چشم هایش دروغ نمی‌گویند

فوریه ۲۰۲۴ ساعت ۴:۴۵ سرد و نیمه ابری روزی که برای خرید به بیرون رفتم و اما نه هر خریدی…
خرید برای تولد ۱۸ سالگیم که یک کادو توی اون روز به خودم داده باشم تا مراحل قبل زندگی و مسیری که طی کردم رو یادم بمونه داشتم به ویترین بوتیک اکسسوری فروشی های نگاه می‌کردم.
بعضی وقت‌ها جلوی دست فروش‌هایی که کنار خیابون بساط کرده بودند و نگاه می‌کردند و توی دلم کلی برای دیدن اون همه اجناس ذوق کرده بودم داشتم همینجوری رد می‌شدم که پشت ویترینی مغازه ایستادم نداشتم به لباس مانکن‌هایی که پشت شیشه بود نگاه می‌کردم و نظرم جلب شد.
یه لباس شیک کراپ جلو بسته سفید با یک کت کراپ سبز ملایم و شلوار پارچه ای راست چاک دار به رنگ کت و یه شاد تور ساده سفید که عاشقش شده بودم ولی مطمئن بودم که نمی‌تونم بخرمش و پولم به اون لباس نمی‌رسید نگاهمو از روی مانکن برداشتم و خواستم که برگردم دیدم از پشت سرم از مغازه کت و شلوار فروشی یه آقایی خیره داره نگاهم می‌کنه.
توجه نکردم بلد شدم و می‌خواستم برم به طرف خونه و از خرید منصرف بشم که یهو یه کادوی مناسب به ذهنم اومد که بخرم برای خود خودم.
عطر آریانا گراندی تنک یو نکست همونی که عاشق بوشم من خیلی دوسش دارم فتم کلی عطر فروشی‌ها رو گشتم که با پکیجینگ خودت برند عطر رو بخرم ولی هیچ کدوم نداشتن و دیگه واقعاً خسته شده بودم و کل شهرو به خاطر یه عطر دور زدم. گوشیم رو آوردم که اسنپ بگیرم برگردم خونه که یادم اومد یه عطر فروشی رو هنوز نرفتم بپرسم بعد سوال کنم.
لغو کردم و گوشیمو گذاشتم توی کیفم و شروع به پیاده راه رفتن کردم عطر فروشی درست چند مغازه بعد اون بود کی بود که لباس ها رو از پشت ویترینش دیدم بعد ۲۰ دقیقه پیاده راه رفتن بالاخره رسیدم به همون خیابون سرمو بالا گرفتم و یه نگاه کلی به خیابون و مغازه‌هاش کردم و شروع به راه رفتن کردم که همون مرد رو دم در عطر فروشی دیدم.
اومممممممم تعجب کردم و نمی‌خواست توجه کنم و از کنارش رد شدم و رفتم داخل عطر فروشی اما یه چیزی حس کردم یه نگاه سنگین از همون نگاه‌هایی که می‌دونی باید خودتو جمع و جور کنی و به دور اطراف نگاه نکنی و سریع کارتو انجام بدی و از اونجا دور بشی. خانم‌ها منظور من رو خیلی خوب و واضح درک می‌کنند ولی حس چندان بدی نداشتم و دلم می‌خواست برگردم توی چشم‌هاش نگاه کنم تا از خیره شدن به من دست برداره ولی می‌دونستم گه این کار رو هم می‌کردم اون باز هم به نگاه کردن به من ادامه می‌داد.
به فروشنده محصولی که می‌خواستم گفتم و در تمام ناباوری اون عطر رو با همون پکیجینگ داشت انگار یه بمبی از اکریل توی قلبم ترکید و استرسم از بابت اون مرد از بین رفت.
فروشنده عطر منو پک کرد و داخل یه بسته گذاشت کارت بانکی رو بهش دادم و عطر رو حساب کردم و تشکر کردم و کارت مغازش رو بهم داد تا اگر خرید دیگه‌ای داشتم به همون جا مراجعه کنم خواستم از مغازه بیرون برم که دیدم همون مرد با یه نگاه بالا به پایین داره نگاهم می‌کنه و لحظه سرم رو بالا گرفتم و توی چشم‌هاش نگاه کردم چشم‌های مشکی و سیاهی داشت و یه نگاه نرم و لبخند ملیحی روی لبش داشت بدون هیچ ری اکشنی از کنارش رد شدم و سوار تاکسی شدم و به خونه رفتم همین که رسیدم خونه طبق عادت سریع به ستایش زنگ زدم و همه چیز رو براش تعریف کردم عطر جدیدی که گرفتم و بوش کردم.
همین که عطر و نفس کشیدم دیگه نفهمیدم ستایش چی میگه و یهو به خودم اومدم و دیدم ستایش داره سرم داد می‌زنه میگه:
-کثافت اصلا حواست هست به حرفام؟
+نخیر شخص خاصی نیستی که حواسم به حرفات باشه و بهت گوش بدم😂
-عگگگگگگگگگ. چیکار داشتی می‌کردی که حواست پرت شد؟
+هیچ داشتم عطرمو بو می‌کردم و محو گوش شدم.
ـ نه بابا… حالا یه عطر خریدی دیگه جو نگیرتت راستی اونجایی که عطر تنک یو نکست رو خریدی عطر مای وی رو داره؟
+نمی‌دونم من به زور تونستم پیدا کنم و کلی گشتم بهت گفته بودم که…
-اومممم آره گفتی ، می‌دونی مغازه‌ای که رفتی کجاست؟ آدرسش رو داری؟
+آدرس عاممممم نه یادم نمیاد اسم خیابونو کوچه‌هاشو بلد نیستم
-هوففففففف تو هم که مغزت ماهیه
+دهنتو ببند… آهان راستی تازه یادم اومد فروشنده کارت بهم داد که آدرس و شماره تلفن روشه برات از کارت عکس می‌گیرم و می‌فرستم okay?
_چه عجب یه جا یه بار مفید واقع شدی 😂😂
+من همیشه فرشته نجاتت بودم 😌
-راستی آخر نفهمیدی اون مرد کی بود نه ؟
+نه ولی فکر کنم توی بوتیکی که دیدمش کار می‌کنه شایدم عطر فروشی وایییییییی نمی‌دونم خیلی رو مخمه ازش یکم بدم اومده خیلی مغرور و به بقیه جوری نگاه می‌کرد انگار ازشون بهتره.
-اصلاً بیخیالش ولش کن راجع بهش حرف نزنیم بهتره راستی تولد آدم برفی کوچولو مبارک:)
+قربونت بشم ولی از کی تا حالا مادر فولاد زره تولد تبریک میگه؟😂⁦^⁠_⁠^⁩
-ببین نمی‌ذاری مهربون باشم یکم همون بهتر که گند بزنم بهت.
+نه مرسی ولی عادت ندارم به مهربونی هات ، آهان میگم اگه می‌خوای بری عطر بخری فردا بیا با هم بریم برات تخفیف بگیرم از اون فروشنده.
-باشه باشگاهت که تموم شد میریم.
+اوکی پس من میرم بخوابم فعلاً
-فعلاً آجی
فردا ساعت ۷ صبح:
-آرنیکااااااااااا ، آرنیکا پاشو دیرت شد پاشو
+عومممممم بله مامان چیه
-باشگاه دیر میشه ها پاشو پاشو دیگه
+ساعت چنده مگه؟
-ساعت ۹ عه
+چییییی ساعت ۹ عه ماماننننن من که گفتم ساعت ۸:۳۰ بیدارمــــ… مامان ساعت ۷ صبح منو گیر آوردی
-خوب مادر بیدارت کردم که صبحانه بخوری سرحال بری باشگاه
+هوففففففف باش دستت درد نکنه من لباسمو می‌پوشم بعد صبحانه می‌خورم بعد باشگاه هم دیرتر میام با ستایش میرم بیرون.
ساعت ۸ از خونه رفتم بیرون و نیم ساعت توی راه باشگاه بودم و وقتی رسیدم سریع شروع کردم به گرم کردن و انجام تمرین‌ها که نمی‌دونم کی ساعت شد ۱۱ و برگشتم خونه و دوش گرفتم که بوی بدی ندم و لباس‌هامو پوشیدم و همون عطر مو مو زدم و منتظر ستایش خانوم موندم که بیاد دنبالم که گوشیم زنگ خورد…
-الو آرنیکا کجایی پس من دو ساعت دم درم بیا پایین دیگه
+باش اومدم
رفتم پایین صدایش ازم پرسید کجاست عطر فروشی منم از روی کارت آدرسش رو بهش گفتم و شروع کرد روی مپ اسنپ پیدا کردن و بعدش درخواست اسنپ داد و مثل همیشه انگشتشو گذاشت روی صفحه گوشی و صدای بوق برنامه اسنپ رو درآورد.
+ای درد اون انگشت کوفتی رو بردار سرم درد گرفت
-خوب باشه حرص نخور حالا توام بیا یکی قبول کرد دو دقیقه دیگه می‌رسه.
از مبدا ما تا مقصد حدود ۱۰ دقیقه یک ربع طول کشید تا برسیم به اسنپ درست جلوی در مغازه عطر فروشی ایستاد و پیاده شدیم من قبل از ستایش وارد مغازه شدم و وقتی داخل رو دیدم با خودم گفتم کاش وارد نمی‌شدم.
همون آقای مغرور از خود راضی بود ستایش اومد داخل سلامی کرد ولی من فقط ساکت بودم و زیر لب به ستش گفتم این همون پسر است که بهت گفتم.
قد واقعا بلند و بدن خوبی داشت سلیقش توی انتخاب لباس بد نبود یه ست مشکی و یه جفت کفش چرم یه ساعت مردونه توی دستش که نشون می‌داد کلاسیک پسنده. این بار به صورتش دقت نکردم چون نمی‌خواستم توی چشماش نگاه کنم برگشتم به ستایش گفتم و خریدتو بکن من بیرون منتظرت می‌مونم اوکی؟
همین که ستایش خواست مخالفت کنه با یه صدا برگشتم یکی صدام زد.
-خانم آنیکا ، آرنیکا خانم…
برگشتم و دیدم مون آقا داره صدا می‌ کنه.
-سفارش و درخواستی ندارید؟
خواستم جوابشو با تندی بدم که چشمم خورد به چشم‌هاش درست مثل دفعه پیش زل زده بود بهم اما اما این بار چیزی فرق می‌کرد نگاهش زننده نبود نگاهشو چشم‌هاش نرم شده بود آروم و مهربون بودن به خودم اومدم و گفتم:
+شما اسم منو از کجا می‌دونید؟
-من محمد هستم شرمنده فکر کنم بی‌ادبی باشه دفعه اولی که تشریف آوردین از روی کارت بانکی‌تون اسمتون رو از دوستم پرسیدم و توی ذهنم موند عذر می‌خوام
+شما اسم تمام مشتری‌هاتون رو بلدین؟
-نه همشون رو ولی یه حسی بهم گفت که شما رو باز هم می‌بینم برای همین اسمتون توی ذهنم مونده ، سفارشی ندارید آیا؟
صداش زیر لب خندید و گفت عطر می‌خواستم عطر مای وی دارید؟
-بله داریم از شانس خوبتون پکیجینگش هم موجوده…
محمد یه سری توضیحات راجع به عطری که ستایش می‌خواست گفت و من دیگه داشت حوصلم سر می‌رفت اون شرایط فقط می‌خواستم از مغازه بیرون برم چون بهم احساس سنگینی دست می‌داد داشت بهم فشار می‌اومد که به ستایش گفتم میشه سریع‌تر بریم از اینجا که گفت اوکی
و محمد عطرش رو پک کرد و ستایشم حساب کرد پول عطر رو و موقع رفتن محمد گفت شما عطر جدید نمی‌خواین:
که رومو به سمتش چرخوندم و به تندی گفتم نخیر و بعد موهای جلوی دوشمو با یه حرکت دستم انداختم به پشت و از مغازه خارج شدیم انتظار داشتم از لحن و طرز برخوردم ناراحت بشه ولی یه لحظه از توی ویترین مغازه دیدم داره بهم نگاه می‌کنه و لبخند می‌زنه.
ستایش خواست راجع به اون لحظه بحثو باز کنه که وسط حرفش گفتم خواهشاً هیچی راجع به اون مرد نگو… الان نگو.
-ولی اون که خیلی باهات مهربونه آروم برخورد کرد تازه اسمتم می‌دونست و ترس نگاهش به تو خیلی خیره کننده بود.
+آره خیلی خیره کننده بود ولی شک نکن وضعیت منو بدونه در لحظه ازم متنفر میشه تو فکر کردی وقتی بدون یه دختر کامل نیستم باز بهم اهمیت میده؟نه اونم یه مرد مثل بقیه است گفتم راجع بهش حرف نزنیم هااااااا.پوفففففففففف
-خا باشه حالا توام چرا می‌زنی.
پیاده داشتیم می‌رفتیم خونه که من گشنم شد وش گفتم بریم یه کافه رستوران غذا بخوریم که اوکی داد و دوتایی رفتیم کافه رستوران (پالم توی شهرمون)
من یه سالاد و یه برگر و نوشابه سفارش دادم ستایش پیتزا نوشابه سفارش داد و رفتیم نشستیم تا غذاهامونو بیارن.
من رو به ستایش کردم و گفتم:
+مثلاً من باشگاه میرم و رژیم دارم ارواح عمم 😂😂
-آره دقیقاً ولی نگو داری مثل اسب غذا می‌خوری 😂
+عگگگگگگگگگ بیشعور کثافت
-حقیقت تلخه مگه نه؟⁦(⁠^⁠^⁠)⁩
+ببند دهنتو 😂
بعد حدود ۱۰ دقیقه سفارش‌هامونو آوردم و من خیلی گشنم بود شروع کردیم به خوردن غذاهامون که من حین خوردن دیدم توی غذام مو هست.
حالم داشت بد می‌شد و رفتم سرویس ستایش نگران شد که چرا یهو بلند شدم رفتم و پشت سرم اومد و همش می‌گفت چی شده چت شده یهو چرا حالت بد شد؟
بهش گفتم سِتی اگه یه چیزی بگم جنجال به پا نمی‌کنی؟ گفت خب تو بگو چی شده وا یهو از میز بلند شدی اومدی سرویس ، معده درد شدی ؟غذا بد بوده؟
نه اینا نیست توی غذا نکن برگرمو نمی‌خورم و سالاد می‌خورم بهترم هست تازه.
ستایش بدون اینکه به حرفم توجه کنه غذام از روی میز برداشت و به طرف مدیر کافه پالم رفت با صدای بلند گفت مدیر اینجا کیه هان؟
صاحب این کافه کجاست؟
بعد یه خانم تعجب کرده بود گفت بله بفرمایید چیزی شده؟
ستایش ستایش با تندی بهش گفت نه بابا اومدم از دقت کار بالاتون تشکر کنم که توی غذای رفیقم مو بوده
خانم با شرمندگی زیاد عذرخواهی کرد و غذامون رو عوض کرد و گفت که امروز مهمان کافه هستیم ولی ستایش پیله کرد و می‌خواست صاحب کافه رو ببینه و بلند داد زد صاحب این کافه کیه؟ کجاست؟
خانم کلی خواهش کرد که به صاحب کافه چیزی نگه وگرنه از کارش اخراج میشه و ستایش هیچ اهمیتی بهش نداد و دوباره حرفشو تکرار کرد که می‌خواد با صاحب کافه حرف بزنه.
من خودم تا حالا انقدر جدی ندیده بودمش که بعد از چند لحظه خانم گفت صاحب کافه تشریف ندارند و باید صبر کنید تا پیانو ستایش در جواب بهش نیشخند زد و گفت هرچقدر طول بکشه منتظر می‌مونم.
رو کردم به ستایش بهش گفتم مگه مرض داری داد و بیداد راه می‌ندازی ای بابا مگه نگفتم نرو اعتراض نکن دختر.
-اول این به جای دستت درد نکنت بود ؟دومن ن کار اشتباهی نکردم از حق خودم و خودت دفاع کردم تازه‌شم خیلی هم کار خوبی کردم.
+خوب اصلا اوکی ولی حالا چرا گفتی صاحب کافه رو می‌خوای ببینی به قرآن تا تو یه بلایی سر خودم و خودت نیاری ول نمی‌کنی.
-تو تو خفه خواستم برم ببینم صاحب این کافه خودش کیه که همچین کارکنانی داره و اعتراض کنم تا برای دختر دیگه‌ای این اتفاق نیفته.
+آخ که تو چقدر مهربونی وای دارم سکته می‌کنم. 😒
-عگگگگگگگگگ
حدود نیم ساعت بعد منو ستایش رو صدا کردند که صاحب کافه اومده و توی دفتر منتظره ماست و بریم ببینیمش. از حیات کافه رفتیم داخل و بعد از یه راهرو رد شدیم خانمی که باریست‌های اون کافه بود ما رو برد پشت یک در و بهمون گفت می‌تونید وارد شید. اول ستایش در زد و رفت داخل من اصلاً حواسم به ستایش نبود که کی داخل شد و منم آروم پشت سرش رفتم تو دیدم صدایش خشکش زده و یه جا ایستاده و تکون نمی‌خوره بهش گفتم وا چرا ایستادی برو جلوتر دیگه ، سرم پایین بود و همین که بلند کردم از شدت تعجب لال شدم و زبونم بند اومد گفتم : مو ، مو ، محمد مدیر و صاحب اینجاست…😶💔
امیدوارم خوشتون آمده باشه اگه دوست داشتین پارت های بعدی شو شروع به نوشتن کنم😊✨
ممنون برای نظر و وقتی که میداریم🤍🥹

نوشته: ☃️❄️Adam Barfi☃️

بازدید 17,250

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

3 پاسخ به “چشم هایش دروغ نمی‌گویند”

  1. حالا چه دردی بود تاریخ رو به میلادی گفتی ؟حداقل اینقدر افتضاح نگارش نمیکردی نکبت.عگگگگگ…

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید