۵۲ هرتز (۱)

درود به کاربران بکن تو.این داستان شاید متفاوت تر از داستان های موجود توی این سایت باشه.ولی تنها چیزی که میتونم درباره داستان بگم اینه که یکم طولانیه و همش تخیلات ذهن نویسندست و هیچ واقعیتی ندارن.کم کم پارتا رو میذارم و به جاهای جالبش میرسیم.


میلاد:
به دختری که نگران وسط کافه ایستاده بود نگاه کردم.معمولا نگاهم رو هیچ دختری ثابت نمیشد اونم اینجا تو کافه خودمون.اما یه چیزی تو چهره این دختر آدمو مجبور می کرد دوباره بهش نگاه کنه.شاید خاص بودن صورتش یا رنگ چشم هاش. دقیق خیره شدم به صورتش تا بتونم رنگ چشم هاشو تو نور کم کافه تشخیص بدم.میدونستم مشکی نیست اما نمیشد رنگشو فهمید.
ولی از اونجایی که شالش رو گردنش بود میتونستم رنگ موهاشو تشخیص بدم. موهاش بور بود … آره … بور طبیعی …
بر عکس بیشتر دختر هایی که تو این کافه می اومدن ، نه لباس تنگ و بدن نمایی تنش بود و نه خیلی پر زرق و برق . اما میشد کاملا حس کرد تیپش گرون قیمته و سنگینه.از اون تیپ ها که دوست داشتم کشفش کنم.چشمم هنوز رو اون دختره میچرخید.مشخص بود خجالتیه و سن کمی داره.وایساده بود دم در و از اونجا جنب نمی خورد.احتمالا اینم از عوارض رفاقت با سام بود که اینقدر چشمم رو دخترا میچرخید.گوشیمو از تو جیبم در آوردم و باهاش مشغول شدم.دیگه خواستم حواسمو از اون دختره پرت کنم.بعد چند دقیقه اون دختره با سام اومدن سر میز و بهم سلام دادن.بالاخره دیدم.چشماش عسلی بود.سام بلافاصله گفت
-معرفی میکنم.نادیا،میلاد رفیق صمیمیم و شریکم،میلاد، نادیا نامزدم.
از تعجب چشمام گرد شد و زود خودمو جمع کردم.چطور این دختر به آدمی مثل سام پا داده بود. واقعا بعد اینکه فهمیدم نادیا نامزد سامه حالم گرفته شده بود.سام سر صحبتو باز کرد و گفت
-دو هفته بیشتره ندیدمت میلاد.اصلا وقت نشده درباره کافه ها حرف بزنیم.
لبخند مصنوعی ای زدم و گفتم
-ولی الان قرار نیست درباره کافه حرف بزنیم.شعبه رستوران اینجا قرارداد ساختمونش داره تموم میشه.قراره درباره اون
حرف بزنیم
-خب تمدیدش میکنیم
-ساختمونو دارن میفروشن.قرارداد قرار نیست تمدید بشه برا همین این قرار گذاشتیم.
-اخ راست میگی.بهم گفته بودی.
سر تکون دادم و منو رو گرفتم سمت سام که از نامزد دروغیش پذیرایی کنه.سام منو رو باز کرد و گذاشت جلوی نادیا و دستشو گذاشت رو پاش و گفت
-سفارش بده عزیزم.
نادیا سریع پاشو کنار کشید و ناخوداگاه لبخند رضایت رو صورتم نشست.سام بد جا خورده بود و بخاطر همین به روش نیاورد و صحبتشو با من ادامه داد.سفارشارو گفتن و من به گارسون گفتم.نادیا از سام پرسید
-دستشویی کجاست
سام با دستش نشون داد و نادیا رفت و ما دوتا رو تنها گذاشت.سریع گفتم
-نامزد؟اینم برنامه جدیده؟دو هفته پیش درگیر حامله شدن تینا بودی الان اومدی نامزد کردی؟
-کار باباست دیگه.گفت اون گندتو جمع میکنم به شرط اینکه اینو بگیری.دختر نیک نامه
-شریک بابات؟دختر انقدری داره؟اون مگه سه سال پیش باغ شما عروسیش نبود؟
-چرا دیگه دختر زن اولشه.تو اون مراسمم بود اگه یادت باشه.البته یه گوشه نشسته بود.کلا محوه.کلافم کرده این یه هفته
هربار رفتیم بیرون.
میدونستم سام چرا کلافه شده.اون آدمی نبود که بعد از دوبار بیرون رفتن کسیو نبره رو تخت.حالا بعد یه هفته حتی نمیتونه دست بزنه بهش.سوالی پرسیدم
-کی نامزد کردین؟بی خبر؟
-نکردیم که اینجوری میگم اون یخش باز شه.بله رو گرفتما.باباش همون اول گفت حله.فقط کلاس میزارن دیگه.میگه آشنا
بشین بعد.حالا از خداشه دختر رو زودتر بفرسته بره هر کی ندونه دیگه بابای من از زندگیش خبر داره
از حرفای سام حس بدی گرفتم.مگه میشه یه پدر دخترشو نخواد.اون پدر اصلا ادم نیست
نادیا برگشت و زود نوشیدنی شونو خوردن و سام گفت
-دیر شد.بریم دیگه
اونا رفتن و من به جای خالیشون خیره شدم.سوار آسانسور شدم و رفتم تو اتاقم.


