه میفهمن. مسعود با شیطنت خاصی گفت: به یه شرطی دستمو بیرون میارم. نگاش کردم و پرسیدم چه شرطی؟ گفت امشب باید از پشت بهم بدی.
یه کم مکث کردم. یادم اومد که قرار بود بعد رفتن مهمونا توی باغ بمونیم. به همین دلیل سریع گفتم باشه قبول. مسعود دوباره پرسید قبول؟ گفتم اره دیگه قبول.
با تعجب دستشو بیرون آورد. دستمو گرفت و بلند شدیم و رقصیدیم
کلی رقصیدیم و خوش گذروندیم.
محمود موقع بریدن کیک از من واسه رقص چاقو دعوت کرد. به ناچار قبول کردم، همون لحظه متوجه شدم که مسعود ناراحت شد و دیگه تا اخر شب با من حرف نزد
ساعت 1 شب بود ک برنامه دی جی تموم شد.
مهمونا یکی یکی آماده رفتن میشدن.
مسعود به من گفت حاضر شو بریم.
تعجب کردم چون قرار بود ما و فاطمه و مهدی بعد رفتن مهمونا چند ساعت بمونیم. گفتم: مسعود مگه قرار نبود بعد رفتن مهمونا چند ساعت بمونیم؟
با عصبانیت گفت سرم درد میکنه. با شناختی که ازش داشتم مطمئن بودم که سردرد بهانه اس. دیگه حرفی نزدم و به فاطمه گفتم ما میریم.
اونم تعجب کرد، بهش اشاره زدم فردا زنگ میزنم بهت.
چون ما نموندیم فاطمه و مهدی هم نموندن.
با رها و محمود هم خداحافظی کردیم و راه افتادیم.
تا وسط راه هر دو سکوت کردیم، و مسعود بلاخره سکوت وشکوند و گفت:
فکر کنم توی این تولد تو بیشتر از رها لذت بردی، لباست و استایل و میکاپت از همه بهتر بود. انقدر که تو با محمود رقصیدی رها با محمود نرقصید.
خنده ام گرفت. پس غیرتی شده بود و حسادت میکرد. البته زمانی که باهم دوست بودیم هم این اتفاق افتاده بود. محمود به من توجه میکرد، ولی من چیز بدی حس نمیکردم. یکبار که ناهار همه باهم بیرون بودیم و کباب میخوردیم. محمود فقط به من کباب میداد. یادمه همون روز هم مسعود بامن سر این موضوع قهر کرد.
با خنده گفتم: یعنی حسودی کردی؟؟؟
با عصبانیت گفت: تو مال منی، اگه من مالمو دوست داشته باشم، حسادته؟
گفتم آره حسادته، تو خسته نشدی انقدر منو محدود کردی؟ الان سردرد و بهانه کردی و منو آوردی خونه.
چون ناراحت بودی که لباس من کوتاه بود، ناراحت بودی که من با محمود رقصیدم…
با لحن بدی گفت: حالا محدودی اینجوری لباس میپوشی؟
حوصله بحث نداشتم، جوابشو ندادم.
دستشو برد لای پام و رونمو نیشگون گرفت و گفت: با تو حرف نمیزنم؟
جوابشو ندادم
اونم بقیه راهو سکوت کرد.
رسیدیم خونه، میخواستم لباسامو دربیارم، گفت لباساتو در نیار. دلیلشو نگفت، فکر کردم میخواد بحث کنه.
رفت توی اتاق و بعد چند دقیقه اومد بیرون. ولی هیچی تنش نبود.
کیرش کاملا راست بود. با دیدنش خنده ام گرفت.
گفتم یعنی چی این کارا؟
گفت: یعنی چی نداره، میخوام بکنمت. یادت رفته چه قولی بهم دادی!!
گفتم: میخوای بکنی؟ خب چرا پس نمیذاری لباس مهمونیمو دربیارم؟ در ضمن من الان خسته ام، بمونه واسه فردا.
اومد جلوم وایساد و گفت: نذاشتم لباستو در بیاری چون میخوام این لعبتی که امشب نگاه همه رو به خودش جلب کرده بود و تو این لباس بکنمش.
شب جمعه اس و تا صبح بیداریم…
پرسیدم: پس به خاطر اینکه دلت سکس میخواست نموندی باغ؟
جواب داد: نه، به خاطر لباست، بعدشم دلم میخواستت…
وقتش بود یه کم ناز کنم، با لحن بچگونه گفتم: ولی من دلم میخواست باغ بمونیم. الانم خسته ام میخوام بخوابم. رفتم به سمت اتاق
پشت سرم اومد. دستمو گرفت و منو به دیوار چسبوند.
ی دستمال برداشت و رژ لبمو پاک کرد. و لباشو روی لبم گذاشت و شروع کرد به بوسیدن لبام.
دوست داشتم توی سکس به حرفم گوش نکنه و کار خودشو انجام بده.
بدنش داغ بود، و با ولع لبامو میک میزد. معلوم بود که توی مدتی که توی باغ بودیم، حشرش بالا بوده و واسه خونه لحظه شماری می کرده.
خواستم ی کم اذیتش کنم. لبامو از لباش بیرون کشیدم و گفتم: من ازت دلخورم و میخوام بخوابم.
یه اسپنک محکم به باسنم زد و گفت: اونی که باید دلخور باشه منم نه تو. سکس میکنیم، بعد اگه خواستی میتونی بخوابی.
شروع کرد به مکیدن لبام. دوباره لبامو بیرون کشیدم و تا خواستم حرفی بزنم پرتم کرد روی تخت و لباسمو بالا زد و شروع کرد به مکیدن باسنم.
خوب میدونست نقطه ضعف من چیه!
وقتی باسنمو میک میزد کاملا شل و بی دفاع میشدم.
انگشت کرد توی کصم و وقتی دید کصم کاملا خیسه. خوابید روم و دوباره شروع کرد به مکیدن لبام.
لبامو میک میزد، گوشمو لیس میزد و سینه هامو محکم فشار میداد و با ولع زیادی گردنمو میک میزد.
مسعود کافیه، گردنم کبود میشه.
تا این جمله رو شنید محکمتر گردنمو میک میزد، دوست داشت گردن و سینه هام کبود شه.
