کلاس موسیقی (۱)

تا جایی که یادم میاد… از بچگی عاشق موسیقی بودم، بعد از تموم کردن هنرستان به صورت کاملا حرفه ای وارد این عرصه شدم. 20 ساله بودم که تونستم تو یه موسسه کار کنم و چند تایی شاگرد آموزش بدم، بعد از گذشت چند ماه به عنوان استاد موسیقی تونستم توی همون موسسه فعالیتم رو ادامه بدم… .
یک روز گرم تابستانی بود، توی اتاق اساتید تنها نشسته بودم زیر باد پنکه و داشتم با گوشیم ور میرفتم. از بیرون به پنجره نگاه کردم، لعنتی آفتاب مثل چی داشت می‌تابید؛ همون طور که داشتم نگاه میکردم دیدم از در حیاط یه خانم نسبتا جا افتاده و شیک و پیک وارد موسسه شد. صدای در، سکوت داخل اتاق رو شکست:
بفرمایید تو.

-سلام.

سلام بفرمایید؟

-میتونم وقتتون رو چند دقیقه بگیرم؟

خواهش میکنم بفرمایید بشینید.

-حقیقتش من تعریف شمارو از خیلی از آشناها و اساتید شنیدم با توجه به چیزایی که راجب تدریس شما میگفتن میخواستم اگه بشه باهاتون کلاس خصوصی بگیرم.

خواهش میکنم شما لطف دارید، خب به چه سازی علاقه دارین؟ برای خودتون میخواین یا؟

-حقیقتش برای خودم نمیخوام، برای دخترم می‌خوام… آخه دنبال یه آدم قابل اعتماد میگردم که بتونه بهش کاملا گیتار زدنو آموزش بده، از بچگیش کشته مرده گیتار زدنه!

خب خب، خیلیم خوبه. چن سالشونه دخترتون؟

-18 سالشه.

بسیار خوب، نظرتون چیه برای دو هفته کار رو شروع کنیم ببینیم کار چطور پیش می‌ره اگه خوب پیش رفت، برای باقی روزها هم هماهنگ میکنیم.
به صورتش نگاه کردم دیدم خیس عرق شده.
خانم بفرمایید آب خنک، هوا خیلی گرم شده

-خیلی ممنونم ازتون. خب چه روزهایی کلاس رو بزاریم؟

روزهای فرد بعد از ظهر ساعت ۶ راحت هستین؟

-اره خوبه، چون از مدرسه هم میاد یه ذره کاراشو انجام بده تا اون موقع آماده میشه.

بعد از هماهنگ کردن روز و ساعت و دادن آدرسش تشکر کرد و رفت. توی حرفاش متوجه شدم که انگار خودش فقط با دخترش زندگی می‌کنه. … دوباره سکوت توی اتاق اومد و فقط صدای فن پنکه میومد. لیوان یکبار مصرفی هم که باهاش آب خورده بود هنوز روی میز بود و رژ قرمزش به لبه لیوان رنگ داده بود.

                                    ....

ظهر روز سه شنبه بود. دوتا کلاس یه ساعته تموم کرده بودم و مثل چی خسته بودم. سوار ماشین شدم و برگشتم خونه. سریع دوش گرفتمو از اونجایی که خیلی گرسنه بودم غذای آماده توی یخچال رو حتی گرم نکردم و خوردمش.
ساعت 5 عصر با صدای پیامک موبایلم چشمامو باز کردم و دیدم همون خانمس. توی پیامک دوباره آدرس رو نوشته بود و گفته بود ساعت شیش منتظر شما هستم.

توی ماشین بودم و داشتم به آدرسی که گفته بود میرفتم… خیابان گیشا، کوچه… بعد از نیم ساعت رسیدم روبروی آپارتمانشون. ساعت پنج دقیقه به شیش بود.
«دینگ دینگ» چند لحظه منتظر شدم… درو باز شد. سوار آسانسور شدم و طبقه چهارم زدم. در زدم… بعد از چند ثانیه در خونه باز شد.
چیزی که اون لحظه دیدم یه لحظه تمام سلول های مغز رو قفل کرد… یه دختر تو دل برو، موهای لخت مشکی که روی شونه هاش ریخته بود، یه بلوز سرشونه باز سرمه ای رنگ، چشمای درشت قهوه ای و از همه جذاب تر… لبخندی شیرین که روی لب هاش نقش بسته بود. بوی عطری که به خودش زده بود…

س‍ سلام…

-سلام بفرمایین تو!
صدایی که اون دختر داشت رو ای کاش می‌تونستم با واژه ای توصیف کنم که چقدر قشنگ بود.
دستشو دراز کرد، باهاش دست دادم. چقدر گرم و دوست داشتنی بود…

-شربت می‌خورین یا آب؟

بی زحمت یه لیوان آب.

حتما!

مامان کجا هستن؟ خونه نیستن؟

-نه نیستش، ای بابا اون هر روز با دوستاش میرن خرید و اینا منِ بدبختم اینجا تو خونه.

هههه… همینه دیگه خانوما عاشق خرید این چیزان.چیز عجیبی نیست.

-والا من که خوشم نمیاد.

توی پذیرایی نشسته بودیم و داشتم راجب علاقش به گیتار ازش می پرسیدم، اسمشم بهم گفت، پانیذ بود. بعد از ده دقیقه بهش گفتم خب شروع کنیم؟

-اره بنظرم شروع کنیم. فقط من تمام بساطو اینام تو اتاقمه اگه اشکال نداره بریم اونجا.

نه مشکلی نیستش، فقط مطمئنی خودت راحتی؟

خندید و گفت: آره بابا راحتم پاشو بریم.
همون طور که داشت می‌رفت سمت اتاقش، دوباره نگاش کردم. موهای مشکی بلندش تا پشت کمرش ریخته بود. کمر باریکش، و باسنش که حتی با وجود شلوار بلندش داشت تکون میخورد.
با دیدن این صحنه یه چیزی توی دلم سرد شد. ولی سعی کردم فقط به گیتار فکر کنم و زودتر کلاس تموم بشه.

موقع یاد دادن گیتار به چشماش نگاه میکردم و یه ذوقی توی چشماش بود، انگار که دارم بهش بزرگترین رازهای دنیا رو میگم.باهام راحت بود و هر از چندگاهی می‌خندید و میخواست اونم امتحان کنه، با دستای قشنگ و سفیدش به تارهای گیتار میزد و اون رو به ارتعاش وا می‌داشت، تمام حرکاتش رو میدیم و اونم با عشق و علاقه تمام چیزایی که بهش گفتمو انجام میداد.
روی تخت نشسته بود و منم پایین تخت داشتم نگاش میکردم.
یه ربعی به اتمام کلاس مونده بود. بهم گفت میشه شمارتونو بدین؟ من گاهی وقتا اشکالامو بپرسم هم واسه باقی روزا هماهنگ کنیم؟

آره حتما.

-ممنونم. اممم راستی!

جانم؟

-میشه یکی از آهنگ های مورد علاقمو واسم بزنی؟

ولی آخه کلاسمون تموم شده ها…

-می‌دونم! توروخدا فقط یه کوچولو…
طوری ازم خواهش کرد نتونستم دل این دختر نازو بشکنم و قبول کردم.
رفتم پیشش لبه تخت نشستم و شروع کردم آهنگی که میخواست رو براش زدن. چشماشو بسته بود و داشت زیر لب با آهنگ آروم میخوند. چقدر خوشحال شده بود انگار رو ابرای آسمون بود.
همینطور گیتار میزدم که یه لحظه احساس کردم آرنجم به یه چیز نرم برخورد کرد. سرمو برگردوندم دیدم آرنجم داره سینه سمت راستش میخوره، بند سوتین سفیدش از زیر یقه بلوزش پیدا بود، بدون اینکه متوجه بشم سرشو روی شونم گذاشته بود… هنوز پلکاش پایین بودو داشت زیر لب میخوند.
یه حسی شده بودم… سعی کردم بی تفاوت باشم و فقط آهنگو براش بزنم. بوی نفس هاشو حس میکردم، نمیتونم بگم چقد خوب بود. تار موهای بلندش روی دستام ریخته بود. دست از گیتار زدن برداشتم. هنوز سرش روی شونم بود.
بهش نگاه کردم گفتم دوست داشتی؟
بالاخره چشماشو باز کرد و مژه های فِرِش بالا رفتن، قهوه ای شکلاتی… بهم لبخند زد و یه دفعه بغلم کرد و گونمو بوسید. من بدجور قفل کرده بودم و ناخواسته کمرشو بغل کردم و آروم نوازشش کردم، گرمای تنش بدجوری دیوونم کرده بود. هنوز تو بغلم بود. دستمو از پشت سرش داخل موهاش کردم و نوازشش کردم. صدای نفس های تندش و نبض گردنشو می‌تونستم حس کنم. احساس کردم کیرم بدجوری سفت شده. یهو سرشو برد عقب و به چشمام زل زد… چشماش خیس شده بودن. نازتر شده بود. نمیتونستم حرف بزنم فقط نگاش کردم.

-ببخشید من…
حرفشو قطع کردم.

ایراد نداره. من… من باید برم.

سریع پاشدم وسایل رو برداشتم و خداحافظی کردم و از اونجا اومدم بیرون. توی راه مادرش زنگ زد و تشکر کرد و گفتش پانیذ از کلاس راضی بوده و… .

                                  ...

آخر شب بود. روی تختم افتاده بودم. میخواستم بخوابم ولی نمی‌تونستم. فکر پانیذ از سرم نمی‌رفت بیرون. غرق فکر کردن به اون بودم که یهو گوشیم پیامک اومد: سلام ببخشین دیر وقت پیام دادم. پانیذم. میشه فردا ببینمتون؟
براش نوشتم که فردا کلاس نداریم اینا ولی بعدش نوشت: نه می‌دونم. کار دارم خب. اگه میشه بیاین. اومدم براش بنویسم که نمیتونم و… ولی دوباره نوشت: دلت میاد دعوت یه دختر رو رد کنی؟ با نوشتن این جمله بار سنگینی از سوالات مبهم اومد توی سرم. حس کنجکاوی و ترسم با هم آمیخته شده بود.‌ براش نوشتم: باشه. سرمو گذاشتم روی قسمت خنک بالش و سعی کردم خوابم ببره.

اون شب با کوهی از سوال توی ذهنم به سختی خوابم برد.

ادامه دارد…

نوشته: پ.ا

بازدید 17,622

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “کلاس موسیقی (۱)”

  1. کم‌دروغ بگو کدوم آموزشگاهی به استادش اجازه میده بره خونه ی هنرجو؟ کدوم هنرجوی مبتدی هفته ای ۳ جلسه کلاس داره؟کیر مرحوم پاکو د لوسیا تو کونت

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید