تحقق رویا (۱)

رسیدم خونشون و حتی نمیدونستم کدوم زنگ از آیفون برای واحدشونه، گوشیمو در آوردم و زنگ زدم به مادرم تا بپرسم کدوم واحد هستن و باید زنگ کدوم رو بزنم.
-باشه… پس زنگ واحد 8 رو بزنم، شما تا کی میرسید؟
-اگر تو ترافیک گیر نکنیم یه ساعت دیگه با بقیه میایم تو برو بشین دیگه مگه میخوای چیکار کنی غیر از اینکه بری تو گوشیت.
-باشه باشه کار نداری، خدافظ.
زنگ آیفون رو زدم و فقط زیر لب میگفتم (سریع باز کن زمان هدر نره) تا صدای باز شدن در اومد رفتم داخل و سریع سوار آسانسور شدمُ طبقه چهار رو زدم، زمان خیلی داشت کند میگذشت و داشتم به تمام کارهایی که دوست دارم اینبار انجام بدم فکر میکردم که عین برق داشت از سرم رد می‌شد. آسانسور رسید به طبقه چهارم و خواستم خیلی طبیعی رفتار کنم و در آسانسور رو یواش باز کردم و وارد راهرو شدم که دیدم در رو باز گذاشته و خودش انگار رفته آشپزخونه، صدای ظرف شستنش و آب رو قشنگ می شنیدم با خودم گفتم (به به چه استقبال گرمی…) خودم کفشامو در آوردم رفتم تو خونه همه چی از تمیزی برق میزد، قبلا هم اومده بودم خونشون اما خیلی وقت از اون موقع میگذشت، یه پذیرایی نسبتا بزرگ داشتن و دو دست مبل که یه دستش سلطنتی با رنگ های کِرِم و زرشکی و یه دست راحتی که سبز و سیاه بودن فرش های سفیدی که اگر با ذره‌بین هم میگشتم یدونه آشغال هم پیدا نمی کردم ، آروم آروم رفتم و وسایلامو گذاشتم روی مبلو رفتم جلوی کابینت تا سلام کنم با اینکه اصلا حتی روشو برنگردوند باز سلام کردم و منتظر بودم جواب بده ولی حتی برنگشت تا نگاهم کنه، یه چند ثانیه وایسادم اما تا جوابی نداد رفتم تا روی یکی از مبل تک نفره ها بشینم و تو سرم فکر کردم برای چی حتی جواب سلاممو نداد؟ یا چرا اصلا روشو برنگردوند تا نگاهم کنه. خیلی برام عجیب بود چون اصلا نمیتونستم باور کنم اونی که همیشه اول با من سلام میکرد و باهام دست میداد انقدر باهام سرد شده، شاید اصلا دلش نمیخواست اون روز باهم سکس کنیم یا اینکه میخواد با رفتارش نشون بده اون رابطه اشتباه بوده و از بعد اینکه رفت رابطه‌مون تموم شده.

2 ماه قبل:

دیگه کفری شده بودم از اینکه حتی بزور میتونم رفیق پسر پیدا کنم، هر دختری که سعی میکردم باهاش ارتباط برقرار کنم بعد یکی دو روز لاس زدن به شکل عجیبی خدافظی میکرد و میرفت، چند ماه سعی کردم با دخترای مختلف آشنا بشم از طریق ها و روش های مختلف، از شهوانی سعی کردم، چت های ناشناس داخل تلگرام، سایت های دوست یابی و… اما بعد یه مدت واقعا مغزم دیگه رد داده بود، دل من هم دل نبود مثل مترویی بود که هرکی سوارش میشد عاشقش میشدم با اینکه میدونستم فقط دارم سعی میکنم تا رابطه‌مو با دخترا قوی کنم اما هر بار با خودم میگفتم کاش این یکی جور بشه ولی در طی اون همه تلاش این اتفاق نیفتاد. بعضی از اون‌ها بلافاصله بعد از اینکه خودمو معرفی میکردم بلاک میکردن یا جوابمو نمیدادن، پوریام 17 سالمه قدم 178 وزنم 80 و حتی کار به جایی نمی کشید که بخوام از اندامم یا چیزهای دیگه صحبت کنم و همون ب بسم‌الله به یه بهونه‌ای میپریدن، یکم که گذشت فکر کردم شاید به خاطر سنمه و دخترایی که تو سن من هستن دوست دارن سن طرف مقابل بیشتر یا کمتر باشه پس هردو سناریو رو بارها با چندین نفر انجام دادم اما باز هم فقط یه مدت رابطمون ادامه‌دار میشد و باز دوباره همون آش و همون کاسه…
بارها کارهای مختلف تست کردم روش های متفاوت اما آخرش خسته شدم، حتی وقتی رابطه‌ای طولانی میشد و میدونستم آخرش بجایی نمیرسه خودم تموم میکردم و ادامه نمیدادم و با خودم میگفتم حداقل با این کار کم تر قلبت میشکنه بعد تمام این اتفاقات سعی کردم دیگه اینکارو انجام ندم. وقتی که داشتم به این کار فکر میکردم خیلی راحت‌تر بنظر میومد و انگار عواقب نداشت، اما فقط کافی بود یه مدت بگذره تا بفهمم چقدر اشتباه کردم… با اینکه بیشتر مجبور بودم بیرون باشم و به فکر درس و حتی برای کنکور آماده بشم اما بازم میومدم خونه و هربار که از راه میرسیدم دختر خالم هم اونجا تو خونمون بود، دختر خالم سنش از من زیادتر بود طوری که اختلاف سنیمون 13 سال بود! با اینکه هستی از من خیلی بزرگ تر بود اما با اینحال خیلی باهم راحت بودیم و راجب هرچیزی صحبت میکردیم، بعد از چندباری که میومدم خونمون و میدیدم که هستی (دخترخالم) هم اونجاست یه حسی بهم دست داد، میدونستم دقیقا چه حسیه و دقیقا همین منو نگران کرد، چند سال پیش هم اینجوری شد به طوری که من همیشه با فکر کردن به هستی خودارضایی میکردم و حشری میشدم، واقعا هم سخت بود یه همچین دختریو هرروز ببینی و عاشقش نشی چون هستی یه زن کاملا سفید و خیلی خوش‌قیافه بود سینه هایی که حداقل سایزشون 75 بود و شکم خیلی بزرگی هم نداشت و کمر باریک بود، همین باعث می‌شد کونش خیلی بزرگ دیده بشه و حتی از روی شلوار هم وقتی خم میشد تحریک میشدم و از اونجایی که هستی خیلی به خودش میرسید مطمئن بودم یه کص کاملا صورتی و تپل که کاملا هم شیو شده داره و من تمام اینهارو هرروز تصور میکردم و جق میزدم، تا اینکه یروز وقتی از بیرون برگشتم خونه دیدم که هستی تنها تو خونه‌مونه و این اولین بار بود که هستی رو تنها تو خونمون میدیدم رفتم و سلام و احوالپرسی کردم پرسیدم : «چرا تو خونه تنهایی پس چیشده؟»
-آره دستم خالی بود دیگه زنگ زدم به مامانت ببینم بیام یا نه، که اونم گفت یکی دو ساعته میام تو برو پوریا ام خونست.
در یک لحظه با خودم فکر کردم از این بهتر نمیشه هستی تنها تو خونمونه و این خیلی خوبه، اما خیلی سریع رومو پایین آوردم و دیدم کیرم از شدت حشری بودن اونقدری شق شده که دیگه کم مونده تا شلوارمو پاره کنه و بیاد بیرون! تا دیدم هستی حواسش به کیرم نیست سریع چرخیدم و رفتم سمت اتاق و بهش گفتم الان لباس عوض کنم میام و خیلی کار خوبی کردی اومدی، اصلا نمیدونستم چیکار کنم شلوارای خونم همشون تنگن و اگه بپوشم قشنگ کیر شق شد‌ه‌مو برجسته میکنه و هستی متوجه میشه، از اونجایی که شلوار گشادی نداشتم همون یه شلوار معمولی پوشیدم و برای اینکه حداقل یک کاری کنم، یه لباس خیلی گَله گشاد برداشتم و پوشیدم تا حداقل بتونم کیر شق‌شدمو پشتش قایم کنم، در اتاق رو بستم و اومدم بیرون و گفتم : «هستی، تو بیا بشین من میام چای میریزم» خیلی سخت تونستم چایی بریزم و در عین حال کیرمو مخفی کنم، چایی هارو ریختم و اومدم چایی هارو گذاشتم رو عسلی، هستی هم انگار یه تاپ پوشیده بود از اونجایی که از لباس ها زیاد سر در نمیارم پس نمیدونم دقیقا چی بود اما قشنگ بند های سوتین سفیدش معلوم بودن و چاک بالای سینه های خوشگلش قشنگ داشتن دیوونه‌ام میکردن، همینجوری داشتم تصور میکردم که یهو هستی شروع کرد حرف زدن : «با رضا (شوهرش) یکم بحثم شد از دستش عصبانی‌ام.»
از اونجایی که رابطمون نسبتا صمیمانه بود ادامه دادم : «مگه چیکار کرده؟»
-چند روزی خیلی بیشتر از معمول سرش تو گوشی بود منم رفتم گوشی‌شو چک کردم و فقط تونستم گالری شو ببینم که چند تا عکس دختر بود داخلش، حالا توام دیگه بزرگ شدی که اینارو بهت میگم، یه عالمه عکس نود بود داخل گالریش، فکر کنم همش از یه نفر بود.
نمیدونستم چی بگم قشنگ احساس میکردم لپام قرمز شده و خجالت کشیدم، رابطه‌مون خیلی صمیمی بود اما تابحال راجب این چیزا با من صحبت نکرده بود، اما دیگه چون سفره دلشو پیشم باز کرد منم ادامه دادم : «خب بهش گفتی که چی پیدا کردی؟»
-آره بهش گفتم، اول شوک شده بود بعدشم عصبانی شد، تا حالا اینقدر عصبانی ندیده بودمش بهم گفت تو غلط کردی دست به گوشیم زدی بدون اجازه، که گفتم الان طلبکارم شدی؟ فکر کنم دیگه هول شده بود نمیدونست چیکار کنه که وحشیانه سمتم حرکت کرد و برای اولین بار دستش روم بلند شد.

  • «چی؟ کتک زدت؟»
    -آره دلش نمیومد ولی خب از شدت دستپاچگی اومد روم شروع کرد چنگ زد و بدنمو محکم فشار داد که فکر کنم کبود شده.
    اصلا نمیدونستم خوابم یا بیدارم اصلا نمیتونستم باور کنم، هستی تاپشو بالا داد و نیم تنه لخت فقط با یک سوتین و ایستاده بود جلو چشمام و بعد بهم گفت : « نگاه کن جای کبودی رو.» هنگ کرده بودم، خشکم زده بود. به خودم اومدم و گفتم : «دستش بشکنه که الکی دست روت بلند کرد، به مادر شوهرت میگفتی خب»
    -اصلا دوست نداشتم اونارم قاطی داستان کنم فعلا مشخص نیست دقیق چیه قضیه، هیچ توضیحی نداده رضا.
    تمام مدتی که داشت حرف میزد خیره شده بودم به سوتین و سینه های جذابش، فکر کنم اصلا یادش رفته بود لباس نداره و با سوتین نشسته جلوم و این عالی بود و منم به چشم چرونی‌م ادامه دادم، تا اینکه صحبتش تموم شد تازه دو هزاریش افتاد. و بهم گفت:
    -به کبودی هام نگاه میکنی دیگه؟
    -ها، چی؟ آ…آره، میخوای کِرِم بیارم برات؟
    -کِرِم نمیخوام ولی تو چشاتو درویش کن.
    تاپشم سریع پوشید و منم دیگه فهمیدم گند زدم و کار از کار گذشته گفتم : «آره، ببخشید» و سرمو خاروندم.
    چایی هارو هردومون برداشتیم و با یه قند بعدشم هورت کشیدیم، هستی احتمالا از دست رضا عصبانی بود اما من از خوشحالی داشتم بال در میاوردم، کیرمم که انگار خودش میخواست دست در بیاره و جق بزنه، اصلا باورم نمیشد تونستم بدن هستی رو ببینم با این حال چایی‌مو خوردم و بعد رفتم تو گوشی تا حواسم پرت شه بلکه کیرم بخوابه، همین اتفاقم افتاد و گوشی رو خاموش کردم و پاشدم لیوان های چایی رو ببرم آشپزخونه که یهو هستی شروع کرد : «آی… وای… خدا لعنتت کنه رضا»
    -سریع سینی رو گذاشتم رو اُپِن و اومدم سمت هستی گفتم چی شده؟ چیزیت شد؟
    -«میگم ولی حالا توام بعدش جو نگیرتت چشم‌چرون، سینه ام رو رضا وقتی پرید روم جوری فشار داده که کامل رد انگشتاش مونده الانم خیلی درد میکنه»
    با اینکه باورم نمیشد داره راجب همچین چیزی حرف میزنه ولی خواستم ضایع نشه و سریع جواب دادم : «خب الان خیلی دردت زیاده پاشو بریم اورژانسی جایی.»
    -نه نمیخواد بریم دکتر یکم بگذره خوب میشه.
    نمیدونم برای چی ولی احساس مسئولیت بهم دست میداد، ادامه دادم گفتم : «خب نمیدونم برم داروخونه؟ قرصی چیزی هست دردتو کم کنه؟»
    -نه نمیخواد یکم بگذره خوب میشه. خیلی عجیب بود داشتیم راجب این چیزا صحبت می کردیم، قبلا اصلا اینجوری نبود حتی تو جمعم اگه میدید من هستم راجب این چیزا صحبت نمی کرد و روش نمیشد، اما امروز خیلی راحت لباسشو در آورد و جای کبودی هاشو بهم نشون داد. وقتی بهش نگاه میکردم فقط لختشو تصور میکردم و بهش هم نزدیک بودم کلا چند سانت فاصله بینمون بود، به همین خاطرم احساس میکردم کیرم داره کم کم بلند میشه و قطعا اگه میخواستم پاشم کیر شق شده‌مو هستی میدید بخاطر همین مجبور بودم همینجوری بشینم، و منتظر یه فرصتی چیزی باشم تا نتونه بفهمه کیرم شق شده یه چند ثانیه همینجوری نشسته بودم یهو گفت : «خب پاشو برو اونور دیگه نشستی جلو من»
    ریده بودم تو خودم نمیدونستم چی بگم بهش که آخرش جواب دادم : «ها… هیچی نیست پام خوابیده الان پامیشم.»
    و با خیال خودم گفتم ایول چه بهونه ای جور کردم که یهو با حرفش فهمیدم چه گندی زدم.
    -«خب پاشو وایسا یکم خوب میشه بعدشم برو ظرفارو بزار تو سینک ظرفشویی تا مامانت بیاد نگه خونه شلوغه من سینه‌م خیلی درد میکنه یکم دیگه خوب شد خودم پا میشم میشورم.»
    اصلا نمیدونستم چیکار کنم یا چی بگم! فقط مطمئن بودم اگر پاشم هستی کیر شق شدمو میبینه، نمیتونستم کاری کنم باید پا میشدم و با خودم فکر کردم که اگر دید و چیزی گفت، میگم یه اتفاق طبیعیه دیگه با حرف ها و کارهایی که خودت کردی اتفاق افتاده و آخرشم معذرت خواهی میکنم و تمام…

چند ثانیه بعد:

روی زانو نشسته بودم و یه دستمو به عنوان تکیه‌گاه گذاشتم روی زمین و بلند شدم، لباسم گَله گُشاد بود اما چون روی زانو نشسته بودم لباسم اومده بود بالای شلوارم جمع شده بود و وقتی پاشدم کیرم اینقدر بزرگ شده بود که نزاشت لباسم بیاد پایین و نگه‌ش داشته بود، انتظار نداشتم اصلا این اتفاق بیفته و هنگ کردم، از خجالت میخواستم آب شم برم تو زمین… در اون حالت که دیگه هرچی که نباید میشد شده بود فقط دلم میخواست ببینم واکنش هستی چیه پس نگاهو از کیرم برداشتم و یه نگاه به چهره هستی انداختم، قشنگ مشخص بود پشماش ریخته بود که کیرم اینقدر بزرگه و انتظار اینو نداشته، چون احتمالا آخرین باری که منو لخت دیده بود 2 یا 3 سالم بود، هستی خیلی بچه دوست داره و هزار بارم گفته که بچه بودی من کونتو شستم و خیلی گوگولی بودی و این حرفا، اما مطمئنم فکر نمیکرد اون بچه کوچولو الان اینقدر بزرگ شده و کیرش به این بزرگی شده باشه. من که فقط وایساده بودم و نمیدونستم چیکار کنم، چند ثانیه که گذشت و هستی یکم از مَنگی در اومد گفت : «خب لباستو بکش روش برو اونور دیگه.»
سریع لباسمو از رو کلاهک کیرم بلند کردم و انداختم پایین و کیرم پشتش موند، اما با این حال بازم یکم لباسمو جلو انداخته بود و قشنگ قابل دیدن بود. دیگه نمیدونستم چی بگم بهش، با این حال سعی کردم یجور جمعش کنم که گفتم : «بب… ببخشید دست خودم نیست وقتی لباستو در آوردی اینجوری شدم، واقعا ببخشید دست خودم نیست.»
-آخی بمیرم، تو از اون موقع اینجوری شدی؟ بخاطر همون بلند نمیشدی؟
-آره نمیخواستم معذب بشی.
-معذب برای چی؟؟ دست خودت نیست که خب، من نباید جلو تو لباسمو در می‌آوردم، من باعثش شدم.
هی میخواستم بگم، آره تو باعثش شدی خودتم یکار کن درست بشه، اما اصلا روم نمیشد همچین چیزی بگم.
-نه اصلا همینکه بهم این چیزارو گفتی و همدردی کردی باهام خیلی عالیه ولی خب آره باعث شد اینجوری بشم، یکم بگذره خودش میخوابه.
-خب اینو که خودم میدونم زرنگ، برو اتاقت یکم باهاش بازی کن تا تموم شه این قضیه چون الان است که مامانت برسه.
اصلا انتظار این حرفو ازش نداشتم، اما از یه طرفی راست میگفت الانا بود مامانم از راه برسه و منو اینجوری ببینه، پس مجبور شدم و گفتم : «باشه، راست میگی.» و بعدش رفتم تو اتاق در رو بستم و کیرمو بیرون آوردم، تا حالا انقدر بزرگ ندیده بودمش کیرم کلا 16 سانت بود خیلیم بزرگ نبود اما با دیدنش که انقدر بزرگ شده بود پشمام ریخته بود، سریع دستمو حلقه کردم دورش و شروع کردم به جق زدن و بالا پایین کردن دستم، قاعدتاً باید خیلی سریع آبم میومد چون تا حالا تو عمرم انقدر حشری نشده بودم و دلم نمیخواسته جق بزنم، اما دو دقیقه مداوم جق زدم دیگه دستم کم کم درد گرفت ولی آبم نیومد. شلوارمو بالا کشیدم و اومدم بیرون و هستی دقیقا جلو در بود و خیلی شوکه شدم، فکر کنم میخواست منو دید بزنه اما چون توی قفل در کلید گذاشته بودم نتونسته بود چیزی ببینه، پس بهش گفتم : «نتونستی چیزی ببینی آره؟ و بعد یه لبخند ریز زدم»
-«کوفت، نخیر برای چی لخت تو رو بخوام ببینم بیشعور.»
خیلی سوسکی نگاهشو برد سمت کیرم و یهو با یه احساس عصبانیت و متعجب گفت : «پس مگه نگفتم جق بزننن؟ برای چی هنوز شق مونده؟»
-نه، (با احساس خجالت گفتم) آبم نیومد منم دیگه دستم داشت درد میگرفت.
-یعنی چی آبت نیومد؟ الان مامانت از راه برسه کیرتو ببینه فکر نمیکنه ما کارای بد داشتیم میکردیم؟
-خب چیکار کنم، دستم داره بگا میره، آبمم نیومد دیگه خب چیکار کنم.
-خب الان چیکار باید کنیم؟ برو یه شلوار گشاد تر بپوش.
-شلوار گشادتر ندارم، بخاطر همون مجبور شدم لباس گَله گُشاد بپوشم دیگه.
-فکر کنم تو نیاز به یه چیزی دار تا روش جق بزنی… درسته؟
-چی؟ مثلا چی؟
-تو با دیدن من شق کردی؟
اون لحظه بازم هنگ کردم، میدونستم میخواد چی بگه، استرسم خیلی زیاد شد لپام گل انداخت و آروم گفتم : «آره لباستو در آوردی شق کردم»
-من لباسمو در میارم تو ببین آبت میاد یا نه باشه؟ اما! پرو نشی، فقط اینکارو میکنم تا مامانت وقتی میرسه اینطوری نبینتت چیز بد فکر نکنه، منم جایی ندارم مجبورم تا اوضاع‌م درست شه بمونم اینجا.
