یه فکر شیطانی

اردیبهشت ۹۲ بود که علی شوهر خواهرم تو یه تصادف رانندگی فوت شد و پریسا خواهرم تو سن ۲۲ سالگی بیوه شد
تازه دو سال بود که ازدواج کرده بودن و هنوز بچه نداشتن

اون موقع من ۲۰ سالم بود و ترم دو دانشگاه بودم و از اونجایی که خونه پریسا نزدیک دانشگام بود بعضی روزها مابین کلاسهام میرفتم خونشون تا شروع کلاس بعدیم یکم استراحت کنم
رفتن علی غم بزرگی بود ، پسر خیلی خوبی بود و ما ازش خیلی راضی بودیم، البته با پریسا بحث و دعوا زیاد میکرد ولی من میدونستم که اکثر اوقات تقصیر با خواهر خودمه چون خوب می شناختم اخلاقشو که چقدر گیر میده به همه چی!
خانواده علی خیلی خوب و محترم بودن و خیلی هوای پریسا رو داشتن
آپارتمانی که به نام علی بود و توش ساکن بودن و همچنین ماشین اون خدا بیامرز رو با اینکه یه بخشیش به عنوان ارث به اونا میرسید بدون هیچ حاشیه ای کامل زدن بنام پریسا
پدرش میگفت تو عین دختر خودمی، ما که آفتاب لب بومیم
ولی تو هنوز خیلی جوونی و نمیخوام خدای نکرده بعد از علی آواره بشی
پریسا اوایل خیلی غصه میخورد و خیلی گریه میکرد ولی کم کم آروم شد و تونست بپذیره این اتفاق رو
ازدواجش با علی کاملا سنتی بود ، یکی از دوستان مادرم پریسا رو پیشنهاد داده بود به مادر علی که از اقوامشون بودن

پریسا از وقتی مجرد بود واقعاً خوشگل و خوش هیکل بود، وقتی یکم آرایش میکرد صورتش مثل ماه میشد
قدش متوسط بود ، لاغر بود ولی سینه ها و‌ کونش خیلی گرد و خوش فرم بودن ، استایلش شبیه جوونی های مادرمون بود،
قبل از ازدواج دو سه تا دوست پسر داشت ، کم و بیش آمارشو داشتم ولی اینکه تا کجا باهاشون پیش رفته بود هیچوقت نفهمیدم چون خیلی حواسش به موبایلش بود
خواستگار زیاد داشت ، تا اینکه به علی جواب مثبت داد و بیخیال ادامه تحصیل شد ،چون هم پسر خوب و سالم و خوش قیافه ای بود و هم از نظر مالی وضعیت خوبی داشتن…

پسرای دیگه رو نمیدونم از چه سنی دودولشون سیخ میشه ولی من از وقتی پانزده سالم بود بشدت حشری بودم !
مدام با خودم ور میرفتم ، شونزده ساله که شدم روزی چند بار جق میزدم ، با دوستام سی دی سوپر رد و بدل می کردیم انقدر جق میزدم که کمر برام نمونده بود
تا اینکه کم کم نظرم به پریسا جلب شد!! خب طبیعی بود که تو خونه لباسای راحت می پوشید، چون جز من ، خودش و مادرم کس دیگه ایی تو خونمون نبود ، پدرم هم که کارمند بود و از صبح تا شب سرکار بود
اغلب یه تاپ و شلوارک تنش بود ، فقط کافی بود کمی لباسش نازک یا چسبون بود دیگه نمیتونستم چشم ازش بردارم! موقع خم و راست شدن یا خوابیدن که سینه های بلوری یا پوست سفیدش معلوم میشه یا گوشه ای از شرت یا سوتینش دیده میشد دیوونه میشدم و سریع میرفتم یه گوشه ایی و به یادش جق میزدم و البته بعدش عذاب وجدان میگرفتم!
اگر تو خونه تنها میشدم میرفتم سراغ کشوی لباسش و شرتها و سوتین هاشو دونه دونه بو میکردم و باهاشون جق میزدم
البته جرأت اینکه بخوام برم سمتش و حرکت دیگه ای بزنم نداشتم ولی تمام فکرو ذکرم شده بود پریسا!! گاهی وقتها فکر میکردم عاشق خواهرم شدم و نمی دونستم که اینا همش فشار تستسترونه…!!
با اینکه فقط دو سال ازم بزرگتر بود ولی فکر میکرد مادرمه و همش بهم دستور میداد ، خیلی همدیگه رو دوست داشتیم ولی خیلی هم دعوا میکردیم…
تا اینکه ازدواج کرد و رفت خونه بخت، منم دیگه بیخیال این کارا شده بودم و دیگه روش هیزی نمیکردم

