…قسمت قبل
((دوستان داستان های دنباله دار رو توصیه میشه از قسمت اول بخونید تا بهتر متوجه فضای ماجرا بشین…))
دو سه هفته از آخرین برناممون تو خونه رضا و الهه میگذشت، تو اون مدت طبق معمول توگروه واتساپی که با بچهها داشتیم باهم در تماس بودیم ، اونجا بیشتر مطالب سکسی و خندهدار میزاشتیم ، بعضی وقتها هم هر کدوم از زوجها عکس و فیلم های سکسی بدون چهره از خودمون میذاشتیم تا بقیه بروبچ فیض ببرن! بیشتر همونجا از حال و احوال همدیگه مطلع میشدیم…
مشغله کاری فرصت نمیداد برنامه جدید بچینیم ، البته از اول هم با همدیگه قرار گذاشته بودیم بیشتر از یک بار تو ماه سکس گروهی نکنیم تا جذابیت این داستان کم نشه برامون و به کار زندگیمون هم لطمه وارد نشه
رضا مشاور املاک داشت و الهه هم همکارش بود یعنی بیشتر وقت ها تو دفتر املاک کنار هم بودن
مهران کارمند بانک بود و خانومش صدف هم تو یه شرکت خصوصی کارمند بود
عرفان توکار دام و پروتئین و گاوداری و… بود
منم که تو کار ساخت و ساز بودم و چند وقتی بود که با شریکم داشتیم یه پروژه ده واحدی میساختیم
غزل هم با اینکه فوق لیسانس داشت ولی سرکار نمی رفت و بیشتر دنبال کارهای هنری بود ، نقاشی سیاه قلم و موسیقی و… بیشتر توخونه میموند سرشو با این چیزا گرم میکرد
پنجشنبه شب شام خونه پدرو مادر غزل دعوت بودیم، یه خواهر کوچکتر و دوتا برادر بزرگتر از خودش داره که همگی ازدواج کردند ، اونا هم دعوت بودن ، خوش گذشت ، کلی گفتیم و خندیدیم ، برادراش آدمهای نسبتاً متعصبی هستن و زنهاشون تقریباً محجبه میگردن تو مهمونی هامون، ولی نغمه خواهرش مثل غزل قرتی و اوپن بود، شوهرش یعنی باجناقم هم ظاهراً مثل من شل غیرت بود و زیاد به نوع پوشش زنش کاری نداشت
البته من هیچوقت زیاد تو نخ نغمه نبودم ، فقط در حد چشمچرونی رو اندامش ، اوایل هیکلش مثل غزل خوب بود ولی بعد از ازدواجش و مخصوصاً زایمان دومش هیکلش کلا به هم ریخت و دیگه اصلا برام جذابیت سکسی نداشت ، ولی در کل زن خوش مشربی بود و همیشه مجلس رو گرم میکرد.
خیلی به من احترام میذاشتن ، مخصوصاً از وقتی که فهمیده بودن غزل مشکل نازایی داره سعی میکردن بیشتر هوای منو داشته باشن…
آخر شب موقع برگشتن به غزل گفتم سرم کمی درد میکنه و ازش خواستم اون رانندگی کنه
تو راه یه موزیک ملایم پلی کرده بودیم ، من سرمو تکیه داده بودم به صندلی و چشمامو بسته بودم ، غزل هم سکوت کرده بود، دست راستشو گذاشته بود روی دست چپ من و داشت رانندگی میکرد
هوا بشدت سرد بود و شیشه های ماشین عرق کرده بودن، ساعت 11:30 شب بود ، یه پیامک برام اومد ، چشمامو باز کردم دیدم عرفانه
نوشته بود بیداری پارسا؟ میتونی صحبت کنی؟
جواب دادم آره داداش ، کارم داشتی؟!
بعد از چند ثانیه زنگ زد ، گوشی رو زدم رو آیفون
+سلام عرفان جان ، چطوری داداش ؟
-سلام پارسا جون ؟ خوبی؟ غزل خوبه؟ ببخشید دیر وقت مزاحم شدم , خواب که نبودین؟
+نه بابا ، این حرفا چیه ؟ شما مراحمی عزیز ، جانم کارم داشتی؟ در خدمتم
-خواستم بگم سمت آبعلی برف خوبی اومده ، اگر پایه هستین فردا باهم بریم پیست اسکی آبعلی ، به بقیه بچه ها گفتم که هیچ کدوم پایه نبودن!
مهران و صدف که میگن جمعهها فقط دوس دارن لش کنن تو خونه ، رضا هم که میگفت الهه بشدت سرماییه و اصلا با برف و اسکی و این چیزا حال نمیکنه…
امیدوارم شما قبول کنین ، خیلی خوش میگذره ، شراب درجه یک هم میارم اونجا بزنیم ، حسابی داغ میشیم ، قول میدم بد نگذره
یه نگاه به غزل کردم ، در حالی که داشت رانندگی میکرد به حرفهای عرفان هم گوش میداد
خودم خیلی مردد بودم که چی بگم ، با حرکت دست و بی صدا از غزل پرسیدم نظرت چیه؟
اونم با ایما و اشاره گفت بهش بگو بهت خبر میدم
+عرفان بزار ببینم نظر غزل چیه تا چند دقیقه دیگه بهت خبر میدم
-اوکی ، پس من منتظرم
به غزل گفتم چکار کنیم عشقم بریم یا نه؟
غزل یکم فکر کرد و گفت به نظرم فکر بدی هم نیست ، من تا بحال اونجا نرفتم ، فکر کنم حال بده ، کاشکی بقیه بچه ها هم میومدن ، اونجوری خیلی بیشتر خوش میگذشت
به عرفان پیام دادم ما میایم، قرار شد صبح ساعت ۷ بیاد دنبالمون و با ماشین اون بریم ، عرفان یه پرادو چهار در داشت که برای اون شرایط برفی ماشین مناسبی بود
شب موقع خواب روی تخت لخت تو بغل هم بودیم و داشتیم لب بازی میکردیم ، تصمیم نداشتیم سکس کنیم اونشب ، غزل درحالیکه داشت خایه هامو آروم میمالید و با کیر خوابیدم ور میرفت گفت پارسا به نظرت فردا برنامه فقط برف بازی و اسکیه یا شیطونی هم داریم ؟؟ از این عرفان تخم سگ همه چی برمیاد! فکر کنم همونجا وسط پیست ترتیب منو بده…
من در حالیکه داشتم موهاشو نوازش میکردم و سینه هاشو بوس میکردم گفتم والا چی بگم عزیزم؟ من خودم خیلی وقته اون طرفا نرفتم ، باید ببینیم چی پیش میاد…
فردا صبح زود عرفان اومد دنبالمون ، ما هم تا میتونستیم لباس گرم پوشیدیم و رفتیم سوار ماشینش شدیم
من جلو نشستم و غزل عقب نشست ، بعد از سلام و احوالپرسی راه افتادیم
تو راه خیلی خوش گذشت ، عرفان آهنگ های قشنگی میذاشت تو ماشین که حال آدمو خوب میکرد ،خودش هم که آدم پر انرژی و خوش تعریفی بود و نمیذاشت سکوت حکمفرما بشه تو ماشین
غزل پشت صندلی راننده نشسته بود و همش با موها یا گوشهای عرفان ور میرفت ، گاهی هم دستشو از پشت دور گردن عرفان حلقه میکرد ، عرفانم دستاشو میبوسید
وسطای راه یه جای دنج تو قسمت خاکی کنار جاده نگه داشت تا صبحونه و قهوه بخوریم ، همه جا سفید پوش شده بود از برف ، همونجا روی کاپوت وسایل رو چیدیم و سرپایی صبحانه خوردیم
بعدش عرفان سه تا قهوه ریخت برامون ، پشت ماشین ایستاده بودیم و شات قهوه تو دستمون بود، تو اون هوای سرد خیلی چسبید
کسی دور و برمون نبود و فقط هرازگاهی یه ماشین رد میشد، عرفان نگاهشو از روی غزل برنمیداشت و مدام هیکلشو برانداز میکرد و براش زبون می ریخت ، بعد از چند دقیقه بدون اینکه به من نگاه کنه و چیزی بگه شات قهوه خودشو گذاشت رو کاپوت رفت سمت غزل شات اونم ازش گرفت و گذاشت رو ماشین ، بعد دستشو دور کمر غزل حلقه کرد ، غزل هم دستشو انداخت دور گردن عرفان و همونجا یه لب آبدار از هم گرفتن ، منم حواسم به دورو اطراف بود که یهو سرو کله کسی پیدا نشه!
آخخخ که چقدر این صحنه چقدرررر منو حشری میکرد ، دیدن لب بازی و عشق بازی غزل با یه مرد دیگه برام از تلمبه خوردنش جذاب تر و تحریک کننده تر بود…
واقعاً روانی میشدم ، انگار دیگه به این صحنه ها اعتیاد پیدا کرده بودم ،محو نگاه کردنشون شده بودم و نسیم سردی که می وزید با تماشای اون صحنه برام بشدت لذت بخش شده بود
بعد از چند لحظه با لحن شوخی گفتم آقااااا حالا قورت ندی زن مارو…!!! تعارف نکنیا داداش ، میخوای همینجا حامله ش کن عرفان جون ؟؟!!
بعد از چند لحظه از همجدا شدن، عرفان گفت ببخشید پارسا جون ، این لبای خوشگل غزل آدمو دیوونه میکنه، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم!
تمام رژ غزل مالیده بود به لبای عرفان و حسابی لباش قرمز شده بودن
گفتم جووون چه جیگری شدی عرفان!
خودشو تو آینه ماشین نگاه کرد و بعدش سه تایی زدیم زیر خنده ، عرفان لباشو پاک کرد ، وسایلوجمع کردیم و راه افتادیم
ساعت حدود ده رسیدیم آبعلی ، تقریباً شلوغ بود، تو ماشین نفری دوتا لیوان شراب خوردیم ، حسابی گرم شده بودیم ، حالمون خیلییییی خیلییییی خوب بود
عرفان ست کامل اسکی داشت و خیلی خوب اسکی میکرد ، ولی منو غزل خیلی ناشی بودیم ، دو دست وسایل اسکی کرایه کردیم و سه تایی رفتیم داخل پیست ، بیشتر برف بازی و مسخره بازی بود تا اسکی کردن!
عرفان سعی میکرد چیزای ابتدایی رو بهمون یاد بده ، البته هدفش بیشتر دستمالی کردن غزل بود تا اینکه چیزی یادمون بده!
حسابی خندیدیم و برف بازی کرده بودیم ، عرفان از یقه لباس غزل گوله برف می ریخت تو لباسش بعد خودش از پایین دستشو میکرد تو لباسهای غزل و برفها رو تمیز میکرد، سینه های غزل حسابی قرمز شده بود از سرما ولی مستی شراب باعث شده زیاد سردش نشه…
بعد از سه چهار ساعت برف بازی حسابی گشنمون شده بود ، پایین مجموعه یه رستوران خوب بود ، وسایلو تحویل دادیم و رفتیم اونجا ناهار خوردیم ، عرفان برای هر سه تامون شیشلیک سفارش داد که واقعا چسبید
همه چیز تا اینجا عالی بود و واقعاً بهمون خوش گذشته بود ولی هر سه تامون میدونستیم فقط یه چیزی کمه!!
منو غزل بشدت حشری شده بودیم و میدونستیم که قطعاً حال و روز عرفان بدتر از ماست!
عرفان رفته بود دستشویی و منو غزل در حالی که داشتیم سیگار میکشیدیم جلوی ماشین منتظرش بودیم
من یواشی در گوش غزل گفتم عشقم خوبی؟؟
هنوز کمی مست بود، تو چشمام خیره شد ، یه پک عمیق به سیگارش زد و با یه لحن شهوت آلود و آهسته گفت عاااالیم نفسسسسم
+دلت چیزی نمیخواد احیانا ؟؟
-خب یه چیزایی اگه بود دیگه عیشمون تکمیل میشد ولی حیف که نمیشه اینجا
+دورت بگردم تو هرچی بخوای میشه فقط کافیه لب تر کنی…
-قربون شوهر با شعورم بررررم ممممن
همونجا لباشو یه بوس کوچولو کردم ، عرفان اومد و راه افتادیم به سمت تهران
بعد از دو سه دقیقه به عرفان گفتم دستت درد نکنه ، خیلی خوش گذشت امروز ، دمت گرم
عرفان گفت خواهش میکنم ، خوشحالم بهتون خوش گذشت
با یه لحن شیطون گفتم فقط یه چیزی کمه!
