چند روزی گذشت و من یه مشتری بردم که خونه رو نگاه کنه دیدم یه مستاجر عوضی اونجا میشینه از اون قالتاقا که من راه نمیدم و هر روز مشتری میاد پدر مارو این خانم درآورده پول منو بده میخوام خالی کنم، من که دیدم راه نمیده زنگ زدم جریانو گفتم اونم گفت که الان خودم میام اومد با مستاجر صحبت کرد و خلاصه به یه زبونی راضیش کرد که خونه رو ببینینم. واحد طبقه 4 بود آسانسور هم نداشت این خانوم که من بعدا مریم صداش کردم تا رسید بالا دیدم داره یکم ناله میکنه و ناراحته نمیدونم چرا دلم براش سوخت موقع برگشت پرسیدم چیزی شده ؟ ناراحت به نظر میرسی گفتش که دیسک کمر داشته و تازه عمل کرده پله هم بهش فشار آورده و جای عملش درد گرفته . از اون دیگه ندیدمش تا یه هفته بعدش همون موقع ناهاری دیدم دوباره اومد و نشست تو مغازه. این دفعه یه حسی توی چشماش دیدم که فکر کردم اونم از من خوشش اومده چند دقیقه ای از خونه و وضع خرید وفروش صحبت کردیم و چند ثانیه سکوت کل مغازه رو فراگرفت بعدش من گفتم که ماشالا آقاتون به شما اعتماد کامل دارن که کل کارارو سپردن به شما… گفت که آقامون عمرشونو دادن به شما منکه از یه طرف خداییش ناراحت شدم که این بنده خدا هنوز جوونه چرا این بلا سرش اومده و اط یه طرف هم با تخمام یغل دوغل بازی میکردم که خدا رسونده و میرم تو مخش صیغش میکنم صفا سوتی… بهش گفتم خدا بیامرزش خیلی متاسفم نمیخواستم ناراحتت کنم اونم گفت خدا اموات شمارو بیامرزه اشکالی نداره من دیگه عادت کردم به تنهایی . یکم از زندگیش پرسیدم یه خونه از شوهرش مونده که توش زندگی میکنه دوتا دختر 9-14 ساله داره و یه حقوقی هم میگیره که باهاش امرار معاش میکنن یه واحد اضافی هم داشتتن که میخواست بفروشه یه ماشین بخره خلاصه سرتونو درد نیارم رفاقت ما از همون روز شروع شد با هم میرفتیتم قهوه خونه و میگفتیم و میخندیدم واقعا روزای خوبی بود الان که یادم میفته اعصابم کیری میشه خیلی خانم با شخصیت مودب یکم که رومون به هم باز شد دیگه کم کم لب و سینه و ماچ و موچ و از این کوس کلک بازی ها بهش پیشنهاد صیغه دادم قبول کرد یه ساله صیغه خوندیم البته پیش حاج آقا یه روز بهش گفتم من دیگه طاقت ندارم گفتش بیا خونمون کسی نیست بچه ها رفتن مدرسه راستش من ترسیدم نرفتم ولی یه جای دیگه ردیف کردم و رفتیم اونجا که ایشالا خدا نصیب همتون کنه روزا گذشت و واقعا روزای خوبی بود یه روز یهش اس دادم کجایی؟ گفت خونه ام داداشم اینجاست بعدا بهت زنگ میزنم من مشکوک شدم و رفتم سر کوچشون تو ماشین نشستم یه نیم ساعتی گذشت که دیدم با یه ماشین دیگه اومد که جلو نشسته بود و راننده هم تقریبا 40 سال بهش میخورد این صحنه رو که دیدم انگار آب جوش ریختن تو سرم گاز ماشینو گرفتم و رفتم تا یه هفته تو خودم بودم به همه کوس شعر میگفتم دنبال یه سوژه بودم واسه دعوا چقدر سر بابا ننم داد زدم خدا منو ببخشه گوشیمم خاموش کرده بودم
بعد چند وقت دوباره اومد تو مغاره و گفت که اشتباه میکنی اون داییم بوده و چرت وپرت پشت سرهم خایه مالی پشت خایه مالی و گریه و زاری منم که دیدم داره آبرو ریزی میکنه گفتم برو بعد از ظهر میام حرف میزنیم خلاصه با هر بدبختی بود ردش کردم رفت رابطه رو باهاش ادامه دادم ولی هنوزم که هنوزه بهش مشکوکم و یه حس دلسوزی همراه با تنفر بهش دارم دیگه حرفام شده کنایه و زخم زبون از یه طرف دوسش دارم از یه طرف با اون حرکتش ازش بدم اومده ول کن هم نیست از یه طرف خونواده میگن زن بگیر از یه طرف دیگه با اینم نمیتونم ادامه بدم دیگه خسته شدم قصد من از نوشتن این سرگذشت این بود که دوستام مجرد سمت بیوه نرید اگه میخواین زندگیتون خوب باشه کسی رو دوست دارین باهاش ازدواج کنین و هرز نپرین که به خداوندی خدا قسم آخرش بیراهه است این کسی درک میکنه که سرش اومده باشه ممنونم از حوصله ای که به خرج دادین
کوچیک شما :هادی
5 پاسخ به “بر سر دوراهی”
کیرم تو کون تو و اون جنده دوزاری… خوب کسکش میخوای نصیحت کنی برو تو سایت حوزه علمیه عضو شو جاکش… کیرم تو سوراخ کون عمه و عمو و خاله و داییت دهاتی کسخل
شه داستانی به به
اومدي کوس شعر بگي يا داستان سکسب
دمت گرم، واقعا حقیقته و درکت میکنمبرات دعا میکنم که بتونی ازش دل بکنی
کسکش اینجااااااا واسه داستان سکسیه نه بگی صیغه کردی و بهش مشکوکی :|خب ب کیرم ک مشکوکی