…قسمت قبل
ثانیهای بیشتر طول نکشید تا به خودم بیایم. قلبم مثل طبل تو سینهام میکوبید. سریع برگشتم، تقریباً دویدم سمت اتاق مهمان. در رو آروم بستم، پنجره رو کامل بستم و پردههای ضخیم رو کشیدم تا حتی سایهای از نور بیرون نیاد. اتاق کاملاً تاریک شد، فقط نور کمرنگی از لامپ کنار تخت میاومد که سایههای بلند میانداخت رو دیوار.
هنوز نفسم به حال عادی برنگشته بود. عرق سرد روی پیشونیم نشسته بود. رفتم سمت در اتاق، دستگیره رو گرفتم و آروم بازش کردم تا ببینم گیتی کجاست و این وقت شب داره چیکار میکنه.
در که باز شد، نفس تو سینهام حبس شد.
گیتی دقیقاً پشت در ایستاده بود. انگار از اول میدونست من اونجا هستم.
لباسش دقیقاً همون چیزی بود که تو اتاقش پوشیده بود: یه دامن کوتاه مشکی که فقط تا نیمه رانش میرسید و هر لحظه ممکن بود با یه حرکت کوچک همه چیز رو نشون بده. بالای تنش یه تاپ حریر مشکی آستین کوتاه بود که کاملاً شفاف بود و بند سوتین مشکیاش از زیر پارچه به وضوح معلوم بود. جورابهای توری بلند مشکی تا بالای زانوش کشیده بود و پاشنهبلند نازک مشکی پوشیده بود که قدش رو بلندتر و کونش رو گردتر نشون میداد. عطر تند و گرمش — همون عطری که پشت گوشش، بین سینههای سنگینش و پشت زانوهاش زده بود — مثل موج داغ به صورتم خورد.
لبهای پر و گیلاسیرنگش کمی باز بود و چشمهاش با یه نگاه گرسنه، شیطانی و مطمئن به من خیره شده بود. انگار تازه از آینه لبخند زده بود و به خودش گفته بود «امشب دیگه تمومه.»
برای چند لحظه کاملاً مات و مبهوت موندم. دهانم پر از آب شده بود، ولی حلقم آنقدر خشک و گرهخورده بود که حتی نمیتونستم آب دهانم رو قورت بدم. پاهام مثل میخ به زمین فرو رفته بود. تنم هنوز خیس بارون بود، ولی حالا از داخل هم داغ شده بودم.
بالاخره با صدایی که خودش هم برام غریب و لرزان بود، گفتم:
«س… سلام…»
گیتی بدون اینکه پلک بزنه، آروم و با صدای پایین گفت:
«چیکار میکنی این وقت شب؟»
«هیچی… داشتم میرفتم بخوابم…» جواب دادم و سعی کردم صدام عادی باشه، ولی کاملاً شکست.
یهو دستش رو بالا برد و با قدرت به وسط سینهام زد. منو هل داد عقب. پاشنهام به لبه تخت گیر کرد و تعادلم به هم خورد. عقب عقب رفتم تا وسط اتاق. گیتی هم با قدمهای آهسته و مطمئن، پاشنهبلندش روی کف اتاق صدا میداد، وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست. صدای قفل شدن در تو سکوت اتاق مثل تیر ترکید.
بعد، بدون هیچ حرفی، یه سیلی محکم و داغ به صورتم نواخت. صدای سیلی تو اتاق پیچید.
«کصکش…» با صدای گرم، پر از تمسخر و هوس گفت. «فکر کردی نمیفهمم چی تو سرته؟ فکر کردی این همه زحمت برای کی کشیدم؟»
صورتم داغ شده بود، جای پنج انگشتش روش قرمز شده بود. هنوز شوکه بودم، ولی همزمان یه موج شدید گرما بین پاهام پیچید. کیرم تو شلوارکم کاملاً سفت شده بود و داشت به پارچه فشار میآورد.
گیتی یک قدم دیگه نزدیکتر اومد. حالا بدنش تقریباً به بدنم چسبیده بود. بوی عطر تندش و گرمای تنش کاملاً حس میشد. دستش رو گذاشت رو سینهام و با ناخنهاش آروم از روی تیشرت خراشید.
لبش رو نزدیک گوشم آورد، نفس گرم و مرطوبش به پوست گردنم خورد و عطر تندش مستقیم تو مغزم پیچید. با صدای پایین، خیس و پر از شیطنت زمزمه کرد:
«ببین موبایلمه، کصکش…»
دستش رو آورد بالا و موبایلش رو جلوی صورتم گرفت. صفحه روشن شد. ویدیو پخش شد: من پشت شیشه، خیس بارون، با چشمهای گرسنه داشتم به اتاقش نگاه میکردم. صحنهای که لباس عوض میکرد، دامن کوتاه مشکی رو بالا میکشید، تاپ حریر شفاف رو تن میکرد، جوراب توری بلند رو آروم بالا میکشید تا بالای زانوش، بعد پاشنهبلند مشکی رو میپوشید. حتی لحظهای که عطر رو پشت گوشش، بین سینههای سنگینش و پشت زانوهاش میزد و با لبخند شیطانی به خودش تو آینه میگفت «امشب دیگه تمومه» رو فیلم گرفته بود.
قلبم تو دهنم بود. دست و پام سرد شده بود، ولی کیرم تو شلوارکم آنقدر سفت شده بود که درد میکرد.
گیتی خندید، یه خنده کوتاه و تمسخرآمیز، بعد موبایل رو خاموش کرد و انداخت رو تخت.
«تمام دید زدنهاتو دارم. هر شب که پنهونی میاومدی پشت پنجره و کیرتو میمالیدی while من داشتم لباس عوض میکردم… همهش ضبط شده.»
یه سیلی محکم دیگه به صورتم نواخت. این یکی شدیدتر بود. صورتم کاملاً داغ شد و گوشم زنگ زد. جای انگشتهاش روی گونهام حسابی قرمز شده بود.
«کصکشِ کثیف… فکر کردی میتونی خواهرزنتو اینجوری نگاه کنی و من هیچی نفهمم؟»
گیتی یک قدم عقب رفت، ولی چشمهاش هنوز با هوس بهم خیره بود. بعد آروم دستش رو برد پایین، لبه دامن کوتاه مشکیاش رو گرفت و خیلی آهسته بالا کشید. شورتک نازک مشکی زیر دامن معلوم شد، کاملاً چسبیده به کسش. پارچه کمی خیس به نظر میرسید.
دستش رو گذاشت رو شورتکش، با انگشت اشاره آروم دایره زد روش و گفت:
«این کص رو اینقدر دوست داشتی که شبها فیلم بگیری؟ حالا که گرفتمت، چیکار میخوای بکنی؟»
نزدیکتر اومد، پاشنهبلندش دوباره روی کف اتاق صدا داد. بدنش تقریباً به بدنم چسبید. سینههای سنگینش از زیر تاپ حریر به سینهام فشار میآورد. نفسش داغ بود.
لبش دوباره نزدیک گوشم اومد و این بار با صدای خیلی پایین و پر از هوس گفت:
«زانو بزن، کصکش. اول باید نشون بدی چقدر تشنه آب کص خواهرزنتی. بعد شاید… فقط شاید… بذارم کیرتو تو کسم کنم.»
نوشته: کصکش
4 پاسخ به “گیتی؛ خواهر زن مرمرین من (۴)”
دیوث رفتی از chat gpt کمک گرفتی؟ ریدم تو قبر پدرت
دیوث رفتی از chat gpt کمک گرفتی؟ ریدم تو قبر پدرت
عجب کصکشی
ظلمه واقعا ظلمه تو این وضع نت و فیلتر شکن بیای با این کوس شعر مواجه بشی