+سیاوش بعد از اینکه از ایران رفت تو نامه هایی که واسم نوشته بود از سرزمینی حرف میزد که خنده از روی لب آدماش کوچ نمیکنه ، سرزمینی که شب تیره و روز تاریک و ابری نداره ؛ شباش مهتابیه و روزاش آفتابی ، سرزمینی که زیباترین جای دنیاست و مهمترین خاصیتش اینه که هرکی یه لحظه بهش نگاه کنه ، درجا کور میشه و اون سرزمین آخرین چیزی خواهد بود که اون دیده . میدونی امیرحسین ، تا مدتها معنی اون نامه های سیاوش رو نفهمیدم ؛ فکر میکردم دیوونه شده ، ازش بعید هم نبود ؛ مجنونی بود برای خودش ؛ اما وقتی من هم عاشق تو شدم تازه معنی نامه هاش رو درک کردم و فهمیدم که اونم دلش رو باخته .
-مثل توعه پس اون سرزمین ، فهمیدم تو از کجا اومدی .
+چی میگی تو امیرحسین ؟ کجایی ؟
-بهترین جای دنیا ، کنار تو ؛ میدونی حسام ، همیشه آرزو داشتم دستت رو بگیرم و ببرم جایی که اونجا عشق ورزیدن بهت مجاز باشه ؛ ببرمت جایی که شبیه این محنتکده نباشه ، جایی که بتونیم راحت زندگی کنیم ؛ دور از هیاهوی شرع و غوغای دین ؛ دور از جنجال مردم و چشمای ظاهربین . دلم میخواست جایی زندگی کنیم که هیچ چشمی جز چشم من نتونه تورو ببینه ، جایی که بوی تنت فقط بتونه منو مست کنه ، نمیدونم چرا ولی میترسم از اینکه بقیه هم با دیدنت مثل من عاشقت بشن ، میترسم از اینکه حتی گوشه فکر یه نفر دیگه باشی .
+حالا دیگه میدونم نهایت آرزوی تو کجاست امیرحسین ؛ سرزمین رویاهای تو ، شبیه همون سرزمینیه که سیاوش ازش نوشته بود ؛ تو از دیار عاشقانی ، از دیار دلباختگان .
-همیشه با خودم فکر میکنم اگه ندیده بودمت الان کجا بودم ، چیکار میکردم ، کی بودم اصلا ؟ لابد همون پسر بچه عشقِ نظامی بودم که چکمهپوش ها و پاگون به دوشها تنها الگو های آیندش بودن ، با اون اونیفورم های نظامی و نشان های ارتشی روی سینه ؛ ولی وقتی تورو دیدم فهمیدم من آدم اون زندگی نیستم ، جایی که من باید باشم یه جای دیگهست ؛ جایی که بتونم کنارم تورو داشته باشم . حسام ، تو الان چه تصوری از آینده داری ؟ پنجاهسال بعدمون رو چجوری میبینی ؟
+بهش فکر نکردم ، نمیخوام به بعدا فکر کنم ؛ همینجوری خوبه ، همینجوری که الان هستیم ، همینجوری که باهمیم . همیشه از فردایی که نباشم و نتونم ببینمت واهمه داشتم ، حتی احتمال یک درصد نبودن هم منو میترسونه ، من دل خوشم به امروزی که با تو دارم .
-اما من به آینده فکر کردم ، خیلی زیاد ؛ به آیندهای که قراره برات بسازم ، جایی که دارالسلام باشه و تو هیچوقت توش پیر نشی ، همیشه همینجوری تازه و جذاب بمونی ؛ میخوام دنیایی برات بسازم که حتی توی رویا های هیچکس نباشه ، دنیای من با تو مفهوم پیدا میکنه . اینجایی که الان هستم آرزویی بود که قبلا داشتم ، کنارم نشستی و از اینجا کل تهرون زیر پامونه ، تو چشمام زل زدی ، نامه های صمیمی ترین دوستت رو واسم میخونی و از عشق برام میگی و مهمتر از همه اینکه دوستم داری ؛ اما آرزو ها همیشه حد نهایت نیستن ، حد نهایت من جاییه که بتونم به همه نشونت بدم و بگم این تمام زندگی منه .
+تو امروز یه چیزیت هست ، حرف بزن ، چی میخوای بهم بگی ؟
امیرحسین سرش رو انداخت پائین و با انگشتای دستش بازی میکرد ، به وضوح میتونستم غم و بغض رو توی صورت و صداش بفهمم . مشخص بود داره به زور خودشو کنترل میکنه .
-خانوادهم دارن بار و بندیل میبندن ، میخوان برن فرنگ ؛ منم باید برم .
انگار یه دریا آب یخ ریخته باشه رو سرم ، ماتم برد ؛ بار و بندیل میبندن ؟ میخواد بره از پیشم ؟ بره خارج از کشور ؟
+شوخی میکنی ؟
-نه ، کاملا جدیام .
+آخه چرا ؟ چطور اینقدر یهویی ؟
-کلی دلیل داره ؛ ازدواج کردن خواهرم ، درس خوندن من و برادرام ، انگلوفیل بودن بابام و منافعش و هزارتا دلیل دیگه .
+خب آخه شما اینجا هم میتونین درس بخونین ، خواهرت اینجا هم میتونه ازدواج کنه ، بابات اینجا هم میتونه زندگی کنه .
چشمش رو بست و دستش رو توی موهاش فرو برد و یه لبخند قشنگ غمگین زد . دیگه کم کم داشت گریهم میگرفت .
-کاش میشد .
+دلت میاد تنها بری رفیق نیمه راه ؟
-کارم رو سخت تر نکن رفیق راه .
+منم باهات میام .
-حسام جانم ، تو شاهزادهای ؛ میدونم چجور آدمی هستی ، تحمل دوری و تنهایی و مخفی زندگی کردن تو غربت رو نداری ؛ جای تو پیش خانوادته .
+کاش نبودم امیر که هرچی میکشم از این خون کهنه قجریه ؛ اگه از تیره قجر نبودم هیچوقت پدرت انقدر باهام دشمن نبود ، هیچوقت مادرت انقدر ازم بیزار نبود ، هیچوقت برادرات انقدر ازم متنفر نبودن ؛ باور کنی یا نه ، ما تو حکومت جدید جایی نداریم . تو هم خانوادمی ، تو هم عاشقمی ؛ منم عاشقتم .
-واقعا همینقدر که گفتی عاشقمی ؟
با آستینم اشک چشمم رو پاک کردم و سرم رو به نشونه تایید تکون دادم .
-پس منتظرم بمون ؛ حداکثر پونزده سال ، قسم میخورم برگردم و هرجایی که باشی پیدات کنم ؛ اونوقت دیگه مال هم میشیم .
+پونزده سال بعد دیگه تو عاشقم نیستی .
-تو حتی اگه هزار و پونصد سالت هم باشه بازم من میمیرم برات .
بعد بلند شد ، خاک لباسش رو تکوند و روبروم ایستاد . تو اون لحظه انگار تمام نغمه های غمگینی که به گوشم خورده بود دوباره تو ذهنم تکرار میشد . آوای ساز دهنی ، آهنگ پیانو و ترانه دل گداز نی .
-از همین حالا لحظه شماری رو شروع میکنم تا روزی که برگردم و دوباره ببینمت .
دستش رو گذاشت توی جیبش و یه گردنبند با پلاک دل در آورد که توش دوتا ستاره بودن . من که نشسته بودم ، اونم روبروم زانو زد و گردنبند رو انداخت گردنم .
-این نشونه عشق ابدی من به توعه ، این دله منه که همیشه همراه توعه ؛ هر وقت دلت برام تنگ شد این پلاک رو توی دستت بگیر و بدون قلب من همیشه برای تو میتپه .
دستم رو بالا آوردم و پلاک رو توی مشتم گرفتم ، چشمام رو بستم . اشک از روی چشمم سر خورد و روی گونهم سرازیر شد .
+مواظب خودت باش ، مواظب امیرحسین من باش .
پیشونیم رو بوسید و بلند شد . قدم زنان راه افتاد و از من دور شد . یهو برگشت و اسم منو فریاد زد .
-حسام ! هیچوقت یادت نره که من همیشه عاشقتم !
دوباره برگشت و از همون راهی که اومده بود رفت ، رفت و من با چشمای خیس رفتنش رو تماشا کردم .
♤ ♤ ♤
تابستان سال ۱۴۰۱ هجری شمسی
از فرودگاه خارج میشم و چمدونم رو دنبال خودم میکشم ، دیگه مجبورم با عصا راه برم . پیر شدم ، خیلی زیاد . درسته هیچ جای این شهر اروپایی رو ، حتی اسمش رو هم بلد نیستم اما به واسطه این ۱۵۷ باری که توی این ۶۵ سال اومدم و رفتم ، تونستم مسیر فرودگاه تا هتل همیشگی و مسیر هتل تا قبرستون و بالعکس رو یاد بگیرم ، چشمی . میرم هتل تا استراحت کنم و بعدش …
به در قبرستون قدیمی شهر میرسم ، با عصام کمی به در بزرگ ورودیش فشار میارم که در باز میشه و وارد قبرستون میشم . انگار پاهام هم راه رو بلد شدن . میرسم بالای یه قبر قدیمی با سنگ سیاهی که دور تا دورش گل کاری شده . آروم میشینم روی زمین ، کنار قبر . الان شصت و پنج ساله که اینجا امیرحسینِ ۲۳ ساله من ، آروم خوابیده . یاد آخرین باری که دیدمش میافتم ، همون جایی که بهم گفت قراره بره ولی قول داد که زود برگرده . رفت اما دیگه برنگشت . حتی راستش رو هم نگفت که چرا داره میره . خانواده رو بهانه کرد و رفت ولی دلیل اصلی رفتنش ، بیماریای بود که داشت ، نمیخواست بهم بگه و آرامشم رو بیشتر از اون بهم بزنه ؛ ما میتونستیم حتی برای یه مدت کوتاه زندگی آرومی داشته باشیم ، ولی نشد . پدر و پدربزرگ من شاهزاده های قجری بودن ، از نوادگان فتحعلیشاه . پدر و پدربزرگ امیرحسین هم از صاحبمنصبان دربار پهلوی که تشنه به خون ما قاجاری ها بودن و بالاجبار تحملمون میکردن ، اما بین اینهمه نفرت و جنگ و جدال ما بهم دل باختیم ، از دو جبهه مخالف . یاد زمان هایی میافتم که پدر امیرحسین مارو باهم میدید و خون خونش رو میخورد ؛ تو جشن های دربار ، مراسم های هنری گراند هتل ، قرار ها توی کافه نادری ، دیدار توی میدون فوزیه که بعدا اسمش تغییر کرد و شد میدون شهناز و حالام به گمونم اسمش میدون امام حسین باشه ، شبایی که تو میدون سپه قدم میزدیم . یاد اونشب تو کاخ سعدآباد میافتم ، مهمونی ملکه عصمت دولتشاهی ؛ بازم امیرحسین اومده بود تا بتونه دل منو بدست بیاره ، پدرش که مارو باهم دید انگار من قاتلم و میخوام خون پسرش رو بریزم ، حمله کرد سمتمون اما تا برسه ، ملکه عصمت رسید و به بهانهای از سالن فرستادش بیرون . اونشب عصمت دولتشاهی جملهای گفت که هنوز تو ذهنم مونده ، اون گفت هیچ قدرتی توی دنیا ، نمیتونه جلوی عشق مقاومت کنه ؛ عشق واقعی راه خودشو پیدا میکنه ، حتی اگه تو صدتا پستو قایمش کنن و هزار تا مانع سر راهش بچینن .
یاد کنسرت های لالهزار میافتم که امیرحسین میومد دنبالم و منو با خودش میبرد ؛ یاد آواز داریوش رفیعی ، آخ که چه خوب حرف دل منو میزنه ؛ شب به گلستان تنها ، منتظرت بودم ؛ باده ناکامی در هجر تو پیمودم . دستم رو میزارم روی سنگ و انگار دارم صورتش رو نوازش میکنم ، احساس آرامش میکنم .
+یادته گفتی واسم بهشتی درست میکنی که هیچوقت توش پیر نشم ؟ حالا کجایی ببینی پیر شدم امیرحسین ، خیلی پیر شدم .
پلاکی که آخرین روز بهم داده بود رو توی مشتم میگیرم ، این قلب امیرحسینه که برای من میتپه ؛ قلبی که حالا یکی از ستاره هاش مدتهاست که خاموش شده و اونیکی به زور داره سینهخیز خودشو رو به جلو میکشونه و مثل چراغ گردسوز پتپت های آخرشو میزنه . درست هفتاد سال پیش امیرحسین بالای یه تپه ، خارج از شهر تهران بهم گفت میخواد بره ، اونجا میعادگاه همیشگیمون بود . با گذشت زمان و گسترش شهر کم کم اون تپه هم وارد شهر شد . اونجا رو من خریدم و یه عزلتکده ساختم که بشینم و واسه گلِ پرپر شدم عزاداری کنم . ۶۵ ساله سیاهِ عشقی رو پوشیدم که قرار بود زندگی رو واسم گلستان کنه . انگار یه صدایی توی گوشم میپیچه ، هیچوقت یادت نره که من همیشه عاشقتم ! . صدای امیرحسین تو گوشم میپیچه ، داره بهم میگه عاشقمه ، هنوز ، بعد از گذشت هفتاد سال از اون روز من هنوز گرمای عشقش رو حس میکنم ؛ پس چرا خودمو از زندگی محروم کنم ؟ وقتی هنوز عشق ما هست ، پس امیرحسین منم هست ؛ شاید این رسالت من باشه ، شاید رسالت من این باشه که من باید امیرحسین رو زنده نگه دارم ، توی قلبم ، برای آینده ، آره این کاریه که من باید بکنم . بلند میشم .
میرم که دوباره زندگی رو شروع کنم و بعد هفتاد سال با امیرحسین زندگی کنم ، با خاطراتش .
+بدرود محبوب من ، رویای من ، زیبای من ، ای عشق همیشه تنهای من ؛ بازمیگردم به جایی که از آن آمده بودم تا همیشه نزد تو بمانم ؛ بازمیگردم به سرزمین رویا های عاشقانهای که تو برایم ساخته بودی …
نوشته: نایت ویچ
13 پاسخ به “بازمیگردم به جایی که از آن آمده بودم …”
واقعا تکان دهنده بود خوشم اومد❤️❤️
لعنت بهت مردامروز دلم خیلی گرفته بود بعد از یه مدتی دوباره امشب گریه کردمدلم هوای رفیقی که دیگه پیش هم نیستیم و دعوا کردیم رو کردهیکم خالی شدمولی وقتی این داستان رو خوندم دوباره اشکم سرازیر شد و برای دومین بار تو این شب گونه هام خیش شد 🥲واقعا قلم قوی داری خیلی تحت تاثیر قرار گرفتمدمت گرم 💜💯
من اصلا داستانت رو نخوندم ولی اسمش لعنتی اسمش جای که ازش اومدی فکر کن کجاست خودش؟ من فکر میکنم اسمش رو عوض کن
الان خوندمش و پشیمون شدم از اظهار فضل زود هنگام ببخش واقعا زیبا بود ولی اسمش
کلاهبرداری از تایتانیک
rainbow69hellboy
درد و بلای داستانت بخوره تو سره تمام داستانهای صدمن یغازه زرد و بی محتوی (گی) ، چقدر خوبه، و چقدر میچسبه این داستانداستانی که اینقدر پرفکت بتونه رو احساسات تاثیر بزاره و دگرگونت کنه، عافرینو دس مرضاد دارهمرسی👏👏و ایکاش هیچ وقت واقعیت نداشته باشه❤️
ببخشید میشه از شما بپرسم کجای داستانم شبیه تایتانیک بود ؟ مطمئنید شما تایتانیک رو دیدین اصلا ؟ البته شایدم دوبله فارسیش رو دیده باشین که اینطوری میفرمائید !/ برای اینکه عشق پایدار بمونه تا ابد یکی از طرفین رو قربانی کردیدصحنه تایتانیک یک صحنه بسیار پر شور و حرارت از جنس عشقو سپس مگر زود بهنگام یکی از طرفین و عشقی ک همیشه در سینه طرف مقابل میماند
rainbow69hellboyیعنی منظور شما اینه که چون چنین داستانی در تایتانیک ترسیم شده و یکی از طرفین قربانی شده پس دیگه نباید یه همچین داستانی نوشته بشه و بهش پرداخته بشه ؟ در ضمن این چیزی که شما میگین یه موضوع کلی هست ، اگه بخواین اینجوری محاسبه کنین میشه گفت تایتانیک هم کپی شده از روی هزار داستان دیگه ای هست که قبلش نوشته شده . لطفا قبل از متهم کردن بقیه یکم به حرفی که میخواین بزنین فکر کنین که لااقل انصاف رو زیر سوال نبرده باشین
فوقالعاده بود 👌🏻🌹بدجوری احساسی و دگرگونم کردداستانی که اینجوری بر اعماق وجود و احساسات خواننده تاثیر بذاره حاکی قلم قوی نویسنده است 👌🏻👏🏻داستان عشقی داغ با سرنوشتی بسیار تلخ و سیاهپوش شدن طرف عاشق در غم معشوق 🖤
فوقالعاده بود 👌🏻🌹بدجوری احساسی و دگرگونم کردداستانی که اینجوری بر اعماق وجود و احساسات خواننده تاثیر بذاره حاکی قلم قوی نویسنده است 👌🏻👏🏻داستان عشقی داغ با سرنوشتی بسیار تلخ و سیاهپوش شدن عاشق در غم معشوق 🖤
واقعا از صمیم قلبم ارزو دارم همه به عشق زندگیشون برسنخیلی تکان دهنده بود داستانت نایت ویچ جانمامیدوارم هرچه زودتر اون روز برسه که بتونی تمام داستانایی که نوشتی رو چاپ کنیبه امید آزادی❤️🤍💚
Khordadd 28 : نظر لطفته دوست عزیزم، خوشحالم که خوشت اومده❤️