سنگین و خفهکننده.
خواب گریخته بود، و کلماتی که به اسد گفته بودم مثل پروانههای گرفتار توی تار عنکبوت ذهنم بال میزدند: «میام، فقط چند روز تا یکیو بگیری.» کار برایم هیچ بود، مثل گرد و خاکی که روی میز کارگاه مینشیند.
فقط سهیل بود، مثل عطری که توی هوا میپیچید و قلبم را بیقرار میکرد. ترس مثل سوزنی زیر پوستم فرو میرفت، اما یک حس زنانه، گرم و سرکش، توی وجودم زبانه میکشید، انگار داشت مرا به سوی یک باغ ممنوعه میخواند.
صبح، پشت میز کارگاه نشسته بودم، خودکار توی دستهام میچرخید، مثل رقص یک ساعت شنی که زمان را مسخره میکرد. منتظر بودم، شاید یک نگاه، یک کلمه که قلبم را از این زندان خاکستری آزاد کند. اما سهیل فقط یک «سلام» کوتاه گفت، مثل نسیمی که زود گم میشود، و رفت پشت میزش، غرق کاغذهایش.
زل زدم به خطوط صورتش، به انگشتهاش که روی کاغذ میلغزیدند، مثل نوازشی که هرگز به من نرسیده بود. دیگر از نگاههای سنگین کارگاه نمیترسیدم
میخواستم بدانم این مرد چه رازی در خودش پنهان کرده، چه چیزی برای من دارد.یک ساعت گذشت، مثل یک تکه ابر که آرام روی آسمان کشیده میشود. داشتم از انتظار خسته میشدم که صداش مثل یک زنگ نرم توی گوشم پیچید. مضطرب بود، لبهاش خشک، انگار کلمات را از عمق وجودش بیرون میکشید. گفت: «یلدا، من تا حالا اینجوری نبودم. اگه دلت را شکستم، ببخش. هر بار میبینمت، انگار یک غم توی چشمات نشسته. میخوام اون غم رو پاک کنم. دوستت دارم.»فقط نگاهش کردم. سهیل، همان مردی که جذبهاش اسد را هم به زانو درمیآورد، حالا مثل یک پسر جوان بود، پر از تردید و یک صداقت شیرین. دلم میخواست توی کلماتش غرق شوم، مثل یک رودخانه که آرام تنم را میبرد. خوشم میآمد که این مرد قوی جلوی من نرم شده بود. گفت: «اگه بخوای، میتونم کنارت باشم، فقط بذار لبخندت را ببینم.»لبخند زدم، نرم و لرزان، مثل گلبرگی که روی آب میافتد. گفتم: «شب پیام بده. اینجا کلمات نفس نمیکشن.» لبخندش مثل یک شعله بود، گرم و گیرا. گفت: «باشه.» آن لحظه، انگار یک نسیم داغ توی تنم پیچید، مثل عطری که نمیشود ازش گریخت. اما بعد، دوباره سکوتش مثل یک پرده افتاد.طناز وارد شد، مثل یک پرندهی پر زرقوبرق که از بازار آمده بود. لگ مشکیش تنش را فریاد میزد، شومیز ساتنش مثل پوست دومش بود، سایهروشن بدنش زیر نور کارگاه میدرخشید. با صدایی پرناز گفت: «آقا اسد کارت داره.» زیر نگاه من و سهیل دوام نیاورد و گریخت. بلند شدم، به سهیل گفتم: «سهیلجان، برم ببینم اسد چی میخواد.» «سهیلجان» را با یک شیطنت نرم گفتم، مثل عطری که عمداً توی هوا میپاشی.رفتم پیش اسد، اما دلم جای دیگری بود، توی یک باغ پر از گلهای ممنوعه. وقتی برگشتم، صورت سهیل سرخ بود، انگار آن «سهیلجان» مثل یک بوسه روی پوستش نشسته بود. گفت: «اسد چی گفت؟» گفتم: «هیچی. گفت تو نمیای، من بیام جات. اگه وایستم، غر میزنه، یکی دیگه میگیره، کیفش بیشتر میشه.»خندید، گفت: «منم چیزایی دیدم. رابطش با طناز یه جور خاصه.» عصبانیتم مثل موج دریا ترکید: «خاص؟ برای رختخواب میخوادش، کثافت!» سهیل سرختر شد. تازه فهمیدم چه گفتم. گفتم: «ببخشید، عصبانی شدم.»خندید، نرم و آرام، مثل نسیمی که روی گلها میوزد. گفت: «این یکی از چیزاییه که دلت رو میخوره. نمیفهمم چرا اسد تو رو، با اینهمه زیبایی، ول کرده.» نگاهش مثل یک نوازش بود، انگار با چشمهاش داشت تنم را میخواند. دلم هری ریخت. خواستم چیزی بگم، اما فقط لبخند زدم و گفتم: «شب حرف میزنیم.»شب، اسد مثل یک تکه چوب ولو شده بود، خروپفش مثل زنجیری بود که مرا به این زندگی بسته بود. اما من جای دیگری بودم، توی یک رویای شیرین و خطرناک. گوشی را برداشتم. پیامش آمد: «جوابمو ندادی.» دلم خواست فریاد بزنم. نوشتم: «معلوم نبود؟ نمیخواستم، نمیاومدم.» نوشت: «میخواستم خودت بگی. یلدا، من تو رو میخوام. کاش الان پیشم بودی.» انگشتهام لرزید، تنم زیر یک موج گرم میلرزید. نوشتم: «اگه بودم، چی میکردی؟» نوشت: «بغلت میکردم، لباتو میبوسیدم، دستاتو، بازوهاتو… همهتو.»کنار اسد بودم، اما دلم خیانت کرد. نوشتم: «دلم میخواد ببینمت.» قلبم توی سینهم کوبید. جوابش آمد: «فردا، یه جای خلوت.» توی رختخواب، کنار اسد که غرق خواب بود، تنم مثل یک باغ بهاری بود، پر از گلهایی که داشتند باز میشدند. فکر سهیل، فکر دستهاش، مثل یک عطر ممنوعه زیر پوستم میچرخید. میدانستم دارم به سوی یک آتش میروم، اما دلم میخواست بسوزم.کمی دیر کردم. پرشیای سفید سهیل زیر نور کمرنگ ظهر فرحزاد منتظر بود، شیشههاش مثل یک پردهی مخمل که رازها را پنهان میکرد. پیاده شدم، مانتوی مشکیم را صاف کردم، شالم دور گردنم بود، اما میدانستم بدنم زیرش مثل یک ترانه فریاد میزند. رفتم سمتش، سلام کردم و دستش را گرفتم. انگشتهاش گرم بود، مثل یک شعله که توی رگهام میدوید.سفرهخونه مثل یک باغ مخفی بود. ته باغ، آلاچیق چوبیاش انگار از یک خواب عاشقانه تراشیده شده بود. نشستیم. سکوت بینمان مثل یک تار نازک بود، آماده پاره شدن. گفت: «دیر کردی.» خندیدم، یک خندهی نرم. «باید صبر میکردم اسد بره.» پرسیدم: «تو چرا کارگاه نیستی؟» نگاهش مثل یک دریا بود، عمیق و پر از راز. گفت: «دیگه نمیرم. من به چیزی که میخواستم رسیدم.» چشمهاش توی چشمهام قفل شد، انگار داشت قلبم را میخواند.گارسون قلیون آورد. سهیل چند کام گرفت، دود دور سرش پیچید، مثل یک پرده که ما را از دنیا جدا میکرد. شلنگ را داد به من. تا حالا نکشیده بودم. لبهام را دور نی گذاشتم، دود توی سرم چرخید، مثل یک خواب بهاری. خندیدم: «این چیه؟ انگار داره منو میبره یه جای دیگه.» آمد کنارم نشست، نزدیکتر از چیزی که قلبم تاب بیاورد. نفسش روی پوستم بود، گرم و شیرین، مثل عطری که نمیشود ازش گریخت. دستش را دور شانهام انداخت. منتظر بودم، اما خودم را عقب نکشیدم. انگار تنم داشت برایم تصمیم میگرفت.دستش به دکمهی مانتوم رفت. قلبم توی سینهم کوبید. یکییکی باز کرد. وقتی انگشتهاش به پوستم خورد، انگار یک گل زیر دستش شکوفه کرد. زیر مانتو فقط یک سوتین بود، پوستم زیر دستش مثل یک ترانه بود. لحظههام نفس میکشیدند. توی بغلش بودم، دود قلیون ذهنم را مثل یک خواب نرم گرفته بود. گرمای دستش مثل یک عطر بود که تنم را پر میکرد. دلم میخواست مانتوم را پاره کند، پوستم را از این قفس آزاد کند، اما لبهام ساکت بودند، فقط نبض میزدند.سوتینم را کنار زد. نفسم بند آمد. چشمهام را بستم و خودم را به دستهاش سپردم. انگشتهاش روی سینهم لغزید، مثل نسیمی که روی گلها میوزد. نالهای از گلوم در آمد، مثل یک ترانه که سالها خاموش بود. دستم را روی دستش گذاشتم، انگار میخواستم بگویم نرو. دستش پایینتر رفت، زیر شلوارم، جایی که تنم مثل یک باغ بهاری بود، پر از عطر و رطوبت. انگشتهاش آنجا رقصید، آرام و بعد تندتر، مثل یک موج که داشت قلبم را میبرد. نفسم تندتر شد، صدام بلندتر. خودم را بهش چسباندم، انگار میخواستم توی تنش گم شوم. لبهاش روی لبهام نشست، شیرین بود، مثل شهدی که داشت روحم را مینوشید.صدای پا ما را به دنیا برگرداند. گارسون بود، با سینی چای. خودمان را جمع کردیم، اما تنم هنوز مثل یک باغ در بهار بود. سهیل خندید: «نزدیک بود گیر بیفتیم.» من هم خندیدم، اما قلبم هنوز توی گلوم بود.سکوتش مثل یک سوزن بود که به قلبم فرو میرفت. میدانستم چه توی سرش میگذرد. دستم را محکم گرفت، گفت: «خسته نشدی؟ تا کی میخوای این زندگی تو رو زیر پاش له کنه؟» بغضم گرفت، چای را مزه کردم، تلخ بود، مثل روزهایم. گفتم: «چارهای دارم؟» صداش از خشم لرزید: «چاره بساز! طلاق، شکایت، هر چیزی!» اشک توی چشمهام جمع شد. حالم را دید و ساکت شد، فقط دستم را فشار داد.گفتم: «تو چرا کارگاه نمیری؟» گفت: «جهان پر از آشوبه. میخوام برم ویلام توی شمال، جایی که این غمها گم بشن.» یک کام سنگین از قلیون کشید، چشمهاش برق زد، مثل یک ستاره توی شب. خیره شد توی چشمهام: «با من میای؟»دلم ریخت. شمال؟ فقط من و او؟ انگار داشت مرا به یک باغ مخفی دعوت میکرد.غروب بود. زیر دوش ایستاده بودم، آب روی پوستم میلغزید، اما رد انگشتهای سهیل هنوز روی سینهم بود، مثل عطری که پاک نمیشود. دستم را پایین بردم، جایی که تنم مثل یک گل خیس بود. عطشی توی وجودم بیدار شده بود، مثل یک ترانه که باید خوانده میشد. باید سیرش میکردم. گوشی را برداشتم. نوشتم: «کی میری؟» گفت: «فردا.» انگشتهام لرزید، اما نوشتم: «منم میام.» قلبم توی گلوم بود. میدانستم دارم خودم را به یک آتش میسپارم، اما دلم میخواست بسوزم
نوشته: نجوا
18 پاسخ به “یلدا، عطر ممنوعه”
خیلی شاعرانه نوشتی،حوصله بر
آه!! ای احمق! ای کودن!مگه میخای رمان بنویسی؟ خاک تو سرت که بلد نیستی خالی ببندی مث بقیه
نمیدونم چرا با این شاعرانه نوشتن به قول دوستان حال نمیکنم. فقط چند خط اولو خوندم
ارواح عمه خرابت میخواستی با صد تا «مثل» گفتن شاعرانه و رمانیک بنویسی ولی بیشتر خریت خودت رو ثابت کردی احمق
سهیلم تو رو مث اسد برا تخت خواب میخاد وکرنه همون دیت اول شروع نمیکردالبته خب توام جنده ای و میدونست راحت پا میدی
کیرم لا چاک مغزت بره چه طرز نوشتنه کیرم یجوری خوابید که همین الان باید سایتو ببندم ، کصخل
کصخل اینجا سمینار ادبیات فارسی نیست که اومدی خودی نشون بدی
من این سبک نوشتم رو بیشتر دوست دارم.مستممیکنه، بعدشم آماده میشم واسه دادن وگاییده شدن. اما اینجا طرفدار ندارهبه هرحال لایک داشتی
چندانکه مشخص است در مجموع بازخورد خوبی از این نوشتار نداشتی و عموماً هم از سبک نگارشت ایراد گرفته بودن! من بدون اینکه بهت بیاحترامی بکنم میخوام بهت چند نکته رو تذکر بدم که شاید بدردت بخوره. پیش از هر سخنی نمیدونم که تا چه اندازه با مفاهیم نظری ادبیات آشنا هستی! اما متنی که نوشتی شاید در هر عبارت چند تشبیه وجود داره و وقتی که اینطور میشه پس استفاده از اون تعمدی بوده! یعنی در این نوشتار تنها ابزار تو در خلق یک متن ادبی که حالا میخواهد اروتیک هم باشد، تشبیه است. حالا نمیدانم که آیا چه مقدار با ساختار یا ارکان تشبیه در ادب فارسی آشنایی؟ کشبه و مشبه به، ادات تشبیه و وجه شبه. در اکثر قریب به اتفاق تشبیهات وجه شبه مشخصی وجود نداشت و اصل تشبیه دو طرف تشبیه باید از یک جهتی باهم شباهتی داشته باشد! که درکار تو فاقد این مسئله بود و البته اینهمه صنایع ادبی ظاهری و باطنی است که میتوانی از آنها هم استفاده کنی مثل استعاره و مجاز و کنایه تو از هیچ یک از صور خیال بهره نبردی. ثانیا اگر بخواهی که بگویی مانند آثار مدرن قصد آشنایی زدایی داشته باشی، بازهم از تشبیهات مبتذل به این معنی که حتی یک بار ادات تشبیه را تغییر ندادی و مدام از کلمه مثله استفاده کردی. ضمنا مهم تر از هر مطلب دیگر که از مهمترین رکن در ادبیات سخن گفتن به اقتضای حال و مقال است که متاسفانه در یک جایی که خوانندگان این سایت عموما برای خواندن داستانهای احتمالاً هیجان انگیز با تم سکسی که واقعاً مدتی است که آنقدر داستانهای دم دستی و چرندیاتی که همه هم از روی دیگری کپی میکنند و یا فانتزیهای سکسی خود را در حالیکه یک دست قاب گوشی و یک دست فرق کیر در حال خودارضایی توامان با نوشتن هستند تولید میشود که آنها هم هیچ لطفی ندارند و دیگر خسته کننده شده و برخی داستانها هم که حقیقتا به پشیزی نمیارزند. اما من معتقدم با همین سبک ادبی هم میشود داستان اروتیک نوشت و بی آنکه از واژههایی مانند کیر و کس استفاده کرد خواننده را هم تحریک کرد و هم روح را تسخیر کرد که در انتهای مطلب هم لذت جنسی برده و هم متنی ادبی نوشته باشی و هم خواننده را تحت تاثیر قرار دهی. در نهایت با عذر فراوان از تو و دوستان خواننده با اینهمه پرگویی حقیر، در نهایت و به صورت کلی سعی کن راحتتر بنویسی و خودت را در دشواریهای پست و بلندی کلمات معقد و ترکیبات بی معنا آلوده نکنی اما یک متنی بنویسی که لذتبخش هم باشد. بازهم عذرخواهی میکنم بابت این همه پرک
واقعا حوصله سر بر بودلطفا دیگه ننویس
پفیوز مگه میخوای مسابقه داستان نویسی شرکت کنی که مثل آل احمد دیوث و دولت آبادی قرمساق کوسشعر تلاوت کردی اینجا،کون گشاد اینجا بکن تو آدما میان اینجا تا تحریک و لذت ببرند،اگر دو خط می نوشتی باعث شدی کوس عمه ات یا زن داییت آب بندازه کلی به سالارهای اهالی بکن تو حال میدادی،اینجا که گالری یا فرهنگسرا نیست که.
عالی بود دمت گرم ولی تشبیه واستعارات زیاد بود وخیلی ادبی بود
عالییییییییییییییییییییییی
به نظرات کسشر و احمقانه توجه نکن … قلم خوبی داری ، با توجه به جامعه مخاطب جزییات اروتیک رو بیشتر کن …
کس کش داستان سکسی یا شاهنامه فردوسی
ناراحتی نداره نخونید
خیلی قشنگ بود ، هم تا حدودی سکسی بود و بسیار عاشقانه ، خوب توی لفافه همه چیو میگفتی، حس یک خیانت شیرین رو خوب منتقل کردی، آفرین…
کیرم مثل عطری ممنوعه توی پرده ی کونت