برای ارشد توی یه شهر دیگه قبول شدم چون تجربه تلخی از خوابگاه دانشجویی در دوره کارشناسی داشتم دنبال گرفتن خونه بودم که بودجه ام کم بود مجبور شدم اجاره خونمون توی تهران تمدید نکنم و با همسرم
به اون شهر بریم یه خونه بزرگ حیاط دار دو طبقه اجاره کردیم که مالک طبقه پایین بود که یه پیرمرد بود و دو تا دختراش و که هر دوشون بالای 30 سال میزدن و یه پسر بچه 10 ساله که بعدها از خانمم شنیدم که بزرگتره اسمش مرضیه و بیوه است و شوهرش فوت کرده و این پسر اونه که اسمش فرید بود اما کوچیکه که اسمش مرجان مجرده و ازدواج نکرده که زنم اصرار داشت بگیریمش برای داداشش چون خدایش دوتاشون قشنگ بودن بی هیچ آرایش و عملی شیش هفت ماه گذشت پیرمرد سکته کرد یه مدتم توی بیمارستان بستری بود و فوت شد بعد از فوتش ما خواستیم بلند بشیم که مرضیه گفت من تازه پدرم فوت شده کلی هزینه کردیم الان پول رهن شما نداریم بدیم اما بمونید توی این شرایط کی بهتر از شما؟ حداقل شناخت خوبی ازتون داریم که زنم هم گفت بمونیم بهتره که موندیم سه چهار ماه بعد مادر زنم بدجور مریض شد چون قلیون می کشید اوضاع جسمیش وخیم تر شده بود و زنم گفت مامانم مریضه می خوام پیشش باشم و خدایی نکرده اتفاقی افتاد من برای بار آخر ندیده باشمش حسرتش به دلم میمونه و هزار جور داستان و اشک و آه که گفتم برو عزیزم برو برو.
گفت یکی دو هفته ای ازش مراقبت میکنم زود برمیگردم اما یکماه گذشت هر روز بهم زنگ میزد اما خبری از اومدن نبود که نبود بعد یه مدت مرضیه فهمید که زنم ندا نیست گفت آقا بهادر ندا خانم نیستن دانشگاه میاید خسته اید من براتون غذا درست کنم بیارم؟ اولش تعارف کردم گفتم نه و اینا که از همون شب شروع کرد غذا آوردن البته فرید پسرش برام میاورد واقعا خیلی خوب بود چون وقت آشپزی نداشتم دستپختشم معرکه بود کم کم با فرید دوست شدم پسر خوبی بود تا اینکه یه شب خود مرضیه اومد دم در یه چادر گلگلی سرش بود که بلد نبود جمش کنه و تاپ و شلوارش کامل مشخص بود و اون سینه های جذابش چون قدشم کوتاه بود رون های پری داشت شلوارشم تنگ بود و اون رونها تصویر خیره کننده ای ساخته بودن منم تشنه انقدر بد زوم کردم روی روناش که حتی اونم فهمید چادرشو جمع کرد و غذا داد و رفت از اون روز دیگه همیشه خودش میاورد هر بار هم با یه لباسی و هر بار بیشتر از قبل دم در با هم حرف میزدیم که مرجان از پایین صداش می کرد که بیاد غذا یخ کرد چه شبهایی که رونهاش دیووونم می کرد یه روز از دانشگاه مستقیم نرفتم خونه رفتم کتابخونه درس بخونم چون توی خونه فقط به رونهای مرضیه فکر می کردم و پورن میدیم نمی تونستم درس بخونم و تا شب اونجا موندم بعدش رفتم یه ساندویچ کالباس خریدم خوردم یه دوری توی بازار زدم فکرش از سرم بپره بعدش رفتم خونه رسیدم در باز کردم رفتم داخل بعدش شنیدم آروم در میزنن در باز کردم دیدم مرضیه است ازم پرسید چرا دیر اومدی؟ شام خوردی؟ دیدم آخ جون دیگه چادر سرش نیست گفتم کتابخونه بودم نه شام نخوردم گفت بیارم برات؟ سرد شده باید بیام اینجا برات گرمس کنم پایین بچه ها خوابن گفتم باشه رفت غذا آورد ماکارانی بود گرم کرد با هم خوردیم و حرف زدیم بهش گفتم چقدر این تاپ بهت میاد موهای به این خوشگلی چرا زیر چادر قایمشون می کردی؟ گفت کجا قایم می کردم؟ من که چادرم دائم میفتاد و با هم خندیدیم ظرفا هم شست می خواست بره گفتم امشب بهترین شام زندگیم خوردم گفت نوش جانت رفتم نزدیکتر گفتم کاش میشد نری گفت دوست داشتی؟ بازم میام بشرطی که شبها دیر بیای خندیدیم و رفت تا دم در گفت کاری نداری؟ گفتم فردا شبم دیر میام تا همیشه دیگه شبها دیر میام گفت پس همشو با هم دو نفره می خوریم و خندید و رفت از خوشحالی اون شب تا صبح خوابم نبرد و صبح بود که بیهوش شدم تا ظهر خوابیدم بیدار شدم رفتم کتابخونه اونجا هم فکر مرضیه نمیذاشت درس بخونم انقدر توی شهر گشتم تا آخر شب بعدش رفتم خونه که با غذا دم در واحد منتظرم بود درو باز کردم رفتیم داخل گفت چرا انقدر دیر؟ زودتر بیا گفتم باشه یه تاپ و شلوار گشاد گل گلی پاش بود گفتم چه بامزست شلوارت خندید غذا گرم کرد خوردیم موقع رفتن گفت فردا زودتر بیا منو پشت در نذار که دستشو گرفتم چسبوندمش به دیوار و ازش لب گرفتم فقط نگام می کرد دستاشو دور گردنم حلقه کرد و با فشردن لبهاش به لبهام می خواست بوسه ها طولانی تر باشه که نفس جفتمون قطع میشد تا ول کنیم یه نفس می گرفتیم دوباره لب می گرفتیم دو سه بار اینکارو تکرار کردیم گفتم میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم؟ خندید گفت میدونم از همون روز اول که خودم برات غذا آوردم بغلش کردم دستمو بردم سمت کوسش که گفت نه نه نه الان نه گفتم باشه باشه آروم باش هر چی تو بگی تا خودت نخوای کاری نمی کنم گفت فعلا فقط بوس و بغل گفتم چشم از اون شب هر شب کارمون بوس و بغل بود و اونم زود میرفت که کسی نفهمه نیست یه شب دست گذاشتم روی کوسش و میمالیدم گفت نه نه نه گفتم پس کی؟ منو تحریک میکنی میری حداقل یه جور ارضام کن یه نگاهی بهم کرد و خندید گفت باشه خب از اول بگو شلوار و شورتمو کشید پایین و شروع کرد خوردن کیرم گفتم بریم توی اتاق می خوابم روی تخت بخور گفت بریم رفتیم روی تخت خوابیدم اونم شروع کرد خوردن وای که اون دهن کوچولوش چه لذتی داشت وقتی کیرم میرفت داخلش اون لبهاش که دور کیرم حلقه می کرد بهترین حس دنیا بود بهش می گفتم کیرم چه طعمی میده گفت کیوی نمکی هم ترشه هم شور آبم که اومد ازش پرسیدم چرا کوست نه؟ هیچی نگفت گفت من باید برم و فوری رفت چند بار دیگه اومد و برام می خورد احساس می کردم یه نفر داره مارو نگاه میکنه چون مرضیه پشتش به در بود و سرش لای پام بود منم پاهامو دور سرش حلقه می کردم و اون می خورت منم از لذت چشام بسته بود اما گاهی که باز می کردم سایه یه نفر روی در اتاق بود اما توی اون وضعیت نمی تونستم بلند بشم ببینم کیه تا اینکه به مرضیه گفتم نخوره منم الکی آه و ناله می کردم که احساس کردم الان پشت دره با مرضیه رفتیم از اتاق بیرون دیدیم مرجان خواهر کوچیکشه گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟ گفت این سوالیه که من از این خانم باید بپرسم؟
اینجا با یه مرد غریبه تنها نصف شبی چیکار میکنی مرضیه؟ چرا فکر آبرو خودت و ما نیستی؟ گفتم الکی شلوغش نکن کا کاری نکردیم داشتیم حرف میزدیم گفت میدونستم حاشا می کنید اما خر خودتونید ازتون فیلم دارم گفتم آره من مرضیه رو می خوام اصلا همین فردا صیغش میکنم تو چیکار میکنی آبروی خواهرتو میبری؟ که مرضیه زد زیر گریه بغلش کردم گفتم اشکال نداره فردا میریم صیغت میکنم مرجان گفت باشه بابا من برای خودتون میگم آقا بهادر شما اهل اینجا نیستی ما اینجا زندگی می کنیم میدونید اگر کسی بفهمه و آبرو ریزی راه بندازه ما توی این محل نمی تونیم سر بلند کنیم؟ گفتم هیچ کس نمی فهمه جز اینکه تو بگی گفت من که آبروی خواهرمو نمی برم گفتم پس حله دیگه نگران هیچی نباش به مرضیه گفتم برو توی اتاق و مرجان بردم دم در گفتم حالا که تو فهمیدی مرضیه امشب اینجا بمونه فقط یه امشب گفت خیییلیییی گفتم به خدا اونم دوست داره بمونه برو بپرس گفت باشه اگه یه امشبه باشه فقط بخاطر مرضیه هاااا وگرنه که گفتم دمت گرم رفت بیرون در بستم پیرهنمو کندم گفتم هورا که یهو آروم در زد گفت قبل از 7 صبح باید خونه باشه چون فرید می خواد بره مدرسه گفت مامانم کو چی بگم؟ گفتم چشم چشم زود میاد در بستم لخت شدم رفتم توی اتاق گفتم امشب دیگه نه نه نداریم تا صبح اجازتم گرفتم بی استرس تا خود صبح نمیذارمت بخوابی فرشته ریزه میزه من گفت اگر یه چیزی ببینی خوشت نیاد چی؟ گفتم مثلا چی؟ گفت نمی خوای لختم کنی؟ لختش کردم دیدم کوسش انگار یه جوراییه یه علامتی روش سوزوندن مثله یه حرف انگلیسی گفت شوهر قبلیش جانباز اعصاب و روان بوده و یه روز با یه چیز داغ کوسشو سوزونده البته جراحی کرده بود اما جاش مونده بود گفت چی شد؟ برم؟ گفتم کجا؟ گفت بدجور خورد توی ذوقت از نگاهت فهمیدم چندشت شد گفتم نه بابا این حرفها چیه؟ بلند شد بره انداختمش روی تخت رفتم لای پاش شروع کردم خوردن کوسش برای بار اول یکم سخت بود چون تصویر کوسش قشنگ نبود اما وقتی به قیافه خوشگل و اون رونهای سفید تپلی نگاه می کردم و دست میمالیدم یادم میرفت کوسش زشته وقتی داشتم کوسشو می خوردم می گفت بهادر از زمان این اتفاق تا الان هیچ کس کوسمو نخورده بود گفتم از الان خودم هر شب برات می خورم گفت باشه پس جواب مرجان با تو گفتم باشه حلههههههههه گفت یه چیز دیگه هم هست گفتم دیگه چیه؟ گفت یکمم دیر ارضا میشم گفتم اونم چشم عشق ممنوعه خیلی خوردم کوسشو بعدش کلی انگشت کردم می گفت بهادر دو انگشت کمه دستت تا مچ بکن توش گفتم کیرمو میکنم توش چرا دست کنم کیرمو کردم توی کوسش شروع کردم تلمبه زدن واااای که چه حالی میداد باورم نمیشد مرضیه دارم میکنم بهش می گفتم کثس مادر فرید کی گاید؟ کس مادر فرید کی درید؟ می گفت کیر تو کیر تو میگفتم جوووونم مادر فرید دارم میگام چه لذتی داره مرضیه میگفت فدای کیرت بشم بهادر من مرد من قربون این کیر بشم کیرت کوس پاره کنه باهاش کوسمو پاره کن که از شدت لذت آبم اومد اومدم بکشم بیرون که آبم ریخت توی کوسش خوابیدم روش گفتم تو محشری کوست بهشتیه گفت پس چی شد؟ چه زود از بهشت سیر شدی بیا انگشتاتو بکن توش وای که چه حالی میده راست نکردی؟ کیرتو بکن توش سوارم شو کیرمو کردم توی کوسش و شروع کردم تلمبه زدن این بار انقدر تند تند میزدم احساس می کردم کیرم میره داخل می خواد ازم جدا بشه و بره تا ته مرضیه هم میکفت تو رو خدا آبت زود نیاد تلمبه بزن بزن بزن گفتم خفه شو دهنتو ببند با حرفات آبم زودتر میاد گفت باشه خفه میشم تو فقط آبت نیاد من خفه میشم خفه شد منم از سرعتم کم کردم دیدم انگار داره به ارضا نزدیک میشه تند تند تلمبه زدم تا با هم ارضا بشیم که چه لذتی داشت دیگه جونی برامون نمونده بود من که یادم نمیاد کی خوابم برد صبح ساعت 10 صبح که از خواب بیدار شدم دیدم مرضیه نیست رفتم حمام اومدم بیرون دیدم اومده یه میز صبحانه خوشگل مثله خودش چیده صبحانه خوردیم گفتم دیشب بهترین شب زندگیم بود گفت واسه منم خیلی دوست دارم بهادر گفتم منم همینطور گفت یه خواهشی ازت کنم؟ گفتم بله گفت فرید کسیو نداره تو براش پدری کن هر اتفاقی بینمون افتاد تو براش پدری کن گفتم من همین الانم پدرشم دیشب مامانشو گایدم از تو می پرسم مامان فرید کی گایید؟ خندید گفت استعداد شاعریتم خوبه به جز اون شب سه شبه دیگه هم با هم سکس داشتیم مرجان بهم می گفت بهت نمیومد انقدر هات باشی گفتم مرضیه که از من هات تره گفت پس خدا درو تخته برای هم ساخته گفتم دقیقا گفت باشه برید خوش باشید اما برنامتون برای اومدن زنت چیه؟ بعدش می خواید چیکار کنید؟ گفته باشم امروز زنت بیاد دیگه اجازه نمیدم چون گندش زود در میاد با این تابلو بازی های شما دیدم راست میگه توی همین فکرا بودم که مادر ندا فوت کرد و رفتم تهران بعد از مراسم ندا مونده بود و یه خونه قدیمی و داداش اسکولش فرشید پسره یه تخته اش کم بود مثله کوس خولا رفتار میکرد بعد ندا میگفت بریم مرجان براش بگیریم! به خدا اون دختر حیفه راضیشون کردم خونه بفروشن بریم شهری که من دانشجو ام که ندا قبول کرد و خونه فروختیم و اومدیم ندا برای فرشید کوس خوله از مرجان خواستگاری کرد مرجان شوکه بود منم یواشکی کشیدمش کنار بگو نه این پسره کوس خوله هیچی حالیش نیست گفت اتفاقا این خوبه گفتم از چه نظر؟ گفت اسما زن اون میشم می خوام با تو باشم اگه کارهایی که با مرضیه کردی با منم نکنی خودم جرت میدم همه فیلما هم نشون زنت میدم گفتم نگفته بودی؟ گفت چیو؟ گفتم که چشمت دنبالمه گفت چشمم دنبالت نبود که ازت مدرک جمع نمی کردم در گوشم گفت کسی که کوس زشت ترسناک مرضیه رو جوری میکنه که مرضیه ای که حتی می ترسید توی حموم شورتشو دربیاره هر شب برات لخت میشه ماله منو ببینی می پرستیش یه تیکه الماس تراش نخورده است که اگر زن این کوس خوله بشم قبلش میدم خودت تراشش بدی گفتم تو دیگه کی هستی دختر شیطون باید بیاد پیشت شاگردی گفت فقط هیچ کس نفهمه حتی مرضیه وگرنه الماس بی الماس.
به اون شهر بریم یه خونه بزرگ حیاط دار دو طبقه اجاره کردیم که مالک طبقه پایین بود که یه پیرمرد بود و دو تا دختراش و که هر دوشون بالای 30 سال میزدن و یه پسر بچه 10 ساله که بعدها از خانمم شنیدم که بزرگتره اسمش مرضیه و بیوه است و شوهرش فوت کرده و این پسر اونه که اسمش فرید بود اما کوچیکه که اسمش مرجان مجرده و ازدواج نکرده که زنم اصرار داشت بگیریمش برای داداشش چون خدایش دوتاشون قشنگ بودن بی هیچ آرایش و عملی شیش هفت ماه گذشت پیرمرد سکته کرد یه مدتم توی بیمارستان بستری بود و فوت شد بعد از فوتش ما خواستیم بلند بشیم که مرضیه گفت من تازه پدرم فوت شده کلی هزینه کردیم الان پول رهن شما نداریم بدیم اما بمونید توی این شرایط کی بهتر از شما؟ حداقل شناخت خوبی ازتون داریم که زنم هم گفت بمونیم بهتره که موندیم سه چهار ماه بعد مادر زنم بدجور مریض شد چون قلیون می کشید اوضاع جسمیش وخیم تر شده بود و زنم گفت مامانم مریضه می خوام پیشش باشم و خدایی نکرده اتفاقی افتاد من برای بار آخر ندیده باشمش حسرتش به دلم میمونه و هزار جور داستان و اشک و آه که گفتم برو عزیزم برو برو.
گفت یکی دو هفته ای ازش مراقبت میکنم زود برمیگردم اما یکماه گذشت هر روز بهم زنگ میزد اما خبری از اومدن نبود که نبود بعد یه مدت مرضیه فهمید که زنم ندا نیست گفت آقا بهادر ندا خانم نیستن دانشگاه میاید خسته اید من براتون غذا درست کنم بیارم؟ اولش تعارف کردم گفتم نه و اینا که از همون شب شروع کرد غذا آوردن البته فرید پسرش برام میاورد واقعا خیلی خوب بود چون وقت آشپزی نداشتم دستپختشم معرکه بود کم کم با فرید دوست شدم پسر خوبی بود تا اینکه یه شب خود مرضیه اومد دم در یه چادر گلگلی سرش بود که بلد نبود جمش کنه و تاپ و شلوارش کامل مشخص بود و اون سینه های جذابش چون قدشم کوتاه بود رون های پری داشت شلوارشم تنگ بود و اون رونها تصویر خیره کننده ای ساخته بودن منم تشنه انقدر بد زوم کردم روی روناش که حتی اونم فهمید چادرشو جمع کرد و غذا داد و رفت از اون روز دیگه همیشه خودش میاورد هر بار هم با یه لباسی و هر بار بیشتر از قبل دم در با هم حرف میزدیم که مرجان از پایین صداش می کرد که بیاد غذا یخ کرد چه شبهایی که رونهاش دیووونم می کرد یه روز از دانشگاه مستقیم نرفتم خونه رفتم کتابخونه درس بخونم چون توی خونه فقط به رونهای مرضیه فکر می کردم و پورن میدیم نمی تونستم درس بخونم و تا شب اونجا موندم بعدش رفتم یه ساندویچ کالباس خریدم خوردم یه دوری توی بازار زدم فکرش از سرم بپره بعدش رفتم خونه رسیدم در باز کردم رفتم داخل بعدش شنیدم آروم در میزنن در باز کردم دیدم مرضیه است ازم پرسید چرا دیر اومدی؟ شام خوردی؟ دیدم آخ جون دیگه چادر سرش نیست گفتم کتابخونه بودم نه شام نخوردم گفت بیارم برات؟ سرد شده باید بیام اینجا برات گرمس کنم پایین بچه ها خوابن گفتم باشه رفت غذا آورد ماکارانی بود گرم کرد با هم خوردیم و حرف زدیم بهش گفتم چقدر این تاپ بهت میاد موهای به این خوشگلی چرا زیر چادر قایمشون می کردی؟ گفت کجا قایم می کردم؟ من که چادرم دائم میفتاد و با هم خندیدیم ظرفا هم شست می خواست بره گفتم امشب بهترین شام زندگیم خوردم گفت نوش جانت رفتم نزدیکتر گفتم کاش میشد نری گفت دوست داشتی؟ بازم میام بشرطی که شبها دیر بیای خندیدیم و رفت تا دم در گفت کاری نداری؟ گفتم فردا شبم دیر میام تا همیشه دیگه شبها دیر میام گفت پس همشو با هم دو نفره می خوریم و خندید و رفت از خوشحالی اون شب تا صبح خوابم نبرد و صبح بود که بیهوش شدم تا ظهر خوابیدم بیدار شدم رفتم کتابخونه اونجا هم فکر مرضیه نمیذاشت درس بخونم انقدر توی شهر گشتم تا آخر شب بعدش رفتم خونه که با غذا دم در واحد منتظرم بود درو باز کردم رفتیم داخل گفت چرا انقدر دیر؟ زودتر بیا گفتم باشه یه تاپ و شلوار گشاد گل گلی پاش بود گفتم چه بامزست شلوارت خندید غذا گرم کرد خوردیم موقع رفتن گفت فردا زودتر بیا منو پشت در نذار که دستشو گرفتم چسبوندمش به دیوار و ازش لب گرفتم فقط نگام می کرد دستاشو دور گردنم حلقه کرد و با فشردن لبهاش به لبهام می خواست بوسه ها طولانی تر باشه که نفس جفتمون قطع میشد تا ول کنیم یه نفس می گرفتیم دوباره لب می گرفتیم دو سه بار اینکارو تکرار کردیم گفتم میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم؟ خندید گفت میدونم از همون روز اول که خودم برات غذا آوردم بغلش کردم دستمو بردم سمت کوسش که گفت نه نه نه الان نه گفتم باشه باشه آروم باش هر چی تو بگی تا خودت نخوای کاری نمی کنم گفت فعلا فقط بوس و بغل گفتم چشم از اون شب هر شب کارمون بوس و بغل بود و اونم زود میرفت که کسی نفهمه نیست یه شب دست گذاشتم روی کوسش و میمالیدم گفت نه نه نه گفتم پس کی؟ منو تحریک میکنی میری حداقل یه جور ارضام کن یه نگاهی بهم کرد و خندید گفت باشه خب از اول بگو شلوار و شورتمو کشید پایین و شروع کرد خوردن کیرم گفتم بریم توی اتاق می خوابم روی تخت بخور گفت بریم رفتیم روی تخت خوابیدم اونم شروع کرد خوردن وای که اون دهن کوچولوش چه لذتی داشت وقتی کیرم میرفت داخلش اون لبهاش که دور کیرم حلقه می کرد بهترین حس دنیا بود بهش می گفتم کیرم چه طعمی میده گفت کیوی نمکی هم ترشه هم شور آبم که اومد ازش پرسیدم چرا کوست نه؟ هیچی نگفت گفت من باید برم و فوری رفت چند بار دیگه اومد و برام می خورد احساس می کردم یه نفر داره مارو نگاه میکنه چون مرضیه پشتش به در بود و سرش لای پام بود منم پاهامو دور سرش حلقه می کردم و اون می خورت منم از لذت چشام بسته بود اما گاهی که باز می کردم سایه یه نفر روی در اتاق بود اما توی اون وضعیت نمی تونستم بلند بشم ببینم کیه تا اینکه به مرضیه گفتم نخوره منم الکی آه و ناله می کردم که احساس کردم الان پشت دره با مرضیه رفتیم از اتاق بیرون دیدیم مرجان خواهر کوچیکشه گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟ گفت این سوالیه که من از این خانم باید بپرسم؟
اینجا با یه مرد غریبه تنها نصف شبی چیکار میکنی مرضیه؟ چرا فکر آبرو خودت و ما نیستی؟ گفتم الکی شلوغش نکن کا کاری نکردیم داشتیم حرف میزدیم گفت میدونستم حاشا می کنید اما خر خودتونید ازتون فیلم دارم گفتم آره من مرضیه رو می خوام اصلا همین فردا صیغش میکنم تو چیکار میکنی آبروی خواهرتو میبری؟ که مرضیه زد زیر گریه بغلش کردم گفتم اشکال نداره فردا میریم صیغت میکنم مرجان گفت باشه بابا من برای خودتون میگم آقا بهادر شما اهل اینجا نیستی ما اینجا زندگی می کنیم میدونید اگر کسی بفهمه و آبرو ریزی راه بندازه ما توی این محل نمی تونیم سر بلند کنیم؟ گفتم هیچ کس نمی فهمه جز اینکه تو بگی گفت من که آبروی خواهرمو نمی برم گفتم پس حله دیگه نگران هیچی نباش به مرضیه گفتم برو توی اتاق و مرجان بردم دم در گفتم حالا که تو فهمیدی مرضیه امشب اینجا بمونه فقط یه امشب گفت خیییلیییی گفتم به خدا اونم دوست داره بمونه برو بپرس گفت باشه اگه یه امشبه باشه فقط بخاطر مرضیه هاااا وگرنه که گفتم دمت گرم رفت بیرون در بستم پیرهنمو کندم گفتم هورا که یهو آروم در زد گفت قبل از 7 صبح باید خونه باشه چون فرید می خواد بره مدرسه گفت مامانم کو چی بگم؟ گفتم چشم چشم زود میاد در بستم لخت شدم رفتم توی اتاق گفتم امشب دیگه نه نه نداریم تا صبح اجازتم گرفتم بی استرس تا خود صبح نمیذارمت بخوابی فرشته ریزه میزه من گفت اگر یه چیزی ببینی خوشت نیاد چی؟ گفتم مثلا چی؟ گفت نمی خوای لختم کنی؟ لختش کردم دیدم کوسش انگار یه جوراییه یه علامتی روش سوزوندن مثله یه حرف انگلیسی گفت شوهر قبلیش جانباز اعصاب و روان بوده و یه روز با یه چیز داغ کوسشو سوزونده البته جراحی کرده بود اما جاش مونده بود گفت چی شد؟ برم؟ گفتم کجا؟ گفت بدجور خورد توی ذوقت از نگاهت فهمیدم چندشت شد گفتم نه بابا این حرفها چیه؟ بلند شد بره انداختمش روی تخت رفتم لای پاش شروع کردم خوردن کوسش برای بار اول یکم سخت بود چون تصویر کوسش قشنگ نبود اما وقتی به قیافه خوشگل و اون رونهای سفید تپلی نگاه می کردم و دست میمالیدم یادم میرفت کوسش زشته وقتی داشتم کوسشو می خوردم می گفت بهادر از زمان این اتفاق تا الان هیچ کس کوسمو نخورده بود گفتم از الان خودم هر شب برات می خورم گفت باشه پس جواب مرجان با تو گفتم باشه حلههههههههه گفت یه چیز دیگه هم هست گفتم دیگه چیه؟ گفت یکمم دیر ارضا میشم گفتم اونم چشم عشق ممنوعه خیلی خوردم کوسشو بعدش کلی انگشت کردم می گفت بهادر دو انگشت کمه دستت تا مچ بکن توش گفتم کیرمو میکنم توش چرا دست کنم کیرمو کردم توی کوسش شروع کردم تلمبه زدن واااای که چه حالی میداد باورم نمیشد مرضیه دارم میکنم بهش می گفتم کثس مادر فرید کی گاید؟ کس مادر فرید کی درید؟ می گفت کیر تو کیر تو میگفتم جوووونم مادر فرید دارم میگام چه لذتی داره مرضیه میگفت فدای کیرت بشم بهادر من مرد من قربون این کیر بشم کیرت کوس پاره کنه باهاش کوسمو پاره کن که از شدت لذت آبم اومد اومدم بکشم بیرون که آبم ریخت توی کوسش خوابیدم روش گفتم تو محشری کوست بهشتیه گفت پس چی شد؟ چه زود از بهشت سیر شدی بیا انگشتاتو بکن توش وای که چه حالی میده راست نکردی؟ کیرتو بکن توش سوارم شو کیرمو کردم توی کوسش و شروع کردم تلمبه زدن این بار انقدر تند تند میزدم احساس می کردم کیرم میره داخل می خواد ازم جدا بشه و بره تا ته مرضیه هم میکفت تو رو خدا آبت زود نیاد تلمبه بزن بزن بزن گفتم خفه شو دهنتو ببند با حرفات آبم زودتر میاد گفت باشه خفه میشم تو فقط آبت نیاد من خفه میشم خفه شد منم از سرعتم کم کردم دیدم انگار داره به ارضا نزدیک میشه تند تند تلمبه زدم تا با هم ارضا بشیم که چه لذتی داشت دیگه جونی برامون نمونده بود من که یادم نمیاد کی خوابم برد صبح ساعت 10 صبح که از خواب بیدار شدم دیدم مرضیه نیست رفتم حمام اومدم بیرون دیدم اومده یه میز صبحانه خوشگل مثله خودش چیده صبحانه خوردیم گفتم دیشب بهترین شب زندگیم بود گفت واسه منم خیلی دوست دارم بهادر گفتم منم همینطور گفت یه خواهشی ازت کنم؟ گفتم بله گفت فرید کسیو نداره تو براش پدری کن هر اتفاقی بینمون افتاد تو براش پدری کن گفتم من همین الانم پدرشم دیشب مامانشو گایدم از تو می پرسم مامان فرید کی گایید؟ خندید گفت استعداد شاعریتم خوبه به جز اون شب سه شبه دیگه هم با هم سکس داشتیم مرجان بهم می گفت بهت نمیومد انقدر هات باشی گفتم مرضیه که از من هات تره گفت پس خدا درو تخته برای هم ساخته گفتم دقیقا گفت باشه برید خوش باشید اما برنامتون برای اومدن زنت چیه؟ بعدش می خواید چیکار کنید؟ گفته باشم امروز زنت بیاد دیگه اجازه نمیدم چون گندش زود در میاد با این تابلو بازی های شما دیدم راست میگه توی همین فکرا بودم که مادر ندا فوت کرد و رفتم تهران بعد از مراسم ندا مونده بود و یه خونه قدیمی و داداش اسکولش فرشید پسره یه تخته اش کم بود مثله کوس خولا رفتار میکرد بعد ندا میگفت بریم مرجان براش بگیریم! به خدا اون دختر حیفه راضیشون کردم خونه بفروشن بریم شهری که من دانشجو ام که ندا قبول کرد و خونه فروختیم و اومدیم ندا برای فرشید کوس خوله از مرجان خواستگاری کرد مرجان شوکه بود منم یواشکی کشیدمش کنار بگو نه این پسره کوس خوله هیچی حالیش نیست گفت اتفاقا این خوبه گفتم از چه نظر؟ گفت اسما زن اون میشم می خوام با تو باشم اگه کارهایی که با مرضیه کردی با منم نکنی خودم جرت میدم همه فیلما هم نشون زنت میدم گفتم نگفته بودی؟ گفت چیو؟ گفتم که چشمت دنبالمه گفت چشمم دنبالت نبود که ازت مدرک جمع نمی کردم در گوشم گفت کسی که کوس زشت ترسناک مرضیه رو جوری میکنه که مرضیه ای که حتی می ترسید توی حموم شورتشو دربیاره هر شب برات لخت میشه ماله منو ببینی می پرستیش یه تیکه الماس تراش نخورده است که اگر زن این کوس خوله بشم قبلش میدم خودت تراشش بدی گفتم تو دیگه کی هستی دختر شیطون باید بیاد پیشت شاگردی گفت فقط هیچ کس نفهمه حتی مرضیه وگرنه الماس بی الماس.
نوشته: بهادر
11 پاسخ به “اولی رو خودم خواستم اما دومی جذاب تر بود”
بهادر در حال جق زدن بود که صاحبخانه پیر بعد گاییدن زنش ی صفایی هم به کون بهادر داد و از اونروز بهادر و زنش شدند زن صاحبخونه پیر
اونقدر که تو داستان های بکن تو آدم میمیره تو دوران کورونا نمرد
سگ کی بود فیلم تخمی تخیلی ترکی
به راست دروغ داستان کاری ندارم ، ولی بعضی آدما خر شانسنحالا ما ، از آسمون کص بباره یکی نصیب مون نمیشه ، کافیه دو تا کیر بیفته ، یکی راست میره تو کونمون یکی دیگه تو نوبت وایمیسته
بازم دیالوگ های تکراری فدای کیرت بشم، مرد من، و …والا هیچ زنی از این حرفا موقع سکس نمیزنه!!!انقدر مصنوعی و بیخود!
جانی سینز ایران به روایت نویسنده،معلوم نیست چه اپشنی داره چشمِ همه دنبالشِ
بهادر خارتو گاییدم با این سطح خالی بندی و دروغگویی کصکش در حال جق زدن به چیا فکر میکنی 😂😂😂😂
چطوری حاج الماس؟بیشتر بهت میاد حاج التماس باشی چون معلومه ازون کونبچه هایی که بدجوری تو کف کوصن! 😂 اما بهت یه لایک میدم که میخوای برادرزنتم یجورایی بگای! 😂
خیلی دلم میخواد خواهر زن و مادر زن و زن رو با هم بکنم
برا یه کوس کردن فک کنم نسل انسان رو منثرض کردی بسکه همه مردن تا تو بتونی بکنی
خداشانس بده