تجربه هایی که دخترا هیچوقت نمیگن، تجربه سوم

من الناز هستم، تجربه های جنسی من کمتر از خیلی از هم سن هام هستن ولی از اکثرشون دارکترن ، نمونه بعدی :

من تقریبا شونزده ساله بودم و از کلاس که برگشتم ، گلو درد داشتم . با برادر بزرگترم رفتیم سمت درمانگاه نزدیک به مجتمع ما ، برادر بزرگتر من که چهار پنج سالی بزرگتر از منه برخلاف اون یکی ، خیلی باهام خوبه ، البته تازه اومده پیش ما ، بعد از جدایی پدر و مادرم اون پیش مادرم موند و خیلی دیر به دیر می‌دیدیمش و برا همین با هم یکم رودربایستی داریم .
وارد درمانگاه که شدیم همه فکر میکردن که دوست دختر و دوست پسر هستیم .
با این حال منشی دکتر بهش نخ میداد معلوم بود نمی‌تونست جلوی خودشو بگیره ،
نوبتم شد و وارد مطب شدیم ، دکتر مردی جا افتاده که بالای پنجاه سال سن داشت بود سبزه با استخون بندی درشت و دستان قوی ، به نظرم اومد که با سرعت منو برانداز کرد ، نگاه رو مخی که کم کم داشتم بهش عادت میکردم از طرف مردان بالغ ، من اندامم ظریف بود ولی قد بلند و باسن کمی بزرگم باعث جلب توجه بدی میشد که کاریش نمیشد کرد .
دکتر وقتی فهمید بیمار منم خواست برم کنارش رو صندلی بشینم ، منم نشستم .
بهم گفت برگردم ، برگشتم ، بعد خواست مانتو و رو دربیارم و منم در آوردم ، پیراهن و شلوار لی زیر مانتو پوشیده بودم و برام مشکلی نداشت .
از روی پیراهن گوشی رو پشت کمرم گذاشت و گفت نفس عمیق بکشم ، در حال کشیدن نفس عمیق بودم و نگاهم به متین که کنار درب ورودی ایستاده بود و مانتو منو تو دستاش گرفته بود که با دست چپش کمرم رو گرفت ، نمی‌دونم حس خاصی بهم دست داد ، مثل کسانی که معشوق خودشون رو لمس میکنند بود ، ضربان قلبم بالا رفت و صورتم داغ شد ، مشخصا دکتر هم فهمید ، ولی به روی خودم نیاوردم ، همینطور که ادامه میداد و جای گوشی رو عوض میکرد ، دستش رو پایین تر برد و دستشو روی باسنم گذاشت ، بدنم لرزید .
دیگه مطمئن شدم قصدی داره ولی نمی‌دونستم چیکار باید بکنم ، مخصوصا میترسیدم با واکنش من برخوردی پیش بیاد و با بودن برادرم ، پدرم هم بالاخره می‌فهمه ، اونم همیشه میگه کرم از خود درخته و مخصوصاً بعد از جدایی از مادرم ، دید خیلی بدی به خانمها داره ، و من این وسط محدود و بیچاره میشم ، پس به روی خودم نیاوردم ولی خیلی ناراحت شدم که چرا به خودش همچین اجازه‌ی داده .
بعد از چند دقیقه نسخه ای نوشت و به برادرم داد و گفت بره داروخانه بگیره و بیاره ، متین هم بعد از گرفتن آدرس داروخانه رفت ، از منم خواست که روی تخت دراز بکشم ، ترس و اضطرابم بیشتر شد و نمیدونستم چیکار باید بکنم .
پرسید ورزش میکنم و منم گفتم نه به صورت مداوم ، گفت اندامت مثل ورزشکار است ، خوشبحال دوست پسرت عجب … نذاشتم ادامه بده ، میدونستم چی میخواد بگه ، سریع گفتم اون برادرمه ، توجهی نکرد ، شاید اصلا باور نکرد ، لبخندی زد و اومد کنار تخت ایستاد .
سر گوشی رو بالای سینه هام گذاشت جوری که پایین دستش روی سینم بود و جوری جابجا میکرد که سینم رو مالش بده ، بعد دکمه بالای پیراهنم رو باز کرد و گوشی رو برد زیر پیراهنم و تقریبا تمام دستش بدنم رو لمس میکرد . از گوشه چشم به نظر اومد که آلت مردانه اش بزرگ شده ، با دست چپ ساعد منو گرفت و آروم و ملایم لمس میکرد ، همه فکری تو سرم اومد ، ترس از اومدن متین یا کس دیگه ای ، اینکه چه فکری می‌کنه ، اگه سینه هام بزرگ بودن چیکار میکرد و … ، صورتم آتیش گرفته بود .
یکم از مسایل پزشکی و مراقب و اینا گفت و سریع رفت سر دکمه شلوارم و بازش کرد ، جا خوردم ، دوباره هیجان و اضطراب منو گرفت ، سر گوشی رو گذاشت زیر ناف من دست چپش رو سینه سمت راستم .
گفت درسته خیلی جوونی ولی مراقب باش و هر دفعه خودتو چک کن . نمیدونستم چی بگم ، با انگشت شست دست چپش نوک سینه ام رو که از روی پیراهن هم مشخص بهبود مالش میداد ، من معمولا سوتین نمیپوشم ، هم ترس و نگرانی داشتم و هم احساس لذت میکردم ، حتی حس کردم شورتم یکم خیس شده .
برای تموم کردن و ادامه ندادنش با صدای لرزان فقط تونستم بگم ، ممنون ، من باید برم .
جای دستاشو عوض کرد و با دست چپ گوشی رو برد پایینتر ، نزدیک شرتم و دست دستشو گذاشت روی رون پای راستم و اینبار واضح شروع کرد به مالیدن ، شلوارم لی من نازک بود و فکر کنم به اندازه کافی لذت برد .
متوجه شد من دیگه دارم عصبانی میشم که یهو با صدای بلند گفت ، آخرین مورد ، ممکنه سینت چرک کرده باشه و خیلی بده ، برگرد تا مطمئن بشم ، نشستم خواستم دکمه هام رو ببندم که گفت نمی‌خواد طول می‌کشه بزار برای بعد و کمک کرد تا برگردم و به روی شکم بخوابم ، منو سمت خودش و لبه تخت آورد و اومد کنار تخت ایستاد حس کردم دستم به چیزی خورد ، دستم دقیقا بین بدن خودم و آلت بزرگ شده اون بود ، اونقدر بزرگ که فکر نمی‌کردم اون باشه .
اینبار با دست چپ گوشی رو ، روی کمرم گذاشت و دست راستش رو روی باسنم و بعد از حالت گذاشتن عادی دست گذشت و با انگشتاش فشار داد .
یهو به خودم اومدم ناراحت و کفری شدم و خواستم برگردم که صدای متین اومد که میشه بعدا بگیرم ، برگشتم دیدم متین ایستاده جلوی در و نگاهش به ماست ، دقیقا به پشت من ، دکتر که جا خورده بود ، گفت میخواستم آمپولشو تزریق کنم و پرده رو کشید و رفت سمت میزش ، منم به سرعت بلند شدم ، خوب شد پرده رو کشید ، داشتم دکمه شلوارم رو می بستم که متین رفت جلو سمت میز و از لای پرده دید دارم چیکار میکنم ، برای چند ثانیه منو برانداز کرد ، جا خورده بود .
تو راه برگشت معلوم بود یه چیزایی متوجه شده و منم اونقدر هول و مضطرب بودم که نتونستم درستش کنم و شاید بدترش کردم .
میدونستم به بابا نمیگه

نوشته: الناز

بازدید 6,645

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

3 پاسخ به “تجربه هایی که دخترا هیچوقت نمیگن، تجربه سوم”

  1. والله دکترهایی که ما میشناسیم بیشتر به فکر پول هستن تا بفکر دولسه سوته معاینه و نفر بعدی .ببین چکار کردی و کجا رفتی برای دکتر بازی

  2. بانوی گرانمایه شما امری مذموم ناپسند را مدام با کلمات تکراری پروپاگاندا میکنید و یک متن سراسر باگ و کلماتی که حتی خود شخصیت بیاد ندارد که پیش تر بزرگ بودن سینه هایش را به رخ کشیده بود.این نوع تبلیغ تجاوز وتعرض و سکوت کردن در برابر امری که باید فریاد زده شود تنها منتفع ان بیماران جنسی و متجاوزان خواهند .شما حتی شهامت نداشته با پدر خود سخن گفته وافکار پوچش را پدر بزرگوارتان تغییر دهد این مطالب به جای توصیه به قوی بودی و اتکا به خود ودیگران صرفا تمکین ولذت بردن را اغواگری نمینماید جندش اور

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید