آنجلا و دانیل (۲)

زنی با قلاده ای شبیه قلاده انجلا درحالیکه یک روپوش ابریشمی قرمز پوشیده بود که به سختی برجستگی های پستونهای بزرگش را می‌پوشاند، سرش را خم کرد و به آرامی گفت: « خوش آمدید بانو».
«برندا.»
سپس زن به سمت برندا رفت و در حالی که قلاده آنجلا را به او می‌داد، گفت: «این برده دخترم خواهد بود . می‌خواهم تمیز و آمادش کنی. لباسی جذاب که فکر می‌کنی به او می‌آید تنش کن و او را در اتاق دخترم، روی تختش بگذار.»
بعد رو به آنجلا کرد و گفت: «ایشان برندا، سرپرست برده‌ها هستند. تو از او اطاعت می کنی و اون هر چه لازمه را به تو یاد می ده. دخترم دو سه ساعت دیگر به خانه می‌رسه، ، خیلی زود آماده‌ی برآورده کردن خواسته‌هایش باش.

برندا بدن برهنه آنجلا را بررسی کرد و اون را کاملاً تمیز و مناسب برای ملاقات با صاحب جدیدش آماده کرد. سپس یک روپوش ابریشمی سفید به او داد که مانند روپوش برندا، به سختی باسن، و پستونهاش را می‌پوشاند. سپس برندا آنجلا را به اتاق جداگانه‌ای با یک تخت کوچک هدایت کرد و توضیح داد: «این اتاق تو خواهد بود، مگر اینکه دختر خانمم خلاف آن را به تو بگوید.»
برندا آنجلا را به اتاق خواب صاحب جدیدش برد تا منتظر بازگشت او باشه. آنجلا در حالی که همچنان به زمین خیره شده بود، بی‌صدا سر تکان داد. سپس برندا از اتاق خارج شد و دراطاق را بست.

آنجلا هنوز ساکت در اتاق خواب دختری که قرار بود به زودی از نظر جنسی به او خدمات ارائه بده، نشسته بود. او می‌دانست که اگر آنها را راضی نگه نداره، هر لحظه ممکنه دوباره فروخته بشه
آنجلا آهی کشید و سعی کرد در حالی که منتظر بود، خودش را آرام کنه. شروع به نگاه کردن به اطراف اتاق کرد و متوجه شد که این برای یک دختر جوان به سن او کاملاً طبیعی است.
خانم با شنیدن صدای ورود دخترش از پله‌ها پایین آمد. دختر، خیلی شبیه مادرش بود، با همان موهای بور و چشمان آبی. او حالا ۱۸ سالش بود و فقط یک اینچ از مادرش کوتاه‌تر
وقتی دید مادرش منتظرشه ، فوراً کیف‌هایش را انداخت و با خنده‌ای محکم، به طرف مادرش دوید و اون را در آغوش گرفت. جیغ زد: «سلام مامان. دلم برات تنگ شده بود»
خانم ، دخترش را بوسید و به شادی دخترش لبخند زد سپس گلویش صاف کرد و گفت: “من یک هدیه تولد برات دارم. هدیه ات تو اتاقت منتظره. فکر می‌کنم خوشت بیاید و از هدیه ات بی‌نهایت لذت ببری.”
دانیل از خوشحالی روی نوک پاهایش بالا و پایین می‌پرید: «بالاخره یه برده جنسی برام گرفتی؟ ممنون مامان. بی‌صبرانه منتظرم ببینمش. خیلی خوب میشه.»
: «این دختره، آنجلا، اون باکره نیست، اما هرگز با هیچ زنی نبوده. بنابراین باید از آموزش دادن به او حسابی لذت ببری. او خیلی عصبی است و احتمالاً از اتفاقاتی که قرار است بیفتد خیلی می‌ترسه. ازش لذت ببر، او مال توهست
فقط یادت باشه، اون هیچ آموزش برده‌داری ، به جز اون چیزهای که بهش گفتن ندیده »
دانیل سرش را به نشانه تایید تکان داد، و بعد دوباره مادرش را در آغوش گرفت، و با کیف‌هایش از پله‌ها بالا دوید. دانیل با عجله وارد اتاقش شد .
وقتی آنجلا را دید که روی تخت اون نشسته و قلاده و روانداز ابریشمی به تن دارد، جیغ بلندی از شدت هیجان کشید.

ادامه دارد…

نوشته: oscarlet

بازدید 6,503

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

یک پاسخ به “آنجلا و دانیل (۲)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید