دانیل به آرامی ناله میکرد و احساس میکرد که ارگاسمش به سرعت در حال شکلگیریه. حس می کرد که بالاخره برده جنسی جذاب خودش را دارد که به نیازهایش رسیدگی کنه و این واقعیت که به نظر میرسید بردهاش به اندازه او از آن لذت میبره.
دانیل در حالی که انجلا زبانش را عمیق و عمیقتر در کسش فرو میبرد، به برده کوچکش نگاه می کرد. احساس میکرد بردهاش سعی دارد هر اینچ از کسش را لیس بزند و شنیدن نالههای کوچک بردهاش فقط باعث میشد ارگاسمش سریعتربشه
. دانیل میخواست صورت بردهاش را با آب کسش بپوشونه. او میخواست ملک و قلمروش را به درستی مشخص و معین کنه
. اون میخواست بردهاش، بدونه که ارباب واقعی اش کیه
دانیل با دیدن چشمان نیمهبازبه بردهاش لبخند می زد، در حالی که او همچنان به لیسیدن عمیق کسش ادامه میداد. ناگهان فریاد بلندی کشید، زیرا بردهاش با زبانش روی نقطه مخصوص اون را لیس زد.
وقتی انجلا صدای فریاد میسترسش را شنید،. با ترس از اینکه کار اشتباهی کرده باشد، به دانیل نگاه کرد. و وقتی دید سر میسترسش که با دهانی باز و نالهای مداوم به عقب پرتاب شده بود، لیسیدنش را از سر گرفت و سعی کرد روی نقطهای که باعث لذت فراوان میسترسش شده بود تمرکز بیشتری کنه.
پیدا کردن دوباره آن نقطه کار سختی نبود، به محض اینکه دوباره آن را لیس زد، میسترسش بلندتر ناله کرد و باسنش را به سمت صورت آنجلا فشار داد. با چرخاندن نوک زبانش روی نقطه مخصوص میسترسش، تحریک بیشتری به آن اضافه می کرد. دانیل با صدای بلند از لذت فریاد زد، و کسش موجی از آب کوسش را آزاد کرد و روی زبان بردهاش میریخت، روی دهان انجلا جاری میشد و صورتش را میپوشاند. آنجلا همچنان لیس میزد، در حالی که میسترسش به ارگاسم رسیده بود…
آنجلا بیصدا ناله میکرد، در حالی که آب کوس میسترسش را روی زبانش مزه میکرد و هر قطرهای را که میتوانست وارد دهانش کند، میبلعید
دانیل دستش را دراز کرد و نفسش را بیرون داد: «بیا.»
آنجلا پشت سر دانیل حرکت کرد.دانیل روی تخت نشست. پاهایش را باز کرد: « بچه گربه، میخوام کلیتوریسمو بمکی.»
«بله، میسترس.»
انجلا روی زمین دهانش را به سمت کلیتوریس دانیل تنظیم کرد، بین پاهای دانیل قرار گرفت. و لبهایش را دور کلیتوریس میسترسش قرارداد، ، و شروع به مکیدن آرام کرد.
واکنش دانیل فوری بود. همانطور که آنجلا همانطور که به او دستور داده شده بود، به چشمای میسترسش نگاه میکرد، کمر میسترسش روی تخت قوس برمی داشت و به ملحفه اطرافش چنگ میزند. وسرش با نالهای خاموش به عقب پرتاب شد و چشمانش کاملاً باز بود، انگار از شوک یخ زده بود. آنجلا امیدوار بود که این نشانه خوبی باشد، زیرا به مکیدن آرام ادامه داد و زبانش را روی کلیتوریس میسترسش می چرخوند. بدن میسترسش شروع به لرزیدن و پیچ و تاب خوردن روی تخت می کرد. ناخنهای میسترسش روی پوست سرش کشیده میشدند،
سرانجام کمر دانیل روی تخت افتاد و نالهای عمیق از لذت سر داد. لرزش کس دانیل را روی زبان انجلا حس می شد و آنجلا آب آن را که داخل دهانش میریخت، می چشید
دانیل به برده زیبا و بسیار با استعداد خودش نگاه می کرد، در حالی که دهان انجلا هنوز روی کلیتوریسش بود. د انیل رو تختخواب نشست و دهان آنجلا را از کلیتوریس حساسش جدا کرد
دانیل در حالی که انجلا زبانش را عمیق و عمیقتر در کسش فرو میبرد، به برده کوچکش نگاه می کرد. احساس میکرد بردهاش سعی دارد هر اینچ از کسش را لیس بزند و شنیدن نالههای کوچک بردهاش فقط باعث میشد ارگاسمش سریعتربشه
. دانیل میخواست صورت بردهاش را با آب کسش بپوشونه. او میخواست ملک و قلمروش را به درستی مشخص و معین کنه
. اون میخواست بردهاش، بدونه که ارباب واقعی اش کیه
دانیل با دیدن چشمان نیمهبازبه بردهاش لبخند می زد، در حالی که او همچنان به لیسیدن عمیق کسش ادامه میداد. ناگهان فریاد بلندی کشید، زیرا بردهاش با زبانش روی نقطه مخصوص اون را لیس زد.
وقتی انجلا صدای فریاد میسترسش را شنید،. با ترس از اینکه کار اشتباهی کرده باشد، به دانیل نگاه کرد. و وقتی دید سر میسترسش که با دهانی باز و نالهای مداوم به عقب پرتاب شده بود، لیسیدنش را از سر گرفت و سعی کرد روی نقطهای که باعث لذت فراوان میسترسش شده بود تمرکز بیشتری کنه.
پیدا کردن دوباره آن نقطه کار سختی نبود، به محض اینکه دوباره آن را لیس زد، میسترسش بلندتر ناله کرد و باسنش را به سمت صورت آنجلا فشار داد. با چرخاندن نوک زبانش روی نقطه مخصوص میسترسش، تحریک بیشتری به آن اضافه می کرد. دانیل با صدای بلند از لذت فریاد زد، و کسش موجی از آب کوسش را آزاد کرد و روی زبان بردهاش میریخت، روی دهان انجلا جاری میشد و صورتش را میپوشاند. آنجلا همچنان لیس میزد، در حالی که میسترسش به ارگاسم رسیده بود…
آنجلا بیصدا ناله میکرد، در حالی که آب کوس میسترسش را روی زبانش مزه میکرد و هر قطرهای را که میتوانست وارد دهانش کند، میبلعید
دانیل دستش را دراز کرد و نفسش را بیرون داد: «بیا.»
آنجلا پشت سر دانیل حرکت کرد.دانیل روی تخت نشست. پاهایش را باز کرد: « بچه گربه، میخوام کلیتوریسمو بمکی.»
«بله، میسترس.»
انجلا روی زمین دهانش را به سمت کلیتوریس دانیل تنظیم کرد، بین پاهای دانیل قرار گرفت. و لبهایش را دور کلیتوریس میسترسش قرارداد، ، و شروع به مکیدن آرام کرد.
واکنش دانیل فوری بود. همانطور که آنجلا همانطور که به او دستور داده شده بود، به چشمای میسترسش نگاه میکرد، کمر میسترسش روی تخت قوس برمی داشت و به ملحفه اطرافش چنگ میزند. وسرش با نالهای خاموش به عقب پرتاب شد و چشمانش کاملاً باز بود، انگار از شوک یخ زده بود. آنجلا امیدوار بود که این نشانه خوبی باشد، زیرا به مکیدن آرام ادامه داد و زبانش را روی کلیتوریس میسترسش می چرخوند. بدن میسترسش شروع به لرزیدن و پیچ و تاب خوردن روی تخت می کرد. ناخنهای میسترسش روی پوست سرش کشیده میشدند،
سرانجام کمر دانیل روی تخت افتاد و نالهای عمیق از لذت سر داد. لرزش کس دانیل را روی زبان انجلا حس می شد و آنجلا آب آن را که داخل دهانش میریخت، می چشید
دانیل به برده زیبا و بسیار با استعداد خودش نگاه می کرد، در حالی که دهان انجلا هنوز روی کلیتوریسش بود. د انیل رو تختخواب نشست و دهان آنجلا را از کلیتوریس حساسش جدا کرد
او به آنجلا لبخند زد،: «اوه، بچه گربه من ، کلیتوریس من را خیلی خوب مکیدی، میخوام یه زنگوله خوشگل با یه دم پشمی برات بگیرم. باید برای بچه گربه ام یه اسم خوب انتخاب کنم …
دانیل یکی از دستانش را بالا آورد و روی خط فک بچه گربهاش قرارداد، سر آنجلا را بالا آورد تا به چشمانش نگاه کند: «بچه گربه، تو مال کی هستی؟
آنجلا نفسش را بیرون داد و گفت: « میسترس. من متعلق به شما هستم.»
پایان
…
نویسنده اصلی داستان ( hasnoalias ) هست.

نوشته: oscarlet