تلخی کودکی (۱)

میخوام براتون یه خاطره تعریف کنم! یه خاطره از زمانی که آرزو می کردم زودتر بزرگ بشم چون احساس میکردم آدم های بزرگ قدرتمند هستن! آدم بزرگا از پس هرکاری برمیان و واسه همینم از زندگیشون لذت واقعی رو میبرن! لذتی که نمیشه تصورش کرد، پس منم دوس داشتم بهش برسم! گاهی بهش فکر میکردم و پر از هیجان میشدم! بگذریم، اسم من نیماست، داستان من از زمانی شروع میشه که دوران دبستان خوبی داشتم، سال اول و دوم و سوم دبستان رو با معدل ۲۰ پاس کرده بودم و هر جا میرفتم سرمو بالا می گرفتم و چیزی بود که بهش افتخار میکردم! من توی یه خانواده پر جمعیت بدنیا اومدم، کلی فامیل و آشنا که هفته ای چند بار همدیگرو میدیدن! از بین فامیلامون یه خاله کوچکتر داشتم که بیشتر از همه با خانوادشون ارتباط داشتیم، هر وقت مهمونی میگرفتیم و اونام بودن من با اشتیاق بیشتری میومدم، که البته دلیلش پسر خاله م بود، اون موقع که من تازه ۹ سالم شده بود حمید ۱۵ سالگیش تموم شده بود، یه پسر دبیرستانی تخس و اذیت کن بود که تو فامیل بخاطر حرکات خنده دار و بامزه ش معروف شده بود! یه جورایی توی مهمونیا بیشتر به من نزدیک میشد و منم از همبازی بودن باهاش لذت میبردم، هر کاری میخواست بکنه بهونه میگرفتم که اجازه بدن منم اون کارو بکنم یا وقتی جایی میره باهاش برم، خلاصه که عجیب بهش میچسبیدم!

گذشت و گذشت تا اینکه تابستون همون سال خونه مادربزرگم به صرف شام دعوت شدیم! مثل همیشه هیجان زده از اینکه امشب قراره کلی خوش بگذره حاضر شدم و به طرف خونه مادربزرگم حرکت کردیم! اون شب کلی گفتیم و خندیدیم! شام و که خوردیم همه سنگین شدن و منتظر چایی، من پیش حمید نشسته بودم و یه دونه چنگال میوه خوری رو هی تو پاش فرو میکردم؛
-نکن بچه
-دوس دارم، میخوام سوراخ سوراخت کنم
-حوصله ام سر رفته، تو حوصلت سر نرفته ؟
-چرا خیلی ولی چیکار کنیم ؟
-این آدم بزرگا آدمو خسته میکنن، بیا بریم تو کوچه یه دوری بزنیم، نظرت چیه ؟
-آخه تاریکه اگه گربه دیدیم چی؟ من از گربه میترسم
-گربه ها طرف من نمیان، بیا بریم تا نشونت بدم

دستشو گذاشت رو پامو فشار داد و یه چشمک بهم زد، منم خندیدم و پاشدم رفتم از مامانم اجازه گرفتم که من با حمید میرم بازی کنم و نگران نباشن چون اون باهامه! کفشامو پام کردمو اونم جلوتر از من رفتیم تو کوچه! خلوت بود و به شدت تاریک، خونه مادربزرگ من توی یه محله حاشیه شهر بود و شباش خیلی خلوت بود! ترسیده بودم، بهش گفتم:

-حمید بیا بریم تو الان کی میاد بیرون آخه ؟
-قرار نیست که تو کوچه بمونیم، فکر کردی پسرخاله ت کیه ؟

دستشو تو جیبش کرد و سوییچ ماشین باباشو درآورد! ماشینشون ۲۰۶ بود، اون موقع ها هرکی ۲۰۶ داشت خیلی باکلاس بود، منم حسابی ذوق کردم که آخجون برم ماشینشونو ببینم! خلاصه که درو باز کرد و اومدم صندلی شاگرد بشینم یهو حمید اسممو صدا زد:

-نیما، اونجا نه وروجک، بیا عقب بشینیم
-عقب برا چی ؟ من دوس دارم جلو بشینم
-بیا عقب بشینیم تا بهت بگم واسه چی

در عقبو باز کردم و سوار شدم، واو چه ماشین باکلاسی بود، ما هنوز ماشین نداشتیم و خیلی دلم خواستش!

-حمید برو روشنش کن آهنگ بذاریم
-اگه کاری که میگمو بکنی برات آهنگ میذارم
-نمیخوام میرم خونه آهنگ گوش میدم
-مگه دست خودته ؟ بیا اینجا ببینم وروجک

دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو بلند کرد و نشوند رو پاهای خودش! یهو هر دوتامون ساکت شدیم، عین یخ! من خشک شدم، هرچی سعی میکردم این کارشو تحلیل کنم مغزم به هیچ نتیجه ای نمی رسید، چرا حمید باید همچین کاری کنه ؟
چرا باید منو بشونه رو پای خودش ؟ ما که انقدر اختلاف سن نداریم که فکر کنم جای بابامه! پس چرا این کارو کرد ؟ سکوت ماشین هی داشت سنگین تر میشد، هنوز دستش دور کمرم بود! دستاش سنگین بود و منم لاغر بودم و سبک! به صورت کاملا غریزی دست چپمو گذاشتم روی پشتی صندلی جلومو سعی کردم بلند شم، ولی منو محکم تر گرفت؛

-یه دیقه بشین، نترس
-میخوای چیکار کنی مگه ؟
-هیچی، نشستی رو پای پسر خاله ت، عیبه ؟
-نمیدونم
-پس بشین دیگه
-نریم تو ؟ شاید بخوان خداحافظی کنن…

آروم دست راستشو گذاشت رو دهنم و نذاشت جمله م تموم بشه؛

-ساکت میشی کوچولو ؟

این اولین باری بود که تو زندگیم تپش قلب داشتم، احساس میکردم داره اتفاق عجیبی میفته که خوب نیست، ولی نمیدونستم چی! همینجوری که فکرم مثل ابر کامپیوتر داشت کار میکرد و هزاران سناریو مختلف رو بررسی میکردم سرشو نزدیک گوشم کرد؛

-هنوزم دوست داری اون هواپیما کنترلی بزرگه رو بهت بدم ؟

سرمو به نشانه موافقت تکون دادم؛

-اگه امشب فقط همینجوری آروم رو پام بشینی و تکون نخوری و هیچی نگی بهت میدمش، قول مردونه!

ذوق زده شدم، واقعا میخواستمش، ولی هنوز گیج و منگ بودم، با خودم فکر کردم که نشستن و هیچ کاری نکردن که کار سختی نیست، تازه شم ما کلا چند دقیقه دیگه تو ماشینیم و بعدش برمیگردیم! پس بازم سرمو به نشانه موافقت تکون دادم! همینجوری تو خوش خیالی بودم که دیدم صدای باز شدن کمربندم میاد، کلا یادم رفت چی گفته بودم، دستشو از جلو دهنم کشیدم و جیغم بلند شد:

-چییییکار داری میکنیییی ؟
-عه عه، ساکت ببینم
-حمید چرا این کارو کردی ؟ نکن بزار برم، الان یکی میاد بیرون مارو میبینه روانی، من خجالت میکشم اینجوری
-ساکت باش کسی نمیاد بشین تکون نخور، مگه نگفتم ساکت بشین و هیچی نگو ؟

ازش ترسیدم، برا اولین بار ازش ترسیدم! واقعا عصبی شده بود و من اینو حس میکردم، پس ساکت شدم و دستامو گذاشتم پشت صندلی، تو دهنم مثل کویر خشک شده بود و فقط به در خونه مادربزرگم که تقریبا با ماشین فاصله داشت خیره شده بودم؛

-تو پسر خوبی هستی، من همیشه به خاله میگم نیما پسر گلیه، منم مثل چی هواشو دارم، کاری نمیکنم که هیچوقت ناراحت بشه، پس بهم اعتماد کن خب ؟

خر شده بودم! کاملا خر، یه خر کوچولو و خجالتی و کمی هم وحشت زده، گفتم به جهنم عوضش هواپیما عه مال من میشه! پس هرکاری هم بکنه نه تکون میخورم نه صدام در میاد! صدای باز شدن کمربندم اومد، آروم بازش کرد و حالا رفت سراغ دکمه ها، تپش قلبم بیشتر شده بود، دکمه هارو تا دونه آخر باز کرد، شلوار و شرتمو باهم با یه خورده زور داد پایین و منم غریزی یه کوچولو بلند شدم که کامل بره پایین، قلبم تو دهنم بود! دوباره کمرمو گرفت و آروم نوازش میکرد، اینبار نه از روی لباس بلکه داشت به پوست بدنم دست میزد، دستاش مثل یه تیکه یخ بود! آب دهنمو قورت دادم! سریع رفت سراغ شلوار خودش، حالا یکم کنجکاوی جای ترسمو گرفته بود! این داره چیکار میکنه ؟ شلوار خودشم مثل مال من داد پایین, یکم بلند شدم که کارشو انجام بده؛

-بشین عزیزم، بشین

نشستم، این دیگه چی بود ؟ یه چیز خیلی داغ زیرم حس کردم! خیلی داغ بود، و خیلی هم سفت، از روی گردنم تپش قلبمو حس میکردم! باز سرشو آورد دم گوشم:

-گل پسر، یذره درد داره خب ؟ نبینم تکون بخوری ها، باش ؟

نیاز نبود اینو بهم بگه، هر اتفاقی هم که می افتاد من توانایی تکون خوردن نداشتم، مثل یه سنگ خشک شده بودم، دستشو برد لای کونم، دستش خیس بود، مالیدش به سوراخم، صدای نفسشو میشنیدم! ازش ترسیده بودم، ولی یه چیزی این وسط عجیب بود، از این کارش خوشم میومد، حسش میکردم! دستشو درآورد، دوباره همون چیز داغ و حس کردم، ولی این دفعه داغ تر بود، داشت فشارش میداد، ولی برا چی ؟ فشار دادنش داشت بیشتر میشد، ابرو هام داشت گره میخورد! تو داری چه غلطی میکنی حمید ؟ دو ثانیه همونطور نگهش داشت و بعدش یه فشار محکم دیگه! وای که چه دردی داشت، تا اومدم بلند شم محکم دور کمرمو گرفت؛

-اه بشین دیگه

دوباره تلاششو شروع کرد، لعنتی تو داری چیکار میکنی ؟ بازم شروع درد، تو ذهنم با خودم میگفتم این دفعه تکون نمیخورم، این دفعه تکون نمیخورم، این دفعه تکون نمیخورمممممم! تا اینکه بالاخره، یکم از دردش کم شد، خیلی داغ بود، احساس میکردم یه چیزی بهم فرو رفته ولی هنوز باورم نشده بود! گمون میکنم فقط سرش بود، دوباره حرف زد:

-حالا بشین یذره، بشین نترس دیگه تموم

نشستم، خیلی آروم نشستم، درد داشت، هر تکونی که میخوردم درد داشت، چرا این کارو کردی حمید ؟ داشتم فکر میکردم و ترسیده بودم و قلبم تند تند میزد و کنار همه اینا لذت، داشتم لذت میبردم، از اینکه یه چیزی اونجا بود که درد داشت لذت میبردم ولی چرا ؟ تو همین فکر بودم که گوشیش زنگ خورد، منو سریع پرت کرد اون طرف صندلی، منم از خدا خواسته سریع شلوارمو بالا کشیدم، این دیگه چی بود ؟ نتونستم ببینمش، خیلی سریع دکمه های شلوارشو بست! گوشیشو با استرس درآورد و سریع جواب داد:

-الو ؟ جانم مامان، آره بیرونیم، الان میایم تو

بدون اینکه به هم نگاه کنیم یا باهم حرف بزنیم همه چیو مثل روز اولش کردیم و پیاده شدیم و در ماشین رو قفل کرد و رفتیم تو! رفتیم تو ولی اون خونه دیگه برا من شبیه قبل نبود، انگار یه چیزی فرق کرده بود! من شبیه مرده ها شده بودم، اون شب، شب بعد و حتی شب های بعد از اون، من فقط فکر میکردم و به یه جا خیره میشدم و دوباره تپش قلب! چرا اون کارو کرد ؟ آیا هنوزم رفیقم بود ؟ هنوزم مثل قبل قرار بود باهم بازی کنیم ؟ نمیدونم، من اون شب بزرگ شدم! آره بزرگ شدن شاید به همین معنی بود! تجربه احساسات عجیب و متفاوت همزمان باهم، احساساتی که خیلیاشون خوشایند نیستن! آره، بزرگ شدن همینه! و داستان این بزرگ شدن ادامه داره!

نوشته: نیما

بازدید 16,438

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “تلخی کودکی (۱)”

  1. والا اگه تلافی سرش در میومد بهتر نبود بنظرت؟ منظورم اینه که گذشته ها گذشته ولی خب

  2. چه خاطرات دردناکی برام زنده شدمن توی اردوی مدرسه که با قطار می‌رفتیم این دردها رو یه شب تا صبح کشیدموتغییر کردماز اون روز پر از دردحس بد و گناهحس تنفرو حس بی اعتمادی شدممن که شاگرد اول بودم از اون روز تحدیدی ها و شهریور امتحان دادن هام شروع شد

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید