ایراندخت

ساعت از نیمه‌های شب گذشته بود و ایراندخت در حالیکه زانوهاش رو بغل کرده بود، از ترس می‌لرزید. نمی‌دونست کار درستی می‌کنه یا نه، ولی مطمئن بود که راه برگشتی نداره. مدام حرف‌های نرگس تو مغزش تکرار می‌شد و با یادآوری حرف‌هاش، به فرار امیدوارتر می‌شد.

«نترس دختر… برای یه بار هم که شده تو زندگیت نترس. جوونیت داره می‌ره ها! چهار روز دیگه سنت بره بالا، بر و روت نمی‌مونه و سگ نگاهت نمی‌کنه، چه برسه چهار تا آدم حسابی مثل محمدرضا. محمدرضا هم آدم خوبیه، هم عاشقته و برات هر کاری می‌کنه. این رو از دست بدی و به بختت لگد بزنی، تهش باید با یکی مثل ناصر خان ازدواج کنی! بچگی و جوونیت رو ناصر خان به باد داد و مابقی هم یه شوهر مثل اون…»

ناصر خان پدر ایراندخت بود. یه پدر مستبد و  زورگو، در عین حال خوشگذران. بدرفتاری و بددهنی‌هاش برای زن و بچه‌هاش بود و شیرین زبونی و خنده‌هاش برای زن‌های ولنگار. در حالیکه زن و بچه‌‌اش توی کثافت و نداری و بیچارگی زندگی می‌کردن، اون دار و ندارش رو خرج زنبازی و سگ مستی و ولنگاری می‌کرد!

محمدرضا خواستگار ایراندخت بود. یه پسر موجه، تحصیل کرده، ورزشکار و همه فن حریف. پسری که می‌شد روش حساب کرد و هر دختری رو دستش داد. صد البته که بحث ایراندخت جدا بود. محمدرضا عاشق و شیدای ایراندخت بود و اون رو مثل خدای خودش می‌پرستید. کار به جایی رسیده بود که محمدرضا تو خواستگاری آخرش، خطاب به بقیه گفت: «من ایراندخت رو خوشبخت می‌کنم و اون از همه چیز برای من مهمتره. حتی از خودم! دین و ایمون و خدای من ایراندخته!»

از اونجایی که می‌دونست ایراندخت دختر معتقدیه، به ایراندخت نگاه کرد و ادامه داد: «دین من ایراندخته، ولی اون می‌تونه آزادانه هر دینی رو که می‌خواد داشته باشه و هرجوری که دلش می‌خواد زندگی کنه!»

بعد از اینکه تو خواستگاری آخر هم جواب رد شنید، پیشنهاد فرار رو به ایراندخت داد. ایراندخت عاشق محمدرضا نبود، ولی یه حسی ته دلش می‌گفت محمدرضا می‌تونه اون رو خوشبخت کنه و از زندون ناصر خان نجاتش بده. این وسط هم نرگس مدام تو گوشش می‌خوند که فرار بهترین راهه…

ایراندخت تصمیم خودش رو گرفته بود و قرار بود اون شب فرار کنن. اما با اینحال هنوز مطمئن نبود و از سرنوشتی که پیش روش بود می‌ترسید. مخصوصاً که محمدرضا آدم معتقدی نبود و ممکن بود سر همین با همدیگه به مشکل بخورن…

به هر نحوی که بود، اون شب ایراندخت خودش رو به دست‌های سرنوشت سپرد و با محمدرضا فرار کرد و خودش رو از ماتم‌کده‌ی ناصر خان رهایی داد.

ایراندخت و محمدرضا زندگی خودشون رو شروع کردن و برخلاف انتظار ایراندخت، همه‌چی خوب پیش می‌رفت. محمدرضا هر روز براش گل می‌خرید، بهش محبت می‌کرد، مدام لوازم آشپزخونه رو نو می‌کرد، ایراندخت رو سفر خارجه می‌برد و…

حتی اجازه داد که ایراندخت درس بخونه، ورزش کنه و سر کار بره.

محمدرضا نه تنها تو خونه، بلکه بیرون از خونه هم هوای ایراندخت رو داشت. ایراندخت بیرون از خونه وردِ زبون عام و خاص بود و تموم زن‌های شهر بهش حسودی می‌کردن و تموم مردها و بچه‌ها بهش احترام می‌ذاشتن. حتی افرادی هم که از ایراندخت خوششون نمیومد، جرئت توهین و آسیب زدن به ایراندخت رو نداشتن؛ چون محمدرضا این اجازه رو نمی‌داد! محمدرضا تو خونه مرد مهربونی بود، اما بیرون از خونه با کسی شوخی نداشت و تموم فکر و ذکر و هدف اول زندگیش، پیشرفت ایراندخت و مراقبت از اون بود.

تو مدت کوتاهی، ایراندخت از اون دختر دگم و ترسو و بی‌سواد با ابروهای قجری و صورت زشت، تبدیل شد به یه دختر آزاد و تحصیل کرده و شجاع، با سیمایی اصیل، زیبا و مثال زدنی. اوایل همه‌چی خوب و ایراندخت خوشحال و راضی بود. ولی از یه جایی به بعد یهو همه چیز به هم ریخت…

شب جمعه بود و طبق معمول همیشه، محمدرضا دسته گل به دست و کادو زیر بغل، برگشت خونه. قبل از رفتن سمت اتاق خواب، گل‌‌های شقایق رو سمت گلخونه‌ی خونه برد که توی گلدون بذاره، اما طبق معمول گل‌های روز قبل خشک شده بودن!

محمدرضا بارها سعی کرد شقایق‌ها رو اهلی کنه و توی گلدون‌های شیکِ ایتالیایی گلخونه پرورش بده، ولی هر بار که شقایق‌ها رو از دشت می‌آورد و توی گلدون‌ها می‌کاشت، روز بعد خشک می‌شدن. محمدرضا با خودش گفت: «این گل وحشی و بی‌منطقه، فکر کنم باید به جاش گل‌‌های رز رو پرورش بدم که قدر این گلخونه رو می‌دونن!»

موقتاً بیخیال گلخونه شد و به سمت اتاق خواب رفت. کل اتاق خواب رو با رزهای قرمز تزئین کرد و آماده‌ی یه شب رویایی دیگه شد. ولی اون شب ایراندخت مثل همیشه نبود و شبیه یه تیکه گوشت توی تخت افتاده بود. محمدرضا که متوجه بی‌حوصلگی ایراندخت شد، سعی کرد آتیش وجودش رو شعله‌ور کنه. آروم لباس‌های ایراندخت رو از تنش درآورد و از انگشت‌های پاش شروع کرد به بوسه زدن تا بالای سرش! جای جای بدن ایراندخت رو بوسه زد، دست کشید و قربون صدقه رفت. دوباره از پایین به بالا شروع کرد به لیسیدن.

انگار لذت خودش مهم نبود و فقط راضی نگه داشتن ایراندخت تو اولویتش بود. به حدی که حتی زیر بغل، ناف، انگشت‌های پا، سوراخ کون و کُس ایراندخت رو با عشق و ولع می‌بوسید، می‌مکید و لیس می‌زد. اما فارغ از تغییر… ایراندخت نه تنها آتیش وجودش گُر نگرفت، بلکه حس بیزاریش از محمدرضا بیشتر شد. محمدرضا که فهمید این کارا جواب نمی‌ده، از حرکت ایستاد و کنار ایراندخت دراز کشید.

دست‌هاش رو تو موهای لَخت ایراندخت کشید و در حالی که نوازشش می‌کرد، گفت: «از چیزی ناراحتی؟ جریان چیه؟ اتفاقی افتاده؟»

ایراندخت کلافه گفت: «خسته شدم دیگه…»

محمدرضا گفت: «از چی خسته شدی؟»

ایراندخت جواب داد: «خسته شدم محمدرضا! هم از تو، هم از این منی که برام ساختی. خودم رو لای این همه زرق‌وبرق گم کردم. نگاه به صورتم نکن که بزک‌ودوزک داره؛ روحم نماز لازم داره، حیا لازم داره. از این زندگی که توش همه‌چیز هست الا خدا، بیزارم. خسته‌ام از این ولنگاری که اسمش رو گذاشتی آزادی؛ خسته‌ام از اینکه می‌بینم چقدر بنده و گوش‌به‌فرمانِ حرف بقیه‌ای!»

محمدرضا سریع گفت: «کدوم بی بند و باری؟ کدوم گوش به فرمانی؟ من دارم پیشرفت می‌کنم. ما داریم پیشرفت می‌کنیم! اکثر مردم آرزو دارن زندگی‌شون شبیه ما باشه! خونه‌ای که ما داریم رو داشته باشن! هرچی بخوایم می‌خریم، هرچی بخوایم می‌پوشیم، هرچی بخوایم می‌خوریم، هر جا بخوایم می‌ریم، هرکاری دلمون بخواد می‌کنیم! دیگه از زندگی چی می‌خوای؟»

ایراندخت گفت: «فقط این نیست! خسته شدم از اینکه برای هر بار رفتن به خونه‌ی دایی‌ها و عموهام باید از تو اجازه بگیرم. چرا می‌خوای همه‌ی رفت‌وآمدهای من زیر نظرِ تو باشه؟ مگه من خودم عقل ندارم که خانواده‌ام رو اداره کنم؟»

محمدرضا برافروخته شد و گفت: «من فقط نگرانتم! دایی‌های تو هنوز تو فکرِ عهد ناصرخان هستن. اونا با تفکرات تجزیه‌طلبشون می‌خوان تو رو از من جدا کنن. اگه حواسم بهت نباشه و شرایطت رو مدیریت نکنم، شیرازه‌ی این خونه از هم می‌پاشه. اینجا یه خونه‌ست، با یه قانون؛ قانونِ من که خوشبختیِ توئه!»

ایراندخت با بی‌تفاوتی گفت: «مشکل اصلی من اینا نیست!»

محمدرضا متعجب‌تر از قبل گفت: «پس مشکل اصلی تو چیه؟»

ایراندخت گفت: «من از همخوابی باهات لذت نمی‌برم!»

میون نگاه‌های متعجب محمدرضا ادامه داد: «ببخشید رک حرف می‌زنم، فقط می‌خوام باهات رو راست باشم! من از سکس وانیلی و کُسلیسی و ناز و نوازش خسته شدم. از شنیدن جمله‌هایی مثل “اینجوری خوبه؟” “دردت نمیاد؟” “اگه اذیت می‌شی ادامه ندم!” “تا تو ارضا نشی، من نمی‌خوام ارضا بشم!” “مهم تویی!” “نمی‌خواد بخوری اذیت می‌شی. از پشت نمی‌خوام دردت میاد” و… خسته شدم. من یه سکس مردونه و خشن می‌خوام. دوست دارم یکی دست‌هام رو ببنده، چشم‌هام رو ببنده، گوش‌هام رو ببنده، دهنم رو ببنده، که نه بتونم کاری کنم، نه بتونم ببینم، نه بتونم بشنوم و نه بتونم اعتراض کنم! مثل یه اسیر من رو تو اسارت بگیره و بهم تجاوز کنه. من این رو دوست دارم محمدرضا… می‌تونی؟»

محمدرضا سکوت کرد و چیزی نگفت. اما چشم‌های غم‌زده و قلب شکسته‌اش، اندازه‌ی یه کتابخونه‌ی بزرگ حرف برای گفتن داشتن. ایراندخت سکوت محمدرضا رو شکست و دوباره گفت: «می‌تونی یه مرد مسلمون بشی و اینجوری رفتار کنی یا نه؟»

محمدرضا به زور بغضش رو قورت داد و گفت: «نه… من نمی‌تونم مثل یه حیوون با کسی که دوسش دارم، رفتار کنم!»

ایراندخت گفت: «پس من طلاق می‌خوام!»

محمدرضا سریع گفت: «اصلاً حرفش رو نزن. حرف می‌زنیم و درستش می‌کنیم. مبادا بخاطر این چیزهایی که الان گفتی، آزادی و خوشبختی خودت رو نابود کنی! ما جای درستی از زندگی ایستادیم و روز به روز داریم پیشرفت می‌کنیم و خوشبخت‌تر می‌شیم!»

ولی گوش‌ ایراندخت به این حرف‌ها بدهکار نبود…

یه مدت گذشت و جنگ و دعوا های ایراندخت و محمدرضا روز به روز بیشتر می‌شد. ایراندخت با دخترعموی محمدرضا رابطه‌ی صمیمانه و خواهرانه‌ای داشت. اما از اونجایی که دخترعموی محمدرضا متاهل بود و تو فرانسه هم زندگی می‌کرد، این رابطه فقط به تماس‌های تلفنی محدود می‌شد.

دخترعموی محمدرضا که اسمش “سایه” بود، به شدت به ایراندخت و جایگاهش و پیشرفت‌هاش کنار محمدرضا حسادت می‌کرد، اما ایراندخت ساده‌تر از این حرف‌ها بود که متوجه این حسادت بشه! سایه مدام پشت سر محمدرضا بد و بیراه می‌گفت و نقطه ضعف‌های اون رو پیش ایراندخت بزرگنمایی می‌کرد. اونقدر تو گوش ایراندخت خوند و خوند و دسیسه چید، که مزید بر علت شد و ایراندخت تصمیم نهایی خودش رو گرفت! جدایی از محمدرضا به هر قیمتی…

ولی این جدایی به این راحتی‌ها نبود و ایراندخت به کسی نیاز داشت که کمکش کنه. سایه مدام لای به لای حرف‌هاش، به برادرشوهرش اشاره و ازش تعریف می‌کرد. یه مرد مذهبی و با ایمان، که تمومِ دین رو از بَر بود! دقیقاً همون کسی که ایراندخت می‌خواست.

همون کسی که می‌تونست ناجی ایراندخت بشه و اون رو از زندگی خسته کننده و بی بند و بار با محمدرضا رهایی ببخشه.

ایراندخت، ندیده و نشناخته و فقط با شنیدن صدای علی از پشت تلفن، عاشق و شیدای اون شد. حس می‌کرد این همون شاهزاده‌ی رویایی با اسب سفیده که یه عمره منتظرشه. دل تو دلش نبود و برای جدایی از محمدرضا و رسیدن به علی هر کاری می‌کرد. علی هم که یه مرد منفعت طلب و سواستفاده‌گر بود، از شرایط نهایت استفاده رو کرد و برای رسیدن به ایراندخت دست به هر کاری زد.

علی فرانسه بود و از همونجا تلفنی، به ایراندخت مشورت می‌داد که چطوری محمدرضا رو از زندگیش بیرون کنه. ایراندخت بدون سبک و سنگین کردن، هرکاری رو که علی ازش می‌خواست رو انجام می‌داد؛ بدون فکر کردن به عواقبش! چون دیگه مطمئن شده بود که محمدرضا رو نمی‌خواد و مرد رویاهاش علیه…

محمدرضا تموم تلاشش رو کرد که ایراندخت رو نگه داره، ولی نتونست. از اونجایی که عاشق ایراندخت بود و اهل خشونت نبود، یه روز بی‌خبر وسایل‌هاش رو جمع کرد و خونه رو با دلِ خون ترک کرد؛ اون می‌تونست به ایراندخت بگه اگه دوست نداری می‌تونی جمع کنی و از این خونه بری! ولی اون ایراندخت رو می‌پرستید و نمی‌خواست اون رو از خونه‌ی خودش بیرون کنه! به همین دلیل با خودش گفت وقتی ایراندخت من رو نمی‌خواد، عاقلانه‌ترین کار همینه که خودم برم.

به همین دلیل، ایراندخت رو تو خونه‌ی اعیانی، پر از گل و طلا و نوسازی شده‌‌ای که با همدیگه ساخته و پرداخته بودنش، رها کرد و فرسنگ‌ها دور شد…

بعد از رفتن محمدرضا، علی اومد و با ایراندخت ازدواج کرد. بعد از کلی جشن و پایکوبی، تو همون خونه که محمدرضا و ایراندخت ساخته بودن، زندگی‌شون رو شروع کردن. چند روز اول همه‌چی خوب بود و ایراندخت خوشحال و دنیا به کامش بود. اما یه شب خونه‌ی اونا رو دزد زد! دزدی به همون شب ختم نشد،‌ شب دوم و سوم هم اتفاق افتاد. هشت شب پشت سر هم دزد به خونه حمله کرد و با اینکه ایراندخت هر شب بیشتر از شب قبل آسیب می‌دید، اما علی نمی‌تونست هیچ کاری کنه. فقط سرمایه‌هایی که تو خونه بود رو سپر بلای خودش می‌کرد که دزدها به خودش آسیب نزنن! بعد از شب نهم و تو روز دهم که دیگه دزدا بیخیال شدن، علی تو بوق و کُرنا کرد که من در مقابل دزدها مقاومت کردم و نذاشتم خودِ خونه رو بدزدن!

اون دزدی هشت شبه برای علی تجربه شد و بعد از اون جریان، علی با پول‌ها و سرمایه‌هایی که ایراندخت و محمدرضا پس‌انداز کرده بودن، شروع کرد به ساختن و خریدنِ انواع و اقسام چاقوها و تفنگ‌ها، که بتونه در مقابل دشمن‌ها و دزدهایی که خودش می‌تراشه مقاومت کنه! اما فقط به همین ختم نمی‌شد، علی آدم بی‌عرضه و تنبلی بود‌. اون مثل محمدرضا کاری نبود و اصلاً اولویتش ایراندخت نبود. اون نه تنها کار نمی‌کرد، بلکه پول‌های ایراندخت رو می‌دزدید و خرج خودش و مساجد اطراف می‌کرد. اونقدر این کارها رو ادامه داد، که از یه جایی به بعد، ایراندخت از اون زن پولدار و خوشبخت، تبدیل شد به یه زنِ رعیت! اوضاعش اونقدر بد شد که حتی مجبور بود گوشت و روغن و مرغ و تخم مرغ رو قسطی بخره!

اما کار به همینجا ختم نشد، وقتی ایراندخت دهن باز کرد و به شرایط زندگی‌شون اعتراض کرد، علی با همون چاقوهایی که با پول ایراندخت ساخته بود، به ایراندخت حمله می‌کرد و بعد از هر بار اعتراض، جایی از تنش رو زخمی می‌کرد…

یه شب طبق معمول همیشه، علی بعد از نماز مغرب، بقیه‌ی برادرها رو به صرف شام، به رستوران دعوت کرد. برای همه‌شون چلو برگ سفارش داد ‌و به تعداد اعضای خانواده‌هاشون هم غذای بیرون‌بر سفارش داد. بعد شاد و شنگول با ذکر: «اسلام ناب محمدی همینه. انشالله خدا راضی باشه.» به سمت خونه برگشت.

خونه بوی مرگ می‌داد. در و دیوار خونه ترک برداشته بود و جای جای فرش رد خونِ تازه و کهنه تو چشم می‌زد. ایراندخت لاغر و نحیف، با چشم‌های گود افتاده، گوشه‌ی خونه افتاده بود. ظرف‌های کثیف گوشه‌ی آشپزخونه افتاده بود و آشپزخونه خالی از لوازم بود. تنها چیزی که تو خونه مونده بود، یه یخچال خالی، یه ساعت دیواری قدیمی که هر یه ثانیه‌اش یکسال می‌گذشت و یه گاوصندوق باز! علی بدون اعتنا به ایراندخت به سمت گاوصندوق دوید. یه طرف گاوصندوق یه یک دلاری بود و طرف دیگه‌اش یک میلیون و پونصد هزار ریال! علی با عصبانیت پول خردها رو کنار زد، یک دلاری رو برداشت و با صدای بلند خطاب به ایراندخت گفت: «فقط همین مونده؟ چه غلطی کردی تو؟ چرا اینقدر ولخرج و بلند پروازی؟ چرا تموم پول‌ها رو به باد دادی؟ چرا اینقدر بی عرضه‌ای و کار نمی‌کنی که دوباره پول در بیاری؟ تموم پول‌ها رو خرج کردی، با اینحال یخچال خالیه؟»

ایراندخت که دیگه جای سالمی توی تن و روانش نمونده بود، با صدایی که می‌لرزید گفت: «خودت همه‌اش رو یا به مساجد اطراف بذل و بخشش کردی و یا صرف دشمن‌تراشی و جذب متحد کردی… به جای اینکه به فکر خونه و زندگی‌مون باشی، به فکر اینی که بینِ یه مشت گدا گشنه، آقا باشی! به جای اینکه یخچال خونه‌مون رو پر کنی، دستِ ارازل رو با خریدن چماق و چاقو پر می‌کنی که با خانواده‌های ثروتمند و پیشرفته بجنگن.»

بعد از شنیدن این جمله، خون علی به جوش اومد، به سمت ایراندخت حمله‌ور شد و گفت: «الان هم به اسلام توهین کردی و هم به کارها و سیاست من؟»

ایراندخت پوزخند زد و گفت: «توهین نه، اعتراض! به هر دو…»

علی کمی آرام گرفت و گفت: «اعتراض عیبی نداره!»

بعد ادامه داد: «همینیه که هست، بسوز و بساز! تو نمی‌فهمی و کورکورانه به قضیه نگاه می‌کنی. یا شاید هم گوش‌ات از فتنه‌ی زن‌های همسایه پره!»

اینبار ایراندخت عصبی شد و از شدت عصبانیت، به سمت گلخونه رفت. گلدون‌های کاکتوسی که علی کاشته بود رو برداشت و کوبید زمین!

علی دوباره عصبانی شد و با صدای بلند گفت: «به اموال من آسیب می‌زنی؟ این دیگه اعتراض نیست! وحشی‌گریه، پرروییه، خشونته…! همچین وقاحتی تو خونه‌ی من بی‌جواب نمی‌مونه!»

بعد بلافاصله از موهای ایراندخت گرفت و به سمت اتاق خواب کشید. تو همین حین، ایراندخت یادِ اون شقایق‌های وحشی افتاد که محمدرضا هرچی تلاش کرد نتونست توی گلدون بلور نگهشون داره و جلوی چشمش پرپر شدن… اما حالا که سقف گلخونه ریخته و همه‌جا رو کاکتوس‌ها و پیچک‌های سمیِ علی گرفته بود، بوی اون شقایق‌ها رو حس می‌کرد که از لای ترک‌های کفِ گلخونه بیرون زده بودن…

علی، ایراندخت رو پرت کرد روی تخت و با وسایل‌های بی‌دی‌اس‌ام اون رو به تخت بست. بعد از اینکه مثل همیشه، وحشیانه بهش تجاوز کرد، دقیقاً رو به روی تخت، یه طناب رو از سقف آویزون کرد. بعد بلافاصله دوباره سراغ ایراندخت رفت. اول زبونش رو با چاقو برید و بعدش چشم‌هاش رو از حدقه درآورد! بعد آروم کنار گوشش گفت: «به گوش‌هات کاری ندارم، که حرفام رو بشنوی. ولی زبونت رو قطع کردم که دیگه نتونی مخالف من حرف بزنی و چشم‌هات رو هم کور کردم که حقایق رو نبینی!»

بعد دست و پای ایراندخت رو باز کرد و تا کنار طناب آویزون شده راهنماییش کرد. طناب رو به دستش داد و گفت: «از اونجایی که کار نابخشودنی‌ای انجام دادی و اموال من رو شکستی و به من و خدا و اسلام توهین کردی، حقت اعدامه! این رو من نمیگما! این رو اسلام و قانون می‌گه. اما از اونجایی که من آدم بزرگ و بخشنده‌ای هستم، حق انتخاب رو به خودت می‌دم! من از اتاق بیرون می‌رم و در رو قفل می‌کنم. دیگه تصمیم با خودته که طناب دار رو انتخاب کنی، یا بمونی و زندگی کنی…»

علی از اتاق خارج شد و در رو قفل کرد. ایراندخت رو تخت نشست و زانوهاش رو بغل کرد. در حالی که گریه می‌کرد و اشک و خون از چشم‌هاش جاری می‌شد و روی تنِ زخمیش می‌ریخت، به فکر فرو رفت.

حالا که علی چشم‌هاش رو از حدقه درآورده بود، توی اون تاریکیِ مطلق، مدام به اون شب فکر می‌کرد. به همون شبی که فکر می‌کرد صورتِ نجات‌دهنده‌اش رو توی ماه دیده! حالا می‌فهمید که اون صورت، ماه نبود؛ فقط انعکاسِ ترس‌ها و آرزوهای خودش بود روی یه تیکه سنگِ سرد و بی‌روح که فرسنگ‌ها باهاش فاصله داشت! علی از ماه نیومده بود، علی از تاریکیِ دلِ خودِ ایراندخت بیرون زده بود…

همچنان افکار زیادی ذهنش رو محاصره کرده بودن. انگار هشتاد میلیون ایراندخت تو ذهنش دور هم جمع شده بودن و میزگرد تشکیل داده بودن. میزگرد که نه، یه میز مثلثی. یه طرف میز روشنایی بود و یه طرف تاریکی. طرفی هم که وسط تاریکی و روشنایی بود، به رنگ خاکستری در اومده بود. اونایی که تو تاریکی بودن حامی علی بودن و مدام جمله‌هایی مثل: «علی آدم دین داریه. علی به مسجدهای اطراف و آدم‌های فقر زده کمک می‌کنه. علی مرد خونه‌ست و تحت هر شرایطی باید فرمان بردارش باشی. اون چیزی رو که علی می‌دونه، تو نمی‌دونی. بدونِ امنیت علی، کی از تو محافظت می‌کنه؟ آزادی و رفاه رو می‌خوای چیکار وقتی امنیت نداشته باشی؟»

اونایی که تو نور خاکستری بودن مدام می‌گفتن: «درسته علی یه بدی‌های ریزی داره، ولی اگه علی بره چیکار می‌کنی؟ می‌خوای کی رو به جای علی بیاری؟ نکنه می‌خوای دوباره یکی مثل محمدرضا بیاد تو زندگیت و خونه‌ات رو به گند بکشه؟! حتی اگه علی رو هم نمی‌خوای صبر کن یه آدم بهتر پیدا بشه، بعد تصمیم بگیر. علی هرچی باشه، حداقل امنیت خونه براش مهمه، مگه نمی‌بینی کلی چاقو و تفنگ داره که نمیذاره کسی بهت آسیب برسونه؟»

اونایی که تو روشنایی بودن، خیلی‌هاشون مرده بودن و خیلی‌هاشون هم خسته‌تر از این حرف‌ها بودن که حرف بزنن! فقط بعضی‌هاشون گاهی زیر لب می‌گفتن: «تو سزاوار آزادی هستی…»

بعضیاشون هم به این فکر می‌کردن که طناب رو ببوسن و خودشون رو از زندگی‌ای که از مرگ تلخ‌تره راحت کنن، بعضیای دیگه هم کمی امیدوارتر بودن و بی‌اعتنا به زخم‌هاشون، می‌خواستن در رو بشکنن، علی رو از خونه بیرون کنن و دوباره خونه‌ی ایراندخت رو بسازن…

۱۴۰۴/۱۰/۲۰

صوتی

نوشته: سفید دندون

بازدید 4,610

41 پاسخ به “ایراندخت”

  1. اتفاقی دیدم که این داستان آپلود شده، یه دنیا حرف توشه پر از استعاره‌های بجا و البته غمناک! قطعاً چنین داستان‌هایی که تفکر انسان‌ها رو به چالش می‌کشن برای کسایی که صرفاً واسه جق زدن داستان می‌خونن و همینطور کسانیکه این مطالب با منافعشون تضاد داره، مناسب نیست. ممنون بابت انتشار این داستان عمیق

  2. برای چنین موضوع مهم و تاثیرگذاری که کل مملکت امروز مارو در بر گرفته، برخلاف قلم های پیشینتون، قلم بسیار ضعیفی بود استعاره و مجاز زیاد، ولی بسیار ساده و سطحی نوشتن برای وطن خیلی بیشتر از این حرف ها تلاش و خلاقیت می خواد

  3. این داستان ایران بود ربطی به سکس نداشت ولی اینجا بعید میدونم جاش باشه درسته این روزها همه ایران غمگینه

  4. ارادتمندیم آقا من نخونده لایک میکنم بعد میخونم هرچی شما بنویسی خوندن داره

  5. bar نگاه کن نمی‌خواستم اصلا حرفی بزنم نقد بکنم اما دیدم چرت محض گفتی یعنی چیزی نوشتی که به اشغال به تمام عیار بود بزار من اینجوری درستش بنویسم از اول ایراندخت قبل از محمدرضا زن رضا بود رضا با فریب ایراندخت رو گرفت گفت من اهل نماز و روزه ام اهل غیرتم اما بعد چندوقت دروغش در اومد بهش گفت باید روسری از سرت بکنی به زور از سر ایراندخت رو سری کند به زور لختش کرد ایراندخت زمین زیادی از پدرش به ارث برده بود زمین هاش رو به زور و نیرنگ ازش گرفت شد بزرگترین زمین خوار تاریخ از این جالب تر نمیزاشتم نماز و روزه و عزاداری برا پدر و عزیزانش بکنه که کشته شده بودن بعد چند وقت کوه های به نام ایراندخت بود که اسمشون کوه هایی آرارات بود بخشید به همسایه اش، یه روز با همسایه اش که چند کوچه اونورتر بود یا هم دعواش میشه توی عرض چهار ساعت از خونه ش فرار کرد و رفت توی یه جزیره یعنی همسایه اش انداختنش توی اون جزیره ایراندخت سرگردان بود که با محمدرضا آشنا شد و ازدواج کرد محمدرضا هم مثل رضا قول زیاد داد بهش اما اونم سر حرفش نموند زمین هایی که داشت رو از ایراندخت گرفت جالب این جاست اونم مثل رضا یه جزیره که داشت به اسم بحرین که مال ایراندخت بود همینجوری داد به همسایه اش محمدرضا حتی بدتر از رضا بود سرسپرده همسایه هاش بود هر چی همسایه هاش میگفتن انجام میداد حتی محمدرضا رو هم تحقیر روحی روانی میکردن یه روز ایراندخت از این وضعیت ناراضی شد گفت من طلاق می‌خوام محمدرضا دید که اوضاع حیطه گفت باشه اما باید طلاها و اون الماس های که داری و اون دارای هایی که داری به من بدی اونم گفت قبوله گورت رو گم کن برو فقط چشمم بهت نخوره محمدرضا گفت اینبار مثل چند دفعه قبله فرار میکنم دوباره میام اما نمیدونست ایراندخت تصمیمش قطعیه و اینجوری شد محمدرضا فرار کرد و رفت با طلاها و دارایی های ایراندخت رفت که رفت ایراندخت تصمیم گرفت بمونه و بچه هاشو بزرگ کنه اما یه روز یه مرد جلو راهش سبز شده بود به اسم علی اما علی مرد بود و نزاشت ایراندخت باهاش ازدواج کنه چون ایراندخت رو ناموس خودش میدونست علی سر ایراندخت که آسیب نبینه هشت سال با همسایه هایی ایراندخت دعوا کنه حتی چندتا بچه علی که داشت کشته شدن نزاشتن یه ذره آسیب ببینه حدی نزاشت یه ذره از زمین های ایراندخت رو بگیرن و خودش هم بر نداشت تا بچه های ایراندخت بزرگ شدن به علی که بزرگشون کرده بود توهین میکردن میگفتن من پدرمو می‌خوام پدری که فرار کرده بود هیچ جا راهش نمی‌دادم طلاها و پول هایی مادرش رو برده بودن اما بچه های ایراندخت نمک نشناس بودن به علی فحش میدادن اما علی با صبر و شکیبایی داشت بچه هایی ایراندخت رو بزرگ میکرد در حالی که یه ذره برا خودش چیزی بر نداشت چون مرد بود به نظر شما حق با کیه علی یا محمدرضا ؟ خواهشاً جواب بدید

  6. عرزشیا این زیر چه سوزشی گرفتن اتفاقا من معتقدم این یکی از قوی‌ ترین داستان‌ هاته. چون هم سبک روایتت رو تغیر دادی (سوم شخص) هم از رئال های تلخی که می‌نوشتی سویچ کردی روی یه داستان سورئال. اونم یه سورئال سراسر تمثیلی. دیگه بعد از این همه سال همه میدونن تو چقدر پیچیده و خلاقانه می‌ نویسی و تقریبا تو تنوع و خلاقیت تو سایت بی رقیبی. این ساده نویسی از قصده. چون ینظرم پیام داستان همینه. همه چی همینقدر واضح و علنی و آشکاره. پس کسی که نمی‌فهمه، نفهمیدنش عمدیه و نه سهوی. ضمنا، تو ادبیات، سخت‌ ترین کار،ساده نوشتنِ مفاهیمِ پیچیده‌ هستش. تو نخواستی یه رساله‌ ی سیاسی بنویسی. تو طبق معمول خواستی یه قصه بگی که حتی ماهایی که فقط برای هیجان جنسی وارد سایت شدیم، ناخودآگاه با تلخیِ تاریخ کشورمون رو به رو بشیم. این خودش بزرگترین خلاقیته.

  7. با احترام؛ نمایشِ افول یک قلم، به ساحت سخیف نمادبازی. ابتدا تحول شخصیت ایراندخت باورپذیر نیست. آدم‌های داستان حرف‌ نمی‌زنن بلکه نویسنده از دهان آنها سخنرانی می‌کنه. نوشته سفید‌دندون عزیز، مثل یک فیلم سیاسیِ نمادباز سعی در عمیق جلوه دادن خودش داره؛ اما در عمل ایراندخت تابلوی اعلاناتی از آب درمیاد که رویش تاریخ و ایدئولوژی چسبانده شده. و محمدرضا و علی بیشتر از انسان بودن دو پوستر با موضوعات متضاد هستند که حتی توان کوچکترین کشمکش هم ندارن. نمادبازی‌های افراطی نشان می‌دهد نویسنده به مخاطبش اعتماد ندارد. شاهد این ادعا پُتک‌هایی است که معنا را بر سر مخاطب می‌کوبد. جمع‌بندی: تمثیل سیاسی خام، ایده‌دار اما ناپخته، شخصیت های بدون‌ِمنطقْ‌منفعل، بیشتر به مقاله‌ی خشمگین در قالب داستان نزدیک می‌شود تا ادبیات داستانی.

  8. یه روزی اگه یکی بهم میگفت برای یک داستان تو کیرتوکص گریه میکنی فکر میکردم شیشه میزنه . عالی بود .

  9. roshan مدت ها بود به این قسمت از سایت سر نزده بودم چون حال حوصله ی داستان خوندن نداشتم. خیلی تصادفی زدم رو داستان ها و چشمم افتاد به تگ سفید دندون. فرق یه نویسنده ی متعهد با یه داستان نویس ساده دقیقا همینجاست. یک نویسنده رسالت داره که حال و هوای جامعه رو بشناسه و براساس اون بنویسه و آگاهی ببخشه. به امید روزای روشن

  10. البته اون علی نبود و روح اله بود!! میتونستی بگی روح اله سنش بالا بود و مرد و پسرش به اسم علی به جاش اومد تو زندگی ایراندخت و …

  11. د آخه ، ایراندخت قبل دست به دست شدنای فراوون با ی پدر و پسر رل زد که جمعا سه بار در رفتن اولیو که سیکشو زدن تبعید تازه کوهاشم داد رف دومی که یبار در رفت دوباره با شامورتی بازی بک زد تازه این یکی جزیرشو داد و طلا گوشواره هاشم برد داد به خاطر خواه ایراندخت ، البته خاطر خواش الان بالفعل متاهله ولی بالقوه زنش دست تامی جون و کاکاسیاهاس الانم ک ایراندخت زن علی چلاقه که داره روش کاسبی میکنه خلاصه ک ایراندخت اصلا شانس نداشت مثل “ی جنده که هرکی اومد باهاش یوری رفت”

  12. دمت گرم خیلی عالی بود ، یه چنتا نکنته رو نگفتی در مورد علی که تو بچگی خیلی کونش گذاشتن دیگه ابنه ای شده بود همیشه هم تو مسجد ترتیبشو میدادن دیگه علی عاقا عادت کرده بود و خو گرفته بود به مسجد و کون دادن تو مسجد … و باقی داستان

  13. اکانت ساختم تافقط بگم amir bar کل نوامیستو گاییدم داری توی گوه دستو پامیزنی اما هنوز خایه مال اینایی البته حقم دارین چون همه جوره بهتون میرسن و دهنتون رو میبندن

  14. دمت گرممممم بابا دمت گرمممممم فقط کاش آخرش یه نفر میامد علی از کون میکرد اخه علی از اول خیلی به دادن علاقه داشته

  15. هرچی به اخرش رسیدم عمیق تر شدم و غمگین تر. اولا دم محمد رضا گرم که اون موقع هرکار درست و غلطی که کرد هر جایی، با هرکسی که رفت و هرچی که خورد و نوشید و هر تفریحی که کرد، عوضش دست رو اعتقادات مردم نگزاشت و انقدر همه دین به اختیار بودن که ایراندخت در اوج اسایش و رفاه ، عاشق دینش بود که یکی مثل علی دقیقا با تکیه به دین تونست بیاد و رخنه کنه به زندگیش و کاری که علی و دوستاش و مساجد و … با دین و اسلام کردن هیچ کافری نمیتونست انقدر درست و دقیق عمل کنه و انقدر ایراندخت و ایراندختان رو از دین و ایمان و قرآن و اسلام دور کنه . دینی که زمان محمد رضا قشنگی های خودشو داشت و از ماه رمضونش گرفته که حتی کسی که روزه نمیگرفت به حرمت روزه دار رعایت میکرد و حتی شده به دروغ میگفتن مثلا روزه ایم و لحظه افطار با شکوه خاصی فضای افطار کل شهر رو در بر میگرفت ولی الان طرف جلو چشم روز دار غذا میخوره و افتخار میکنه و مسخره میکنه و روزه دار ناچاره پنهان کنه که روزه س ماه محرم همینطور از اون لات و عرق خور و خلافکارش گرفته تا مردم عادی، دهه محرم همه چیز رو کنار میزاشتن و در کنار هم با تمام وجود اذا داری میکردن ولی الان شده فستیوال زیبا ترین دختر شهر و این دهه فقط به عنوان چند روز عشق و حال و نور پردازی خیابون ها و صدای موزیک که اصلا متنش که مثلا نوحه هست رو کسی توجه نمیکنه و فقط با صدای موزیک و بلندی صدا و نور پردازی شهر و ایستگاه های صلواتی و چایی و شیر و غذا و درکنارش تم مشکی این دورهمی لذت میبرن و تنها چیزی که اتفاق نمیفته اذا داریه. نیمه شعبان همینطوز مبعث همینطور و حتی وفات ها هم همینطور بود و به لطف علی و دوستانش دین و دینداری در مغز همه مرد . کاش تاریخ در مورد ایراندخت و فرزندانش خوب بنویسه

  16. این عرزشیهای خایه مال موشعلی چه گهی میخورن.حروم زاده های هزار پدر ننه کص هرجایی

  17. حاجی انتظار حضور عرزشی تو کیرتوکص رو نداشتم فدای قلمت سفید دندون عالی بود❤️ کییرتم تو ناموس این عرزشی هایی زیر پستت

  18. حتی تا وسطای داستان فکر میکردم اروتیک و سکسیه ولی محمدرضا فرانسه علی اسلام چشم از حدقه در اوردن اینکه خلاف من حرف نزن و … شوکه شدم

  19. فقط خواستم بگم علی تا تو گروه کیرتوکص هم اومده… جواب اون امیر بار بدم یکم تعصبی برخورد نکن محمد رضا مجبور شد بحرین بده بحرین اون حرومزاده قاجار سر کسص داده بود و زمان تحویل افتاد دست محمد رضا تار خیلی هم تلاش کرد نده فیلم و مستنداتش هم موجود اون نمی‌داد باید با دنیا وارد جنگ میشد.تا همه پرسی تو بحرین هم پیش رفت و متاسفانه اونا چون از تخم عرب بودن گفتن جدا میشیم.و جواب نویسنده داستان من هیچوقت از داستان هات خوشم نیومد اینبارم بهت بگم ایران خانم جنده نیست.ما100هزا جاوید نام و مجروح ندادیم که تمام کنیم و بترسیم.ما با دادن جانمان ایران مادر قوی تر میکنیم. کسص ننه سه فاسد،ملا،چپی،و مجاهدین کسص کش حرامزاده‌های تخم حرام

  20. عجب استعاره ای به کار بردید، دست و قلمتون بی بلا. یاد کتاب شیخ صنعان سعیدی سیرجانی افتادم، بسیار استعاره ها درست و به جا بود و متاسفانه واقعیتی تلخ پشت این داستان بود

  21. نمیدونم چرا رو لایک میزنم لایک نمیشه ولی مثل همیشه عااالیی ✨️ کاشکی اون روزو ببینم که کتابات چاپ شدن و رکورد فروشو شکستن

  22. زیبا بود و حقیقی بزودی آزادی رو جشن میگیریم و روی لاشه نک تک این حرومزاده ها می رقصیم✌ ☀️❤️

  23. وای پسر تو خیلی عالی هستی دمت گرم که هستی واقعاً. ناب ناب بود داستانت.

  24. اوه عرزشیا اینجا چیکار میکنن مگه اینا مسلمون تابع علی و پاکدامن نیستن؟ … آقا اون عرزشی بانام کاربری amir bar یکم کمتر گوه بهور برات ضرر داره باو از کصشرای خودت اگه خندت نمیگیره جایی نگو بهت میخندن کصمغز… بعدشم ای عرزشی های تابع خمین و خایهمن و اسلامیشون هستن پس اینجا چکار میکنن؟ مگه اینجا برای اینا حرام نیست؟ مگه بچه ها رهخرشون اینجور سایت هارو برای اینا حرام نکرده ها؟ البته آقایان و خانوم های عرزشی بشنوید پنداندرزهایی از هلول ماهتون: اینجا بودن به ضرر خودتونه، توی بهشتتون بهتون حوری نمیدن … اسلام مخالف است… طوری نکنید که طوری بشود که مردم فکر کنند طوری شده… نمیدانم اطلاعی ندارم… اینجا خیلی مستقیم و رک داره میرینه رو طرفداراش: من در همین مدرسه، شاه را نصیحت کردم ، شما که دیگر چیزی نیستید (خطاب به خوایه مالا و دوستداران و سینه چاک هاش) عرزشی حیا کن اسلام ناب محمدی جمهوری اسلامیت به خطر نیفته

  25. من دیلیت اکانت کرده بودم ، دوباره اکانت ساختم که فقط بگم Amir bar و سایر عرزشیایی که این زیر گوهخوری کردید ناموستونو گاییدم کاکولدای ننه کیر سگ دزد

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...