از درد و لذت به خودم میپیچیدم و نمیتونستم حتی تکون بخورم. یقه لباسمو پایین کشید، سینه هامو از بالای سوتینم بیرون آورد و چند ثانیه نگاهشون کرد و دوباره لبامو بوسید و به جون سینه هام افتاد. هرچی التماس میکردم که سینه هامو آروم تر میک بزنه اصلا گوش نمی کرد، نوک سینه هامو گاز میگرفت و بالای سینه هامو میک میزد، روی ابرا بودم و کیف میکردم و از لذت ناله میکردم. بعد از چند دقیقه شروع کرد به لیس زدن بدنم. بلندم کرد لباسمو از تنم بیرون آورد، و گفت: پس واسه امشب آماده بودی که این ست و پوشیدی؟؟؟
با نازو عشوه گفتم آره میدونستم امشب بهم رحم نمیکنی. خندید و گفت پس چرا واسه موندن پیش بچه ها برنامه ریخته بودی!!!
خندیدیم، دوباره شروع کرد به لیس زدن بدنم. وقتش بود منم بهش حال بدم. خیلی آروم گفتم: کیر میخوام مسعود، میخوام لیسش بزنم.
دراز کشید، کنارش نشستم، به طوری که انگشتش به کصم میرسید و شروع کردم به لیس زدن کیرش. انگشتشو توی کصم فرو میکرد و عقب جلو میکرد.
ی کم بعد بلند شد ایستاد و جلوش زانو زدم و شروع کردم به ساک زدن. موهامو توی دستش جمع کرده بود و با دست دیگه اش وقتی کیرش توی دهنم بود سرمو محکم نگه میداشت و کیرشو تا ته توی حلقم میکرد. داشتم بالا میاوردم و با زور کیرشو بیرون اوردم و اب دهنم روی سینه هام میریخت.
بلندم کرد و تو بغل هم دوباره شروع کردیم به بوسیدن هم. گردن و لبامو میبوسید و قربون صدقم میرفت.
دوباره دراز کشیدم و بین پاهام قرار گرفت و پاهامو باز کرد و شروع کرد ب لیسیدن کصم. دیگه داشتم دیوونه میشدم. بعد پریودم همیشه حشرم بالا بود.
لابیای کصمو باز کرده بود و چوچولمو محکم میک میزد. از لذت زیاد گاهی ناله میکردم و گاهی جیغ میزدم. سرشو بالا اورد دوباره لبمو بوسید و کیرشو خیس کرد و یهویی کیرشو تا ته فرو کرد تو کصم.
از درد جیغ زدم، دستشو جلوی دهنم گرفت و شروع کرد تلمبه زدن.
کیرش 17 سانت بود ولی برای کص من زیادی بزرگ بود. با تمام توانش تلمبه میزد و من از درد و لذت جیغ میزدم التماس میکردم مسعود یواش بکن.
ولی اون هنوز یه کم مست بود و واسه اروم سکس کردن زیادی حشری بود.
زیر شکمم درد گرفته بود. داشتم دیوونه میشدم بعد تقریبا یک هفته بود که سکس می کردیم، هر دو خیلی لذت میبردیم، گاهی کیرشو توی کصم نگه میداشت و لبامو میبوسید و سینه هامو چنگ میزد و نوکشو گاز میگرفت و فشار میداد تا آبش نیاد.
و دوباره شروع به تلمبه زدن میکرد. کم کم داشتم ارضا میشدم. گفتم مسعود بزن، میدونست که باید محکم تلمبه بزنه تا ارضا بشم.
شروع کرد با تمام قدرت تلمبه زد و بعد چند ثانیه احساس کردم تموم انرژی بدنم توی کصم جمع شد و نبض کصم شروع به زدن کرد و پاهام کمی لرزید.
وقتی ارضا میشدم خودمو منقبض میکردم و مسعود اینو میدونست. تا زمانی که خودمو رها نمیکردم تکون نمیخورد و ارضا شدن منو تماشا میکرد.
وقتی چشامو باز کردم دیدم با لبخند داره نگام میکنه.
کنارم دراز کشید و بغلم کرد.
بعد چند ثانیه پرسید حالا نوبت چیه؟
میدونستم چی میخواد. با التماس گفتم نه مسعود، با اخم گفت خانومی مگه تو باغ قول ندادی؟ میخوای بدقولی کنی؟
انقدر رابطه از پشت واسم لذت داشت که همیشه درد اولشو به جون میخریدم.
بلند شدم و گفتم پس تا تو وازلینو بیاری، منم دوش مقعد بگیرم و رفتم به سمت دستشویی،
وقتی برگشتم مسعود یه لیوان آب میوه دستم داد و گفت اماده ایی عشقم؟
بغلش کردم و گفتم من همیشه آماده ام.
طاق باز خوابیدم و پاهامو بالا گرفتم. مسعود به کیرش و سوراخ کونم وازلین مالید. نگاش کردم و گفتم عشقم یواش، لبخند زد و گفت چشم عشقم.
آروم آروم شروع کرد به بازی با سوراخ کونم و انگشت اشاره شو فرو میکرد و درمیاورد، خودمو شل کرده بودم تا کمتر اذیت بشم. ی کم بعد با دوتا انگشت شروع کرد به عقب جلو کردن توی کونم. سوراخ کونم کم کم باز شد و آماده بود تا کیر کلفت مسعود توش جا بگیره، دوباره وازلین زد و آروم آروم کیرشو فرو کرد توی کونم.
نفسم حبس شده بود، یه کم نگه داشت تا جا باز کنه، نفسمو بیرون دادم و مسعود شروع کرد
اولش خیلی اروم تلمبه میزد و قربون صدقم میرفت، ی کم که باز تر شد و مطمئن شد درد من کمتر شده حرکتشو محکم کرد و من هم غرق لذت بودم. ناله میکردم و اونم با صدای بلند میگفت: قربون خانم خوشگلم برم ک انقدر قشنگ زیرم خوابیده و داره بهم کون میده. باسنمو بالا دادم و ی بالش زیر کمرم گذاشتم تا کیرش تا ته بره توی کونم.
با این کارم تموم کیرش توی کونم میرفت، درد داشتم ولی از اینکه میدیدم مسعود و به اوج رسوندم لذت میبردم، شاید لذتم بیشتر از وقتی بود که از کس میدادم. مطمئن بودم مسعود خیلی لذت میبره و چی بالاتر از این میتونست واسم باشه!
چند دقیقه تلمبه زد و آبشو توی کونم خالی کرد، آروم کیرشو بیرون آورد، دستمال داد و من جلوی سوراخ کونم گرفتم و رفتم دستشویی تا خودمو بشورم، مسعود هم رفت دوش گرفت، ساعت 3/30 بود و ما بعد
از گذراندن یه شب عالی خوابیدیم.

نوشته: مریم

بازدید 2,147

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

11 پاسخ به “تولد رها”

  1. مثل جنده ها میچرخی بعد میگی محدودم می‌کنی کسکش توقع داری جلوش یدور کسم بدی شوهرت تشویقتم بکنه

  2. نصف بی آبی ایران گردن توعه یک ساعت تو حموم چه کونی میدی کیرم تو دهن خودتو شوهرت به اون زن کونی هم بگو آب رو ببنده

  3. آورین . خوب به شوهرت حال بده . چه چیزی قشنگ تر از اینکه یک زوج با هم عاشقانه سکس کنند و هر دو تاشون لذت ببرند .قسمت خوبش این بود که بدون غلط نوشته بودی و روان .

  4. ایول داستان خوبی بود تو همه داستانا مرده بی غیرته یا کیرش کوچیکه یا بلد نیست دوستش میکنه ولی تو این داستان شوهر زنشو گایید عالی بود

  5. خوب بود ، بالاخره یه داستان نرمال که لواط و بی غیرتی و هیزی و سکس فامیل ، تابو و… نبود

  6. بعد از مدتها کیف کردم از خوندن یه داستان جالبکه نه تجاوز بودنه بچه بازینه محارمنه گینه …

  7. خانم من طبقه پایین تونم کمتر گوه بخورین نصف روز گیر دعوایین از شب تا صبح هم گیر دادنی رعایت کنید ممنون

  8. ممنون خوب بود مخصوصا اون قسمت کون دادنت که کیر منو شق کرد.در ضمن اسم منم محمود هستش بده در راه خدا یک کونم به کیر من محمود.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید