سلام
من امیر هستم و این داستان یا به تعبیر دیگه این خاطره، واقعی و در رابطه با سکس من و خالهام شیوا هست.
الان 20 سالمه تک فرزند خانواده هستم و تابستان امسال اعزام شدم به خدمت سربازی و الان 8 ماه خدمت هستم. خاله شیوا هم 29 سالشه و هنوز هم مجرد هستش و با مادربزرگ و پدربزرگم زندگی میکنه. اگر حقیقتش رو بخوام بگم، ماجرای سکسهای من و خاله شیوا اولش به شکل تجاوز شروع شد. یعنی تجاوز خالهام به من وقتی که بچه بودم. شاید حدودا من 8-9 ساله بودم و شیوا تقریبا نوجوان بود (18-19 ساله) و چون پدر و مادرم هر دوتاشون کارمند بودن، زیاد پیش میومد که منو میذاشتن خونه مادربزرگم. قبل از 6-7 سالگی که بیشتر اوقات اونجا بودم، بعدا هم که بچه مدرسهای شدم، بعد از مدرسه میرفتم اونجا تا مامانم اینا بعد از تعطیلی اداره بیان دنبالم و باهم بریم خونه. خیلی وقتا هم مشب میموندم اونجا و شب پیش خاله شیوا رو تختش میخوابیدم.
یادم نیست از کی شروع شد ولی خاطرات 8-9 سالگی به بعد برام واضح تر هستن. شیوا همیشه خیلی برای من وقت میذاشت و منم همیشه دوستش داشتم. تو درسها کمکم میکرد، باهم بازی میکردیم، منو میبرد حمام …
یادمه وقتهایی که تو خونه با شیوا تنها بودم، دکتربازی و خاله بازی و… مامان بازی پایه ثابت بازیامون بود. ولی شرط بازی این بود که راز بین من و خاله شیوا باشه. به بهانه همین بازیها از من که خواهرزادهاش باشم سوءاستفاده جنسی میکرد. چون اون موقع برای من که لذتی نداشت. مثلا مامان بازی اینطوری بود که منو میخوابوند بغلش و بهم شیر میداد، دکتر بازی هم که همه تون بلدید .
همیشه با خالهام میرفتم حمام و هرگز یادم نمیاد خونه خودمون حمام رفته باشم. شیوا هم تو حمام میگفت شومبولتو خودم باید تمیز کنم و خلاصه میذاشت دهنش و … و منم یاد گرفته بودم بین پاهای شیوا رو با زبون براش تمیز کنم. که الان که بهش فکر میکنم چه خنگولی بودم.
منم اصلا نمیفهمیدم این چیزا یعنی چی که. فقط اون موقع وقتی کیر کوچولومو میکرد تو دهنش ته دلم قلقلک میومد و خوشم میومد .
تا اینکه حدودای 12 سالگی بودم و قبل از دوران بلوغ که چون عادت کرده بودم فقط و فقط خونه مادربزرگم برم حمام، مامانم و مادربزرگم با هم تیم شده بودن که این عادت رو از سر من بندازن. کلی هم سر این حمام رفتن با خاله شیوا منو دعوا میکردن و یواش یواش مثل بچهای که میخوان از شیر بگیرنش، راهکارهای مختلف به ذهنشون میرسید و انجام میدادن که من تنها و توی خونه خودمون برم حمام. توی اون سن دیگه یه سری کارهارو با خاله شیوا آگاهانه انجام میدادم ولی خب هنوز انقدر عقلم نمیرسید. فقط میدونستم کارای یواشکی منو شیوا لذت بخشه و اگر بخوام ادامه داشته باشه باید پنهانی این کارارو انجام بدم. شیوا هم که از خداش بود.
هرچند فقط گاهی که من و شیوا تنها خونه بودیم، اونم به پیشنهاد من و طوریکه کسی نفهمه باهم میرفتیم حمام، ولی کلا حمام رفتن خونه مامان بزرگم کنسل شده بود. اگرچه بازیهای یواشکی من و خاله شیوا، در سکوت و پنهانی ادامه داشت. اما فرقش این بود که من بزرگتر شده بودم و بخشی از این کارارو آگاهانه انجام میدادم. مثلا وقتایی که تو اتاق بودیم و میومد تو درسام کمکم کنه یا اون حشری بود و منو دستمالی میکرد یا من به اسم بازی اونو دستمالی میکردم.
تا اینکه یک بار بابام که رفته بود ماموریت، تو جاده تصادف کرده بود و برده بودنش بیمارستان یه شهر دیگه. مامانم با عجله اومد مدرسه دنبال من و برد گذاشتم خونه مادربزرگم پیش خاله شیوا و با پدربزرگ و مادربزرگم راهی شدن برن پیش بابام. منم کلا خبر نداشتم از هیچی. یعنی به من چیزی نگفته بودن.
اون روز تا شب من هرچی با شیوا حرف میزدم،. درست جوابمو نمی داد و پریشون بود. الان میدونم دلیلش نگرانی برای بابام بوده ولی خب اون موقع نه، به مامانم اینا هم زنگ میزدم جواب نمیدادن، برای همین منم چندان حال خوشی نداشتم و مثلا قهر کرده بودم. که دیگه انگار مامانم اینا رسیده بودن و از سلامتی پدرم که خیالشون راحت شده بود، به ما هم زنگ زدن و حس و حال شیوا هم عوض شد.
ساعت 6 عصر بود، شیوا با مامانم تلفنی حرف میزدن و انگار خبر که داد و گفت بخیر گذشته، خالهام خوشحال شد، بعدش تلفن رو که قطع کرد. به من نگاه کردو گفت امشب من و تو خونه تنهاییم. نمیان خونه. بریم حمام؟
منم که قهر بودم، ناز کردم و رفتم تو اتاق.
شیوا اومد یکم نازمو کشید و گفت خاله قربونت بره چرا قهر کردی و … ( چند سال گذشته، درست یادم نیست ولی مکالمات بینمون همین چیزا بود تقریباً)
میگفت دوست داری باهم بازی کنیم؟ و هی پیشنهاد میداد که مثلاً از دلم دربیاره.
خاله بازی کنیم خاله؟
مامان بازی کنیم …
و در این بین منو نوازش میکرد و یهو خودش رفت تو نقش مامان.
بچم حتماً گرسنهاشه که قهر کرده! بهش یکم شیر بدم اخماشو باز کنه…
و در حالی که یه سینهاشو از لباسش درمیاور، اومد به سمت من تا مثلاً مثل بچه بغلم کنه.
تو پرانتز بگم که شیوا یه هیکلی داره مثل الناز حبیبی. یه دختر ریزه میزه و بغلی. با سینههای کوچک و پوست سفید و موهای مشکی صاف و بلند تا روی باسنش و خیلی هم خوش لباسه. البته دلیل خاصی نداره اسم الناز حبیبی رو آوردم. صرفا چون می شناسیدش گفتم شبیه اونه که یه تصوری از قد و هیکل خاله شیوای من داشته باشید.
به هر حال منم باهاش همراهی کردم و خوابیدم روی دستاشو سینهاشو گذاشت تو دهنم.
با یه سینه اش بازی میگردم و اون یکی سینه تو دهنم بود و میمکیدمش. اونم دستشو انداخته بود دور منو از زیر لباس بدنمو نوازش میکرد.
از اونجایی که نگران اومدن کسی نبودیم، شاید نیم ساعت همین روال ادامه داشت. تا اینکه شیوا با همون نقش گفت حالا بچهام سیر شده. ببرمش حمام خوشگلش کنم. (اون موقع من این چیزارو فکر میکردم روند بازی هستن و الان میدونم که مکیدن سینههاش اونم به مدت شاید نیم ساعت یا بیشتر اونو حشری کرده و میخواد منو ببره حمام که اونجا لخت باشیم و آزادی عمل بیشتری داشته باشه).
توی همون حالت شروع کرد لباسامو درآورد من تو اتاق لخت شدم، اما شیوا لباس داشت. یه شلوار گلگلی خونگی دخترونه و یه تیشرت . منو برد توی حمام و همینطور که توی نقش مامان بود دوش آب رو باز کرد و منو فرستاد زیر دوش.
خونه بابابزرگم خیلی بزرگ و قدیمی هست اما بازسازی شده، و از این وانهایی که اون زمان با کاشی درست میکردن تو حمامش داره. انگار بهش میگن خزینه. خیلی راحت نیست که بخوای توش دراز بکشی ولی خب بدک هم نیست. اون قسمت وان هم شیر آبش رو باز گذاشت تا پر بشه. و شروع کرد به شستن بدن من.
همیشه خودش هم لخت می شد ولی اینبار با لباس اومد تو حمام و همین باعث شده بود بخوره تو ذوقم. بخصوص که قبلش هم تو قیافه بودم و با همون حال و هوای بچگی انتظار داشتم اینبار بهتر از دفعات قبل باشه تا مثلا از دلم دربیاره.
به هرحال خوب بدن منو لیف کشید و وقتی آب کشید تا کف از روی بدنم بره، گفت بیا جلو تا شومبولت هم تمیز کنم و در تمام این مدت، به شکل باور پذیری رفته بود تو نقش مامان.
یه جاهایی از لباس خودش هم خیس شده بود. وقتی خواست بشینه روی زانو، گفتم خاله مگه خودتو نمیخوابشوری؟ همه لباسات که خیس شدن. درشون بیار دیگه.
با یه حالتی که مثلا قوانین بازیـمونو بهم یادآوری کرد، گفت، خاله نه. مگه من مامانت نیستم؟
منم حرفمو تصحیح کردم و گفتم مامان لباسات خیس شده …
گفت چرا پسرم. منم میخوام حمام کنم. و در حین حین لباساشو از تنش درآورد و همه لباس رو انداخت زمین که وقتی زانو میزنه، زیر زانوهاش نرم باشه. و کاملاً لخت نشست روی زانو و اون کیر کوچولوی منو کرد تو دهنش.
جدا از اینکه این بار دیدن بدن لختش یه جذابیت ویژهای برام داشت، ساک زدنش هم فراتر از قلقلک همیشگی بود و خیلی لذت بخش تر بود تا اینکه …
همیشه وقتی به قول خودش شومبولمو میکرد تو دهنش، شُل و کوچولو و نرم بود. اما اینبار بعد از اینکه تقریباً چند دقیقا مکیدش، برای اولین بار شق کردم و این باعث ترس من شد.من داشتم از ترس سکته میکردم اما شیوا ذوق کرده بود و دائم قربون صدقهام میرفت. و وقتی بالاخره تونست نگاهشو از کیرم برداره و صورتمو ببینه متوجه ترس تو چهرهام شد و بلند شد سرمو گذاشت روی سینهاش و محکم بغلم کرد.
همینطور که نوازشم میکرد گفت مامان جان این که ترس نداره. این یعنی مرد شدی.
منم بغلش کردم و پرسیدم که یعنی چی که خودش رفت توی وان و دستشو به سمت من دراز کرد که یعنی توام بیا. خودش نشست و منم نشستم تو بغلش. آب وان یکم داغ بود اما لذت بخش بود.
همینطور که نشسته بودم بین پاهای شیوا و تکیه داده بودم به سینهاش، اونم سرشو گذاشته بود روی شونهام و همینطور که نوازشم میکرد از بلوغ و تغییراتی که باید منتظرشون باشم و لذت های جنسی و اینا گفت که چون خودتون میتونید تصور کنید دیگه از این قسمت میگذرم. اما دیگه از نقش خارج شده بود و کاملاً جدی داشت برام توضیح میداد. طوری که عین یه کلاس درس بود برام.
خلاصه کلی سوال و جواب کردیم و آخرش هم برای اینکه بیضه درد نگیرم، همونطور که تو بغلش بود با کیرم بازی کرد تا آبم اومد و همینطوری بدون اینکه بپاشه، زیر آب از زیر کیرم سرازیر شد.
و این لذت بخش ترین و به یادماندنیترین ارضا شدن من در تمام دوران زندگیم بوده تا الان.
بعد از اینکه آبم اومد، بازم کلی قربون صدقهام رفت و لبامو بوسید و…
از حمام اومدیم بیرون. خودمونو خشک کردیم و لباس پوشیدیم. یعنی در واقع شیوا لباس پوشید و لباس منم اون پوشوند. من احساساتی شده بودم و دائم بغلش میکردم. اونم کلا فراموش کرده بود بخشی از این کارا از اول برای این بوده که خودش لذت ببره و بخشی از فانتزیهای سکسی خودش بوده و خیلی دلسوزانه فقط سعی داشت من حال خوبی داشته باشم.
وقتی شیوا دید اینطوری احساساتی شدم، منو برد توی اتاق و خوابیدیم روی تخت. منو محکم گرفت تو بغلش و منم سرمو گذاشتم روی سینهاش و خوابیدم.
فردا صبحش بیدار شدم. و طبق معمول قرار بود برم مدرسه ولی شیوا گفت نمیخواد امروز بری و خودم زنگ میزنم اجازهاتو میگیرم.
خلاصه اون روز موندم خونه پیش شیوا و تا ظهر همینطوری در مورد اتفاق دیشب سوال پیچش میکردم و داشتم دنیای جدید خودمو کشف میکردم.
تا نزدیک ظهر اینقدر، وقتی شیوا تو آشپزخانه مشغول آشپزی بود، اینقدر بغلش کردم و روی بدنش کنجکاوی کردم که کیرم دوباره راست شد. و همین باعث شد که خاله شیوا تصمیم بگیره قبل از اینکه مامان اینا برگردن، یه صحبت جدی باهام بکنه و این موضوع رو تحت کنترل خودش دربیاره. تا اون روز خیلی محتاط عمل کرده بود و هیچکس متوجه نشده بود. اما دیگه موضوع خودش نبود و باید مطمئن میشد یکی از اون کارایی که میکردم رو جلو کسی دیگه انجام ندم.
و راستش اگه بخوام بگم اولین سکس من کی بوده، میگم بعد از ظهر همون روز. که البته به خاطر اینکه این قسمت طولانی نشه، اگر بازدید زیاد داشت، تو قسمت بعد تعریف میکنم براتون. البته که رابطه من و شیوا ادامه داشته تا الان و هر فرصتی گیر بیاد، هرچند کوچک، باهم سکس میکنیم. پرده بکارتش هم خودم از بین بردم که ماجرای اونم جذابه.
دوستان، این ماجرا 98 درصد واقعی هست. اون دو درصد هم بخاطر اینکه ممکنه حافظه ام یاری نکنه و چیزی رو اشتباه تعریف کنم میگم. به هرحال از سر بیکاری تو پادگان تصمیم گرفتم براتون بنویسم. امیدوارم خوشتون بیاد. اگر استقبال بشه قسمت بعدی زودتر میاد.
من امیر هستم و این داستان یا به تعبیر دیگه این خاطره، واقعی و در رابطه با سکس من و خالهام شیوا هست.
الان 20 سالمه تک فرزند خانواده هستم و تابستان امسال اعزام شدم به خدمت سربازی و الان 8 ماه خدمت هستم. خاله شیوا هم 29 سالشه و هنوز هم مجرد هستش و با مادربزرگ و پدربزرگم زندگی میکنه. اگر حقیقتش رو بخوام بگم، ماجرای سکسهای من و خاله شیوا اولش به شکل تجاوز شروع شد. یعنی تجاوز خالهام به من وقتی که بچه بودم. شاید حدودا من 8-9 ساله بودم و شیوا تقریبا نوجوان بود (18-19 ساله) و چون پدر و مادرم هر دوتاشون کارمند بودن، زیاد پیش میومد که منو میذاشتن خونه مادربزرگم. قبل از 6-7 سالگی که بیشتر اوقات اونجا بودم، بعدا هم که بچه مدرسهای شدم، بعد از مدرسه میرفتم اونجا تا مامانم اینا بعد از تعطیلی اداره بیان دنبالم و باهم بریم خونه. خیلی وقتا هم مشب میموندم اونجا و شب پیش خاله شیوا رو تختش میخوابیدم.
یادم نیست از کی شروع شد ولی خاطرات 8-9 سالگی به بعد برام واضح تر هستن. شیوا همیشه خیلی برای من وقت میذاشت و منم همیشه دوستش داشتم. تو درسها کمکم میکرد، باهم بازی میکردیم، منو میبرد حمام …
یادمه وقتهایی که تو خونه با شیوا تنها بودم، دکتربازی و خاله بازی و… مامان بازی پایه ثابت بازیامون بود. ولی شرط بازی این بود که راز بین من و خاله شیوا باشه. به بهانه همین بازیها از من که خواهرزادهاش باشم سوءاستفاده جنسی میکرد. چون اون موقع برای من که لذتی نداشت. مثلا مامان بازی اینطوری بود که منو میخوابوند بغلش و بهم شیر میداد، دکتر بازی هم که همه تون بلدید .
همیشه با خالهام میرفتم حمام و هرگز یادم نمیاد خونه خودمون حمام رفته باشم. شیوا هم تو حمام میگفت شومبولتو خودم باید تمیز کنم و خلاصه میذاشت دهنش و … و منم یاد گرفته بودم بین پاهای شیوا رو با زبون براش تمیز کنم. که الان که بهش فکر میکنم چه خنگولی بودم.
منم اصلا نمیفهمیدم این چیزا یعنی چی که. فقط اون موقع وقتی کیر کوچولومو میکرد تو دهنش ته دلم قلقلک میومد و خوشم میومد .
تا اینکه حدودای 12 سالگی بودم و قبل از دوران بلوغ که چون عادت کرده بودم فقط و فقط خونه مادربزرگم برم حمام، مامانم و مادربزرگم با هم تیم شده بودن که این عادت رو از سر من بندازن. کلی هم سر این حمام رفتن با خاله شیوا منو دعوا میکردن و یواش یواش مثل بچهای که میخوان از شیر بگیرنش، راهکارهای مختلف به ذهنشون میرسید و انجام میدادن که من تنها و توی خونه خودمون برم حمام. توی اون سن دیگه یه سری کارهارو با خاله شیوا آگاهانه انجام میدادم ولی خب هنوز انقدر عقلم نمیرسید. فقط میدونستم کارای یواشکی منو شیوا لذت بخشه و اگر بخوام ادامه داشته باشه باید پنهانی این کارارو انجام بدم. شیوا هم که از خداش بود.
هرچند فقط گاهی که من و شیوا تنها خونه بودیم، اونم به پیشنهاد من و طوریکه کسی نفهمه باهم میرفتیم حمام، ولی کلا حمام رفتن خونه مامان بزرگم کنسل شده بود. اگرچه بازیهای یواشکی من و خاله شیوا، در سکوت و پنهانی ادامه داشت. اما فرقش این بود که من بزرگتر شده بودم و بخشی از این کارارو آگاهانه انجام میدادم. مثلا وقتایی که تو اتاق بودیم و میومد تو درسام کمکم کنه یا اون حشری بود و منو دستمالی میکرد یا من به اسم بازی اونو دستمالی میکردم.
تا اینکه یک بار بابام که رفته بود ماموریت، تو جاده تصادف کرده بود و برده بودنش بیمارستان یه شهر دیگه. مامانم با عجله اومد مدرسه دنبال من و برد گذاشتم خونه مادربزرگم پیش خاله شیوا و با پدربزرگ و مادربزرگم راهی شدن برن پیش بابام. منم کلا خبر نداشتم از هیچی. یعنی به من چیزی نگفته بودن.
اون روز تا شب من هرچی با شیوا حرف میزدم،. درست جوابمو نمی داد و پریشون بود. الان میدونم دلیلش نگرانی برای بابام بوده ولی خب اون موقع نه، به مامانم اینا هم زنگ میزدم جواب نمیدادن، برای همین منم چندان حال خوشی نداشتم و مثلا قهر کرده بودم. که دیگه انگار مامانم اینا رسیده بودن و از سلامتی پدرم که خیالشون راحت شده بود، به ما هم زنگ زدن و حس و حال شیوا هم عوض شد.
ساعت 6 عصر بود، شیوا با مامانم تلفنی حرف میزدن و انگار خبر که داد و گفت بخیر گذشته، خالهام خوشحال شد، بعدش تلفن رو که قطع کرد. به من نگاه کردو گفت امشب من و تو خونه تنهاییم. نمیان خونه. بریم حمام؟
منم که قهر بودم، ناز کردم و رفتم تو اتاق.
شیوا اومد یکم نازمو کشید و گفت خاله قربونت بره چرا قهر کردی و … ( چند سال گذشته، درست یادم نیست ولی مکالمات بینمون همین چیزا بود تقریباً)
میگفت دوست داری باهم بازی کنیم؟ و هی پیشنهاد میداد که مثلاً از دلم دربیاره.
خاله بازی کنیم خاله؟
مامان بازی کنیم …
و در این بین منو نوازش میکرد و یهو خودش رفت تو نقش مامان.
بچم حتماً گرسنهاشه که قهر کرده! بهش یکم شیر بدم اخماشو باز کنه…
و در حالی که یه سینهاشو از لباسش درمیاور، اومد به سمت من تا مثلاً مثل بچه بغلم کنه.
تو پرانتز بگم که شیوا یه هیکلی داره مثل الناز حبیبی. یه دختر ریزه میزه و بغلی. با سینههای کوچک و پوست سفید و موهای مشکی صاف و بلند تا روی باسنش و خیلی هم خوش لباسه. البته دلیل خاصی نداره اسم الناز حبیبی رو آوردم. صرفا چون می شناسیدش گفتم شبیه اونه که یه تصوری از قد و هیکل خاله شیوای من داشته باشید.
به هر حال منم باهاش همراهی کردم و خوابیدم روی دستاشو سینهاشو گذاشت تو دهنم.
با یه سینه اش بازی میگردم و اون یکی سینه تو دهنم بود و میمکیدمش. اونم دستشو انداخته بود دور منو از زیر لباس بدنمو نوازش میکرد.
از اونجایی که نگران اومدن کسی نبودیم، شاید نیم ساعت همین روال ادامه داشت. تا اینکه شیوا با همون نقش گفت حالا بچهام سیر شده. ببرمش حمام خوشگلش کنم. (اون موقع من این چیزارو فکر میکردم روند بازی هستن و الان میدونم که مکیدن سینههاش اونم به مدت شاید نیم ساعت یا بیشتر اونو حشری کرده و میخواد منو ببره حمام که اونجا لخت باشیم و آزادی عمل بیشتری داشته باشه).
توی همون حالت شروع کرد لباسامو درآورد من تو اتاق لخت شدم، اما شیوا لباس داشت. یه شلوار گلگلی خونگی دخترونه و یه تیشرت . منو برد توی حمام و همینطور که توی نقش مامان بود دوش آب رو باز کرد و منو فرستاد زیر دوش.
خونه بابابزرگم خیلی بزرگ و قدیمی هست اما بازسازی شده، و از این وانهایی که اون زمان با کاشی درست میکردن تو حمامش داره. انگار بهش میگن خزینه. خیلی راحت نیست که بخوای توش دراز بکشی ولی خب بدک هم نیست. اون قسمت وان هم شیر آبش رو باز گذاشت تا پر بشه. و شروع کرد به شستن بدن من.
همیشه خودش هم لخت می شد ولی اینبار با لباس اومد تو حمام و همین باعث شده بود بخوره تو ذوقم. بخصوص که قبلش هم تو قیافه بودم و با همون حال و هوای بچگی انتظار داشتم اینبار بهتر از دفعات قبل باشه تا مثلا از دلم دربیاره.
به هرحال خوب بدن منو لیف کشید و وقتی آب کشید تا کف از روی بدنم بره، گفت بیا جلو تا شومبولت هم تمیز کنم و در تمام این مدت، به شکل باور پذیری رفته بود تو نقش مامان.
یه جاهایی از لباس خودش هم خیس شده بود. وقتی خواست بشینه روی زانو، گفتم خاله مگه خودتو نمیخوابشوری؟ همه لباسات که خیس شدن. درشون بیار دیگه.
با یه حالتی که مثلا قوانین بازیـمونو بهم یادآوری کرد، گفت، خاله نه. مگه من مامانت نیستم؟
منم حرفمو تصحیح کردم و گفتم مامان لباسات خیس شده …
گفت چرا پسرم. منم میخوام حمام کنم. و در حین حین لباساشو از تنش درآورد و همه لباس رو انداخت زمین که وقتی زانو میزنه، زیر زانوهاش نرم باشه. و کاملاً لخت نشست روی زانو و اون کیر کوچولوی منو کرد تو دهنش.
جدا از اینکه این بار دیدن بدن لختش یه جذابیت ویژهای برام داشت، ساک زدنش هم فراتر از قلقلک همیشگی بود و خیلی لذت بخش تر بود تا اینکه …
همیشه وقتی به قول خودش شومبولمو میکرد تو دهنش، شُل و کوچولو و نرم بود. اما اینبار بعد از اینکه تقریباً چند دقیقا مکیدش، برای اولین بار شق کردم و این باعث ترس من شد.من داشتم از ترس سکته میکردم اما شیوا ذوق کرده بود و دائم قربون صدقهام میرفت. و وقتی بالاخره تونست نگاهشو از کیرم برداره و صورتمو ببینه متوجه ترس تو چهرهام شد و بلند شد سرمو گذاشت روی سینهاش و محکم بغلم کرد.
همینطور که نوازشم میکرد گفت مامان جان این که ترس نداره. این یعنی مرد شدی.
منم بغلش کردم و پرسیدم که یعنی چی که خودش رفت توی وان و دستشو به سمت من دراز کرد که یعنی توام بیا. خودش نشست و منم نشستم تو بغلش. آب وان یکم داغ بود اما لذت بخش بود.
همینطور که نشسته بودم بین پاهای شیوا و تکیه داده بودم به سینهاش، اونم سرشو گذاشته بود روی شونهام و همینطور که نوازشم میکرد از بلوغ و تغییراتی که باید منتظرشون باشم و لذت های جنسی و اینا گفت که چون خودتون میتونید تصور کنید دیگه از این قسمت میگذرم. اما دیگه از نقش خارج شده بود و کاملاً جدی داشت برام توضیح میداد. طوری که عین یه کلاس درس بود برام.
خلاصه کلی سوال و جواب کردیم و آخرش هم برای اینکه بیضه درد نگیرم، همونطور که تو بغلش بود با کیرم بازی کرد تا آبم اومد و همینطوری بدون اینکه بپاشه، زیر آب از زیر کیرم سرازیر شد.
و این لذت بخش ترین و به یادماندنیترین ارضا شدن من در تمام دوران زندگیم بوده تا الان.
بعد از اینکه آبم اومد، بازم کلی قربون صدقهام رفت و لبامو بوسید و…
از حمام اومدیم بیرون. خودمونو خشک کردیم و لباس پوشیدیم. یعنی در واقع شیوا لباس پوشید و لباس منم اون پوشوند. من احساساتی شده بودم و دائم بغلش میکردم. اونم کلا فراموش کرده بود بخشی از این کارا از اول برای این بوده که خودش لذت ببره و بخشی از فانتزیهای سکسی خودش بوده و خیلی دلسوزانه فقط سعی داشت من حال خوبی داشته باشم.
وقتی شیوا دید اینطوری احساساتی شدم، منو برد توی اتاق و خوابیدیم روی تخت. منو محکم گرفت تو بغلش و منم سرمو گذاشتم روی سینهاش و خوابیدم.
فردا صبحش بیدار شدم. و طبق معمول قرار بود برم مدرسه ولی شیوا گفت نمیخواد امروز بری و خودم زنگ میزنم اجازهاتو میگیرم.
خلاصه اون روز موندم خونه پیش شیوا و تا ظهر همینطوری در مورد اتفاق دیشب سوال پیچش میکردم و داشتم دنیای جدید خودمو کشف میکردم.
تا نزدیک ظهر اینقدر، وقتی شیوا تو آشپزخانه مشغول آشپزی بود، اینقدر بغلش کردم و روی بدنش کنجکاوی کردم که کیرم دوباره راست شد. و همین باعث شد که خاله شیوا تصمیم بگیره قبل از اینکه مامان اینا برگردن، یه صحبت جدی باهام بکنه و این موضوع رو تحت کنترل خودش دربیاره. تا اون روز خیلی محتاط عمل کرده بود و هیچکس متوجه نشده بود. اما دیگه موضوع خودش نبود و باید مطمئن میشد یکی از اون کارایی که میکردم رو جلو کسی دیگه انجام ندم.
و راستش اگه بخوام بگم اولین سکس من کی بوده، میگم بعد از ظهر همون روز. که البته به خاطر اینکه این قسمت طولانی نشه، اگر بازدید زیاد داشت، تو قسمت بعد تعریف میکنم براتون. البته که رابطه من و شیوا ادامه داشته تا الان و هر فرصتی گیر بیاد، هرچند کوچک، باهم سکس میکنیم. پرده بکارتش هم خودم از بین بردم که ماجرای اونم جذابه.
دوستان، این ماجرا 98 درصد واقعی هست. اون دو درصد هم بخاطر اینکه ممکنه حافظه ام یاری نکنه و چیزی رو اشتباه تعریف کنم میگم. به هرحال از سر بیکاری تو پادگان تصمیم گرفتم براتون بنویسم. امیدوارم خوشتون بیاد. اگر استقبال بشه قسمت بعدی زودتر میاد.
نوشته: merfun
9 پاسخ به “تجاوز، لذت یا تجربه؟ (۱)”
بد بنظر نمیاد ادامش بده لطفا
جالب بود و واقعی حتما ادامشو بنویس
کاش منم کودکی ای مثل تو داشتم 🙂
یدونه از این خاله ها لطفا (عمه بهتره ولی خب) 💦🔥
چقد دلم پسر کوچولو میخاد
قشنگ بود لذت بردم واقعا اولین داستانی بود که دیدم انقدر به ادبیات و املای کلمات دقت شده . ادامه بده استقبال میکنیم
داستان تکراری
ادامش کو لامصب
میدونی داداش جان من قطعا میگم این موضوع واقعی بوده چون عینا برای خودم از بچگی با خالم شروع شد حتی اختلاف سنی مون مثل من و تو خاله ات هست ، و تیوی بچگی همون دسته کار ها توسط خالم واسه من انجام میشد و حتی توی سن بلوغ متوجه شده بودم وقتی پیشش میخوابم خودش رو بهم میمالید و متوجه میشدم داره شهوتش میزنه بالا و روز بعدش میرفت حموم خیلی ارزوی سکس باهاش رو داشتم حتی الانی که من 29 سالمه و اون حدودا 39 سالشه اما نشد تا امروز