بعد از فوت علی بیشتر وقتها خونه مامان بابام بود، پدرم که میگفت لازم نیست بری خونه خودت و باید همینجا پیش ما بمونی ولی پریسا میگفت نمیتونم خونه و زندگیمو کلا ول کنم و لازمه گاهی برم اونجا
میخواست بره سرکار ولی پدرم اصلا اجازه نداد و گفت هرچقدر پول بخوای بهت میدم ولی نمیزارم بری سر کار

رفتارای پریسا و حس شیشم من میگفت پریسا با یکی دوست شده ولی مطمئن نبودم ، آخه هنوز یکسال از فوت علی نگذشته بود!! تو همین مدت یکی دوتا خواستگار براش پیدا شده بود ولی پریسا میگفت فعلا صحبت از ازدواج مجدد نکنید ، تا یکی دو سال اصلا نمیخواد به این موضوع فکر کنه

زمستون شده بود و ترم چهارم بودم ،کلید خونش رو به من داده بود که هروقت خواستم از دانشگاه برم اونجا
دوباره افکار نوجوونیم اومده بود سراغم، باز رفته بودم تو نخ خواهرم، تو این چند سال آخر با چند تا دختر دوستی کرده بودم و باهاشون سکس هم کرده بودم ولی با هزار بدبختی و در حد لاپایی ، هنوز کیرم تو کص هیچ زنی نرفته بود
وقتی میرفتم خونش اغلب تنها بودم و شهوت تمام وجودمو میگرفت، دوباره لباس زیراشو بر میداشتم و باهاشون جق میزدم
یکی از کشوهای لباساش فقط لباس های خواب و فانتزی و سکسی بود ، شورتهای لامبادا که خدا میدونه چند بار علی با اینا کرده بودش !! شرت هاشو میکردم تو دهنم
سوتین های حریر که وقتی سینه هاشو توی اونا تصور میکردم کیرم میخواست منفجر بشه…!!
گاهی وقتها که میرفتم خونش خودشم اونجا بود ، دو سال زندگی زناشویی و سکس باعث شده بود اندامش جاافتاده‌تر و سکسی تر بشه، آب کیر شوهرش حسابی بهش ساخته بود
وقتی تو آشپزخونه مشغول آشپزی بود خیره میشدم به کونش که فوق العاده شده بودن، مخصوصاً وقتی ساپورت می پوشید کسخلم میکرد!!
شهوتم رو هزار بود ، هرچی خودمو با درس و باشگاه و… سرگرم میکردم شاید ذهنم یکم منحرف بشه و کمتر جق بزنم فایده ای نداشت
تا اینکه یه فکر شیطانی به ذهنم رسید!!!
تصمیم گرفتم هرجور شده پریسا رو بکنم، هزارجور نقشه کشیدم براش ، تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم بهش قرص خواب بدم و توی خواب بکنمش
یکم سرچ‌ کردم ببینم چه قرصی برای اینکار مناسبه ، یه قرص خواب قوی میخواستم ، رفتم داروخونه ولی بهم نداد، هرجور بود به کمک یکی از رفیقام که آشنا داشت تونستم یه ورق از اون قرص بگیرم
میدونستم اگر شب بهش قرص رو بخورونم تا فردا عصرش میخوابه
،منتظر بودم ببینم کی میره خونه خودش،
پنجشنبه ظهر دیدم داره وسایلشو جمع میکنه که بره گفتم
+کجا داری میری پریسا؟
-خونه خودم
+میموندی حالا، فردا که جمعه ست کاری نداری خونه
-نه باید برم ، کار دارم ، فردا باید یکم‌ خونمو تمیز کنم
+ببین من الان دارم میرم جایی کار دارم ، شب میام خونت ، فردا صبح زود باید برم دانشکده، از اونجا راحت تر میرم
-مگه جمعه ها هم کلاس دارین شما؟!!
+نه ، یه پروژه ست داریم با بچه‌ها داریم روش کار میکنیم باید حتما فردا صبح زود دانشکده باشیم
-باشه بیا ، شام چی میخوری درست کنم؟

  • لوبیا پلو درست کن ، من عاشق لوبیا پلوهای توام
    -اوکی پس شب می‌بینمت
    غروب موقع رفتن به خونش خیلی خیلی استرس داشتم، چند بار به خودم گفتم رامین میدونی داری چه گوهی میخوری؟؟؟!!! اگه یه وقت حالش بد بشه چی؟؟ اگر فردا بیدار نشه؟! اگر وسط کار بیدار بشه!!
    ولی قدرت شهوت خیلی بیشتر از این حرفا بود، پاهام انگار داشت راه خودشو میرفت و اصلا تحت اختیار من نبودن
    انگار تصمیم خودمو گرفته بودم و باید این کارو میکردم…
    سر راه یدونه نوشابه و یه ماست خریدم، از قبل سه تا از قرصها رو پودر کرده بودم و ریخته بودم تو یه قوطی کوچیک
    فقط مطمئن نبودم اصلا فرصتی پیش میاد قرص ها رو بهش بخورونم یا نه؟
    رسیدم ، منو که دید گفت دستت درد نکنه ،اتفاقا ماست نداشتم تو خونه ، خوب شد گرفتی
    پریسا یه تاپ حلقه ای سفید و یه شلوارک‌ خونگی نازک پوشیده بود ، بند قرمز سوتینش معلوم بود ولی نمیتونستم حدس بزنم چه جور شرتی پاشه
    موقع چیدن میز شام گفتم پریسا تا تو میز شامو می چینی من سریع یه ماست و خیار درست کنم ، گفت سالاد درست کردم ولی اگه دوس داری درست کن ، گفتم نه سالاد نیار هوس ماست خیار کردم ، گفت باشه
    سریع دوتا پیاله برداشتم ، مراقب بودم پریسا متوجه نشه، یواشکی پودر قرصها رو ریختم تو یکیش ولی حواسم بود کدوم یکیه، ماست ریختم روش ، خیار هم خرد کردم و همش زدم
    موقع شام از شدت استرس و هیجان نمیتونستم غذا بخورم
    پریسا گفت؛
    +چرا نمیخوری رامین؟! بد مزه شده؟
    -نه بابا خیلی هم خوبه،دستت درد نکنه، غروبی یکم هله هوله خوردم زیاد گرسنه نیستم
    +باشه برات میزارم تو ظرف فردا ببر دانشگاه بخور
    -دستت درد نکنه
    روبروم نشسته بود و چاک سینه ش داشت روحمو آتیش میزد
    عین مرمر سفید بود لعنتی، اندامش تو اوج زیبایی و کمال بود
    عادت داشت برعکس من خیلی آهسته غذا بخوره
    در حال غذا خوردن یکم گپ زدیم در مورد چیزای مختلف
    هر قاشقی که از پیاله ماست و خیارش میخورد من دلم می لرزید ، تا آخر ماست خیارو خورد
    بعد از شام کمک کردم میزو جمع کردیم ، خواستم ظرفها رو بشورم ولی اجازه نداد، گفت برو دو چایی بریز منم الان میام
    اومد نشست رو مبل کناریم و استکان چای رو گرفت تو دستش ، منم در حالی که داشتم کانالهای ماهواره رو الکی بالا پایین میکردم یواشکی حواسم بهش بود
    صدای ضربان قلبمو میشنیدم
    اصلاً نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته
    خیره شده بود به صفحه موبایلش و چیزی نمیگفت، داشت با یکی چت میکرد
    به سختی نصف چایی رو خورد، دستشو گذاشت رو پیشونیش و گفت نمیدونم چرا سرم داره گیج میره ، چند روزه خوابم بهم ریخته…
    اولین فرصت باید برم یه چکاپ کامل بکنم…
    حدود نیم ساعت از شام می‌گذشت
    ساعت ۹ شب بود ، گفتم پاشو برو رو تختت استراحت کن
    منم یکم تلویزیون نگاه میکنم بعدش یه تشک پهن میکنم همینجا تو پذیرایی میخوابم
    گفت باشه پس من میرم بخوابم ،شب بخیر
    پاشد و در حالی که تلو تلو میخورد رفت تو اتاق خوابش و درو بست
    یه نصفه ترامادول با خودم داشتم ، خوردم ، با خودم گفتم تا خوابش ببره و حسابی خوابش عمیق بشه ترامادول هم تاثیر میکنه
    میدونستم اگر ترامادول نخورم دستم بهش نخورده آبم میاد
    حس و حال عجیبی داشتم، ترکیبی از ترس ، هیجان ، استرس ، شهوت ، خجالت و…
    ده دقیقه بعد پاشدم ، به آرومی در اتاقشو باز کردم ، خیلی تاریک بود ، چراغ آباژور کنار تخت شو روشن کردم
    چنان خواب بود که دهنش باز مونده بود و آب دهنش از کنار لباش راه افتاده بود و ریخته بود رو بالشش، کمی هم خرو پف میکرد
    به پشت دراز کشیده بود، پتو رو انداخته بود رو پاهاش،
    تاپش کمی بالا رفته بود و ناف خوشگل سفیدش بیرون بود
    ، نصف سینه هاشم معلوم بود
    آررررررو‌م صدا زدم پریسا؟ پریسا؟ پریسا؟؟
    میخواستم مطمئن بشم کاملا خوابه، تقریباً بیهوش شده بود
    گوشیش کنارش بود ، برداشتم و از اتاق اومدم بیرون و درو تا نصفه بستم، منتظر بودم هم ترامادول بیشتر اثر کنه و هم اینکه خوابش عمیق تر بشه
    رمز گوشیشو میدونستم ، باز کردم دیدم بعععله…
    حدسم درست بود، با یه پسره به اسم مسعود دوست شده بود!
    از تاریخ چتاشون میشد حدس زد که تقریباً سه ماهی میشه باهم آشنا شدن، یعنی تقریباً ۶-۷ ماه بعد از فوت علی
    تمام چتاشونو از اول تا آخر خوندم
    ظاهراً تو یه پاساژ همدیگه رو دیده بود، از صحبت های عادی شروع شده بود تا کم کم به حرفهای سکسی رسیده بود
    معلوم بود چند باری باهم سکس کردن البته تو خونه مسعود، خیلی اصرار کرده بود به پریسا که بیام‌خونت ولی پریسا بهش گفته بود که اینجا نمیشه
    برادرم کلید خونمو داره و ممکنه یه وقت سرزده بیاد!
    کلی قربون صدقه رفته بود و از بدن پریسا و کص و‌کونش تعریف کرده بود
    وسط خوندن چتهاشون موبایل پریسا زنگ خورد، مادرم بود:
    +الو سلام مامان ،خوبی؟
    -سلام ، چطوری رامین؟ پریسا کجاست ؟ چرا تو جواب دادی گوشیشو؟!!
    +پریسا رفت بخوابه
    -الان؟! هنوز ساعت ده نشده! اونکه عادت نداره انقدر زود بخوابه
    +میگفت یکم سرش درد میکنه
    -باشه بزار بخوابه ،کار مهمی نداشتم ،همینجوری زنگ زدم
    فردا خودم باهاش تماس میگیرم، خداحافظ
    +خداحافظ
    با خوندن این چتها و تعریف هایی که مسعود از ساک زدن و پوزیشن های تلمبه زدن و کس و‌کون پریسا کرده بود و ابراز رضایتی که پریسا کرده بود از سکس مسعود و اینکه چقدر تشنه سکس بوده فهمیدم که چقدر خواهرم مثل خودم هات و حشریه…
    حس میکردم از گوشام داره شعله میره آسمون
    داغ داغ شده بودم ، حشرم رو میلیارد رفته بود
    ساعت ده شب شد، وسط پذیرایی رخت خوابمو پهن کردم
    همه چراغها رو خاموش کردم، بعد کامل لخت شدم، قلبم داشت میومد تو دهنم ، کیرم مثل سنگ سفت شده بود
    آررروم رفتم تو اتاقش و درو پشت سرم کامل بستم
    نور ملایم و قرمز آباژور فضا رو خیلی سکسی کرده بود
    نشستم کنارش روی تخت
    پتو رو از روش کنار زدم، کس قلمبه ش کامل معلوم بود
    دوباره صداش زدم، چند بار با صدای معمولی گفتم پریسا پریسا ، کاملا بیهوش بیهوش بود، اگر بالا پایین شدن شکمش موقع تنفس نبود فکر میکردم دور از جونش مرده!
    شروع کردم
    دستمو خیلی آهسته گذاشتم روی کصش، واااااااااااای چقدر نرم و گوشتی بود ،یکم مالوندم از روی لباسش
    لبامو از روی لباس میمالوندم به نوک سینه هاش
    بعد پاهاشو باز کردم، آررروم دستمو کردم زیر کش شرتش و کم‌کم رسوندم به کصش
    آخخخخخ، چقدر نرم و داغ بود!!! چوچولشو میمالوندم، بعد انگشت وسطمو خیلی یواش کردم تو ، خیلی تنگ بود ، عقب جلو میکردم تو کصش
    هیییچ عکس‌العملی نشون نمیداد، همین باعث میشد بیشتر جسارت پیدا کنم، دستمو در اوردم و تاپشو آروم دادم بالا بعد سوتینشو دادم بالا، جووووووون ، چه سینه هایی…
    فکر نمیکردم نوک سینه هاش انقدر خوش رنگ باشه، اول یکم زبون زدم بعد کم کم شروع یه میک‌زدن کردم ، جفت سینه هاشو میخوردم
    دیگه حتی برام مهم نبود بیدار بشه، باید کارمو تموم میکردم
    اومدم پایین پاهاش ، اول شلوار و بعدش شرتشو کشیدم پایین ، یه شورت توری سفید تنش بود
    کامل درآوردم از تنش ، یه چیزی که خیلی برام جالب بود یه تتوی گل رز کوچیک بود که بالای کصش زده بود!! واقعا سوپرایز شدم با دیدنش و بیشتر تحریکم کرد
    کصش کمی مو داشت ولی لاش صورتی بود ، کصشو بو میکردم ، آروم زبونمو زدم به چوچولش، دیدم بازم کوچکترین واکنشی نداره، شروع کردم به خوردن ولیس زدن، هنوز کمی استرس داشتم ولی از شدت لذت تو ابرها بودم
    کیرمو با آب دهنم خیس کردم ،گذاشتم روی سوراخ کصش و خیلی یواش هل دادم تو
    خیس عرق بودم ، با چند بار عقب جلو کردن همش جا شد تو کصش، دوتا دستامو دوطرفش ستون کرده بودم و به آرومی تلمبه میزدم
    کمرم خیلی سفت شده بود و به این آسونی آبم نمیومد، پشیمون شدم که ترامادول خوردم
    کیرمو کشیدم بیرون، دیگه مطمئن بودم پریسا بیدار بشو نیست! دور از جونش انگار مرده بود!!
    دوست داشتم از کون هم بکنمش، به هر سختی بود خوابوندمش روی شکمش
    آخخخخ چه کون سفیدی!!! عین پورن استار ها بدون کوچکترین ایرادی ، نه جوشی، نه تیرگی پوستی…
    لای کونشو باز کردم ، تف زدم سر کیرم ولی هرچی سعی کردم نتونستم بکنم تو کونش، خیلی خیلی تنگ بود
    کیرمو گذاشتم لای چاک کونش و کلی بالا پایین میکردم
    دوباره به پشت خوابوندمش، دهنش نیمه باز بود ، سر کیرمو گذاشتم روی لباش ، تصور میکردم داره برام ساک میزنه
    دوباره کردم تو کصش، بعد کلی تلمبه و جق زدن بالاخره آبم اومد ، آبمو ریختم رو یه دستمال کاغذی
    عرق از نوک دماغم می چکید، به آرزوی دیرینم رسیده بودم ولی اصلا حس خوبی نداشتم!! عذاب وجدان تمام وجودمو گرفته بود…
    شرت و شلوارشو تنش کردم، تاپ و سوتینشم مرتب کرد، پتو رو کشیدم روش، آباژور رو خاموش کردم و اومدم بیرون از اتاق
    رفتم دستشویی دستمال کاغذی ها رو انداختم تو توالت فرنگی و دست و صورتم رو شستم
    تا صبح اصلا نتونستم بخوابم ، ساعت ۷ صبح رفتم بالا سرش، صورتمو بردم نزدیک صورتش ببینم نفس میکشه یا نه؟!
    حالش به نظر خوب می رسید و مست خواب بود
    از خونه زدم بیرون ، تا ساعت ۱۲ظهر کس چرخ میزدم تو خیابونا ، دم ظهر با هزار ترس و لرز شمارشو گرفتم
    جواب نداد، از دلشوره داشتم میمردم، سریع خودمو رسوندم دم در خونش، تو راه همش التماس خدا میکردم
    خدایا گوه خوردم، خدایا غلط کردم، خدایا منو ببخش…
    دست به دامن هر چه امام و امامزاده میشناختم شده بودم
    کلید انداختم رفتم تو، همه جا ساکت بود
    رفتم تو اتاقش دیدم رو تخت نیست، نزدیک در حمام شدم صدای دوش آب میاد ، فهمیدم رفته حموم
    یه نفس راحت کشیدم و همونجا خدا رو شکر کردم
    بدون سرو صدا از خونش رفتم بیرون
    تا ده شب ول چرخیدم بعدش رفتم خونه خودمون
    از مامانم پرسیدم
    +از پریسا چه خبر؟ دیشب سرش درد میکرد خوب شد؟
  • ظهر باهاش حرف زدم ، خوب بود حالش
    +اینجا نمیاد؟
    -نه میگفت دو سه روز کار داره نمیاد اینور
    خیالم دیگه کاملا راحت شد، نمیدونستم فهمیده بود دیشب چه بلایی سرش آوردم یا نه ولی همینکه حالش خوب بود خیالمو راحت کرد
    فردای اون شب یعنی روز شنبه ظهر پریسا بهم پیام داد
    آقا رامین لطف کن امروز کلید خونه منو بیار بده و دیگه هیچوقت پاتو اینجا نزار
    از پشت گوشی صورتم سرخ شده بود ، پیام دادم چی شده پریسا؟
    -خودت خوب میدونی چی شده ، حرفی باهات ندارم فقط کلید و بیار
    عصری رفتم خونش ، قیافه حق به جانب گرفتم و گفتم چی شده؟ چرا اینجوری میکنی؟!
    -خیلی پستی رامین ، خیلی حرومزاده ایی واقعا
    +درست حرف بزن پریسا ، چی شده مگه؟
    -فکر کردی من خرم؟ فکر کردی هر غلطی بکنی من نمی‌فهمم ؟
    به خیالت متوجه نشدم چه کار کردی باهام؟!!
    معلوم نیست چه کوفتی به خورد من دادی از پریشب تا الان هنوز گیج و منگم!!! حتی نمیتونم درست راه برم…
    داشتم از خجالت آب میشدم ولی خواستم کم نیارم پیشش گفتم
    +نه اینکه خودت خیلی پاک‌ و منزه هستی!!
    هنوز کفن اون بنده خدا خشک نشده رفتی با یکی دیگه ریختی رو هم…
    -خففففه شوووو آشغال کثافت ، من یه زن بیوه هستم
    اختیارم دست خودمه ، با هر کسی صلاح بدونم با هرکسی حال کنم میتونم رابطه داشته باشم و به هیچ کسی هم ربطی نداره ، ولی تو خیر سرت برادر منی ، چطور تونستی این کارو بکنی؟؟!!!
    حرفاش کاملا درست بود، سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم
    کلید و گذاشتم روی میز ناهارخوری و اومدم بیرون
    بعد از اون نزدیک به دوسال پریسا باهام حرف نمیزد یا خیلی سرد برخورد میکرد
    تا اینکه دوباره ازدواج کرد و کم کم رفتارش باهام عادی شد

الان ۱۲ سال از اون ماجرا میگذره، هر دو ازدواج کردیم و بچه داریم و خدا رو شکر احترام و محبت و رفت و آمد خانوادگی بینمون برقراره

(( دوستان توجه کنید این ماجرا بجز اسامی کاملا واقعی بود ولی هدفم از بیان کردنش فقط تخلیه روحی و روانی بود ، الان که به این کارم فکر میکنم واقعا از خودم خجالت میکشم و معتقدم چند دقیقه لذت جنسی ارزش هر کاری رو نداره، در ضمن بعدها متوجه شدم که چقدر این کار من خطرناک بوده و میتونست چه عواقب وحشتناکی داشته باشه، لطفاً به هیچ وجه دست به همچین کاری نزنید))

نوشته: رامین

بازدید 13,246

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “یه فکر شیطانی”

  1. کیری اولا اینکه داستانت کپی شده یه داستان دیگه بود دوما کسی که همچین افکاری داره بشدت آدم خطرناکی هم واسه خودش هم واسه جامعس کاش رو همون ترا تشنج میکردی بلکم خانوادت از شرت راحت میشدن

  2. هیچ قرص خوابی وجود نداره که بتونی بدی به کسی، و جوری بخوابه که وقتی داری میکنیش بیدار نشه😏😏😏این کاملا چرت و مزخرفهمگه اینکه طرف رو کاملا بیهوش کنی که متوجه نشهپس به امید قرص خواب نرید رو سر خواهراتون

  3. کردن با قرص بازی خطرناکیه، حتما بیدار میشه و ممکنهبا یک بدن ناسازگاری داشته باشه و باعث مرگ یا عوارض دیگه بشه، اگه بخاین خاهرتون رو بکنین راههای زیادی داره نیاز به قرص نیست.

  4. تجاوز کثیف‌ترین کار ممکنه، اگه عرضه دارین مخ بزنین که طرفتون هم راضی باشه، وگرنه تجاوز اوج بیناموسی و کثیفیه😏😖😖🤮😖😖🤮😖😖🤮گرچه این داستان هم کس‌شعر بودچون هیچ قرص خوابی وجود نداره که بدی کسی بخوره بعد وقتی که میکنیش متوجه نشهاگه هم تعداد قرص‌ها رو بخوای زیاد کنی که طرف میمیرهپس به امید کردن خواهرتون بهش قرص ندین، چون یا بیدار میشه آبروتون میره، یا زیاد قرص میدین میکشینشپس اگه میخواین کسی رو بکنید، یا مخشو بزنین و مثل آدم لذتشو ببرینیا اگه نمیتونین هم کلا بیخیالش شین، و با این داستانا خودتونو به گا ندینچون با قرص و این داستانا یا قاتل میشین، یا بیدار میشه و اون شما رو میکشه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید