بیچاره جوانهای ایران (۱)

حالا که آمدم خارج از کشور و سال‌ها دور از ایران هستم. گهگاهی به یاد روزهای جوانی این سایت را چک می‌کنم
آنچه الان داستان واقعی است می‌ خواستم با شما به اشتراک بگذارم
در خانواده مذهبی متوسط بزرگ شدم در تهران
اون زمان‌ها اکثر مردم ایران مسائل مذهبی را رعایت می‌کردند نه مثل الان که آگاه شدند و اهمیتی به آنها نمی‌دهند

نماز خواندن در ۷ سالگی سن اهمیت داشت مثل این بود که جام جهانی را فتح کردند
ومادرمذهبی روستازاده من که اکثر موارد بسیار به افتخار و می‌گفت پسرم حسام به دخترها اهمیتی نمی‌دهد
کمی درست می‌گفت هیچ موقع از یاد نمی‌برم وقتی دختر همسایه‌مان شهناز آمده بود و رنگ کردن درب کوچه را می‌دید و به من خط می‌داد نخ می‌داد و من به او نگاه نمی‌کردم به خاطر اینکه مادرم به من افتخارکند جالب این هست که خود افراد بود من رفتم در اتاق را قفل کردم ولی به هیچ کدام از ایما و اشاره‌های او توجهی نکردم البته همه می‌دانند در آن سن و سال دبیرستان به عشق کسی جق زدن مرسوم بود و فاطمه اولین زن بود و کسی که به من یاد داد بزنم پسرش علی بود.

پدرم به کار بازار مشغول بود ولی نماز و روزه را جدی نمی گرفت و آرزوی مکه از آمال هر دوشان به خصوص مادر بود
این اگر جوان‌ها یا نوجوان‌هایی این داستان واقعی را می‌خوانند بدانند شرایط کاملاً فرق می‌کرد
خنده دار است یک زمانی در مدرسه دوست داشتم به جبهه هم بروم مثل قهرمانان که البته الان به آن آرزوهای مسخره می‌خندم.

گذشت و گذشت و چون من همیشه دانش آموز رتبه اول مدرسه‌ها بودم و در دانشگاه هم که آن موقع
همون موقع رد شدن از سد کنکور مانند پرواز به فضا بود

البته همه می‌گفتند چطور شد که شهرستان رفتم مرا در دانشگاه تهران می‌خواستند بگذریم یکی از عوامل اینکه نتوانستم خوب درس بخوانم مسائل جنسی بود در سال آخر دبیرستان
بسیار مطالعه کردم البته من همیشه اهل مطالعه زیاد بودم الان می‌فهمم که مسئله جنسی مانند خورد و خوراک و اکسیژن یک مسئله اساسی است در حالی که در کشور ما صحبت راجع به آن < مثل کشتن یک نفر بود

وقتی وارد دانشگاه شدم مثل اینکه در شهرستان و دور از خانواده کسی نبود که از آنها بترسم این بود که آدم دیگری شدم به عبارت دیگر به قول فروید و 2 چیز بشر را به جلو هل می‌دهد یکی ترس از مرگ به خاطر این هست ه کار می‌کنیم و پول جمع می‌کنیم و دومین عامل محرک بشر مسئله جنسی است که مرد چه زن باید بگویم که
سعی کردم با دخترهای دانشگاه ارتباط بگیرم البته هنوز با شرم و حیا و اون آموزه های دینی قدیم

وقتی برمی‌گشتم تهران از دانشگاه همسایه پایینی ما که حالا دخترش ازدواج کرده بود اسمش مژگان ا البته اسم مستعار و مادرش فاطمه باز هم اسم الکی الان به خود می‌گفتم ای کاش اون شب با مژگان ی‌خوابیدم ولی حالا دیگر شدنی نبود چون ازدواج کرده
در اوج خواستن سکسی بودم و مژگان رفته بود چیزی که به فکرم نمی‌رسید فاطمه بود اصلاً به فکرم نمی‌رسید باید بگویم که باید بگویم که مژگان یک برادر داشت به نام علی که من با او دوست بودم و به من همیشه حسودی می‌کرد چون من در رشته‌های بهتری قبول شدم و از من هم هیکلی‌تر بود گهگاه هم
گهگاهم پز الکی می‌داد از سکس کردنش و اینکه من بلد نیستم
م می‌خندید به من من هم توجهی نمی‌کردم چون می‌دانستم
می‌خواهد مثل من در درس موفق باشد
نرم‌های این‌ها نرم‌های آن موقع بود مطمئن هستم که Norm نرم‌های الان در ایران و دنیا عوض شده آن موقع پسرها دوست داشتن خلبان یا فضانورد شوند و الان یوتیوبر

بگذریم با کار کردن و اندکی جمع کردن پول البته وضع مالی ما بهتر است از خانواده علی بود یک ماشین بخرم
این حسادت علی را بیشتر کرد من می‌فهمیدم ولی چون مژگان را دوست داشتم که شوهر کرده بود و بعدها فاطمه را چیزی نمی‌گفتم

یک بار مادر علی فاطمه از من خواست چون ماشین نداشتند و شوهرش ماشین را برده بود برای کار به شهرستان برویم رادیولوژی برای گرفتن نتیجه
من هم مثل یک پسر خوب بردم من ۲۰ سالم بود و او ۳۶ فکر کنم بسیار زیبا بود البته مادر دوستم بود ن‌ها را ذکر می‌کنم برای عزیزان که بدانند حسها در وجود بشر هستند باید در موقع خود پاسخ داده شود یکی از این حس‌ها حس جنسی است و اگر پاسخ داده نشود جمع خواهد شد هیچگونه دین و فکر و اخلاقی باقی نخواهد ماند

چند بار رفتم منزلشان که با علی صحبت کنیم پدرش نبود از من خواستن که فیلمی گرفتن آن موقع ویدئو تماشا کنیم موقع تماشا ماندانا روی زمین دراز کشیده بود یک پارچه کوچک روی پاشو دست‌هایش را در سینه‌های بزرگش بازی می‌داد سفید برفی لب‌های زیبا و چشمان خمار ی نگاهش می‌کردم مرتب دست به سینه‌های سفیدش می‌کرد من هنوز چیزی متوجه نمی‌شدم ولی خوب زده بود بالا شدید اولین بار از خودم خجالت کشیدم مثل یک مادر بود و فکر نمی‌کردم که او منظوری دارد

زبان انگلیسی را خیلی خوب زبان انگلیسی را خیلی خوب آموختم خوب صحبت می‌کردم البته نسبت به بقیه همکلاسی‌های دانشگاه فاطمه معلم مدرسه بود از من خواست برای زبان کمکش کنم
کتابی معرفی کنم من از خدا خواستم اگر مایلید بیایید و او در کمال در کمال تعجب قبول کرد
بله کم کم شروع شد نشون دادن رون‌های کلفت و سکسیش آرایش کردن فاطمه

این داستان داستان واقعی باعث شد به محض اینکه ازدواج کردم و صاحب فرزند شدم از ایران خارج شدم مهم‌ترین مشکل جامعه ایران عدم روابط سالم < سالم منظورم سالم سالم آخوندی نیست بلکه مانند اروپا ه کودکان از کودکی آموزش داده می‌شود در کلاس ۵ یا ۶ که دخترها به زودی باسن بزرگتر خواهند داشت و سینه‌های بزرگ
دیگر کسی سراغ مادر دوستش نمی‌رود که می‌تواند هم سن مادر خودش باشد اینجا هم آدم‌های مریض هستند ولی آنها الکلی دراگی و معتاد هستند ولی در ایران ادم‌های زیادی صاحب این مشکل هستند می‌توانم بگویم درصد بسیار زیادی
این است که عنوان این داستان‌های واقعی را بیچارگی جوان‌های ایران منجمله خودم ذکر کردم و خوشحالم پسرم در جامعه سالم که همه چیز در آن پیش بینی شده زندگی می‌کند اگر لایک زدید ادامه داستان ادامه داستان را که وارد سکس می‌شود با فاطمه و اوج استرس وقتی شوهرش آمد پسرش که دوستم بود عنوان می‌کنم.
شوهر فاطی راننده تریلی بود اکبر و پدر من هم نیم نگاهی به فاطی داشت.

نوشته: حسام

بازدید 8,521

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

11 پاسخ به “بیچاره جوانهای ایران (۱)”

  1. شاهنامه فردوسی و نمایشنامه هملت که نمینویسی پدر جاناین چه لحنیه🙂

  2. داداش با بچه ها راحت باشنمی‌خواد خودت را معذب کنیراحت حرفت و بزناینقدر قلمبه و سلمبه حرف نزنخارج رفتنت هم خیلی برای بقیه مهم نیستافغانستان هم خارجه دیگه پز دادن ندارند که

  3. در کمال احترام ادبیاتت خیلی کیری بوداصلا سیکلم نداری چه برسه به دکترا و خارج از کشور رفتنبه نظرم در یه کلام ریدییییی

  4. نمیدونم افغانی بودی یا مثلا تاجیک یا کجا اما انگار هرچی نوشتیو دادی هوش مصنوعی برات به فارسی برگردونه،خو نمودی مغز منو با این نوشتنت،با جون کندن تا آخر خوندم و آخرشم به قول نقی معمولی…هیچی به هیچی!

  5. میشه دیگه گوه نخوری مثلاً تحصیل کرده‌ای با این طرز نوشتنت بچه کلاس ششم ابتدایی بهتر تو می‌تونه انشا بنویسه بعدم نمی‌خواد فاز نصیحت برداری اینجا ما همه خودم صفر تا صد ایرانو بلدیم و بهتر از تو اوکی هستیم الان خیلی از پسرا با زنای ن بالا می‌پرن تو هم بهتره دیگه ننویسی ریدم تو نوشتنت من نمی‌دونم چه فکری کردم داستان تخمی تو رو خوندم

  6. کیرم تو دهن بره حسام ،لاشی داستان نوشتی یا گل و شیشه مصرف کردی ،تو یه کون دادی به جواد خیابانی ،خواهر مغزت خر گایید

  7. چه کوسشعری نوشتی! خودتم نفهمیدی چی سرهم کردی. از دانشگاه برمیگشتی تهران بعد برای رادیولوژی زن همسایه رو بردی شهرستان!! اینوسط ماندانا از کجات در اومد!؟بعد از کنکور دانشگاههای تهران تو رو میخواستن اما تو رفتی دانشگاه شهرستان! اونم تو مقطع لیسانس!؟آخه پفیوز مردمو چی فرض کردی!؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید