داستان “رفیق قدیمی”
نوشته شاهد بهرامی
سر میز شام دخترم حنانه با گوشه و کنایه به من و مادرش یادآوری کرد که سالگرد ازدواجمونِ ، من نگاه غمگینی به همسرم الهام انداختم و لبخند تلخش رو با لبخند جواب دادم و به این فکر میکردم که دقیقا از چه زمانی دیگه سالگردها و تولدهامون رو جشن نگرفته بودیم ؟ اصلا از کِی اینقدر در زندگی غرق شدیم و تا این حد به یکنواختی اون عادت کردیم ؟ زندگی جنسیمون هم از شور و شوق تهی شده بود و به زحمت آخرین باری که با هم سکس داشتیم رو یادم میومد .
اواسط اسفند بود و من در محل کارم که یک شرکت واردات لوازم صنعتی بود و من به عنوان کارشناس بازاریابی و فروش داخلی در اون کار میکردم در حال حسابرسی ها و جمع و جور کردن کارها بودم که یکدفعه گوشیم زنگ خورد ، شماره ناشناس بود و ابتدا جواب ندادم چند بار پشت هم زنگ خورد و به خاطر سماجتش گوشی رو برداشتم ، پشت خط عرفان رفیق قدیمی دوران دبیرستانم بود ، اون قدیمی ترین و بهترین دوستم بود و ما کل دوران نوجوانی و جوانیمون رو با هم سپری کرده بودیم ، پانزده سالی میشد که مهاجرت کرده بود کانادا و اونجا ازدواج کرد و دوتا بچه داشت ، از اون زمان فقط تلفنی با هم در ارتباط بودیم . بهم گفت که مرخصی چند هفتهای گرفته و به همراه همسرش المیرا به ایران اومده. از من و الهام دعوت کرد برای صرف شام ، آخر هفته بیرون بریم ، خیلی دو دل بودم از طرفی اون روزها سرم انقدر شلوغ بود که تا دیر وقت کار میکردم از طرف دیگه دلم برای دیدن عرفان انقدر تنگ شده بود و نمیخواستم این موقعیت رو از دست بدم ، بلاخره برای پنجشنبه شب قرار گذاشتیم و از هم خداحافظی کردیم.
شب جریان دعوت شام رو با الهام مطرح کردم حسابی عصبانی شد ، اصلا فکر نمیکردم با چنین واکنشی از سمت اون مواجه بشم ، از این ناراحت بود که چرا بدون مشورت با اون دعوت عرفان رو پذیرفتم و اینکه اونم این روزها توی شرکتی که به عنوان حسابدار کار میکنه حسابی مشغوله و انقدر خسته میشه که حوصله جایی رفتن رو نداره ، از طرفی هم الهام از عرفان خیلی خوشش نمیومد همیشه یه گاردی نسبت به اون داشت منم توی دعوا این موضوع رو به روش آوردم و گفتم چون عرفان دعوت کرده دنبال بهونه جویی هستش . دعوامون داشت بالا میگرفت که دخترمون حنانه اومد تو بحثمون ، رو کرد به مادرش و گفت : مامان با یه شب شام بیرون رفتن برات اتفاق خاصی نمیوفته اینجوری حداقل یه شب از پخت و پز معاف میشی و یه استراحتی هم میکنی ، بابا هم دوست قدیمیشو میبینه ، منم یه شب اعصابم از دست شماها راحته ، اصلا نمیگید ما دختر جوون تو خونه داریم یه شبم خونه رو خالی کنیم شاید این بدبخت هم خواست یه شیطونیایی بکنه ! اینا رو میگفت و خودش ریز ریز میخندید ، رو کرد به مادرش و گفت : مامان خواهش میکنم ازت ، قبوله ؟ الهام با اکراه پذیرفت و حنانه برگشت چشمکی به من زد و گفت : حق الحساب من فراموش نشه! و هر سه شروع به خندیدن کردیم ، حنانه با اینکه تازه رفته بود تو هفده سالگی ولی به لحاظ عقلی خیلی بیشتر از سن خودش رشد کرده بود ، از ابتدا من و مادرش تصمیم گرفته بودیم آزادی هایی که از ما در کودکی سلب شده بود رو به اون بدیم و حنانه هم به خوبی استفاده کرده بود ، دختر بهروز و فهمیدهای بود و ما به داشتنش افتخار میکردیم.
پنجشنبه سعی کردم کارهام رو سریعتر جمع و جور کنم تا برم خونه و یه کم به سر و وضعم برسم تا برای شب خودم رو آماده کنم ، سر راه رفتم محل کار الهام دنبالش ، تا نشست تو ماشین دوباره شروع به غر زدن کرد که کاراش نصفه مونده اینجوری هفته بعد باید دو برابر کار کنه و از این جور حرفا ، منم تصمیم خودم رو گرفته بودم که باهاش جر و بحث نکنم بنابراین سعی میکردم حرفاشو نشنیده بگیرم . وقتی رسیدیم اول الهام رفت دوش بگیره و منم تا اون بیاد لباسهام رو اتو کردم ، داشتم میز اتو رو جمع و پیراهنم رو آویزون میکردم که الهام اومد تو اتاق و حوله رو درآورد و تا خودشو خشک کنه و لباس بپوشه در این حین لخت تو اتاق میچرخید ، اون قد کوتاهی داشت با سینه های بزرگی که تا روی شکم کمی برآمدهاش میرسیدند ، کون تپل ، رانهای چاق که بعد از زایمان تَرَکهای عمودی زیادی خورده بودند ولی با این همه یک تناسب زیبایی داشتند که با چهره زیبای او همخوانی داشت ، در حمام از توی آینه به خودم نگاه میکردم ، این سالها اضافه وزن پیدا کرده بودم ، شکمم کمی آویزان شده بود ، من سالها پیش ورزش رو حرفهای دنبال میکردم حتی چند مدال استانی رشته فیتنس داشتم ولی روزمرگی و مشغله باعث شده بود خیلی از اون روزها فاصله بگیرم . لباسهامون رو پوشیدیم و دم در از حنانه خدافظی کردیم و من با طعنه بهش گفتم : ما نیستیم شیطونی نکنیا ! اونم برگشت گفت : الان پسرا تو کوچه منتظرن پاتون رو از در بذارید بیرون ، بجنید برید چقدر حرف میزنید . الهام ازش نیشگونی گرفت و گفت: میدونم تو از این عرضهها نداری من خیالم ازت راحته ، حنانه رو بغل و ازش خداحافظی کردیم و بیرون رفتیم .
ترافیک خیلی سنگینی بود ، نمنم بارون هم میومد ، حوصلم سر رفته بود و دلم میخواست با الهام صحبت کنم ولی از ترس اینکه نکنه مثل همیشه دعوامون بشه چیزی نگفتم ، این چند سالِ هر حرفی که با هم میزدیم تبدیل میشد به یه مشاجره ، نمیدونم چرا رابطمون به اینجا رسیده بود ، ما زندگیمون رو عاشقانه پیش برده بودیم، کجای کار اشتباه کرده بودیم رو نمیدونم ، البته زوجهای دیگهای که اطرافمون میدیدم هم کم و بیش شبیه ما بودند ، با خودم میگفتم شاید روال طبیعی همه زندگیها همین باشه و با این افکار خودم را تسلی میدادم .
بلاخره بعد از یک ساعت و نیم رانندگی رسیدیم محل قرارمون هتل اسپیناس ، ماشین رو پارکینگ هتل پارک کردیم و به سمت لابی رفتیم ، یکی از پرسنل مارو به سمت رستوران همراهی کرد . رستوران خیلی شلوغ نبود و با یه کم جستجو تونستیم میز عرفان و المیرا رو پیدا کنیم ، بعد از احوالپرسی و روبوسی ازشون به خاطر تاخیر عذرخواهی کردیم ، در ابتدا قهوه سفارش دادیم و شروع کردیم به گپ و گفت . عرفان تعریف میکرد اخیرا دچار بیماری شده و مدتی در بیمارستان بستری بوده ، پزشک توصیه کرده مدتی بدور از استرسِ زندگی و کار به استراحت بپردازه ، اونم این فرصت رو غنیمت شمرده و از رئیس استثمارگرش مرخصی میگیره ، عرفان چشمکی به ما زد و شروع به خندیدن کرد چرا که رئیسش پدرزنش هم میشد ، المیرا هم به نشانه اعتراض مشتی به بازوی عرفان زد و بد بیراهی نثارش کرد . عرفان ادامه داد که بچه هارو چند وقتی به خانواده همسرش سپردن تا سفر راحتتری داشته باشند ، المیرا میگفت برای تنوع و انجام تفریحات دونفرشون معمولا برای پسرها که یکی پنج ساله و دیگری هفت ساله بودند پرستار میگرفتند ولی اینبار به خاطر مدت سفرشون تصمیم گرفتند تا خانواده المیرا از اونا مراقبت کنند . غذا رو سفارش دادیم و تا آماده شدنش از خاطرات قدیممون گفتیم ، عرفان داشت از خاطره دختربازیهای دوره نوجوونیمون میگفت ، از اینکه با چه مشقت و بدبختی نوبتی یکیمون میرفت میدون توپخونه از پشت شهرداری یه سیدی فیلم پورنی که نمیدونیم چی توش بود رو میخرید که گاهی وقتا هم بهمون شوی طنین و تپش جای اون قالب میکردن ولی اگه شانسمون میزد و طرف سرمون کلاه نمیذاشت همون سیدی انقدر بین رفقا دست به دست میشد که از شدت خط و خش دیگه قابل دیدن نبود ، بعدش ادامه داد یادش میاد یه بار خونه ما خالی شده بود و چندتا از بچهها جمع شده بودیم تا فیلم پورن جدیدی که تازه اومده و حسابی سر و صدا کرده بود به اسم فلش فایتر رو تماشا کنیم ، داستان چندتا مامور آتشنشانی بود که به طروق مختلف و در جاها و شرایط مختلف سکس میکردن ، من از شدت خجالت داشتم آب میشدم میرفتم تو زمین نمیدونم چرا عرفان یه دفعه این بحث رو پیش کشید و اصلا تا کجا میخواد پیش بره ، نگاهی به الهام کردم اونم مشخصا معضب شده بود و سعی میکرد تماس چشمی با عرفان برقرار نکنه اصلا به خاطر همین اخلاقهای عرفان و دونستن اینکه ما با هم چه دورانی داشتیم زیاد ازش خوشش نمیومد . برخلاف الهام ، المیرا با اشتیاق به خاطرات گوش میداد و گاهی درباره جزئیاتش سوالاتی میپرسید عرفان هم بدون خجالت همه چیز رو تعریف میکرد مثلا پرسید : وقتی دور هم فیلم میدید کاری هم میکردید ، عرفان زد زیر خنده و گفت : نه اون کاری که تو فکر توئه! ما که گی نبودیم تهتهش از رو شلوار یه حالی به خودمون میدادیم تا برسیم خونه و یه دست جق مفصل تو حموم بزنیم ، یه دفعه یه چیزی یادش اومد با شوق برگشت رو به من و گفت سعید یادته اون روز دور هم جمع شده بودیم خونه احسان اینا فیلم فلش فایتر رو برای بار هزاروم ببینیم چی شد؟ من که میدونستم چی میخواد بگه ازش خواهش کردم ادامه نده ولی اون دست بردار نبود ، المیرا اصرار میکرد که بقیهاش رو تعریف کنه ، من صورتم رو از خجالت توی دستهام گرفته بودم و حرفاش رو میشنیدم ، ادامه داد : فیلم رسید به اونجا که دوتا آتش نشان ، زنی رو نجات داده بودند و اون هم برای تشکر ، دعوتشون کرد خونش و یکی از دوستاش ، اینجا عرفان رو به من میکنه و ادامه میده : کراش اونوقتای آقا سعید یعنی ” ایژیا کارِرا ” رو دعوت میکنه تا چهارتایی با هم سکس کنن ، اونا تو اوج کار بودن که من و احسان یه دفعه دیدیم اختیار از دست آقا سعید در رفت و شلوارش رو به کثافت کشوند ، من نمیدونم لعنتی چه کمری داشت که نصف شلوار خیس شد ، ما هم در به در از کمد احسان و باباش دنبال یه شلوار برای ایشون که بتونیم آبروشو بخریم تا مثل آب کمرش رو زمین نریزه . یه دفعه متوجه نگاه سنگین الهام شدم و برگشتم گفتم عرفان جان میشه تمومش کنی اینجوری که پتهها رو میریزی رو آب من امشب باید تو کوچه بخوابم ، المیرا برگشت رو به ما و گفت : بچهها ناراحت نشید هممون یه گذشتهای داشتیم و یه شیطنتهایی کردیم ، چرا باید به خاطرش خجالت بکشیم؟ الهام گفت : عزیزم این چه حرفیه چرا من از این کارا نکردم ؟ المیرا جواب داد چرا خوشگلمم همه شیطنت میکنن فقط بعضیامون به خاطر مسائل فرهنگی دوست نداریم دربارش حرف بزنیم. الهام از جواب المیرا یه کم دلگیر شد منم برای سبک تر شدن فضا شام رو سفارش دادم و در حین صرف غذا بحث رو بردم به سمت مسائل کاری و خانوادگی که از اون جو فاصله بگیریم کلی هم از الهام و توانمندی کاری و مدیریتش تو مسائل مختلف تعریف کردم و سعید هم با تایید این موضوع که تو این چند سال هربار با من صحبت میکرده چقدر از الهام و زندگیم تعریف شنیده سعی میکرد کمی دل الهام رو به دست بیاره ، بعد از اتمام شام از هم خداحافظی کردیم و عرفان و المیرا هدایایی که به عنوان سوغات آورده بودند رو به ما دادند و همدیگر رو در آغوش گرفتیم و از ما خواستند تا زمانی که ایران هستند بازهم همدیگرو ببینیم ، الهام هم که مشخصا حالش بهتر شده بود پذیرفت . با خداحافظی از اونها به سمت خونه حرکت کردیم ، کل مسیر بین ما سکوت برقرار بود ، به صورت الهام نگاه کردم و فهمیدم عصبانی نیست ، اون هم مثل من فرصت احتیاج داشت تا اتفاقات امشب رو توی ذهنش سبک و سنگین کنه ، با اینکه خانواده روشن فکری بودیم ولی هیچوقت با این صراحت نشده بود که درباره این مسائل در جمع خانوادگی یا دوستی صحبت کنیم .
چند روزی گذشت و به اواخر اسفند و فرا رسیدن نوروز نزدیکتر میشدیم حجم کارها طوری شده بود که صبحها انقدر زود به سر کار و شبها انقدر دیر به خونه میرفتم که تقریبا الهام و حنانه رو نمیدیدم حسابی خسته و کلافه بودم تا اینکه یک روز عرفان باهام تماس گرفت و از ما دعوت کرد تا برای تعطیلات نوروز به ویلای پدرزنش در رویان بریم منم که تجربه دعوت قبلی رو داشتم اجازه گرفتم تا با الهام مطرح کنم و بعد جواب بدم ، وقتی جریان دعوت رو به الهام گفتم بر خلاف تصورم بدون غر زدن و اصرارهای من پذیرفت ، فکر کنم اونم دوست داشت به خاطر خستگی کار چند روزی از همه چیز فاصله بگیره ، حوصله مهمونی رفتن و مهمون اومدن عید رو هم نداشت ، حنانه هم با خاله و دخترخالههاش قرار بود تعطیلات رو برن خونه دائیش در استانبول .
بلاخره تعطیلات رسید و روز اول و دوم به رسم هر سال یه سری به خونه پدر و پدر زنم رفتیم ولی به خودمون قول داده بودیم عید دیدنی ها به همینجا خلاصه بشه نه دیگه جایی بریم نه مهمون قبول کنیم . حنانه روز سوم بلیط پرواز داشت ساعت سه صبح رسوندیمش فرودگاه ، خیلی برای سفرش هیجان داشت با دختر خالههاش کلی برای سفرشون برنامه ریزی کرده بودند . تا گیت ورودی بدرقشون کردیم ، موقع خداحافظی بغلمون کرد و به شوخی گفت : این دفعه من خونه رو براتون خالی کردم ببینم تا موقع برگشتم چه میکنیدها ، اصلا ببینم یه آبجی داداشی چیزی از توش در میاد یا نه ، ما از خنده مرده بودیم ، الهام لبش رو گاز گرفت و گفت : خاک تو سرت نکنن این چه حرفیه میزنی ؟ برو گمشو کارت پروازتو بگیر بچهها تو سالن منتظرتن . با دخترمون خداحافظی کردیم و به خونه برگشتیم ، تو راه به شوخیِ دخترم فکر میکردم و با خودم میگفتم بی راهم نمیگه ، از آخرین سکسمون بیشتر از یک ماه میگذشت وقتی رسیدیم خونه داشت هوا روشن میشد تصمیم گرفتیم یه چند ساعتی استراحت کنیم تا وقتی بیدار شدیم وسائلمون رو جمع کنیم و به ویلای پدر زن عرفان بریم ، همونطور که روی تخت دراز کشیده بودیم از پشت الهام رو بغل کردم ، شروع کردم به مالیدن سینههاش اونم مقاومتی نکرد معلوم بود اونم بدش نمیاد ، کمکم دستم رو بردم توی شرتش و شروع کردم مالیدن کونش ، رفتم پایین تر سراغ کسش که حسابی خیس شده بود ، به آرومی ناله میکرد ، با انگشت لای کسش رو باز کردم و از بالا تا پایینش رو نوازش میکردم کم کم انگشتم رو فرو کردم توش صدای نالهش بلندتر شد اونم دستش رو کرد توی شرت منو کیرم رو مالید ، کیرم حالا حسابی شق شده بود ازم خواست بذارم تو کسش من شلوار و شرتم رو درآوردم و چسبیدم بهش یه کم کیرم رو دور کسش مالیدم و به آرومی فرو کردم توش ، با هر بار رفت و برگشت کیرم تو کسش ، ناله ضعیفی میکرد ، همیشه موقع سکس ترس اینو داشتیم صدامون از اتاق بیرون نره ، یه وقع حنانه مارو نبینه یا صدایی نشنوه ، دیگه برامون عادت شده بود که بی صدا سکس کنیم ، هم زمان که کسش رو میگائیدم سینههای بزرگش رو هم میمالیدم ، دیگه داشت کمکم ارضا میشد ازم خواست سریعتر بکنمش منم سرعتم رو بردم بالا بهم گفت بذارم توش باشه و دیگه تکون نخورم و بعد از چند لحظه لرزشی به اندامش افتاد و کسش با فشار و ضربان زیاد کیرم رو پس زد و الهام روی تخت به شکم خوابید تا حالش جا بیاد حالا من مونده بودم با یه کیر شق مونده ، میدونستم که الهام دوست نداره بعد از ارضا شدن رابطه رو ادامه بده معمولا در این شرایط میرفتم حموم و به خودم کمک میکردم ارضا شم یا کلا بیخیالش میشدم ولی زمانهایی که من زودتر ارضا میشدم همیشه با انگشت هم شده سعی میکردم اونو ارضا کنم ، با اینکه اون هیچ وقت از من نمیخواست که ادامه بدم ولی یه جورایی وظیفه خودم میدونستم که این کار رو انجام بدم ولی متاسفانه الهام این وظیفه رو برای خودش قائل نبود. بعد از چند دقیقه بلند شدیم خودمون رو تمیز کردیم و دوشی گرفتیم و چند ساعتی خوابیدیم .
وقتی بیدار شدیم صبحونه خوردیم ، دوتا چمدون بستیم و راه افتادیم ، با اینکه جاده کمی شلوغ بود ولی ترافیک سنگینی نداشت ، توی مسیر با حنانه تماس گرفتیم و از رسیدنش مطلع شدیم . تقریبا پنج ساعتی تو راه بودیم تا به شهر رویان برسیم ، ویلاشون به سمت جنگل بود ، بیست دقیقه از جاده اصلی رانندگی کردیم تا به یه شهرک ویلایی رسیدیم ، جای ساکت ، دنج و با کلاسی بود ، پدر و مادر المیرا سالی شش ماه ایران بودند شش ماه کانادا و در این مدتی که اینجا ساکن بودند بیشتر وقتشون رو توی این ویلا میگذروندن . رسیدیم جلوی ویلا در رو برامون باز کردن و وارد شدیم ، ویلای بسیار مجلل و زیبایی بود حیاط سنگفرش شده بود ، از جای پارک ماشین ها تا درب ورودی چند باغچه مجزا کار شده بود که هر کدوم با گیاهان و درختهای مخصوص خودش زیبایی خاصی به اونجا داده بود ، عرفان اومد و کمکمون کرد وسائل و چمدونها رو برداشتیم و از میان باغچهها عبور کردیم و از پلهها رفتیم به سمت درب ورودی بالا رفتیم ، به محض ورود با استقبال گرم المیرا مواجه شدیم هر دومون رو به آغوش کشید و دعوتمون کرد داخل ، وارد سالن پذیرایی شدیم ، معماری ساده و شیکی داشت و با چند آپاژور و نورپردازی نقطهای فضای آرامش بخشی ایجاد کرده بود ، عرفان با سینی چایی وارد شد و دور هم نشستیم و گپ و گفتی داشتیم و از مشقات روزهای آخر سال گفتیم و خوشحالیمون رو از این فرصت بدست اومده برای استراحتی چند روزه رو ابراز و از دعوتشون تشکر کردیم. المیرا پیشنهاد داد یه کم استراحت کنیم و داخل جکوزی و سوناشون ریلکس کنیم بعد شام بخوریم ما هم استقبال کردیم و عرفان مارو به سمت اتاق خوابمون در طبقه بالا راهنمایی کرد . اتاق ما سوئیتی بود با حمام و سرویس بهداشتی مستقل که تختی بزرگ و تزئیناتی زیبایی داشت و پنجره اون به سمت کوههای زیبا و مه گرفته باز میشد ، عرفان رفت و ما هم دوش گرفتیم و تقریبا یک ساعتی چرت زدیم ، بلند شدیم لباس عوض کردیم و پایین رفتیم . دور هم نشستیم و عرفان از قفسه مشروبهاشون یک بطری شراب قرمز آورد و به سلامتی هم چند گیلاسی خوردیم ، شراب گیرایی خوبی داشت و حالمون رو حسابی خوب کرد ، المیرا از ما خواست که همه با هم بریم جکوزی و ادامه گپ و گفتمون رو اونجا انجام بدیم ولی الهام با بهانه اینکه لباس مناسب همراه نیاورده پیشنهادش رو رد کرد ، عرفان گفت اونها همیشه مایو ، بیکینی و حوله مهمان دارند و رفت برامون آورد و با اصرار مارو به اتاق رختکن فرستادن ، الهام شروع کرد به کج خلقی و بد اخلاقی که جلوی اونها خجالت میکشه بیکینی بپوشه و باهاشون تا این حد راحت نیست و از این جور حرفا ، من ولی حوصله شنیدنش رو نداشتم ، مایو رو پوشیدم و از مسیر درِ کوچکی که از سالن پذیرایی به سمت سالن استخر و جکوزی باز میشد رفتم . کف سالن چوب کار شده بود استخر کوچکی داشت با نورپردازی زیبا در زیر آب ، در کنارش حوض جکوزی دایرهای شکلی قرار داشت . المیرا و عرفان زودتر از ما داخل آب شده بودند و با ورود من حسابی خوشحال شدند ، بهم شراب تعارف کردند یکی دو گیلاسی نوشیدیم تا بلاخره الهام با حولهای که دورش پیچیده بود وارد شد ، با خجالت حوله رو باز کرد بیکینی مشکی دو تیکهای که بهش داده بودند توی تنش تنگ بود ولی اینجوری سینهها و کونش بیشتر به چشم میومدند یه کم این پا و او پا کرد و بعد وارد آب شد ، المیرا و عرفان نگاه خریدارانهای بهش کردند و ورودش رو با یه گیلاس شراب خوش آمد گفتند . المیرا حس کرده بود الهام یه کم معضبه و دلیلش رو پرسید اونم جواب داد این روزا یه کم چاق شده و خیلی از اندامش راضی نیست برای همین جلوی اونا خجالت میکشه ، المیرا شروع کرد به تعریف از زیبایی و جذابیت الهام اونم بیشتر خجالت کشید و گفت: ولی شکمم رو چی میگی اینو چکارش کنم ؟ عرفان هم یه چشمکی به من زد و گفت: یه کم شکم داشتن واسه خوش سکس بودن لازمه. همهمون زدیم زیر خنده ، المیرا میگفت : این تصویری که رسانههای اجتماعی از زیبایی و تناسب اندام ساختن تصویر اغراق شدهای هست که اهداف تجاری داره و واقعیتش هیچکس نباید از بدنی که داره شرمسار باشه البته که فعالیت جسمی و مراقبت های غذایی لازمه ولی مهم اینه که از همین بدنی که داریم بدون خجالت لذت ببریم ، مگه ما چقدر زندهایم که همه زندگی به دنبال کار و فعالیتهای روزمره باشیم ، همین عرفان رو ببینید قبلانا خیلی خودش رو درگیر کار میکرد ولی الان تازه رسیده به حرف من که وقت بیشتری برای خودش و لذت بردن از زندگی بذاره ، اصلا تا جوونیم باید با زندگیمون حال کنیم دیگه ، المیرا برمیگرده سمت عرفان و چشمکی بهش میزنه و ادامه میده: این مدت سکسمون هم خیلی کم شده بود ولی قول داده برگردیم به روال سابق ، المیرا در حین صحبت کردن دستش رو روی ران پای عرفان میکشید و با تموم شدن جملهاش یه نیشگون کوچیکی از کیرش گرفت عرفان هم از درد سریع واکنش نشون داد و دوباره خندیدیم ، عرفان گفت: با بالارفتن سن طبیعیه که میل جنسی کم بشه و تعداد دفعات رابطه پایین بیاد المیرا هم جواب داد: پس چرا من اینجوری نشدم ، عرفان گفت: تو طبیعی نیستی تو زندگیم زن به حشریت تو ندیدم بعد از ما پرسید شما چند بار در هفته رابطه دارید؟ من و الهام هم نگاهی به هم کردیم و گفتم: هفته ؟ اگر چی بشه ماهی ، دو ماهی یک بار . المیرا از تعجب داشت شاخ در میاورد و گفت: یعنی شده دو ماه سکس نداشته باشید ؟ منم جواب دادم: آره خوب بارها اتفاق افتاده و اون گفت: من که اگه چند هفته پشت سر هم سکس نداشته باشم میمیرم . من و الهام مات هم رو نگاه می کردیم . عرفان آخرین گیلاس رو هم برامون ریخت و از ما خواست به سنای خشک بریم و بعد آماده بشیم برای شام . از آب بیرون اومدیم ، به خاطر مستی کمی سرم گیج میرفت به همراه هم به سمت اتاق سونا راه افتادیم جلو همه ما المیرا راه میرفت کون خوش فرم و زیبایی داشت البته من سعی میکردم زیاد نگاه نکنم ولی حسابی تو چشم بود ، پشت سرش عرفان بود و چشم از کون المیرا نمیتونست برداره بلاخره با شیطنت ضربهای به اون زد و فحشی از المیرا خورد . وارد سونا شدیم اتاق کوچکی که کنار محوطه استخر تعبیه شده بود ، گرمای مطبوع و نور ملایمی داشت ، بوی اکالیپتوس اتاق رو پر کرده بود و ترکیبش با بوی چوب حسی از آرامش ایجاد میکرد ، من و الهام در انتهای نیمکت چوبی نزدیک پنجره مشرف به استخر نشستیم و اونها هم وسط نیمکت ، المیرا به عرفان گفت دلش میخواد یه کم ماساژ بگیره و عرفان هم موافقت کرد و رفت بیرون تا روغن ماساژ بیاره ، یکدفعه المیرا سینه بندش رو باز کرد و پستونهاش رو بیرون اندخت ، من و الهام از تعجب خشکمون زده بود ، من سریع ازش رو برگردوندم و به سمت استخر نگاه کردم ، عرفان برگشت و المیرا روی نیمکت به روی شکم دراز کشید جوری که پاهاش به طرف ما بود و از این زاویه کسش تپلش مشخص میشد ، عرفان از من پرسید: شما هم روغن برای ماساژ میخواهید؟ و با جواب منفی ما روبرو شد بعد کمی روغن ریخت روی دستش و شروع کرد به ماساژ المیرا ، از کتفها شروع کرد و پایین رفت تا روی کونش ، حسابی که اونارو ماساژ داد دستش رو برد لای پاها و رونهاش یه دفعه دستش رو گذاشت روی کسش که المیرا زد روی دستش و گفت: از زیر کار در نرو .عرفان هم خندید و گفت: چشم قربان و تا انگشتهای پاهای کشیدش ادامه داد . کارشون که تموم شد رفتیم نوبتی کنار دوشی که کنار استخر بود خودمون رو شستیم و به اتاقامون رفتیم . ترکیب شراب ، جکوزی و سونا به همراه فضای اروتیک اون شب حسابی حالم رو خوب کرده بود همینطور که روی تخت دراز کشیده بودم و از این حال لذت میبردم صدای نالههایِ از سر لذت المیرا از اتاقشون که کمی دور تر از ما بود بلند شد ، صدای برخورد بدنهاشون ، صدای جیغ های گاه و بیگاه المیرا و سپس صدای بلند ارضا شدن عرفان . من طوری رفتار کردم که انگار به خواب رفتم و الهام هم از شدت بی پروایی اونها خشکش زده بود . بعد از تموم شدن کارشون عرفان اومد پشت اتاق ما و در زد و گفت بچهها ده دقیقه دیگه بیاین پایین شام .
بلند شدیم لباسهامون رو عوض کردیم و جوری رفتار کردیم که انگار اتفاقی نیوفتاده و چیزی نشنیدیم ، پایین رفتیم میز شام چیده شده بود و دور هم نشستیم . عرفان از ما پرسید: خستگیتون در رفته؟ منم حسابی تشکر کردم و گفتم: همه چیز عالی بوده ولی هنوز یه کم خستم و احتیاج دارم کمی بخوابم ، المیرا با شیطنت گفت: البته که هیچی خستگی رو مثل یه سکس خوب برطرف نمیکنه اینجوری خواب بهتری هم خواهید داشت، عرفان خندید و گفت: اینو کارشناس امور جنسی بهتون گفت پس بهتره به توصیه خانم دکتر عمل کنید. همه خندیدیم، حس عجیبی داشتم هم از این میزان بی پروایی جنسی که بینمون بود معضب بودم هم از این جو لذت میبردم از طرفی هم نگران الهام بودم که نکنه یکدفعه از کوره در بره و از این شرایط ابراز ناخرسندی کنه و سفر رو به کاممون تلخ . شام رو خوردیم و جمع کردیم ، نیم ساعتی تو هوای خنک اوایل فروردین شمال تو تراس زیبای ویلاشون دور شومینه نشستیم و بعد از هم خداحافظی کردیم و به اتاقمون برگشتیم ، دوست داشتم درباره اتفاقات اون شب با الهام صحبت کنم ولی هر دوی ما بیش از حد خسته بودیم و من قدرت تجزیه و تحلیل اتفاقات پیش اومده رو نداشتم از طرفی هم حسابی حشری شده بودم دوست داشتم که الهام رو بکنم ولی قبل از افتادن این اتفاق دیدم اون به خواب سنگینی رفته چهرهاش پر از آرامش بود منم این ترس که ممکنه اون از شرایط و جو ناراضی باشه و بخواد اوقات تلخی و آبروریزی کنه تو دلم کم شد . کنارش دراز کشیدم ، بغلش کردم و به خواب رفتم .
صبح روز بعد ساعت نه از خواب بیدار شدیم دوش گرفتیم ، لباس عوض کردیم و رفتیم پایین ، برامون میز صبحانه آماده کرده بودند و عذرخواهی کردند که چون نمیدونستند که ما کی از خواب بیدار میشیم خودشون زودتر خورده بودند ، بعد از صبحانه با هم رفتیم بازار رویان کمی خرید کردیم بعدش رفتیم تو شهر دوری زدیم و برگشتیم .
وقتی رسیدیم المیرا و الهام مشغول تدارک ناهار شدن عرفان هم از یخچال دوتا قوطی آبجو توبورگ برداشت و رفتیم تو تراس نشستیم ، به دور از چشم المیرا سیگار روشن کرد و به من هم تعارف کرد ، یکی گرفتم و دود کردم ، عرفان گفت: بعد از ماجرای بیماریش خانم دکتر المیرا سیگار رو برام قدغن کرده. منم پرسیدم: مگه ایشون فقط کارشناس مسائل جنسی نبودند؟ عرفان هم خنده بلندی کرد و گفت: ایشون در همه امور کارشناس هستند. عرفان درباره دیشب ازم پرسید و اینکه ما از شوخیها و اتفاقات دیشب ناراحت شدیم یا نه ؟ منم بدون تعارف حس دوگانهای که داشتم رو شرح دادم و عرفان جواب داد چیز خاصی نیست چند روزی اونجا باشیم هم برامون عادی میشه و هم لذت بیشتری میبری ، ازم پرسید دوست دارم تا آماده شدن ناهار تنی به آب بزنم و منم از خداخواسته قبول کردم ، به خانمها گفتیم و به سمت استخر رفتیم ، ده دقیقهای نگذشته بود که المیرا و الهام هم بیکینی پوشیده وارد استخر شدند و گفتند چرا همه تفریحات باید برای آقایون باشه؟ اونا هم دلشون میخواد یه کم شنا کنند و دست در دست هم تو آب پریدند ، مثل بچهها شروع کردیم به هم آب پاشیدن و زیر پای هم رو کشیدن حس میکردم المیرا از قصد سعی میکنه خودش رو به من نزدیک کنه گاهی وقتا از پشت بهم میچسبید و پستوناشو به کمرم میمالید گاهی هم مثلا اتفاقی عقب عقب میومد و کونش رو میچسبوند به کیرم منم راست کرده بودم و از این وضعیت خجالت میکشیدم ، من و عرفان و المیرا بیشتر به هم نزدیک بودیم و بدنهامون به هم میخورد الهام عامدانه سعی میکرد کمی از ما فاصله بگیره المیرا که نقطه اتصال ما بود دستهای الهام رو کشید به میون خودمون ، الهام بدنش خورد به عرفان و انگار که برق گرفته باشدش از جا پرید المیرا هم که میخواست خجالت اون رو از بین ببره بیشتر هلش میداد تو بغل عرفان ، این وسط المیرا برگشت سمت من و از روی مایو دستی به کیر من کشید و وقتی دید کیرم حسابی شق شده نگاه تعجب آمیز همراه با شیطنتی به من انداخت . عرفان پیشنهاد داد با هم والیبال بازی کنیم و رفت از کمد وسایل تور و توپ آورد و تور رو روی استخر نصب کرد و قرار شد برای هیجان انگیز کردن بازی من و المیرا با هم باشیم عرفان و الهام هم با هم . شوخی و خندههامون هم حین بازی ادامه داشت با هر بار امتیاز گرفتن المیرا میپرد رو سر و گردنم ، منم بعضی وقتا از زیر آب دستی به کونش میزدم ولی زیر چشم عرفان رو میدیدم که یه وقت از ارتباط من با همسرش ناراضی نباشه اونم میدیدم عکس العمل خاصی نشون نمیداد ، اونها موقع امتیاز گرفتن سعی میکردن شادی کنترل شده تری داشته باشند و زیاد به هم نزدیک نشن تا اینکه کار به کری خونی و امتیاز آخر رسید المیرا حسابی بازی و داغش کرده بود و رو اعصاب الهام راه میرفت . عرفان توپ آخر رو از سرویس من دریافت کرد و انداخت برای الهام اونم یه پاس روی تور تمیز داد و عرفان یه پرش بلند کرد و توپ رو خوابوند تو زمین ما ، الهام از خوشحالی دیوونه شده بود ، پرید تو بغل عرفان اونم با ترید دستش رو برد زیر کونش تا بتونه تو بغل نگهش داره ، الهام هنوز از خود بی خود بود و به ما میگفت: انقدر کری میخوندید چی شد پس همه زورتون همینقدر بود ؟ ما هم ادای آدمهای شرمگین رو در میاوردیم و از استخر خارج شدیم . حسابی به همهمون خوش گذشته بود ، خیلی وقت بود انقدر حس و حال خوبی نداشتم مشخصا این حس تو چهره الهام هم دیده میشد .
به کمک هم وسائل ناهار رو آماده کردیم و بعد از این همه فعالیت بدنی حسابی گرسنه بودیم ، خانمها زرشک پلو خوشمزهای تدارک دیده بودند و چون غذای مورد علاقه من با دستور پخت ویژه الهام بود دلی از عزا در آوردم ، المیرا و عرفان هم از دستپخت فوق العاده الهام تعریف میکردند .
بعد از ناهار برای صرف چای رفتیم رو تراس با چشم انداز زیبای باغچههای خاصشون جایی که شده بود مورد علاقه ترین مکان ویلاشون برای من ، المیرا از گذشتهش برای ما گفت از اینکه پانزده سالگی به همراه خانوادهاش مهاجرت کرده بودند کانادا ، پدرش مهندس راه سازی بود و اونجا هم تو یه شرکت کانادایی مدیر شده تا اینکه شرکت خودش رو تاسیس میکنه المیرا هم بعد از دانشگاه تو شرکت پدرش مشغول میشه و عرفان رو هم که کارمند پدرش بوده اونجا ملاقات میکنه و بعد از کلی سکسهای یواشکی تو جاهای مختلف شرکت عاشق هم شدن و با هم ازدواج کردند ، المیرا میگفت اون دوتا با هم اختلاف عقیده و سلیقه زیادی دارند ولی کشش جنسی و فهم مشترکشون از سکس این همه سال اونارو کنار هم نگه داشته و سعی میکنند برای محکم نگه داشتن ازدواجشون شعله هوس بینشون رو همیشه روشن و تازه نگه دارند .
خیلی خسته بودیم و هر کدوم به اتاقهای خودمون رفتیم و دوساعتی استراحت کردیم و عصر بیرون رفتیم تا پیاده قدمی در شهرک زیباشون بزنیم ، اکثر ویلاها معماری مدرن و جذابی داشتند و در کنار طبیعت زیبا و جنگلی اونجا چشمانداز بینظیری ایجاد کرده بودند.
بعد از یک ساعت پیادهروی به ویلا برگشتیم ، تو سالن اصلی ویلا نشسته بودیم که عرفان با یک شیشه ویسکی جک دنیلز وارد شد منم که عاشق ویسکی از خوشحالی داشتم پر در میاوردم ، المیرا هم بلند شد و یه سینی مزه از آجیل ، پاستیل ، چیپس و سایر مخلفات آماده کرد ، پیک اول و دوم رو زدیم تا یه کم کلهمون گرم شد المیرا بلند شد چراغهای اصلی رو خاموش و چراغهای سقف با حالت رقص نور رو روشن کرد ، سیستم صوتی رو راه انداخت و موسیقی لایتی پخش کرد چند پیک دیگه به سلامتی هم زدیم تا عرفان پیشنهاد داد آهنگ شاد تری بذاره و کمی برقصیم ، ما هم که حسابی حالمون خوب بود از پیشنهادش استقبال کردیم ، موزیک شروع شد و دستهای مارو گرفت و بلند کرد و شروع کردیم به رقصیدن هر چند دقیقه یکبار هم برای اینکه پایین نیایم یه پیک میزدیم تا تقریبا شیشه خالی شد انقدر حالمون خوب بود که بی وقفه بالا و پایین میپریدیم و میچرخیدیم اون وسط عرفان هم راست کرده بود و مدام المیرا رو میمالید اونم از خدا خواسته برگشت و شروع کرد از عرفان لب گرفتن در همین حال عرفان به شوخی المیرا رو هل داد سمت مبل اونم دستهاشو گذاشت روی اون ، کمر رو داد پایین و کونش رو بالا ، عرفان روی اون خم شد دستش رو دور کمر المیرا حلقه کرد و شروع کرد ادای کردن رو درآوردن ، من و الهام از خنده مرده بودیم و براشون دست میزدیم و تشویقش میکردیم محکم تر بکنه اونم جو گیر شد ضربه محکمی به المیرا زد و اون پرت شد روی مبل خودش هم رفت کنارش نشست ، من و الهام هم از خستگی کنارشون نشستیم ، من چشمام رو بسته بودم و با موزیک تو مستی حال میکردم که صدای ناله شنیدم چشمام رو باز کردم و با چشمهای از تعجب گرد شده الهام مواجه شدم جهت نگاهش رو دنبال کردم و دیدم المیرا جلوی پای عرفان زانو زده و داره براش ساک میزنه ، خواستم نگاهم رو برگردونم ولی اینبار جسارت بیشتری به خرج دادم و تماشاشون کردم. المیرا درست مثل پورن استارها کیر عرفان رو ساک میزد ، با ولع از بالا تا پایینش رو میلیسید بعد تا ته کرد توی حلقش انگار که میخواد قورتش بده انقدر تو حلقش نگه داشت که حالت عق زدن بهش دست داد کیرش رو بیرون آورد و کلی بزاق روی اون ترشح شده بود ، با اون حجم زیاد آب دهان محکم تر کیرشو بالا پایین میکرد عرفان هم تو حال خودش نبود اصلا انگار تو این دنیا نبود صدای نالههاش علیرغم صدای بلند موزیک اتاق رو پر کرده بود. به طرف الهام برگشتم اونم از شدت شهوت چشماش خمار شده بود رفتم از پشت بغلش کردم تا هر دومون با هم از دیدن این صحنهها لذت ببریم ، دستهام بردم زیر لباسش سوتینش رو درآوردم و سینههاشو شروع کردم به مالیدن . عرفان المیرا رو خوابوند روی مبل و شورتش رو درآورد پاهاش رو از هم باز کرد و سرش رو برد بین اونها مثل دیوونهها کسش رو بو میکرد و میلیسید، کمکم دوتا انگشتش رو فرو کرد توی کسش المیرا جیغ بلندی زد و سر عرفان رو بیشتر فشار داد روی کسش بعد از چند دقیقه انگار که تازه متوجه ما شده باشند بلند شدن و اومدن کنار ما نشستن المیرا با خنده گفت شما چرا بیکار نشستین ؟ سعید خان پاشو یه خودی نشون بده منم از خانم دکتر اطاعت امر کردم و الهام رو به پشت روی مبل خوابوندم و لباسهاش رو درآوردم و اونم کمک کرد من تیشرت و شلوارم رو در بیارم ، حالا نوبت المیرا و عرفان بود که تماشاچی نمایش ما باشند ، الهام روی مبل نشست و من روبروش ایستادم اونم شروع کرد به ساک زدن کاری که خیلی در اون مهارت نداشت ولی مطابق اون چیزی که دیده بود سعی کرد اجرا کنه که البته تقلید ناشیانهای از المیرا بود ولی با این حال برای من لذت داشت ، من دستم رو به کمرم گرفته بودم و سرم بالا بود اتاق دور سرم میچرخید یه حال خوبی از مستی و لذت جنسی داشتم بعد از اون نشستم و از الهام خواستم بیاد روی کیرم بشینه ، من ثابت بودم و اون روی کیرم بالا و پایین میرفت ، منم کمرش رو گرفتم و کمک کردم محکمتر روی کیرم فرود بیاد ، عرفان و المیرا هم اومدن روی مبل برای اینکه زوایه دیدشون به ما به هم نخوره عرفان به پشت المیرا رفت شروع کرد به گاییدن کسش از پشت ، المیرا فریاد میزد و التماس میکرد محکتر بکندش ما اونهارو میدیدم که با هر بار ضربه عرفان موجی به کون و پستونهای المیرا میافتاد که منو بیشتر حشری میکرد ، یه دفعه متوجه شدم الهام رو کیرم سریعتر بالا و پایین میشه ، ناگهان لرزی به بدنش افتاد و روی مبل ولو شد . من کمی حس سرخوردگی کردم از اینکه هنوز ارضا نشدم و با شناختی که از الهام داشتم میدونستم کمکی به من نخواهد کرد ، المیرا متوجه حال من شد با اشاره دست از من خواست که نزدیک اونا برم من نگاه به عرفان کردم اون هم با شست اوکی داد و من رفتم جلوی اونها نشستم ، یک دفعه المیرا کیرم رو گرفت و با شور و هیجان شروع کرد به خوردن ، عرفان هم انگار که از دیدن این صحنه حشری تر شده بود با شدت بیشتری المیرا رو میکرد تا وقتی که آبش اومد با سرعت از تو کسش کشید بیرون و روی کمر المیرا خالی کرد و کنار رفت المیرا دیوونه شده بود چنان ساکی به کیر من میزد که هیچوقت تو عمرم تجربه نکرده بودم منم آبم داشت میومد خواستم از دهنش بکشم بیرون که اجازه نداد و آبم رو تو دهنش خالی کردم اونم بیشترش رو برگردوند روی کیرم و با همون شروع کرد به بالا و پایین کردنش داشتم از شدت لذت میمردم از روی کیرم بلند شد و باقی مونده آبم رو مزه کرد ، چشمکی بهم زد و رفت . از اوج خستگی هر کدوم طرفی افتاده بودیم که نفهمیدم کِی خوابم برد .
صبح با خماری و سر درد زیادی از خواب بیدار شدم دیدم همونجا روی مبل تا صبح خوابیدم ، یکی روم پتو کشیده بود اونو کنار زدم دیدم لختِ لختم ، دور و برم رو نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست با سرعت به طرف اتاق خودمون از پلهها بالا دویدم ، در رو باز کردم الهام پشت به من روی تخت دراز کشیده بود ، رفتم حموم و زیر دوش اتفاقات شب پیش رو مرور میکردم اگر صبح لخت روی مبل بیدار نمیشدم مطمئن بودم همه اتفاقات یک رویا بوده ولی حقیقت داشت ما جلوی هم سکس داشتم ، از اون بدتر زن صمیمیترین دوستم برام ساک زده بود نمیدونستم باید چه حسی داشته باشم ، ما مرزهای سختی رو رد کرده بودیم حالا رابطه خودم با همسرم چی میشه ؟ حالا بی آبرویی سکس من و الهام جلوی اونها به کنار با خیانتی که با زن دوستم به الهام کرده بودم چطور کنار بیایم ؟ از حموم بیرون اومدم اصلا دلم نمیخواست بیرون برم ولی جو سنگین اتاق رو هم که الهام با سکوتش ایجاد کرده بود نمیتونستم تحمل کنم ، از اتاق بیرون و با ترس از پلهها پایین رفتم دیدم عرفان تو آشپزخونه است با شرمندگی رفتم اونجا باید باهاش حرف میزدم باید ازش عذرخواهی میکردم به خاطر کاری که با همسرش کردم میخواستم بهش بگم این یه اتفاقی بوده که به خاطر مستی افتاده و من هیچ سوء نیتی و چشم بدی از قبل به المیرا نداشتم ، وارد آشپزخونه شدم و عرفان رو صدا کردم به طرفم برگشت و با لبخند بهم سلام کرد و حالم رو پرسید من توقع چنین برخورد آرومی از طرف او رو نداشتم رفت یه مسکن و یه لیوان آب برام آورد و گفت: میدونم سر دردِ بعد مستی داری اینو بخور تا نیم ساعت دیگه خوبِ خوب میشی. خودش مشغول تدارک میز صبحونه شد ، من زبونم بند اومده بود با لکنت گفتم: عرفان جان دیشب… عرفان کلامم رو برید و گفت: پسر دیشب معرکه بود ، حسابی چهار تامون ترکوندیم. از من پرسید که به منم خوش گذشته ؟ من نمیدونستم چی بگم فقط با سر تایید کردم . در تمام سناریوهایی که توی مغزم از این لحظه چیده بودم عرفان از سو استفادهای که من از اعتمادش کرده بودم عصبانی بود و صحبتمون به جر و بحث و دعوا ختم میشد و حالا که انقدر برخورد راحتی و بیخیالی نسبت به اتفاقات داشت نمیدونستم باید چی بگم . در همین حال المیرا که برای دویدن و ورزش بیرون رفته بود وارد سالن شد و با خوشحالی به طرف ما اومد من و عرفان رو بوسید و گفت: بچهها نمیدونید چه هواییایه شما هم بد نیست برای اینکه از کرختی در بیاد بعضی وقتا یه تکونی به خودتون بدید ! چشمکی زد و رفت تا دوش بگیره . عرفان از من پرسید که الهام چرا پایین نمیاد و من جواب دادم که از صبح باهاش صحبت نکردم ، پرسید: یعنی هنوز خوابه ؟ گفتم: نه بیداره ولی فکر میکنم به خاطر اتفاقات دیشب باشه و دوست نداره از اتاق بیرون بیاد. عرفان گفت: اشکالی نداره طبیعیه که یه کم گیج شده باشه ، به خانم دکتر میگم که باهاش صحبت کنه. با خنده دستی به بازوی من زد و گفت بهتره برم تو حیاط هوایی بخورم تا اون میز رو میچینه ، بسته سیگار و فندکش رو به من داد ، رفتم تو حیاط قدم زدم ، چند نخی کشیدم و به اتفاقات بینمون فکر میکردم و در تلاش بودم وارد ذهن عرفان بشم تا بفهمم چطور با این قضیه انقدر راحت برخورد میکنه . بعد از تقریبا نیم ساعت عرفان اومد رو تراس و صدام کرد ، رفتم داخل میز صبحانه آماده بود المیرا هم دست الهام رو گرفته بود و داشت از پلهها پایین میومد . همه سر میز نشستیم و در سکوت مشغول صبحانه خوردن شدیم ، عرفان گفت: چتونه بابا مگه کشتیاتون غرق شده حالا چیزی نشده که یه شب دور هم زدیم رقصیدیم حالا کنارش یه کم شیطونیم کردیم. المیرا هم گفت: بچهها میدونم شما که قبلا تجربه همچین رابطههایی رو نداشتید هضم کردنش ممکنه براتون سخت باشه ولی با حال نیست که ذهنمون رو برای تجربیات نو تو زندگی باز نگه داریم ؟ زندگی خیلی کوتاهه شور جنسی هم تا آخر عمر دووم نداره الان که جوونیم بهترین زمانه تا بدون محدودیت از سکس لذت ببریم ، هر چیزی یکبار تجربهاش ضرر نداره حداقل الان میدونید که دوستش داشتید یا نه. المیرا از من پرسید که شب خوبی نداشتم و بهم خوش نگذشته ؟ منم نگاه تردید آمیز و نگرانی به الهام انداختم و جواب مثبت دادم ، الهام با دلخوری برگشت گفت: اگه من دیشب با رفیقت سکس میکردم ناراحت نمیشدی؟ الان هم همینجوری تخت و تبارک میشستی و همین جواب رو میدادی ؟ نمیدونستم در جوابش چی بگم گیج شده بودم حتی تصورشم نمیتونستم بکنم همچین اتفاقی بیوفته . المیرا خندید گفت: خیلی خوبه ، حداقل الان داریم دربارش حرف میزنیم اینجوری یه گام پیش رفتیم ، الهام جان الان میدونیم که از لخت بودن و سکس کردن جلو ما با همسرت ناراحت نیستی ، الهام از چنین نتیجه گیریای متحیر شد ، اون اصلا به این قضیه فکر هم نکرده بود المیرا دوباره ازش پرسید که از داشتن رابطه لذت برده یا نه ؟ الهام هم تحت فشار و با اکراه پاسخ مثبت داد ، المیرا گفت پس تنها از رابطه همسرش با یکی دیگه ناراحته ؟ الهام نمیدونست چی جواب بده و سکوت کرد . المیرا از من پرسید آیا از عشق و علاقم به همسرم کم شده ؟ تو اون شرایط حس خیانت کردن به همسرم رو داشتم ؟ من هم با کمی فکر کردن گفتم: الهام همه زندگی منِ و هرگز از قصد به اون خیانت نکردم ، دیشب یه اتفاق بود و هیچ نیتی از انجامش نداشتم فقط بعد از ارضا شدن الهام احتیاج داشتم منم کارم رو تموم کنم و وقتی با پیشنهاد شما برای ملحق شدن بهتون مواجه شدم از شدت شهوت نتونستم مقاومت کنم. المیرا گفت: خوب نتیجه خوبیه اینکه اولا باید به احتیاجات شریک جنسیمون احترام بذاریم ، بدنش رو بشناسیم بدونیم از چی و چطور بیشتر لذت ببریم ، مهارتهای خودمون رو در رابطه بالا ببریم ثانیا باید بین شریک عاطفی و شریک جنسی بودن تفاوت قائل بشیم و شروع کرد به تعریف اینکه در کانادا گروهی از زوجهای مختلف دارند که با هم یه سوئینر کلاب کوچیک راه انداختند و ماهی یکبار دور هم جمع میشوند و با هم معاشرت ، بازی و سکس میکنند ، دور هم بودنشون لزوما منجر به رابطه جنسی نمیشه خیلی وقتا فقط دربارش صحبت میکنند و از با هم بودن لذت میبرند ، چند سالی هست که دور هم هستند و سکس گروهیشون باعث شده رابطه شخصیشون هم بهتر بشه ، چیزی به اسم خیانت بینشون وجود نداره و همه چیز با اطلاع هم انجام میشه ، البته بودند زوجهایی که از هم جدا بشن ولی هیچ وقت اختلافشون بخاطر این نوع از رابطه جنسیشون نبوده و ادامه داد این رابطه برای همه کار نمیکنه زوجهایی هم وارد گروه شدند و نتونستند ازش لذت ببرند و جمع مارو ترک کردند و فهمیدند این شکل از رابطه براشون کار نمیکنه ولی حداقلش یک تجربه تازه تو زندگیشون داشتن و هیچ وقت از امتحان کردنش پشیمون نشدند. رو به ما کرد و گفت: حالا شما هم اگر دوست داشتید وقتی اومدید کانادا مهمون ما شدید میتونید تجربش کنید . این حرفا خیلی برام عجیب و تازه بود نمیدونستم چی باید بگم فقط به الهام نگاه کردم که پر از تناقض بود . المیرا از من پرسید: حالا که با من رابطه داشتی از عشق و علاقت به همسرت کم شده ؟ من گفتم که دیوونه همسرم هستم و توی زندگی حتی نمیتونم تصور کنم یک روز هم بدون اون سر کنم . المیرا پرسید: اگر الهام با مرد دیگهای سکس کنه و بدونی این تنها رابطه جسمی بینشون بوده و تعهد قلبی و احساسیش به تو از بین نرفته چه احساسی خواهی داشت؟ واقعا گیج شده بودم نمیدونم برای توجیه رفتار دیشبم بود یا واقعا چنین اعتقادی داشتم گفتم که هیچ چیز از میزان علاقه من به اون کم نخواهد کرد ، الهام با چشمای متعجب به من نگاه کرد و گفت: یعنی تو اگر دیشب موقعی که داشتی با المیرا خوش میگذروندی من با عرفان سکس میکردم هیچ مشکلی نداشتی؟ یه کم فکر کردم و سرم رو تکون دادم ، از سر لجبازی گفت: خیلی خوب پس منم میخوام جلوی تو امتحانش کنم ببینم چه حسی پیدا میکنی . تو حرفی که زده بودم گیر کردم از طرفی دلم نمیخواست که این اتفاق بیوفته از طرفی هم نمیخواستم کم بیارم . الهام که واکنشی از طرف من ندید از جاش بلند شد و رفت دست عرفان رو گرفت و از المیرا پرسید: پس شما هم مشکلی ندارید ؟ المیرا از لجبازی الهام خندهاش گرفته بود و گفت نه . الهام به زور عرفان رو به طرف مبلی که دیشب روش سکس داشتیم کشید و درست همون جا و همون شکلی که المیرا برای من ساک زد شلوارک و شورت اون رو پایین کشید و با عصبانیت شروع به خوردن کیرش کرد و زیر چشم به من نگاه میکرد ، عرفان گیج و متعجب بود ولی مقاومتی نمیکرد و صدای آه کشیدنش بلند و بلندتر میشد . من سعی میکردم نگاه نکنم ولی الهام مدام صدام میکرد و مجبور میشدم به طرفش برگردم حسی از عصبانیت ، حسادت و شهوت داشتم کیر یه مرد دیگه تو دهن زن من بود و اون با تمام توان داست براش ساک میزد ، المیرا هم در سکوت داشت به اونها نگاه میکرد . صدای نالههای عرفان بلندتر شد تا آبش اومد و الهام دست از کار کشید و بلند شد اومد سر میز نشست و از من پرسید: حالا چه حسی داشتی ؟ المیرا از اون پرسید: تو چی تو چه حسی داشتی ؟ الهام که انگار یک دفعه به خودش اومده بود و متوجه شده بود چکار کرده جوابی نداد ، المیرا دوبار پرسید: الان حس کردی به سعید خیانت کردی ؟ فکر میکنی دیگه اونو دوست نداری ؟ ببین میدونم جا افتادن و حل شدن این موضوع زمانبره ولی به من اعتماد کن همین کاری که تو انجام دادی از سر عشق و تلاشت برای حفظ رابطه با همسرت بوده نه برای خاتمه اون ، الان هم بهتره برید بالا تو اتاقتون و بیشتر درباره مسائل اتفاق افتاده صحبت کنید. بلند شد دست مارو گرفت و به سمت اتاق فرستاد ، من از پلهها بالا رفتم و الهام هم پشت سرم میاومد ، وارد اتاق شدیم و در رو بستم و روی تخت نشستیم سکوت سنگینی بینمون برقرار شده بود و پس از چند لحظه من برگشتم که از الهام عذرخواهی کنم که دیدم صورتش از اشک خیس شده طاقت دیدن اشکاش رو نداشتم در آغوش گرفتمش تو چشمام نگاه کرد و گفت: سعید منو ببخش نمیدونم چرا دیوونه شدم و اینکار رو کردم. منم گفتم: من از ازت عذر میخوام و اصلا نباید کار به اینجا میکشید . الهام گفت: میدونم که حالا از من متنفری ، من قسم خوردم اون عزیزترین فرد زندگیِ منِ و هرگز حاظر نیستم اون رو از دست بدم ، گفت ولی من با دوست تو … نذاشتم حرفش رو تموم کنه و لبهاش رو بوسیدم اون هم با شوق من رو میبوسید لبهاشو میلیسیدم زبونش رو میمکیدم بعد روی تخت خوابوندمش و لباسهاش رو درآوردم پستونهای زیباش رو با ولع میخوردم پایین تر رفتم پاهاش رو از هم باز کردم و کس داغش رو لیسیدم یکدفعه بلند شد و من رو به پشت هل داد و کیرم رو دستش گرفت و گذاشت تو دهنش ، میخورد و میمالیدش بی نظیر بود تا حالا اون رو انقدر هات و سکسی ندیده بودم ، اومد روی کیرم نشست و دیوونهوار بالا و پایین میرفت ، بعد خوابید روی من ، منم پستونهاشو میخوردم و میمالیدم و هم زمان کیرم رو تو کسش بالا پایین میکردم صدای نالههای لذتمون تا آسمون میرفت دیگه برامون مهم نبود کسی صدامون رو بشنوه ، با شدت ادامه میدادیم ، یکدفعه جیغ کوتاهی زد و لرزی به اندامش افتاد و برگشت روی تخت ، کیرم داشت میترکید و من نمیتونستم ارضا نشدن رو تحمل کنم شروع کردم به مالیدن کیرم ، الهام که کمی به خودش اومد متوجه من شد اومد و کیرم رو گرفت و شروع به ساک زدن کرد بعد کاری کرد که برامون تازگی داشت و من رو به مرز جنون رسوند ، کیرم رو گذاشت لای پستونهای بزرگ و داغش و با اونها روش بالا و پایین میکرد منم بعد از چند دقیقه آه بلندی کشیدم و آبم رو ریخم لای سینههاش ، الهام شروع کرد به پخش کردن و مالیدن آبم روی پستونهاش و با انگشتش کمی از اون رو مزه کرد و سرش به نشانه رضایت تکون داد . بلند شدم با عشق در آغوش گرفتمش و بهش گفتم بیاندازه دوستش دارم ، هر دو دوش گرفتیم و لباس عوض کردیم و به این موضوع فکر میکردیم نقطه عطفی توی زندگی جنسیمون اتفاق افتاده ، ما مرزی رو رد کرده بودیم که بازگشت به قبلش غیر ممکن بود قدم به سرزمینی گذاشتیم که هر دو حس میکردیم باید بیشتر کشفش کنیم .
به طبقه پایین برگشتیم المیرا و عرفان نگران چشم انتظار ما بودند وقتی که دیدند ما دست در دست هم داریم از پلهها پایین میایم بی اندازه خوشحال شدند ، عرفان پرسید: نتیجه مذاکرات مثبت بود ؟ منم با شست بهش اوکی دادم و خندیدیم ، قرار شد خانمها امروز رو استراحت کنند و ناهار با من و عرفان باشه بساط جوجه رو به همراه دوتا آبجو برداشتیم و به حیاط پشتی رفتیم ، به طرز عجیبی همه چیز عادی پیش میرفت اون حس معذب بودن و گناه چند ساعت پیش کاملا از بین رفته بود و برگشته بودیم به همون گپ و گفت و شوخیای سابق ، جوجهها آماده شد و تصمیم گرفتیم ناهار رو توی تراس بخوریم که حسابی به چهارتاییمون مزه داد ، خواب شدیدی من رو گرفته بود به همراه الهام به اتاقمون برگشتیم و در آغوش هم دو ساعت و نیم به خواب رفتیم .
از خواب که بیدار شدم دیدم الهام هنوز تو بغلمه اونم دست منو محکم تو بغلش گرفته بود ، صداش کردم و کم کم حاضر شدیم و رفتیم پایین ، دنبال بچهها گشتیم و پیداشون نکردیم به عرفان زنگ زدم و گفت یه کم خرید داشتن رفتن رویان و درحال برگشت هستند ، تا اونا بیان ما هم رفتیم تو شهرک یه دوری زدیم توی مسیر مدام همدیگر رو بغل میکردیم و میبوسیدیم انگار که این اتفاقات آتش زیر خاکستر عشقمون رو شعلهور کرده بود و دوباره عاشق هم شده بودیم در همون زمان گوشی الهام زنگ خورد ، حنانه تماس تصویری گرفته بود ، چقدر دلمون برای دیدنش تنگ شده بود اونم از دیدن ما خوشحال بود ، اطراف رو بهش نشون دادیم و قرار گذاشتیم وقتی برگشت حتما توی اردیبهشت با هم شمال بیایم .
بعد از یک ساعت به طرف ویلا برگشتیم ورودمون همزمان شد با برگشتن المیرا و عرفان ، با هم خوش و بش کردیم و رفتیم داخل اونا خریدهاشون رو توی قفسهها و یخچال جا به جا میکردند و ما هم تو بغل هم روی کاناپه از سر بی حوصلگی نشسته بودیم و سرمون تو گوشی بود ، بچهها اومدن و با دیدن حال ما المیرا پیشنهاد داد با هم گیم بورد بازی کنیم ما هم برای در اومدن از رخوت قبول کردیم ولی قبلش هشدار داد که بازی تم اروتیک داره ، من با تردید به الهام نگاه کردم و پرسیدم تو چی میگی ؟ اونم جواب داد اگر من مشکلی نداشته باشم اونم بدش نمیاد . المیرا از تو کشو جعبه بازی رو درآورد و همه دور هم روی میز نشستیم . المیرا قوانین بازی رو توضیح داد که شبیه بیشتر بازی های سبک خودش بود ، هر کدوم باید به نوبت تاس میریختیم و مسیر بازی رو جلو میرفتیم با ورودمون به خونههایی از بازی باید کارت ویژهای رو بر میداشتیم و دستور اون رو میخوندیم و همینطور ادامه میدادیم و در نهایت کسی که سریعتر به خانه پایانی برسه برنده اعلام میشه . تاس ریختیم و قرار شد کسی که بیشتر بیاره شروع کنه ، الهام شش آورد و بازی رو شروع کرد ، وارد اولین خونهای شد که باید کارت ویژهاش رو میخوند کارت رو برداشت و چشماش گرد شد و زد زیر خنده ما به زور ازش خواستیم که کارت رو بخونه ، الهام کارت رو برای ما خوند : ( اگر مرد هستید کارت دیگری بردارید و اگر زن با همین کارت ادامه دهید)شما در عشرت خانه شهر به عنوان فاحشه کار میکنید مشتری پول زیادی به شما پرداخت کرده و توقع گرفتن خدمات ویژهای دارد دو انتخاب دارید یا باید اجازه دهید او از عقب با شما سکس کند یا او را از اتاق بیرون کنید و خودتان پنج خانه به عقب برگردید ، همه ما زدیم زیر خنده ، من گفتم آخه این چه بازیایه ؟ آخه این چه انتخابیه ؟ الهام روی خانه باقی ماند و تاس رو به نفر کناریش یعنی عرفان داد ، عرفان گفت : چه انتخاب جسورانهای ، من با تعجب بهش گفتم : تو تا حالا از پشت به من ندادی چی شده حالا قبول کردی ؟ الهام هم با طعنه جواب داد : ذهنم رو برای تجربیات جدید باز گذاشتم ، همه خندیدیم و بچهها براش دست و سوت زدن ، عرفان تاس ریخت و وارد خانه شد ، کارت ویژه را برداشت و آن را بلند خواند : جادوگر شما را طلسم کرده یا باید قدرت جنسی خود را تقدیم او کنید و تا پایان عمر از آن محروم شوید یا ده خانه به عقب بازگردید ، عرفان گفت: برو بابا عمرا قبول کنم گور باباش اصلا از اول شروع میکنم . بعد نوبت المیرا شد تاس ریخت و کارت را برداشت و خواند: شما در این اتاق محبوس شدهاید تنها به شرط سکس همزمان با پنج نفر جنس مخالف آزاد خواهید شد در غیر این صورت دو دور از ریختن تاس محروم میشوید ، المیرا بدون تردید تاس را به من داد ، من پرسیدم یعنی مطمئنی پنج نفر همزمان ؟ اونم جواب داد : اگر برعکس بود کارت برای شما آقایون میومد اوکی بود ولی حالا که برای یه خانم پیش اومده از جوابش تعجب میکنید ؟اصلا دوست دارم به تو چه. من شانه بالا انداختم و گفتم : کاری ندارم برای خودت میگم، پاره میشی اینجوری! المیرا چشمکی زد و گفت : تو نگران من نباش از پسشون بر میام! منم نوبتم رو تاس ریختم و کارت را برداشتم : روی کارت من نوشته شده بود شما در میخانه شهر قماری را باختهاید که شرط آن بوده که از صبح تا شب با عورت نمایان در شهر بچرخید در صورت نپذیرفتن سه دور از ریختن تاس محروم میشوید . من بدون فکر کردم تاس رو دادم به الهام ، عرفان با تعجب پرسید : یعنی تو لخت تو شهر میچرخی ؟ منم گفتم : معلومه خوب . عرفان گفت اگه همین الان شلوارت رو در نیاری نمیذارم سه بار تاس بریزی ، گفتم : برو بچه مسخره نشو ، اومد سمتم و بلندم کرد ، به زور میخواست شلوارم رو پایین بکشه ، خانمها حسابی از کشتی ما میخندیدند در این حین موفق شد و تا نیمه شلوار و شورتم رو پایین بیاره بطوری که کیرم نمایان شد منم سریع اونو بالا کشیدم و هولش دادم اونطرف و گفتم : برو گمشو مرتیکه روانی بازیتو ادامه بده ، همه خندیدیم و بازی رو ادامه دادیم و حسابی بهمون خوش گذشت ، واقعا بازی اروتیک و بامزهای بود که یه جاهاییش کیرمو شق میکرد ، در انتها المیرا برنده بازی شد و تاج پادشاهی رو بر سرش گذاشتیم و من و عرفان رو دست بلندش کردیم .
حسابی گرسنهمون شده بود رفتیم به کمک هم سوسیس و کالباسی که بچهها خرید کرده بوند رو آماده کردیم دور هم نشستیم و خوردیم . بعد از شام رفتیم رو تراس یه بطری شراب باز کردیم و به سلامتی هم چند گیلاسی نوشیدیم ، سکوت آرامش بخشی برقرار و هر کدوم در افکار خودش غرق بود و از حال خوب مستیمون لذت میبردیم که یکدفعه المیرا گفت : بچه ها میخوام یه چیزی بگم ولی تو رو خدا مسخرم نکنیدا ! ما هم ازش خواستیم که حرفش رو بزنه ، گفت : من حسابی خیسم ! ما با تعجب همدیگرو رو نگاه کردیم و زدیم زیر خنده ، رو کرد به عرفان و گفت : پاشو بریم امشب بدجور هوس سکس کردم ، بعد به طرف ما برگشت و گفت : بچهها ما در اتاقمون رو باز میذاریم هیچ اجباری نیست اگه فکراتون رو کردید و دوست داشتید خوشحال میشیم به ما ملحق بشید به اینم فکر کنید امشب شب آخریه که پیش همیم شاید تا مدتها این فرصت پیدا نشه ، در غیر اینصورت براتون شب پر سکسی رو آرزو میکنم و صبح میبینمتون . بعد بلند شد و دست عرفان رو گرفت و به داخل رفتند ، من و الهام در سکوت به ناکجا خیره شده بودیم که بعد از چند دقیقه الهام گفت : اصلا باورم نمیشه این چند روز به این سرعت گذشت ، منم همین حس رو داشتم و بهش گفتم که باهاش موافقم و جالبترین و متفاوت ترین تعطیلات عمرمون بوده چند لحظهای بینمون سکوت برقرار شد و الهام یکدفعه گفت : اگر دلت میخواد من حرفی ندارم ! اصلا توقع شنیدن این حرف رو نداشتم همه چیز بینمون داشت خوب پیش میرفت و اصلا دلم نمیخواست خرابش کنم ، گفتم نه من خوبم . بلند شدیم ، جمع و جور و چراغهارو خاموش کردیم و رفتیم بالا ، اتاق المیرا و عرفان چندان با ما فاصله نداشت هر چقدر به اتاق نزدیک تر میشدیم صدای نالههای لذت اونها بلندتر میشد در اتاقشون باز بود نور قرمز ملایمی به بیرون ساطع میشد المیرا روی تخت خوابیده بود و پاهاش روی شونههای عرفان قرار داشت اونم با ریتم ملایمی داشت اونو میکرد ما مبهوت زیبایی این صحنه بودیم ، در اتاق خودمون رو باز کردم تا داخل بریم که الهام دستم رو گرفت و به سمت خودش کشید و به طرف اتاق اونها به راه افتاد ، قلبم از شدت هیجان داشت از سینهام خارج میشد ، وارد اتاق شدیم بچهها از دیدن ما خیلی خوشحال شدن و دست از سکس کشیدن ما رو به کنار خودشون روی تخت دعوت کردند ، من و الهام لباسهامون رو درآوردیم و روی تخت رفتیم المیرا شروع به مالیدن سینههای الهام کرد و اون رو روی تخت خوابوند ، از من خواست جلو تر برم خم شد و کیر من رو توی دهنش گرفت نگاه نگرانی به الهام کردم و اون نگاهم رو با لبخند جواب داد ، عرفان هم به پهلو دراز کشیده بود دستش رو زیر سرش گذاشته بود و ما رو نگاه میکرد ، کیرم حسابی شق شده بود المیرا بلند شد و کیرم و به کس الهام هدایت کرد و با دست خودش اونو فرو کرد داخلش ، الهام نالهای کرد و من بغلش کردم و شروع کردم آروم کیرم رو توی کسش بالا و پایین کردن همزمان هم لبهاش رو میخوردم و زبونم رو توی دهنش میچرخوندم ، عرفان کنار ما به پشت خوابید و المیرا روی کیرش نشست و روی اون وحشیانه بالا و پایین میرفت دستش رو روی کون من فشار میداد تا کیرم محکم تر توی کس الهام فرو بره ، عرفان هم که از دیدن لرزشهای پستونهای بزرگ الهام دیوونه شده بود جسارتش رو جمع کرد و شروع کرد به مالیدن سینهاش الهام هیچ مقاومتی نکرد و حتی صدای نالههاش بلند تر هم شد ، المیرا از روی عرفان بلند شد و اومد سمت ما لبهای من و سپس الهام رو بوسید و شروع کرد نوک سینههای اون رو لیسیدن و هرزگاهی گاز کوچکی ازش میگرفت ، عرفان رفت پشت المیرا و کیرش رو گذاشت تو کسش و شروع کرد به گائیدنش ، المیرا فریاد میزد : آره عزیزم منو بگا من جنده توام جوری بگا که کسم جر بخوره ، عرفان هم سرعتش رو بالا برد و سریعتر میکردش ، المیرا خودش رو به سمت من نزدیک کرد با لحن التماس آمیزی میگفت: سعید من کیر میخوام ، کیرتو بذار تو دهنم ، منم از تو کس الهام بیرون کشیدمش و روبروی المیرا قرار گرفتم اونم با سرعت گرفت و دیوونه وار شروع کرد به ساک زدن ، تو حال خودم بودم که چشمام افتاد تو چشمای عرفان لبخندی به من زد و مشتش رو به سمتم آورد منم مشتم رو بهش زدم ، الهام ما رو تماشا میکرد و کسش رو میمالید و گفت: بچهها پس من چی؟ منم کیر میخوام . المیرا به عرفان گفت : عزیزم به دادش برس برو نشونش بده چکارهای برو کسش رو پاره کن . عرفان از پشت المیرا بلند شد و جلوی الهام زانو زد و کیرش رو کرد دهنش ، الهام هم با لذت براش ساک میزد ، من المیرا رو به پهلو خوابوندم و خودم پشتش خوابیدم و با آب کسش سوراخ کونش رو خیس کردم و انگشتم رو فرو کردم توش ، بهم گفت : کون دوست داری ؟ گفتم : آره عاشقشم . گفت : پس معطل چی هستی از کون منو بگا ، آروم گذاشتم توش با همون بار اول تا ته رفت توش جیغ بلندی کشید و فریاد میزد که سریعتر بکنمش منم با همه وجودم میکردمش ، الهام هم به پشت خوابیده بود و یکی از پاهاش رو گذاشته بود رو شونه عرفان و کسش رو باز کرد تا عرفان کیرشو توش فرو کنه صدای نالهاش بلند شد عرفان هم سریعتر میکردتش ، صدای نالههامون در هم پیچیده بود انرژی عجیبی بینمون بود و تقریبا در یک زمان همه ما ارضا شدیم من آبم رو توی کون المیرا خالی کردم و عرفان توی کس الهام ، هر چهارتای ما همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم و از خستگی در آغوش هم تا صبح خوابیدیم .
با تابیدن پرتو آفتاب از پنجره اتاق خواب روی صورتم از خواب بیدار شدم هیچکس روی تخت نبود حس بدی پیدا کردم ، همونطور لخت از پلهها پایین رفتم و دیدم المیرا و الهام مشغول آماده کردن صبحانه هستند ، با دیدنشون خیالم راحت شد اونها هم با دیدن من در آن وضعیت زیر خنده زدند المیرا گفت: سر صبحی لخت افتادی دنبال ما ؟ منم گفتم کردن کس خوب صبح و شب نداره ، بازم از حاضر جوابی من خندیدن و من به اتاقمون برگشتم دوش گرفتم و لباس عوض کردم و برگشتم پایین عرفان هم با دوتا نون سنگک تازه از در وارد شد حسابی گفتیم و خندیدیم و خاطرات این چند روز رو مرور کردیم ، امروز روز آخر اقامت ما در ویلا بود همه ما از این بابت غمگین بودیم ولی چارهای نبود باید برمیگشتیم تهران ، دخترمون حنانه بلیط برگشتش برای فردا بود و ما باید میرفتیم دنبالش . روز آخر رو تصمیم گرفتیم تو شهرهای شمال گشتی بزنیم ، به سمت نوشهر راه افتادیم ، اونجا چرخی تو بازار قدیمیش زدیم و المیرا برای خودشون ماهی تازه و سبزیجات خرید ، ما هم کمی ترشی و زیتون و چیزای دیگه خریدیم که به تهران ببریم ، مسیرمون رو به سمت نمکآبرود ادامه دادیم و با تله کابین تا بالای کوه رفتیم ، در برگشت ناهار رو تو یکی از رستورانهای بین راه خوردیم و به ویلا برگشتیم همه ما حسابی خسته شده بودیم ، دو ساعتی خوابیدیم عصر رفتیم دم ساحل آتش روشن کردیم و غروب خورشید رو تماشا کردیم ، مدتها بود چنین آرامش و حال خوبی رو تجربه نکرده بودم ، شام رو هم در یکی از رستورانهای کنار ساحل خوردیم و به سمت ویلا برگشتیم ، در مسیر سکوت عجیبی بینمون برقرار بود ، حس غم و اندوه مشترکی که از به پایان رسیدن این تعطیلات رویایی بینمون جریان داشت . شب آخرین بطری شراب رو هم کنار هم روی تراس تموم کردیم و به اتاقهامون رفتیم .
صبح چشمهام رو که باز کردم الهام داشت چمدونها رو میبست ، بلند شدم لبهاش رو بوسیدم و کمکش کردم و آماده شدیم و پایین رفتیم ، بچهها صبحانه آماده کرده بودند ، دور هم نشستیم و آخرین صبحانه رو در کنار هم خوردیم ، المیرا پیشنهاد داد وقتی برگشتند کانادا برای ما دعوتنامه بفرسته و ما برای تابستان برنامهریزی کنیم تا دوباره بتونیم دور هم جمع شیم ، بهمون گفت قراره توی آگوست یکی از دورهمیهای کلاب رو با دوستانشون برگزار کنند و وعده داد لذتهایی رو تجربه خواهیم کرد که تا به حال نداشتیم ، ما هم گفتیم که واقعا دوست داریم دوباره کنار هم باشیم و باید شرایط رو سنجید و مهیا کرد این ممکنه زمانبر باشه ولی تمام تلاشمون رو خواهیم کرد .
چمدونها رو توی ماشین گذاشتیم ، همدیگرو در آغوش گرفتیم و بوسیدیم و به راه افتادیم ، عرفان و المیرا در آغوش هم دور شدن ما رو نگاه میکردند و برای ما دست تکان میدادند . در مسیر بازگشت برای در اومدن از این فضا و حس و حال موزیک شاد گذاشتم و خودم بلند بلند باهاش میخوندم الهام هم گاهی همراهی میکرد ، بعضی وقتا دستهام رو نوازش میکرد ، سرش رو روی شونه من میگذاشت و عاشقانه تو چشمهام نگاه میکرد ، انگار که برگشته بودیم به روزهای اول ازدواجمون ، انگار که دوباره عشق رو کشف کرده بودیم ، این اتفاقات بهمون نشون داده بود که رابطهای که داریم مهمترین دارایی ماست و باید برای تازه و جذاب نگه داشتنش تلاش کنیم ، به قول دکتر المیرا ! زندگی بسیار کوتاهه و پر از اتفاقات پیش بینی نشده و ناخوشایند ، غم و اندوه همیشه در همسایگی ما زندگی میکنه و وظیفه ماست که هرگز تسلیم نشیم تن به افسردگی و رخوت ندیم و با مشعل عشق در تاریکی جهان به دنبال مسیر شادی و خوشبختی بگردیم . من و الهام در این مسیر راهنماهای جدیدی پیدا کردیم و برای ماجراجویی در جهانی ناشناخته لحظه شماری میکردیم.
نوشته: شاهد بهرامی
8 پاسخ به “رفیق قدیمی”
جالب بود قلمت زیبا بود
جالب بود قلمت زیبا بود
فانتزی باز جذاب و زیبا با نگارشی عالی
واقعا عالی نوشتی افرین
شاهین بهرامی درسته
وقتی سفر دست جمعی میری تو هم باید پاشی کار کنی نه اینکه دیگران فقط بخرند و بپزند و تو فقط حاضر و آماده بخوری.
نوشتاری که خوب بود اما عالی نبود. موضوعی که عالی بود اما روایت کم منطق و نه بی منطق رو به مخاطب داد. قطعا داستان لایک من رو خواهد داشت. ممنونم اما خلا های منطقی بسیار داشت. فراز و فرودی که نیاز به دلیل بیشتر داشت. روایت هرچند جذاب و خوب در بیشتر مواقع خالی بود. قسمت بازی برای من بسیار جذاب بود. باز هم بنویس دوست عزیز قطعا میتوانی بهتر بنویسی
ران زیبا وبه دور از اغراق بود