با تعجب پرسید چی؟؟!
گفتم نمیخوای حال پارتنرتو خوب کنی ؟!! یعنی تو نمیدونی بعد از اینهمه دستمالی کردن و لب گرفتن الان چه حالی داره این دختر؟؟! تو که خوب میدونی غزل چقدر هاته پسر خوب!!
عرفان از تو آینه یه نگاه به غزل کرد و گفت ای جوووووونم
چششششششم خوشگل خانوم ، تو جون بخواه عزیزم
غزل نیشخند میزد و چیزی نمیگفت
عرفان گفت میخواین بریم لواسون باغ من؟
گفتم نه بابا ، تا بریم اونجا و برگردیم تهران خیلی دیر میشه ، من فردا صبح زود باید برم سر ساختمون ، کلی کار دارم
عرفان یکم فکر کرد و گفت همین نزدیکی یه روستا میشناسم جای دنج و خلوت زیاد داره ، بریم اونجا؟؟
منو غزل که از شهوت در حال انفجار بودیم فوراً قبول کردیم
البته قبلا هم تجربه سکس تو طبیعت و جنگل و… داشتیم
بعد از حدود بیست دقیقه پیچید تو یه فرعی ، انقدر همه جا پوشیده از برف بود اصلا نمیشد فهمید کجا هستیم ، ولی ظاهرا عرفان اونجاها رو خوب بلد بود
جاده رو چند کیلومتر رفت جلو ، تو دامنه کوه بودیم و یه روستا یا دهکده ویلایی زیر پامون بود ، منظره فوق العاده ای بود ، ساعت نزدیک ۵ عصر بود و هوا داشت کمکم تاریک میشد ، نمیخواستیم به تاریکی بخوریم و باید داستانو سریعتر جمع و جور میکردیم
عرفان ماشینو خاموش کرد ، نفری یه لیوان دیگه شراب خوردیم
بعد رفت عقب و نشست کنار غزل ، دستشو حلقه کرد دور گردنش و شروع کردن به لب گرفتن ، زبونشون به هم گره خورده بود و این صحنه روح منو به آتیش میکشید!!
غزل بلافاصله دستشو از روی شلوار گذاشت رو کیر عرفان که بدجور شق شده بود
منم شلوار و شرتمو کشیدم پایین و درحالیکه نگاشون میکردم جق میزدم
بعد غزل لباساشو دونه دونه درآورد ، عرفانم کمکش میکرد ، شلوار و شرتشو تا نصفه کشید پایین ولی عرفان بهش گفت که کامل در بیاره ، هردو کامل لخت شدند
مستی شراب باعث شده بود که زیاد استرس نداشته باشیم
اول غزل به حالت داگی نشست رو صندلی و حسابی براش ساک زد ، عرفان سرشو محکم به کیرش فشار میداد ، تا حلقش رفته بود و گاهی اوق میزد ، تف دهن غزل با آب کیر عرفان قاطی شده بود و وقتی سرشو می اورد بالا مثل چسب کششش میومد
بعد غزل نشست رو صندلی و کونشو داد جلو و پاهاشو تا جایی که میشد از هم باز کرد تا کصش کامل در دسترس عرفان باشه ، اونم داشت سینه های غزلو با ولع تمام میخورد و انگشتشو تو کصش تند تند عقب جلو میکرد
غزل محکم موهای عرفانو چنگ میزد و با صدای بلند آه و ناله میکرد
بعدش عرفان ردیف صندلی های عقب ماشینو کامل خوابوند ، فضای بزرگ و خوبی درست شد برای سکس
خودش دراز کشید و غزل با کس نشست رو کیرش ، بعد از چند تا تلمبه و بالا پایین شدن غزل ارضا شد ، من صدای ناله ارضا شدن رو خوب میشناختم ، عرفان هم چون قرص تاخیری نخورده بود آبش تقریباً زود اومد و همشو خالی کرد تو کس غزل
منم ارضا شدم و آبمو ریختم تو دستمال کاغذی
آب کیر عرفان از کنار کص غزل سرازیر شده بود، معلوم بود واژن زنم حسابی پر از منی شده
عرفان بهم گفت پارسا از تو داشبورد چند تا دستمال کاغذی بده لطفاً
بهشون دستمال دادم ، خودشون رو تمیز کردن و لباس هاشون رو پوشیدن
سه تامون بشدت شاش داشتیم ، همونجا توی برفها جیش کردیم و راه افتادیم
هوا تقریباً تاریک شده بود ، تا جاده اصلی کمی نگران بودیم ولی خوشبختانه سالم رسیدیم به اتوبان و گازشو گرفتیم به سمت خونه
من و عرفان انرژی زیادی برامون نمونده بود ، ولی غزل حسابی حالش جا اومده بود و شنگول بود ، با خنده گفت بچهها کلاه گشادی رفت سرشون که نیومدن
فردا تو گروه تعریف میکنم تا حسابی کونشون بسوزه تا دفعه بعد دیگه چس کلاس نزارن جنده خانوما…!!
ادامه دارد…
نوشته: پارسا
8 پاسخ به “انجمن سکسی ما (۲)”
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
جذاب بود ایول با توجه به توضیحات اول داستان یعنی توی پارت های بعدی خواهر زن جان قراره اضافه بشه
anram عالی بود
عالی بود جانم حال کردیم
تصویر رنگی و قابل قبولی از رویاها و آرزوهای جنسی خودت ترسیم کردی اما به خاطر کافی نبودن اطلاعات شخصیت با مطرح کردن موضوع اسکی واقعی نبودن داستان رو برای خواننده مشخص کردی جهت اطلاع شما اسکی بازهای تهرانی هرگز برای اسکی به پیست آبعلی نمیرن این وقتی مسخره تر میشه که طرف لواسون ویلا داشته باشه باید میگفتی رفتیم تیوپ خاور کرایه کردیم یه تایی از اون بالا سر خوردیم
man نفر سوم خوب از تهران تلگرام پی ام بده تا عکس رد و بدل کنیم @Mahdi8Gh
ابتدا شخصا این روابط را حداقل با ادله منطقی وعلمی رد کرده و مجردی مثل من پارتنری که پذیرفتیم فقط سکس داشته باشیم هم نمیتوانم تصور کنم و بشدت برافروخته خواهم شد نه اینکه چرا چنین عمل سخیفی را بروز داد خیر تنها اینکه شان مارا چه پنداشته که شیطان درونش را هویدا ساخته است ازاینرو عدالت حکم میکنه تاوان …. مطلب دوم قسمت انتهای پراید کاپوت داره و پرادو تخت وفلت مانند بنده است . حال سوال: فرمودین که فیلم روابط را با پوشش ارسال میکردند. اول پرواضح فرستنده فیلم و اندام حدس … اگر بحث امنیت بود با یک کارسهل تر visable را تیکش را برداشته و هیچ پیامی به خارج از گروه ازسال نمیشد ؟ جزییاتی مانند شاشیدن صرف حضور شما در این شرایط برفی را کمی محتمل اما با گفتن اسکی انهم ابعلی بنظرم شرق تهران هم ساکن بودم از جاده شمشک دیزین میرفتم مگه خرکونمو گاز گرفته اینم باز نظرم هست با قطعیت نمیتونم بگویم در خاتمه بیان میکنم هیچ قضاوتی بنده نداشته و تنها سوال کردم و کور باد ان چشمی که خوشحالی و خرسند مردمان نجیب هموطن را نتواند ببیند با احترام به تمامی علایق و سلایق صرفا هضم مطلب با توجه به سبقه سکنا در کشور اجنبی کمی سخت بود ازینرو سوالی محترمانه مطرح نمودم و ای کاش به جای کلمات سخیف و نشان دادن کانون تربیتی مان به نحو شایسته یاد میگرفتیم با گفتگو میتوان مسایلی سوالی یا اصلا دروغ گفته به من نوعی چه ارتباطی دارد هجو و بیماری های جنسیم را بلند فریاد بزنم باتشکر