دو هفته پیش…
نادیا:
خیلی وقت بود که دیگه معاشرتی با دوستام نداشتم.حتی با آرمیتا که دوست صمیمی من بود، شاید هر هفته یه بار با پیام با هم ارتباط می گرفتیم.بعد تموم کردن دبیرستانم دیگه نمیخواستم زیاد تو چشم باشم.بخاطر لیلا،زن دوم بابام که بعد مرگ مادرم تو 14 سالگیم تو زندگیمون ظاهر شد،زیاد تو خونه نمیگشتم و بیشتر تو اتاقم بودم.این بخاطر ایراد گرفتن از من و تهدید کردنم از طرف لیلا بود.ترجیح میدادم کلا تو چشم نباشم و زیاد مثل هم سن و سالام دنبال دوست پسر و این چیزا نبودم و نمی خواستم باشم.بعد از یه سال کنار گذاشتن پیانو، تصمیم گرفته بودم دوباره شروع کنم و آهنگ نیمه تمومی که در حال ساختش ولش کرده بودم رو تمومش کنم.در حال امتحان نت ها بودم که با صدای بابام سریع سمتش برگشتم.سوالی نگاهش کردم
-آفرین.پس بالاخره تصمیم گرفتی پیانو رو دوباره شروع کنی.
با یه لبخند مصنوعی سر تکون دادم
-زود اومدی خونه؟
-اره.گفتم یکم استراحت بدم.چی داشتی میزدی؟
-هیچی.اهنگی که سال پیش میخواستم خودم بسازمش.
سر تکون داد و گفت
میخوام یکم صحبت کنیم نادیا.
به نشانه باشه سر تکون دادم.بابام نشست رو تختم و گفت
-از وقتی هنرستانت تموم شده خیلی گوشه نشین شدی نادیا.
جوابی نداشتم.من فقط میخواستم مزاحمشون نباشم.چیزی نگفتم که بابا ادامه داد
-حسین زنگ زد خبرتو گرفت
-خبر من؟
آقا حسین شریک بابا بود و زیاد رفت و آمد داشتن.بخاطر همین میشناختمش.
-اره.برای پسرشون میخوان بیان خواستگاریت
شوکه شده بودم.شوکه بابارو نگاهش کردم و ساکت شدم.بابا دوباره با لبخند ادامه داد
-بالاخره هر دختری یه روز باید ازدواج کنه.من از گوشه گیری تو میترسم.خانواده حسین اینا هم که من سال هاست میشناسمشون و تایید شده هستن.چه گزینه ای بهتر از اینا.فردا شب باهاشون قرار گذاشتم بیان.
هاج و واج فقط به بابا نگاه میکردم.هزار تا فکر تو سرم پیچید.چه گزینه ای بهتر از اینا؟ولی من فقط 20 سالم بود.20 سال برای ازدواج خیلی زود نبود؟ اونم تو این دوره زمونه.خیلی از الهام شنیده بودم که به بابا میگفت منو زودتر شوهر بده ولی هیچوقت فکرشو نمیکردم که بابا تو این سنم حرف ازدواجو بزنه.
بابا صداشو صاف کرد و من به خودم اومدم.گفتم
-اگه تو موافقی حرفی ندارم.ولی من هنوز پسرشونو نمیشناسم که…
نذاشت حرفمو ادامه بدم و گفت
-من سام رو میشناسم پسر خوبیه.بنظرم این موقعیت رو از دست نده.
-نمیدونم…
در اتاقم باز شد.لیلا از همونجا گفت
-بیاین شام اگه خلوت دوتاییتون تموم شد.
همین حرف کنایه دار لیلا واسه تموم شدن بحثمون کافی بود.همه افکارم به هم ریخته بود و حس بدی داشتم.حتی از تو این خونه بودن هم حس بدی داشتم.


سام:
از ماشین به همراه مامان و بابا پیاده شدیم.با عجله منتظر دختری که بابا برام انتخاب کرده بود بودم.زنگ درو زدیم و بعد تقدیم گل وارد شدیم.دختر نیکنام هنوز دم در نیومده بود.اروم اروم رفتم تو و من به لحظه ای که منتظرش بودم نزدیک تر میشدم.لبخند گنده ای زده بودم که همیشه برام کارساز بود.نشستیم و بعد یکم صحبت باباش گفت
-نادیا بیا بابا
نادیا اومد و بدون اینکه به من یا هیچکس دیگه نگاه کنه یه گوشه نشست.موهاش بور بود.رنگ نشده بود و از رنگش کاملا مشخص بود.سعی میکردم بدنشو برانداز کنم ولی دید کافی تو اون حالت نداشتم.فقط میتونستم بفهمم هیکلش خوبه.وقتی باباش بهش گفت بره چایی بیاره زود خودمو جمع و جور کردم و اماده شدم.بالاخره وقتش بود که درست حسابی ببینمش.وقتی اومد سمتم که چایی رو بگیره چشماشو دیدم.باور نمیکردم.عسلی مایل به سبز بود.بدون لنز.امیدوار بودم با این قیافه از اون عفریته های زورگو نباشه.برای حرف زدنمون ما رو بردن تو کتابخونه خونشون و اونجا صحبت کردیم.


نادیا:
از سام تو همون نگاه اول خوشم نمیومد.مخصوصا اون لبخندش که درک نمی کردم.شاید فکر میکرد دندوناش خیلی جذابن.خیلی جلوی خودمو میگرفتم چشم نچرخونم برای اون لبخنداش.آقا حسین اینا رفتن و منم رفتم تو اتاقم.سام موقع رفتن شمارمو موقع رفتن گرفته بود ولی فکر نمیکردم اینقدر زود شروع به ارتباط بکنه.از تلگرام یه پیام داده بود
-سلام بانوی زیبا
با یه سلام خشک وخالی جوابشو دادم و پروفایلاشو چک کردم.اکثرا تو خارج از کشور یا تو مهمونیا بود.کلا آدم عجیبی بود.بابا در زد و اومد تو اتاق.لبخندی رو لبم نبود چون از این شرایط واقعا راضی نبودم.
-چیش؟خوشت اومد از سام؟
-هنوز نمیدونم.
-سام خیلی پسر خوبیه.مطمئنم ازش خوشت میاد.
-باید باهاش اشنا بشم بعد بگم خب.
-اره حق با توئه.ولی تصمیم نهایی هم با توئه.
تصمیم نهایی با منه ولی بابام به زور میخواد منو بده دست سام؟اصلا منطقی نبود.جواب ندادم.به گوشیم خیره بودم و سعی میکردم به بابا نگاه نکنم.یکم بعد بابا خودش پاشد رفت و دوباره من بودم و تنهایی خودم.حتی دلم نمی خواست با آرمیتا هم حرف بزنم.من که کاری با لیلا و بابا نداشتم.ولی لیلا همش سعی میکرد زودتر منو از خونه بفرسته که برم.همین میتونست دلیل مناسبی برای تیپ زدنش جلوی مهمونا باشه.


سام:
تو راه برگشت مامان بابا هیچ حرفی نمیزدن ولی از قیافم معلوم بود خوشم اومده بود.بالاخره هرکی جای من بود از اون قیافه خوشش میومد.فکر کن بری خواستگاری دختر نیکنام و اینطور لعبتی رو رو کنن.نادیا فرصت خوبی برای جبران همه چی بود.برای جبران گند کاریام.البته اگه میتونستم جلوی خودمو بگیرم.بابام دم در گفت
-ببین نیکنام اینا آدمای معتقدینا.آبروی منو پیش اینا نبری
-بابا من چرا باید ابروی تو رو ببر…
نذاشت حرفمو بگم و گفت
-از رو سابقت میگم.کار دست دخترشون میدی یه وقت
-بابا من چرا باید همچین کاری کنم.اون دختره خودش اینکاره بود که اون اتفاق افتاد وگرنه من چرا باید با دختری مثل نادیا همچین کاری بکنم.


نادیا:
معمولا صبح ها خونه تنها بودم و کسی نبود.لیلا یا میرفت باشگاه یا با دوستاش میرفت بیرون و من خودم با ناهار و صبحونه های سرپایی سر میکردم.البته این برای من خوب بود چون کسی نبود که بهم گیر بده.تلفن خونه زنگ زد که جواب دادم.بابا بود که میگفت ساعت 6 حاضر باشم با سام برم بیرون.بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم مسیج سام رو گوشیم اومد که همین حرفو داشت میگفت.باشه ای گفتم.بعد صبحونه ترجیح دادم بخوابم.این دو شبو بخاطر فکرام درباره کارای بابام درست حسابی نخوابیده بودم.وقتی بیدار شدم ساعت 4 بود.هنوز لیلا خونه نیومده بود.واسه خودم ناهار درست کردم و بعد ناهار بلافاصله حاضر شدم.دیگه کم کم سام باید میرسید.چند دقیقه نگذشته بود که سام مسیج داد دم درم.یاد لبخنداش افتادم و خندم گرفت.زود رفتم پایین و سوار ماشینش شدم.رفتیم تو یه رستوران و رو میز رزرو شده نشستیم و منو ها رو اوردن.هیچ حرفی نمیزدم و سعی میکردم تو سکوت بگذرونم.


سام:
واقعا یه دختر چطور میتونست این همه مدت طولانی سکوت کنه و هیچی نگه؟منم برای اینکه کم نیارم سوت کردم و هیچ حرفی نزدم.ولی بعد یه مدت دیگه طاقت نیاوردم و گفتم
-نمیخوای چیزی بگی؟
-چی بگم؟
-یه حرفی بزن
-حرفی ندارم
درکش نمی کردم.چطور حوصلش سر نمیرفت.شامو خوردیم و رسوندمش خونشون.قبل اینکه پیاده بشه بازوشو گرفتم که سوالی برگشت و نگاهم کرد.


نادیا:
-یه سوال ازت داشتم.بدون تعارف بگو
سر تکون دادم.
-تو واقعا این مدلی هستی یا برای رد کردن من داری فیلم بازی میکنی؟
-چه مدلی؟
-این رفتارات
-دقیقا چه رفتاری؟
-همین دیگه.حرف نمیزنی،جواب به زور میدی، نمیخندی.
-خب چه انتظاری داری؟دفعه اول دیدمت بپرم بغلت؟
-از اونم استقبال میکنم ولی میذارم به انتخاب خودت.
با این سوتی که دادم ناخوداگاه خندم گرفت و خود سام هم خندید.
-خب دفعه اوله همو دیدیم
-خوبه حداقل الان خندیدی.اگه دلیلت اینه باشه ولی اگه میخوای فیلم بازی کنی که منو رد کنی بهتره از الان بهم بگی
چون من از بازی خوشم نمیاد
با خداحافظی کردن پیاده شدم و رفتم خونه.بابا اومده بود.چون شاممو خورده بودم مستقیم رفتم تو اتاقم و درو بستم.ساعت 10 و نیم بود.خودمو با گوشیم مشغول کردم و بعد خوابیدم.صبح باز طبق معمول زود بیدار شدم و خونه تنها بودم.ساعت 2 ظهر با صدای ویبره گوشیم متوجه اسم سام روی صفحه گوشیم شدم.جواب دادم.باز امروز میومد دنبالم .خدای من انگار این یه زندگی تکراری بود…


سام:
نمیدونستم دیشب وقتی نادیا رو رسوندم خونشون قهر کرده بود یا ناراحت شده بود یا هردو.برنامه یه مهمونی رو تو ذهنم ریخته بودم.ولی فعلا وقت اطلاع رسانیش نبود.باید با پیمان حرف میزدم تا باغو اماده کنه بریم اونجا.باید کاری میکردم نادیا به این جو عادت کنه.امروز با میلاد بخاطر قرارداد ساختمون تو کافه خودمون قرار داشتیم و اینو بهانه ای میکردم تا با نادیا برم بیرون.ساعت 6 و نیم رفتم دنبالش و بهش تک زنگ زدم.یکم بعد اومد پایین و سوار شد.دوباره ساکت بود و هیچی نمیگفت.بدون هیچ حرفی رسیدیم.نادیا پیاده شد و با اشاره بهش فهموندم بره تو تا منم بیام.


زمان حال:

نادیا:
رو تختم ولو بودم و به سقف خیره شده بودم.چشماش ریز بود؟…نه نبود.پس چی بود که اینقدر آدم رو جذب میکرد.رو تختم غلتیدم.طرف دوست دختر داره و منم دیگه پای ازدواجم.چرا دارم بررسیش میکنم؟چهره میلاد از جلو چشمم بیرون نمیرفت.برعکس سام که ازونایی بود لای ابروشون تیغ میندازن و موهاشونو تو حالتای فشن میزنن،تیپ ساده ای داشت ولی ادمو بد جذب خودش میکرد.سام موقع رسوندنم خبر مهمونی رو بهم داد
و بحث کوچیکی بینمون اتفاق افتاد.حتی اگه تو دوره آشنایی هم ما با هم اوکی نمیشدیم چطور قرار بود با هم زندگی کنیم؟


سام:
بعد بحث دیشب با نادیا دیگه هیچ حرفی باهام نزد.من تو این مدت کوتاه سکوتاشو شناختم. وقتی سکوت می کرد یه جوری داشت میگفت تو در حدی نیستی که باهات دهن به دهن بشم. ولی من کارمو کرده بودم و مجبور بود مهمونی رو با من بیاد.خیلی نقشه ها تو ذهنم داشتم و فقط منتظر بودم که دونه دونه همشون تیک بخورن.

میلاد:
بعد چند ساعت وقت تلف کردن تو اتاقم رفتم باشگاه و وقتی رسیدم خونه زود دوش گرفتم.به دلم میخواست یکم دغدغه های فکری امروزام کمتر بشه.از توی آشپزخونه یه ویسکی پلمپ رو برداشتم.یه پیک واسه خودم ریختم و تلویزیونو روشن کردم.زنگ در خونه خورد.از چشمی در نگاه کردم.ملیکا بود.بعد از سلام و احوالپرسی وارد شدو بساط مشروب منو دید.رو بهش گفتم
-میخوری؟
-باشه.
از تو اشپزخونه یه پیک اوردم و واسه ملیکا هم یه پیک ریختم و لیوان هامونو به هم زدیم و یه نفس بالا رفتم.تا 2 پیک دیگه همینجوری ادامه دادیم تا که ملیکا گفت دیگه نمیخورم.8 تا پیک رو تو همون روز یه نفس بالا رفتم و حالم اگه حتی عالی هم نبود ولی بهتر شده بود.به موزیک ویدیویی که تو تلویزیون داشت پخش میشد نگاه کردم.ملیکا خودشو ول کرده بود تو بغلم.تازه داشت همه چی از ذهنم می رفت که سام زنگ زد.
-الو
-سلام داداش خوبی
-سلام خوبم بله؟
-حالت خوبه میلاد؟صدات یه جوری میاد
-خوبم.چی میخواستی بگی؟
-خواستم بگم فردا عصر ساعت 8 تو باغ پیمان اینا باشین.
-باز چی شده؟
-هیچی مهمونی گرفتیم.میخوام نادیا به این جو عادت کنه
نادیا…باز سام زنگ زد و مغزم و به هم ریخت.لعنتی.
-الو.
-تنها بیام؟
-نه ملیکا هم بیار
میدونستم اگه دو روز پشت سر هم پیش من باشه پررو میشه.بدون اینکه از خودش نظرخواهی کنم گفتم
-اون نمیاد
-ای بابا.خب باشه تنها بیا
این بشر میخواست منو دیوونه کنه.دست بردارم نبود.
-اوکی فعلا
-فردا میبینمت.فعلا
باز مغزم به هم ریخته شده بود.همونجا روی مبل خوابم برد.صبح وقتی چشمامو باز کردم دیگه ملیکا نبود.احتمالا شب رفته بود.یاد دیشب افتادم.زنگ سام…مهمونی…کی حوصله رفتن به مهمونی رو داشت اخه…ساعت 10 و نیم صبح بودو هوا شدید ابری.بساط مشروب دیشبو جمع کردم و پنجره رو بستم. صبحونمو خوردم.رفتم بیرون که یکم با ماشین دور بزنم و بعد برم باشگاه. نم نم بارون میبارید.دوست داشتم تو این هوا الان یکیو بگیرم بغلم و بیفتم به جون لباش.ولی رابطه منو ملیکا اینجوری نبود.طوری بود که هروقت به هم نیاز داشتیم همو میدیدیم.اونم به عنوان رفیق.تو باشگاه تا به خودم اومدم دیدم ساعت 6 و نیم عصره و رفتم تا تو این ترافیک تهران برسم خونه.زود دوش گرفتم و لباسامو پوشیدم.یه شلوار جین سیاه و یه بلوز سفید و از روش کت جین سرمه ای.بارون قطع شده بود ولی برا احتیاط کاپشنمو انداختم تو صندلی جلو ماشین و راه افتادم.باغ طرفای اوین بود و مجبور بودم زود راه بیفتم.


نادیا:
واسه مهمونی آماده شده بودم و منتظر سام بودم که بیاد دنبالم.صدای ویبره گوشیم اومد و چک کردم . سام نوشته بود یه عکس از خودت بفرست ببینم لباست مناسب مراسمه . اخم هام تو هم رفت و فقط براش نوشتم مناسبه . اونم جواب داد نیم ساعت دیگه جلو دره.موهامو مرتب کردم و مانتوم رو پوشیدم .نیم ساعت نشده بود که زنگ در به صدا در اومد و خودم جواب دادم و رفتم پایین.
سوار شدم و سلام کردم
سام تو قیافه رفته بود و فقط جواب سلامم رو داد . منم حرفی نزدم . یکم که گذشت گفت
– من میگم لباستو ببینم برا خودت میگم چون اولین بارته میای تو جمع دوستای
من معذب نباشی .
– مرسی . در هر صورت همیشه اولین بار ها سخت هست
– بله این که درسته .همیشه اولین بار ها سخته . اما اگه با آدم درستی باشه سختیش کمتر میشه.
حالا به پهنای صورت لبخند رو لبش بود.
جوابی نداشتم بدم و بحثو از جهتی که سام برده بود خارج کنم برای همین ترجیح دادم سکوت کنم .
من به اندازه سام حاضر جواب نبودم . یکم که گذشت پرسید
– چرا اینقدر ساکتی نادیا. انگار وجود نداری. یه حرفی بزن
اینو که گفت دستشو از رو دنده گذاشت رو پای من . تو کافه هم اینکارو کرده بود و خوشم نیومده بود
بازم پام رو کنار کشیدم تا متوجه شه خوشم نمیاد و پرسیدم
– مهمونی کجاست؟ خونه خودتون ؟ راستی چرا به بابام گفتی مهمونی دوستته
با وجود این حرکت من سام دستشو بر نداشت و گفت
– خونه باغ دوستمه. خونه خودمون که بابام نمیذاره . البته خودم خونه دارم
اما همیشه خونه باغ پیمان اینا مهمونی میگیریم اونجا همه تدارکات آماده است .
همسایه هام هرچقدر سر و صدا کنیم شاکی نمیشن
– آهار … کجاست خونه اش ؟
– سمت اوین …
خیلی دور بود از ما . جواب سوال دومم رو نداره بود برای همین دوباره پرسیدم
– چرا به بابا گفتی مهمونی دوستته ؟
– اینجوری بهتره . نمیخواستم به گوش بابام برسه بعد بگه بیا خونه خودمون مهمونی بگیر
دلیل قانع کننده ای نبود اما جای سوالی هم نمیذاشت . سام دستش رو پام حرکت کرد و گفت
– ممکنه دوستام برا اذیت کردن من یه سری خاطرات چرت و پرت بگن از الان بهت بگم آمادگی داشته باشی
تمام تمرکزم رو دست سام بود که از خودم دورش کنم فقط به این حرفش سر تکون دادم که بیخیال بشه


میلاد:
سام گفته بود زودتر بیام چون خودش باید بره دنبال نادیا و ممکنه تا برسه بعضی از بچه ها بیان
اما الان ساعت 9 بود و تقریبا همه اومده بودن جز خودش و نادیا
بچه ها گرم صحبت بودن که علی گفت
– آقا بیاین شروع کنیم … سام فکر کنم داره بهش زیادی خوش میگذره حالا حالا ها نمیاد
همه خندیدن و شیدا گفت
– راست میگه … معلوم نیست الان کجا باشه …
تقریبا با بچه ها موافق بودم . اما نمیدونم چرا از دیر کردن سام حرص میخوردم
پیمان به سمت آشپزخونه رفت و یخ و مشروب هارو آورد روی میز . رو کرد به منو گفت
– میریزی برای همه ؟
میخواستم جواب بدم که در باز شد و سام و نادیا وارد شدن . حسین بلند گفت
– به ساقی هم رسید


نادیا:
یه خونه باغ بزرگ بود . خیلی بزرگ. در واقع یه باغ بود که وسطش یه خونه قرار داشت. نگهبان در رو برامون باز کرد و وارد شدیم . بالای ده تا ماشین داخل پارک بود
سام پارک کرد و هر دو به سمت خونه رفتیم . صدای آهنگ ملایمی می اومد و باعث شد امیدوار باشم مهمونی وحشتناکی نیست
اما با ورودمون و دیدن اونهمه دختر پسر کنار یه میز بزرگ پر از مشروب قلبم ریخت .
خدایا فقط امیدوارم سام امشب بلایی سرم نیاره.
با ورودمون همه برگشتن سمت ما اما مثل آهن ربا دوتا چشم مشکی چشم هامو به سمت خودش کشید.صورتش هیچ حسی رو نشون نمیداد.نگاهشو ازم گرفت و به سام نگاه کرد.تازه به خودم اومدمو به بقیه سلام کردم
سام گفت
– معرفی میکنم دوستان . نادیا، دردونه سام.
با این معرفی سام همه خندیدن و یکی از دخترای تو جمع گفت
– تو نمیخواد معرفی کنی ما خودمون بعدا اشنا میشیم
دوباره خنده ای پیچید تو جمعیت و سام گفت
– بیا بریم لباستو عوض کن هرکسی هم خواستی خودم معرفی میکنم بهت
سر تکون دادم تا بریم .
حس خوبی نداشتم . معذب بودم.با سام از یه راه پله باریک بالا رفتیم و طبقه بالا یه نشیمن خیلی کوچیک با سه تا در قرار داشت.سام یکی از در هارو باز کرد و نگاهی تو اتاق انداخت و گفت
– بیا … اینجا خالیه … آینه هم داره .
وارد اتاق شدم که خودش هم اومد تو کیفم رو روی تخت تو اتاق گذاشتم و مانتوم رو درآوردم که سام مانتوم رو ازم گرفت و از چوب لباسی اویزون کرد.گیره ای که موقت موهامو بهش زده بودم باز کردم و دستم توش کشیدم .سام اومد سمتمو دستشو تو موهام کشید و با تعجب برگشتم سمتش.گفتم
-چیزی تو موهامه؟
-اره. یه تیکه نخ بود.
از اتاق خارج شدیم و همونجا بازوشو بهم نزدیک کرد و گفت
-بازومو بگیر اینجوری بیشتر انگار غریبه ایم
-من راحتم
-میشه لج نکنی.یه چیزی میدونم که میگم.بازومو بگیر
-نمیخوام سام اذیت نکن
پوفی کرد و میخواست جمله اش رو شروع کنه که میلاد رسید به پله ها و سام ساکت شد.میلاد یه دور عمیق منو نگاه کرد و از سام پرسید
-سیگار و فندک منو بالا ندیدی؟
-نه داداش ندیدم
منم تو همون فاصله زود در رفتم و بدون اینکه بازوی سامو بگیرم رفتم پایین و روی صندلی نشستم.

میلاد:
صدای دعوای سام و نادیا رو از توی راه پله شنیدم و به روی خودم نیاوردم و فقط خواستم جو رو اروم کنم.
سیگار و فندکمو از توی آشپزخونه پیدا کردم و رفتم روی صندلی رو به روی نادیا نشستم.
سام برای همه از ودکا ریخت و چون نادیا گفت نمیخوره رفت تو آشپزخونه تا براش آب میوه بریزه.نگاهم رو سام بود و دیدم از همون قرص های همیشگیش از جیبش بیرون آورد.این بشر عوض نمیشد. پوزخندی زدم و به صندلیم تکیه دادم.اما به جای اینکه خودش بخوره قرصو انداخت تو لیوان نادیا که پشتش به سام بود.این دیگه اولین بار بود میدیدم سام از این حرکت ها داره میزنه .البته شاید فقط اولین بار بود می دیدم و سام سابقه این کارو داشته باشه .لیوانو پر از آب پرتقال کرد و اومد سمت میز با لبخند گذاشت برای نادیا و بلند گفت
– خب بزنیم به سلامتی این جمع که تا صبح قراره بترکونه
همه لیوانارو بهم زدیم و سام هم به لیوان آب میوه نادیا زد.هیچوقت تو کار های سام دخالت نمیکردم.شاید چون هیچوقت ندیده بودم تو نوشیدنی کسی یواشکی قرص بندازه
نادیا یه لب از آبمیوه خورد و لیوانو رو میز گذاشت.
سام برای همه دوباره ریخت و رو به نادیا گفت
– اصلا نمیخوری؟ یه لب ؟
نادیا با سر گفت نه و سام لیوان آبمیوه اش رو به دستش داد و گفت
– پس با همین به سلامتیت
همه لیوان ها رو بهم زدیم و نادیا دوبار خواست یه لب از آبمیوه بخوره که دستمو زیر میز گذاشتم رو پاش خشک شدو آروم لیوانو پائین گذاشت. سریع دستمو برداشتم.
آروم وسوالی برگشت سمتم اما بهش نگاه نکردم چون میدونستم همه حواسشون
به من هست
علی بطری مشروب رو برداشت و گفت
– عجب تند و تیزه چی گرفتی سام. ننداخته باشن بهت به کشتن بدی مارو
– نترس بابا تو که آخر شب تگری میزنی هر چی بخوری
با این حرفش همه خندیدن و منم از موقعیت استفاده کردم و
سریع لیوانو از دست نادیا برداشتم.شوکه نگاهم کرد که لیوانو گذاشتم روی میز و گفتم
– اگه میخوای دست نخورده از این مهمونی بری بیرون بهت پیشنهاد میکنم
بیخیال خوردن این آب میوه بشی
چشم هاش گرد شد و با تعجب نگاهم کرد
نصف محتویات توی لیوان رو خالی کردم تو لیوان استفاده شده بچه ها و باقی
رو گذاشتم سر جاش
نادیا آروم گفت
– سام چیزی ریخته توش؟
نگاهش کردم اما چیزی نگفتم که خواست دوباره چیزی بگه
اما سام برگشت و کنار نادیا نشست.دستشو گذاشت رو شونه نادیا و گفت
– چی میگفتین ؟
نادیا لیوان آب میوه رو برداشت و با فکر اینکه چی میخواد به سام بگه به
خودم لعنت گفتم.یعنی میخواست انقدر ساده و احمقانه حرفمو بزار کف دست سام !
واقعا هر بلایی سرش می اومد حقش بود.
نادیا رو کرد به سام و گفت
– داشتم میگفتم آب میوه اش مزه خاصی داره
سام شونه بالا انداخت و بیخیال گفت
– چه مزه ای ؟
– نمیدونم. یه ذره بخور.
سرمو پائین انداختم تا از این زرنگی نادیا لبخند نزنم.
سام لیوانو گرفت و بو کرد اما نخورد و گذاشت رو میز.
– شاید قدیمی شده برات یکی دیگه میارم
– مرسی. همین کافیه.
با اومدن بهار و اصرار به نادیا برای ملحق شدن به اونا بحثشون نا تموم موند و نادیا بلند شد.سام هم از خدا خواسته بلند شد و با هم رفتن.تکیه دادم به صندلیم و همه رو زیر نظر گرفتم.محمد هم به من ملحق شد و گفت
– فکر کنم فقط ما دوتا تنهائیم
– اگه تا آخر مهمونی چند نفر دیگه دعواشون نشه و به ما ملحق نشن
با این حرفم خندید و برای خودش یه پیک دیگه مشروب ریخت


نادیا:
هنوز تو شوک حرف میلاد و رفتار سام بودم .وقتی لب نزد به آب میوه داخل لیوان شکم بیشتر به یقین نزدیک شد.با ریتم آهنگ سام خودشو به من بیشتر نزدیک کرد و دستشو رو کمرم گذاشت.پیمان و نگار به سمتمون اومدن و از فرصت استفاده کردم با نگار سرگرم رقص شدم.اما یکم که گذشت سام منو کشید تو بغلش و گفت
– بسه دیگه برین با هم برقصین نادیا رو پس بدین
لبخند مصنوعی به پگاه زدم و با رفتنشون دستمو گذاشتم رو دست سام و از بغلش بیرون اومدم.رو به روش قرار گرفتم و گفتم
– دیگه سو استفاده نکن
فکر کردم از این حرف جدیم ناراحت میشه و میریم بشینیم اما نیشش باز شد و با خنده گفت
– آدم باید از همه فرصت ها استفاده کنه
آهنگ یهو عوض شد و قبل از اینکه بخوام چیزی بگم یه آهنگ خیلی شاد شروع شد همه حلقه زدن با هم و منو سام هم تو این حلقه افتادیم.یه سمتم سام بود که فوری دستش دور کمرم حلقه شد و سمت دیگه بهار.همه با آهنگ میخوندن و میپریدن و حلقه می چرخد اما من فقط فشار دست سام رو کمرمو حس میکردم که هر لحظه بیشتر میشد.کلافه از بینشون جدا شدمو گفتم
– تو ادامه بده سام من خیلی چرخیدم .
بهار دست سام رو گرفت و من سریع به سمت صندلیم برگشتمو کنار میلاد نشستم .تا نشستم پسری که کنار میلاد بود خم شدو رو به من گفت
– عه چی شد نشستی نادیا؟
گویا دوست های سام هم مثل خود سام زود صمیمی میشدن.لبخند به زوری زدم و گفتم
– خیلی چرخیدیم گفتم یکم بشینم
خندید و گفت
– آره دیگه اونا مستن فعلا نمیفهمن دارن چکار میکنن
تکیه دادم به صندلیم و به سام نگاه کردم که نگاهش رو من بود . میلاد هیچ حرفی نمیزد و همون پسره دوباره مشروب ریخت برای هر دو.داشتم حسابی پشیمون میشدم از اینکه اومدم با سام . به لیوان تو دست میلاد نگاه کردم که یه نفس همه رو خورد.سام اومد و یه لیوان برداشت و گفت
– تک خوری نکنین دیگه …
لیوانشو کامل پر کرد و نشست کنارم . همون پسره کنار میلاد گفت
– ما که نمی رقصیم باید با مشروب سرگرم شیم دیگه
– من که بهتون گفتم تنها نیاین
با این حرفش دستشو رو پام گذاشت و کنار گوشم گفت
– حالت خوبه ؟ سرت گیج رفت اومدی نشستی؟
نفس داغش که بوی الکل میداد خورد تو صورتم و باعث شد سرمو ازش دور کنم. اما با این کار شونه ام خورد به میلاد و اون برگشت سمت ما.سام لبخندی به میلاد زد و آروم ازم فاصله گرفت . نمیدونم نگاه میلاد چطور بود اما لبخند سام خیلی مصنوعی بود.
به ساعتم نگاه کردم ، ساعت ده بود و گفتم
– من نمیدونستم انقدر اینجا دوره . به بابا گفتم 11 برمیگردم خونه
– یازده ؟ دیوونه شدی ؟ خودم زنگ میزنم به بابات
بلند شدم و گفتم
– نه … خودم صحبت میکنم … فقط گوشیم کجاست !
– فکر کنم همون بالا گذاشتی
با این حرف سام سر تکون دادم و رفتم سمت پله ها . باید به بابا زنگ میزدم و میگفتم بیاد دنبالم.شاید این مهمونی رو هم میدید خودش بیخیال سام میشد و دیگه اصرار نمیکرد بیشتر بشناسمش .وارد اتاق شدم و موبایل رو دیدم که روی میز مونده بود.درو بستم ، گوشیمو برداشتم . شماره بابا رو گرفتم
بابا هنوز جواب نداده بود که سام اومد تو.حالتش شبیه آدم مست نبود اما چشم هاش قرمز شده بود.به سمتم اومد . گوشیو از دستم گرفت و گفت
– خودم صحبت میکنم
صدای الو بابا از اون سمت اومد و سام جواب داد
– سلام آقای نیک نام. شبتون بخیر


میلاد:
سام پشت سر نادیا رفت.با تاسف برای هر دوشون سر تکون دادم.درسته من سام رو میشناسم و میدونم چقدر شیشه خورده داره.اما واقعا بیشتر از این به من مربوط نبود که دخالت کنم.اون دختر نباید ساده و احمق باشه و خودشو تو دردسر بندازه.همینکه سر نوشیدنی هم هواشو داشتم چون حس کردم اگه نگم با سام شریک جرمم اینو گفتم.اما وقتی به بهونه تلفن میره بالا .خب لابد خودش تنش میخاره.شاید هم واقعا ساده و احمقه.که باز هم به من مربوط نیست.
برگشتم سمت محمد که داشت با من حرف میزد اما من حواسم بهش نبود .سعی کردم به حرف هاش تمرکز کنم
واقعا به من ربطی نداشت سام و نادیا چطور با هم برخورد میکنن .شاید نادیا هم مثل ملیکا ، مظلوم نمایی میکرد
در حالی که واقعیتش چیز دیگه ای بود.


نادیا:
سام با بابام خداحافظی کرد و گوشی و قطع کرد.با اخم ناخودآگاه داشتم نگاهش میکردم.گوشی و انداخت روی تخت و گفت
-بابات حرفی از ساعت یازده نزد.یعنی یادش رفته بود؟
-منظورت چیه؟
با هر ثانیه داشت بهم نزدیکتر میشد و منم عقب تر میرفتم.
-واضحه.بهم دروغ گفتی.درسته؟
-چرا باید بهت دروغ بگم؟
-نمیدونم خودت باید بگی.البته دیگه مهم نیست.خودت که شنیدی بابات گفت تا هر وقت طول بکشه مشکلی نیست.
انقدر رفتم عقب که خوردم به کمد و وایستادم.سام مماس تنم وایستاد.من داشتم می ترسیدم و اون پوزخند رو لبش بود.شاید بخاطر این بود که ترس از چشمام معلوم بود.دستاشو دو طرفم گذاشت و کنار گوشم گفت
-حالا که اینجاییم چرا یکم خوش نگذرونیم؟
دستامو گذاشتم تخت سینه اش و سعی کردم هلش بدم.گونمو بوسید و گفت
-تو که زورت به من نمیرسه خانم کوچولو
سرمو کنار کشیدم و سعی کردم از دستش فرار کنم ولی بدنشو چسبوند بهم و نذاشت تکون بخورم.واقعا میخواستم گریه کنم
-سام برو کنار.مستی
پایین گوشمو بوسید و گفت
-کو تا من مست شم عزیزم.
دستاشو دور کمرم حلقه کرد و منم با شروع کردم به مشت زدن به بازوش.مدام صدام بالاتر می رفت ولی عمرا کسی با اون صدای بلند موزیک صدای منو میشنید.دستامو با یه دستش گرفت و برد بالای سرم.لباشو گذاشت رو لبام که ساکتم کنه ولی با زانوم به لای پاش کوبیدم و لبشو گاز گرفتم.زانوشو فشار داد توی رونم و درد تو بدنم پیچید و ایی از دهنم بیرون پرید.دستام همچنان بالای سرم قفل بود و سام با یه دست دیگش گردنمو گرفت و فشار داد تا صدا نکنم.از لبام جدا شد و نگاهم کرد.اشکام سرازیر شده بود. همون جوری که نگاهم میکرد پوزخندی بهم زد و گفت
-بهت گفته بودم من اگه چیزیو بخوام قطعا بهش میرسم؟
بی اهمیت به حرفاش داشتم نفس میگرفتم ولی نذاشت و لباشو دوباره گذاشت رو لبام و گردنمو ول کرد.دستش رو بدنم داشت حرکت میکرد.
سام دیوونه بود . یه دیوونه روانی .کدوم احمقی میاد خواستگاری کسی و بعد باهاش اینجوری برخورد میکنه.مگه اینکه واقعا دیوونه باشه.با تمام وجود تلاش کردم خودمو ازش جدا کنم.صدای آهنگ انقدر بلند بود که مطمئن بودم جیغ هم بکشم کسی به دادم نمیرسه.از لبم جدا شد و دستشو جلو دهنم گرفت کنار گوشم گفت
– آروم بگیر نادیا من کارمو میکنم اینجوری فقط اذیت میشی
سعی کردم دستشو گاز بگیرم.اما متوجه شد و چنان دهنمو فشار داد که حس کردم استخونای فکم شکست.یهو ازم جدا شد و هولم داد سمت تخت.تعادلمو از دست دادم و سرم محکم به نرده تخت خورد.شکمم تو لبه تخت فرو رفت.جیغم بلند شد و چشمام سیاه شد.درد تو بدنم پیچید.تا نفس بگیرم موهامو تو دستش گرفت و سرمو عقب کشید.جیغ کشیدمو به دستش چنگ زدم.اما موهامو ول کرد و شالمو دور دهنم پیچید و پشت سرم محکم گره زد.احساس خفگی میکردم.سعی کردم گره رو باز کنم.اما بازو هامو گرفتو پرتم کرد رو تخت.با پام بهش لگد زدم که خندید و پامو کشید.اومد روم و در حالی که دستامو تو دستاش قفل کرده بود مشغول گردنم شد و گفت
– حالا یه کاری میکنی دستاتو هم ببندما. من گفتم خوش بگذرونیم. چرا انقدر وحشی بازی در میاری
انگشتای دستش چنان تو دستم فرو رفته بود که حس میکردم گوشتمو پاره کرده.جیغ خفه ای کشیدم که تنمو گاز گرفت
دیگه شک نداشتم سام یه روانی بود
یه دیوونه …


سام:
من میخواستم یکم باهام نرم شه اما نمیدونم این قرص های کوفتی چرا روش اثر نداشت.به جای اینکه کم کم آروم شه هر لحظه وحشی تر میشد.پیشونیش که خورد به تخت قرمز بود و میدونستم کبود میشه.لبشم خون مرده شده بود و جای انگشتام رو صورتش بود.دیگه کار از کار گذشته بود.گرمای الکلی که خورده بودم داغ ترم کرده بود.دوتا دستشو با یه دستم گرفتم.مچ دستش انقدر ظریف بود که راحت هر دو دستشو با یه دست میتونستم بگیرم.دونه دونه دکمه های لباسش رو باز کردم.بدنش سفید بود.بوسه ای رو یقه باز شده اش گذاشتم و گفتم
– حیف نیست اینارو مخفی میکنی
بوسه هام که پائین رفت دیدم آروم شده.نگاهش کردم که با چشم های خیس خیره به من بود.چشمکی بهش زدمو گفتم
– پس آروم شدی بالاخره
دستاشو ول کردم و گفتم
– آفرین، آروم باش دوتایی لذت ببریم
لباسشو پائین تر کشیدم و مشغول شدم که درد بدی تو سرم پیچید.


ممنون که تا آخر خوندید.با حمایتتون باعث میشید پارت دوم رو زودتر بنویسم.بدرود تا پارت بعدی✋

نوشته: انانیموس

بازدید 11,402

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

3 پاسخ به “۵۲ هرتز (۱)”

  1. عالی ادامه بده فقط زود جمع و جور کن و اینکه پاراگراف مربوط به هر کدوم از راوی ها خیلی کوتاهه به جای اینکه انقدر زود راوی داستانو عوض کنی یکممی پاراگراف هارو طولانی تر کنی اثر بهتری داره

  2. داداش خدایی منتظریم کی این ادامشو میزاری من عشقم این داستاناست برایدمایی که میخوایم بزارش لطفا خواهشا

  3. داداش خدایی منتظریم کی این ادامشو میزاری من عشقم این داستاناست برای مایی که میخوایم بزارش لطفا خواهشا

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید