من تقریبا شونزده ساله بودم و از کلاس که برگشتم ، گلو درد داشتم . با برادر بزرگترم رفتیم سمت درمانگاه نزدیک به مجتمع ما ، برادر بزرگتر من که چهار پنج سالی بزرگتر از منه برخلاف اون یکی ، خیلی باهام خوبه ، البته تازه اومده پیش ما ، بعد از جدایی پدر و مادرم اون پیش مادرم موند و خیلی دیر به دیر میدیدیمش و برا همین با هم یکم رودربایستی داریم .
وارد درمانگاه که شدیم همه فکر میکردن که دوست دختر و دوست پسر هستیم .
با این حال منشی دکتر بهش نخ میداد معلوم بود نمیتونست جلوی خودشو بگیره ،
نوبتم شد و وارد مطب شدیم ، دکتر مردی جا افتاده که بالای پنجاه سال سن داشت بود سبزه با استخون بندی درشت و دستان قوی ، به نظرم اومد که با سرعت منو برانداز کرد ، نگاه رو مخی که کم کم داشتم بهش عادت میکردم از طرف مردان بالغ ، من اندامم ظریف بود ولی قد بلند و باسن کمی بزرگم باعث جلب توجه بدی میشد که کاریش نمیشد کرد .
دکتر وقتی فهمید بیمار منم خواست برم کنارش رو صندلی بشینم ، منم نشستم .
بهم گفت برگردم ، برگشتم ، بعد خواست مانتو و رو دربیارم و منم در آوردم ، پیراهن و شلوار لی زیر مانتو پوشیده بودم و برام مشکلی نداشت .
از روی پیراهن گوشی رو پشت کمرم گذاشت و گفت نفس عمیق بکشم ، در حال کشیدن نفس عمیق بودم و نگاهم به متین که کنار درب ورودی ایستاده بود و مانتو منو تو دستاش گرفته بود که با دست چپش کمرم رو گرفت ، نمیدونم حس خاصی بهم دست داد ، مثل کسانی که معشوق خودشون رو لمس میکنند بود ، ضربان قلبم بالا رفت و صورتم داغ شد ، مشخصا دکتر هم فهمید ، ولی به روی خودم نیاوردم ، همینطور که ادامه میداد و جای گوشی رو عوض میکرد ، دستش رو پایین تر برد و دستشو روی باسنم گذاشت ، بدنم لرزید .
دیگه مطمئن شدم قصدی داره ولی نمیدونستم چیکار باید بکنم ، مخصوصا میترسیدم با واکنش من برخوردی پیش بیاد و با بودن برادرم ، پدرم هم بالاخره میفهمه ، اونم همیشه میگه کرم از خود درخته و مخصوصاً بعد از جدایی از مادرم ، دید خیلی بدی به خانمها داره ، و من این وسط محدود و بیچاره میشم ، پس به روی خودم نیاوردم ولی خیلی ناراحت شدم که چرا به خودش همچین اجازهی داده .
بعد از چند دقیقه نسخه ای نوشت و به برادرم داد و گفت بره داروخانه بگیره و بیاره ، متین هم بعد از گرفتن آدرس داروخانه رفت ، از منم خواست که روی تخت دراز بکشم ، ترس و اضطرابم بیشتر شد و نمیدونستم چیکار باید بکنم .
پرسید ورزش میکنم و منم گفتم نه به صورت مداوم ، گفت اندامت مثل ورزشکار است ، خوشبحال دوست پسرت عجب … نذاشتم ادامه بده ، میدونستم چی میخواد بگه ، سریع گفتم اون برادرمه ، توجهی نکرد ، شاید اصلا باور نکرد ، لبخندی زد و اومد کنار تخت ایستاد .
سر گوشی رو بالای سینه هام گذاشت جوری که پایین دستش روی سینم بود و جوری جابجا میکرد که سینم رو مالش بده ، بعد دکمه بالای پیراهنم رو باز کرد و گوشی رو برد زیر پیراهنم و تقریبا تمام دستش بدنم رو لمس میکرد . از گوشه چشم به نظر اومد که آلت مردانه اش بزرگ شده ، با دست چپ ساعد منو گرفت و آروم و ملایم لمس میکرد ، همه فکری تو سرم اومد ، ترس از اومدن متین یا کس دیگه ای ، اینکه چه فکری میکنه ، اگه سینه هام بزرگ بودن چیکار میکرد و … ، صورتم آتیش گرفته بود .
یکم از مسایل پزشکی و مراقب و اینا گفت و سریع رفت سر دکمه شلوارم و بازش کرد ، جا خوردم ، دوباره هیجان و اضطراب منو گرفت ، سر گوشی رو گذاشت زیر ناف من دست چپش رو سینه سمت راستم .
گفت درسته خیلی جوونی ولی مراقب باش و هر دفعه خودتو چک کن . نمیدونستم چی بگم ، با انگشت شست دست چپش نوک سینه ام رو که از روی پیراهن هم مشخص بهبود مالش میداد ، من معمولا سوتین نمیپوشم ، هم ترس و نگرانی داشتم و هم احساس لذت میکردم ، حتی حس کردم شورتم یکم خیس شده .
برای تموم کردن و ادامه ندادنش با صدای لرزان فقط تونستم بگم ، ممنون ، من باید برم .
جای دستاشو عوض کرد و با دست چپ گوشی رو برد پایینتر ، نزدیک شرتم و دست دستشو گذاشت روی رون پای راستم و اینبار واضح شروع کرد به مالیدن ، شلوارم لی من نازک بود و فکر کنم به اندازه کافی لذت برد .
متوجه شد من دیگه دارم عصبانی میشم که یهو با صدای بلند گفت ، آخرین مورد ، ممکنه سینت چرک کرده باشه و خیلی بده ، برگرد تا مطمئن بشم ، نشستم خواستم دکمه هام رو ببندم که گفت نمیخواد طول میکشه بزار برای بعد و کمک کرد تا برگردم و به روی شکم بخوابم ، منو سمت خودش و لبه تخت آورد و اومد کنار تخت ایستاد حس کردم دستم به چیزی خورد ، دستم دقیقا بین بدن خودم و آلت بزرگ شده اون بود ، اونقدر بزرگ که فکر نمیکردم اون باشه .
اینبار با دست چپ گوشی رو ، روی کمرم گذاشت و دست راستش رو روی باسنم و بعد از حالت گذاشتن عادی دست گذشت و با انگشتاش فشار داد .
یهو به خودم اومدم ناراحت و کفری شدم و خواستم برگردم که صدای متین اومد که میشه بعدا بگیرم ، برگشتم دیدم متین ایستاده جلوی در و نگاهش به ماست ، دقیقا به پشت من ، دکتر که جا خورده بود ، گفت میخواستم آمپولشو تزریق کنم و پرده رو کشید و رفت سمت میزش ، منم به سرعت بلند شدم ، خوب شد پرده رو کشید ، داشتم دکمه شلوارم رو می بستم که متین رفت جلو سمت میز و از لای پرده دید دارم چیکار میکنم ، برای چند ثانیه منو برانداز کرد ، جا خورده بود .
تو راه برگشت معلوم بود یه چیزایی متوجه شده و منم اونقدر هول و مضطرب بودم که نتونستم درستش کنم و شاید بدترش کردم .
میدونستم به بابا نمیگه
نوشته: الناز
3 پاسخ به “تجربه هایی که دخترا هیچوقت نمیگن، تجربه سوم”
تکراری ولی قشنگ قسمت دومش هم قشنگه
والله دکترهایی که ما میشناسیم بیشتر به فکر پول هستن تا بفکر دولسه سوته معاینه و نفر بعدی .ببین چکار کردی و کجا رفتی برای دکتر بازی
بانوی گرانمایه شما امری مذموم ناپسند را مدام با کلمات تکراری پروپاگاندا میکنید و یک متن سراسر باگ و کلماتی که حتی خود شخصیت بیاد ندارد که پیش تر بزرگ بودن سینه هایش را به رخ کشیده بود.این نوع تبلیغ تجاوز وتعرض و سکوت کردن در برابر امری که باید فریاد زده شود تنها منتفع ان بیماران جنسی و متجاوزان خواهند .شما حتی شهامت نداشته با پدر خود سخن گفته وافکار پوچش را پدر بزرگوارتان تغییر دهد این مطالب به جای توصیه به قوی بودی و اتکا به خود ودیگران صرفا تمکین ولذت بردن را اغواگری نمینماید جندش اور