یادمه فقط عید یا تابستون خونه مامان بزرگم اینا میدیدیم همو من بچی کرمانشاهم و خونه مامان بزرگم اونجاس. محله مسکن. بچه های کرمانشاه میدونن کجا رو میگم. خلاصه بعد از سن بلوغ و خوشگل شدن جفتمون. همین امسال تابستون بود ک دیدمش. بد جوری بهم زل زدیم. خداییش ته دل من یکی هورتی اومد پایین. تازه از سفر اومده بودیم رو بوسی کردیمو رفتیم لباس عوض کنم. خداییش بد جوری نگام میکرد. چند بار اشاره میداد منظور کاراشو نمیفهمیدم منم بی محلش میکردم. پدر بزرگم سال قبل فوت شده بود و امسال سر سالش بود. بابام کارت هارو دسته بندی کرد ی تعداد داد ب من ک ببرم پخش کنم.مال خالم اینا و بابا بزرگم اینا و چند نفر دست من بود. زنگ حونی بابابزرگمو زدم ک در باز شد رفتم تو خونه هیچکس نبود. دیدم خود حلال زادش تنها تو خونس. کارتارو گذاشتم رو اپن و بهش با بی میلی توضیخ دادم ک چی ب کیه. گفتم من رفتم خدا حافط. نذاشت برمو گفت بشین ی چیزی بخور ب زور ی شلیل داد ب خوردمو خواستم برم بغلم کردلباشو چسبوند رو لبام. منم از خودم جداش کردمو. بدو بدو کفشامو پوشیدم گفت سامان خییییلی دوست ددارم. از بد بختی گوشیمو جا گذاشتم. ولی گفتم گور باباش ولش کن کمکم تو مخله چرخیدمو کارت هارو پخش کردم. رفتم خونه فرداش تو تالار خاله کوچیکم گوشیمو برام آورد.بعد از تموم شدن مراسم فرداش داییم زنگ زد گفت بیا کامپیوترمو درست کن منم یکمی سر در میاوردم.فقط خود کسافتش و داییم خونه بودن منم سریع پریدم تو اتاق. داییم یدفه اومد گفت میرم تا جایی کار دارم. منم دیگه چاره ای نداشتم. داشتم بازی نصب میکردم یدفه اس اومد دیدم نوشته اخازه هست بیام تو اتاق؟؟؟ منم فهمیدمو جواب ندادم بعد از چن دقیقه یدفه دستشو آورد روشونم داشت ماساژم میداد. منم بی اختیار گفتم خوبم دید اومد رو پام نشست کیرم بلند شده بود تو دلم گفتم بابا کی میفهمه؟؟؟ لبامو گذاشتم رو لباش لباساشو در آوردم تا حالا نکرده بودم برگردوندمش کیرمو گذاشتم سر کونش نمی رفت تو می گف آآآآخ درد میکنه منم یکم کریستال ریختم کف دستم مالیدم ب کیرم و گذاشتمش تو کونش چند بار تلمبه زدم آبم اومد ریختمشض تو کونش و خودمونو جمعو جور کردیم تا داییم اود. بعد از 1 روز اس داد گفت میخوام باهات ازدواج کنم سامانم فعلا با هم دوستیم و خوش میگذره.
از این ک وارد جزعیات نشدمو نگفتم کی کجا بود شرمنده ولی بهتون تبریک میگم چون داستان واقعی رو خوندید. الانم پشیمونم بخدا یا باید بگیرمش یا واقعا اخساس گناه میکنم.
نوشته: سامان
10 پاسخ به “کنجکاوی کودکی تا سکس با دخترخاله”
ازون دسته داستان های کس شر محض
نکنه ورود بالاتر از 18 به سایت ممنوع شده که یه مشت فنچ دارن جولون میدن … اگه اینجوری یکی آمار بده دیگه نیایم چون درستش نیست :دی
چی بگم ؛قراره ما با کیا بریم سیزده بدر
WHAT DO YOU WANT???
والا من شیملسم هفتاد سالمه ده سال قبل شصت سالم بود شرمنده اولین باره که داستان سکس یه بچه ی هفت ساله رو میخونمه اصلأ هم نمیدونستم که پدر مادرا اجازه میدن بچه های به این سن پلی استیشن بازی کنن…به هر خال! به حودم! تبریک میگم کی! یه داستان واقعی خوندم
منم تبریک میگم اتفاقا همزمان شدش با ۲۲بهمن یوم عالله!ببینید!عاخه چرا عبرت نمیگیرید ای منافقون و مفسدین فی العرض ؟!!اگه شما الان دارین داستان واقعی میخونید از صدقه سری ۲۲بهمن و عنقلاب ۵۷میباشد!باشد که متذکر شوید ! 😀
برو بچه پررو .درس و مشقاتو بچسب .اون خودكارت بخوره تو سرت اون مداد فشاريت بره تو سوراخ تنگ گوشت . اون پاك كنت گير كنه تو حلقت خفه بشي . اون شيلنگ جيشت بخوره به گوشه صندلي دل پيچه بگيري . برو گمشو به سايتهاي گيم سر بزن.+تفو بر تو اي چرخ گردون تفو كه سن سكس رسيده به 7 سال
زيادی کنجکاو باشی به کيره شوهر خاله هم ميرسی
کیر تمام راه پیمایان 22 بهمن تو دهنت چاخان این واقعیت داره. والا 😀
(|: رفع اسپم شدم, جيغ سوت هوورا