-چی؟ جدی میگی واقعا لباستو در میاری؟
-آره، اما سوتینمو در نمیارم باشه؟
با خوشحالی و هیجان گفتم : «باشه!»
رفت نشست روبروی من روی مبل تک نفره منم روبروش روی یه مبل تک نفره دیگه، و اول وایسادم تا اون لباسشو در بیاره، زمان خیلی داشت کند میگذشت، خیلی آروم دستشو برد زیر لباسش و لباسشو در آورد، خیلی خوشحال بودم که دوباره دارم این صحنه رو میبینم بدنش از سفیدی داشت برق میزد بدنش انگار شبیه ساعت شنی بود از سینه به پایین نازک و لاغر اندام بعد دوباره از کونش بزرگ میشد و خیلی زیبا بود همینجور که داشتم لذت میبردم از تماشاش یهو گفت : «خب بدو دیگه، شروع کن جق بزن تا سریع آبت بیاد» منم سریع به خودم اومدم و سعی کردم خیلی یواش شلوارمو در بیارم تا جق بزنم، تابحال جلوی یه نفر دیگه جق نزده بودم و خیلی برام باعث خجالت بود، دستمو بردم زیر شلوارم و شلوارمو درش آوردم و کیرم عین برج صاف شد کم مونده بود که هستی چشم‌هاش از حدقه در بیاد احتمالا کیر رضا خیلی کوچولوتر از منه، هستی هم خواست شرایطو عادی کنه گفت : «خب بدو! سریع باش!» دستمو دور کیرم حلقه کردم و آروم آروم شروع کردم به بالا پایین کردن دستم و جق زدم هم زمان هم داشتم از دیدن بالاتنه هستی لذت میبردم، نزدیک 3 دقیقه بود داشتم جق میزدم اما بازم آبم نیومده بود و هستی گفت : «تاخیری چیزی زدی به خودت؟ برای چی آبت نمیاد؟» گفتم : «نه هیچی نزدم ولی نمیدونم برای چی آبم نمیاد، دستامم دارن درد میکنن دیگه خسته شدم.» هستی ادامه داد : «باشه، مامانت گفته بود یک ساعته میاد الان فکر کنم فقط 15 دقیقه وقت داریم، این کاری که الان انجام میدم رو نباید به احد الناسی بگی باشه؟»
-«چی؟ مگه چی…»
نذاشت حرفم تموم بشه و دیدم سوتینشو در آورد، باورم نمیشد که واقعا چی دارم میبینم سینه های سفیدش با اون نوک کاملا صورتی‌ش رو داشتم می دیدم، بعدش از روی مبل بلند شد و اومد سمتم دل تو دلم نبود ببینم قراره چیکار بکنه. اومد جلوی روم و زانو زد رو زمین و ممه هاش کاملا جلوی چشمام بودن، دستشو بلند کرد به سمت کیرم اشاره کرد و آروم گفت : «اجازه هست؟» جوابی ندادم، چون اصلا باورم نمیشد این اتفاق داره میفته مثل اینکه موش زبونمو خورده. یکی از دستاش رو بالای کیرم حلقه کرد و یه دست دیگشم پایین اون‌یکی دستش حلقه کرد به کیرم و آروم آروم دستاشو بالا پایین کرد، احساسی که داشت قشنگ اندازه هزارتا جق می‌ارزید با اون دستای نرم و لطیفش اصلا جق نمیزد داشت با روح و روانم بازی میکرد و کیرمو نوازش میکرد آرومم زیر لب پوزخند میزد، انگار باورش نمیشد داره برام جق میزنه تو چشمام نگاه کرد و گفت : «انگار اصلا رو هوایی نه؟ یکم حشری شو، بیا یکی از ممه‌هام رو بگیر دستت بلکه حشری بشی.» آروم دست راستمو دراز کردم سمت ممش و کامل توی دستم جاش دادم، خیلی یواش تکونش میدادم و عین ژله‌ای کاملا خودشو گرفته تکون میخورد، شوق و ذوقم عین بچه ای بود که تازه براش اسباب بازی گرفتن و دوست داشتم تا صبح باهاش بازی کنم! واقعاً حشری بودم اونقدری که اصلا تابحال نبودم اما بازم فقط چند قطره آبم اومده بود و فقط سر کیرم خیس شده بود، هستی یهو گفت : «فکر کنم اگر یه ساک خوب برات بزنم دیگه نتونی مقاومت کنی» مغزم تیر کشید فکر کردم اشتباه شنیدم تا اینکه یهو بهترین احساس عمرمو تجربه کردم انگار کیرم وارد یک تونل شده بود که فقط دوست داشت با چیزای اطرافش تصادف کنه، با زبونش جوری کیرمو قلقلک میداد که اصلا وصف نکردنی بود، می‌خواستم خودمم کاری کنم پس دستمو آروم بردم گزاشتم بالای سرش و اولش خیلی آروم شروع کردم سرشو فشار دادن روی کیرم، مثل اینکه کیرم برای دهنش خیلی بزرگ بود چیزی نمونده بود به آخراش برسه که عوق زد و خواست کیرمو از دهنش در بیاره، اما من اصلا نمیخواستم به این زودی ساک زدن کیرمو تموم کنه پس با دستم سرشو نگه داشتم و نزاشتم کیرمو از دهنش در بیاره آروم دستشو مشت کرد و کوبید روی رون پاهام اما اهمیتی ندادم و آروم باز سرشو بالا پایین کردم تا حسابی بتونه از خوردن کیرم لذت ببره و بعد چند دور ساک پر تفش گزاشتم کیرمو از دهنش در بیاره، یکم موهاشو مرتب کرد و دستشو کشید رو لبش و دوباره خواست ساک بزنه که سرشو نگه داشتم و با استرس و ترس گفتم : «میشه کارای بیشتری بکنیم؟» چشماشو گرد کرد و گفت : «میدونستم جنبشو نداری، نمیدونم چطوری میتونی انقدر آبتو نگه داری اما چون مجبورم اینکارو میکنیم ولی فقط لاپایی اجازه داری، باشه؟» با اینکه اجازه سکس نداد اما بازم خیلی شنگول شدم و گفتم : «باشه، فقط لاپایی» اول خودم بلند شدم و وایستادم و کامل شلوارمو در آوردم و لباسمم خیلی گشاد بود و تا کیرم میرسید، پس اونم در آوردم و کامل لخت شدم اونم آروم پاشد و دستشو برد سمت شلوارش، دیگه کم کم داشتم متوجه میشدم که سکس باهامو دوست داره و دیگه کمتر خجالت میکشیدم شلوارشو و شورتشو همزمان باهم در آورد یه شرت قرمز خیلی سکسی پوشیده بود که دوست داشتم تو تنش ببینم اما دیگه زمان نبود چشمامو از شورتش برداشتم و با شاه کص زیباش روبرو شدم، کص کاملا تمیز و بدون مو و همونجور که حدس میزدم صورتی، دهنمو باد کردم و آروم گفتم : «جووون» و هستی هم تنها کاری که کرد این بود که منو نگاه کرد و لبخند بزنه، آروم دستمو بردم سمتش و گرفتمشو روی مبل نشوندم و بعد از پاهاش گرفتم و آوردمش جلو و بعد پاهاشو دادم بالا و گفتم با دستش نگه داره پاهاش‌رو، تو اون حالت سوراخ کونش هم معلوم بود و کونش خیلی کراش تر از کصش بود، سوراخ صورتی کونش و کون سفید سفیدش رو داشتم زل میزدم و اونقدری تحریک شدم که فقط انگشت شصتمو آوردم بالا و یکم خیسش و آروم دور سوراخ کونش کشیدم که با تعجب بهم نگاه کرد و گفت : «تو فقط لاپایی قرار بود بکنی ها!» که یه نگاه به کصش کردم و دستمو کشیدم روش و آوردم بالا و گفتم : «با این حجم آبی که ازت اومده مطمئنی فقط لاپایی میخوای؟» یه نگاه به دستم بعدشم به من کرد و فقط پوزخند زد، منم یه حالت لبخند گرفتم و خم شدم، سرمو چسبوندم به کصش و عین دیوونه ها سرمو چرخوندم روش بعد دهنمو چسبوندم و خیلی آروم با زبونم کصشو لیس زدم، برای اولین بار تو عمرم ناله های یه زنو در آوردم اونم ناله‌ی دختر خاله‌مو که صدها بار با تصور همچین موقعیتی باهاش جق زده بودم، با اینحال ادامه دادم و کصشو لیس زدم و بعد چندبار ناله اونقدری خوشش اومده بود که دستشو گزاشته بود پشت سرم و فشارش میداد روی کصش، و منم همینجور لیس زدم اصلا نمیدونستم درست دارم اینکارو میکنم یا نه فقط داشتم میخوردم و صدای ناله هاشو میشنیدم بعد از اینکه تموم شد آروم بلند شدم و کیرمو تو دستم گرفتم اول یکم به بغلای کصش کیرمو شلاقی زدم و بعد با انگشتام با کصش بازی کردم و دوباره کیرمو گرفتم و با دست به سمت کصش هدایتش کردم، خیلی آروم کیرمو داشتم میبردم داخل کصش، و برای اولین بار فهمیدم وقتی از تنگ بودن صحبت میکنن منظورشون چیه، یکم دیگه که کیرم رفت داخل کصش شروع کرد به ناله کردن و آروم بهش گفتم : «هیس! مگه نگفتی کسی نباید بفهمه، عالم و آدم فهمیدن که!» با جدیت جوابمو سریع داد : «خب تو که نمیدونی چقدر درد داره، کیر رضا اصلا به اندازه تو نیست و موقع سکس تو کصم اصلا حسش نمیکنم ولی واسه تو واقعا داره یادم میده درد سکس چیه!» با این حرفش انگار دنیارو بهم داده بودن انرژی عجیبی کمرمو تقویت کرد و شروع کردم به تلمبه زدن اصلا هم دیگه مهم نبود چقدر ناله کنه چون فقط منو بیشتر به ارضا شدن نزدیک میکرد، با اینکه کصش خیلی تنگ بود اما تلمبه هایی که بهش میزدم کصشو قشنگ باز میکرد و تا بخواد دوباره تنگ بشه تلمبه بعدی رو میزدم کم کم ریتمش اومده بود دستم ولی بعد چندتا تلمبه دیگه که زدم سریع کیرمو در آوردم و گفتم : «آبم داره میاد، بلاخره کیرم شیر فلکه رو باز کرد.» فکر کنم طولانی ترین ارضا شدن عمرم بود، انگار از تمام بدنم داشت آبکیر جمع میشد تا بیاد بیرون منم کم لطفی نکردم و تمام بدن هستی رو آبیاری کردم از ممه هاش شروع کردم تا روی کصش، بلاخره آبم تموم شد و مطمئن بودم هستی دیگه حتی نا نداره که بخواد پاشه، با خودم گفتم بهترین اتفاق زندگیمو رقم زد پس قطعا باید یکاری کنم تا این سکس تبدیل بشه به بهترین سکس عمرش، خودم سریع رفتم و از ساکش لباس در آوردم براش، اومدم و تمام آبکیرمو از روی تنش پاک کردم و اونقدر همه جای بدنشو ماچ کردم که لبم دیگه داشت گِزگِز میکردم، لباساشو پوشوندم و آخرشم یه ماچ از روی پیشونیش کردم، اصلا احساس ناراحتی روی چهرش نبود یا حتی حس پشیمونی و با لبخند بهم نگاه میکرد، آخرم همه ظرفارو گذاشتم توی ظرفشویی و کتری رو پر کردم و گزاشتم روی گاز، و بعد صدای باز شدن در به گوشم رسید که مامانم بود، مامانم همش تا شام به هستی میگفت چیشده بی حوصله‌ای؟ چیشده نمیتونی درست راه بری و لَنگ میزنی؟ و هستی هم همش بهونه های مختلف میاورد، موقع شامم اومدیم و رو میز غذاخوری شام خوردیم، میز غذاخوری چوبی بود و مامانم نمیتونست زیرو ببینه که من هی پاهامو به هستی میزدم و آروم دستمو روی پاهاش میکشیدم.

ادامه دارد…

(the first story)

نوشته: جک اسپارو (گنجیشکه)

بازدید 12,326

3 پاسخ به “تحقق رویا (۱)”

  1. از دوستان نویسنده ی عزیز تقاضا دارم فیلم سوپرایی که میبینن اینجا واسه ما تعریف نکنن با تشکر

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.