چجوری توی پایگاه بسیج پاره شدم

داستان برمیگرده به دوران راهنمایی. من کامرانم سوم راهنمایی بودم و خانوادم زیاد موافق جمهوری اسلامی نبودن. چند تا همکلاسی دهاتی توی مدرسمون داشتیم که عشق بسیج بودن و حزب اللهی بودن کلا توی استان ما بیشتر دهاتی ها و عشایر عشق بسیجن چون تشنه قدرت طلبی و خالی کردن عقده هاشون روی بقیه هستن. و صرفا به خاطر حس قدرت و پول و … عضو بسیج بودن. دلیل مهمتر اینکه در نبود سواد و تربیت پدر و مادر ناچارا جذب پایگاه های مقاومت و بسیج میشن. اینها همش دوست داشتن رئیس بازی بزارن وکلا جو رو خراب کرده بودن. من خیلی از این گروه بدم می آمد. این ها پنج نفر بودن. تا فرصتی گیر می آوردن با لباس رزمی و سربند یا زهرا و چفیه به گردن یه آهنگ انقلابی میزاشتن و توی مدرسه شربت شهادت میدادن. یکی از اتاق ها رو توی مدرسه گرفته بودن و تبدیلش کرده بودن به مثلاً پایگاه، توش پر گونی شن و چفیه و عکس شهید و از این مسخره بازی ها بود.
مشکلات زیادی با این ها داشتیم مثلاً یه روز یکی از بچه ها عکس خامنه ای رو از دیوار اتاق برداشت و قایم کرد. این عوضی ها با این که هم کلاس ما نبودم اما نمیدونم چجوری فهمیدن و دوستم و لو دادن. مدرسه پدر و مادر دوستم رو خواست. البته مدرسه آنچنان کاری هم با دوستم نکرد. بجز یه تعهد نامه. ولی ما از اون ها بدمون آمد.
این پنج نفر ریزه میزه بودن ولی بدنشون تو پر بود و چون توی دهات بزرگ شده بودن بدن های قوی داشتن. توی شهر و روستا هم پایگاه بسیج جدایی فعال بودن و شب ها کلاس رزم آوران میرفتم.
چندین بار بخاطر مخبر بازی هاشون توی مدرسه باشون زد و خورد داشتم. اما مدیر خایه مالمون همیشه طرف اون ها رو میگرفت. و در آخر انضباط من کم میشد. خلاصه که با هم دشمنی داشتیم.
بزرگتر شدیم و من حالا چهارم دبیرستان بودم. یه دوست دختر خوشگل به اسم هستی داشتم (توصیفش نمی کنم تا خودتون باب میل و سلیقه خودتون تصور کنید). که بعد از ظهر ها با هم با پا خیابون گردی میکردیم. از شانس بد من اون اکیپ بسیجی ها هم توی همان مدرسه دبیرستان، حالا در مقطع اول دبیرستان آمده بودن.
جریانات مصادف بود با خیزش ۸۸ و جریان رای ما رو پس بدین. خیابون ها شلوغ بود. من و دوست دخترم بعد از ظهر ها با دست بند سبز توی خیابون ها را می‌رفتیم. فضا خیلی جالب بود توی شهر وقتی بیرون می آمدی همه دستبند سبز داشتن اینجوری مشخص بود که چه جمعیت عظیمی به موسوی رای داده بودن. تلویزیون بزرگ شهر نتایج انتخابات رو اعلام کرد و همه شوکه شدیم. بعد از چند دقیقه هم همه داد و فریاد همه درآمده بود. و کمکم اعتراض ها شروع شد. در یکی از بعد از ظهر ها که با دوست دخترم برای شعار دادن بیرون رفته بودیم، کار به جاهای باریک کشید و پلیس و لباس شخصی ها بهمون حمله کردن. ناچارا پا به فرار گذاشتیم اما توی کوچه پس کوچه ها توسط موتور سواران لباس شخصی محاصره شدیم. بلافاصله بچه های اکیپ منحوس بسیج رو شناختم.
گفتم: راسو های مخبر بزارید بریم اگه نه همین جا همتون پهن زمین میکنم.
یکی از بچه ها به اسم امیر علی گفت: هه کامران تونی؟ مه زه اول دونسم تو یه شری دت هی (من از اول میدونستم یه شری به پا میکنی). ایسه سی مه بینه اغتشاشگر (حالا برای من شدن اغتشاشگر). بیاید تا برویم تکلیفتو روشن بکیم (بیاید تا تکلیفتون رو روشن کنیم).
گفتم گوه نخور حرومزاده،!! و حمله کردم سمتش. یه مشت حسابی خوابوندم توی صورتش که از موتور پرت شد پایین. اما ناگهان درد شدیدی توی کمرم حس کردم فهمیدم یکی از بی ناموسا به اسم رضا به کمرم شوکر زده. و یکی دیگشون به اسم مهدی به هستی هم شوکر زد.
خلاصه کوچه تاریک بود. به دستامون دستبند زدن و ترک موتور بردنمون یه پایگاه خیلی دور و متروک توی یکی از دهات های اطراف شهر احتمالا دهات خودشون.
پنجره را باز کردن و دست های من رو به حفاظ های پنجره رو به بالا دستبند زدن. هستی رو هم به یه پنجره اون ورتر بستن. امیر علی گفت باید تفتیش بدنیشون کنیم. بی ناموسا همه جای هستی رو میمالیدن به بهونه تفتیش بدنی. امیر علی دستشو کرد توی شورت هستی و انگشتاشو میکرد داخل کسش بیچاره هستی آنقدر ترسیده بود که زبونش بند آمده بود. خانواده هستی از اون آدم حسابی های پولدار بودن که دخترشان رو توی نازو نعمت بزرگ کرده بودن.
امیر علی قشنگ کس هستی رو می مالید و رفت سراغ باسنش می گفت: خو ایچه که چی ناشتی ینه بینم د گینت چی قام نکردی (خب اینجا که چیزی نداشتی ببینم توی کونت چیزی قایم نکردی)؟ دستاشو گرفت به شلوار هستی و از بالا به پایین جرش داد. همچنین مانتو شو از یقه به پایین با شدت پاره کرد و انداخت کنار. هستی، اون دختر با وقار ۱۹ ساله، داشت های های گریه میکرد. اون آنقدر حیا داشت که تا حالا حتی یه بوس به من نداده بود ولی الان تمام اندامش جلوی یه بچه بسیجی معلوم بود. و اون شب داشت توسط یه بچه بسیجی ۱۵ ساله دستمالی و تحقیر می شد. امیر علی با اون جسم لطیف و دوست داشتنی هستی به خشن ترین نحو ممکن برخورد می کرد. با قدرت تمام سینه های هستی رو فشار می داد. و جیغ و فریاد هستی که بلند میشد سوهان روحم بود. چنان چک های محکمی به لپ و باسن هستی میزد که جای انگشتش روی پوست لطیف و سفید هستی میموند. توی سر و صورتش تف می انداخت و می گفت این سزای اغتشاشگر است. بعد از ۵ دقیقه دست مالی کردن هستی، امیر علی گفت: بچه ها نوبتی هستی رو تفتیش بدنی کنید. تخم حروما نوبتی هستی رو انگشت می کردن و کتک می‌زند. یکیشون به اسم یحیی انگشت فاکشو آورد جلوی دهن هستی و گفت بوسش کن بعد رو به کامران کن و قشنگ میکش بزن. هستی قبول نکرد یحیی یه چک محکم بهش زد و شوکر رو کرد تو کونش و شوکر رو فعال کرد. جیغ هستی بلند شد. هستی با جیغ و آه و ناله گفت غلط کردم. بعد همون پسر انگشت فاکشو آورد جلوی صورت هستی و هستی با تمام وجود و از روی ترس اون رو بوسید و شروع کرد به میک زدن کرد. یحیی کامل انگشت کثیفشو توی دهن هستی میچرخوند و همزمان کس هستی رو می‌مالید و می گفت چون چه مکی میزنه. امیر علی گفت: رضا ایسه نووبت تونهه. و رضا هم شروع به وحشیانه مالیدن و انگشت کردن هستی کرد. امیر علی آمد پشت من و گفت: هه کامران ایسه وا تو چی بکیم؟ شروع کرد به تفتیش کردن. همه جام دست میکشید ولی مخصوصا خیلی درز باسنم دست می کشید. در حین تفتیش بدنی به کیرم دست زد و خندید و گفت: بچا بیایت سیل بکید یه موشی ده شرت کامران جوسمه( بیایت نگاه کنید یه موشی داخل شورت کامران پیدا کردم). من هم دقیقا مثل هستی لخت کردن. امیر علی با لگد زد زیر پاهام تا فقط با مچ و دستبند آویزون باشم دستام داشت زخم میشد. امیر علی باتوم بسیج و برداشت یه تف روش کرد و کردش داخل کونم. همچنین پنج شیش بار شوکر گرفت به تخم هام که همون باعث عقیم شدنم شد. دادم به هوا بلند شد. التماس میکردم : امیرعلی غلط کردم تورو خدا باتوم از کونم درآر. من نمیتونم دووم بیارم.
امیر علی باتوم رو بیشتر فشار داد و گفت: تازه الان نوبت هستی.
داد و فریاد و التماس همراه با گریه، نه امیر علی بچه ها خواهش میکنم التماستون میکنم هر کاری بگید میکنم به جان مادرم مقاومت نمیکنم. فقط بلایی سر هستی نیارید هر کاری میکنید با من کنید. تا آخر عمر نوکریتو میکنم.
امیر علی: اگر میخواهی باتوم دارم و یه باتوم دیگه ای توی کون هستی فرو نکنم باید جندمون بشی امشب جلومون خوار و خفیف بشید. ببین دستت باز میکنم اگه قهرمان بازی دراری چنان با باتوم به هستی تجاوز میکنم که تا آخر عمر نتونه راه بره.
-چشم امیر علی چشم هرچی تو بگی.
خب دستاشون رو باز کنید.
بعد بچه ها در گوش هم کمی زمزمه کردند و رفتند نشستن روی صندلی های پایگاه.
امیر علی : خب کامران و هستی باید سگمون بشید. پارس کو بینم.
+هاپ هاپ هاپ، هستی تو هم پارس کو اینا رحم ندارن.
-چهار دست و پا بیایت و کف کفشامون لیس بزنید.
امیر علی التماس میکنم هستی مریض میشه بزار خودم فقط کف کفشاتون لیس بزنم.
-خوبه تو کف و روی کفش. هستی هم پاهامو از روی جوراب ساک میزنه باید آنقدر ساک بزنه که جورابامون خیس بشه.
+نه امیر علی التماس میکنم این کارو با هستی نکن. خودم دونه دونه پاهاتون ساک میزنم و لیس میزنم حتی بین انگشتاتون با زبون تمیز میکنم.
-ای چکار کنیم دلم به رحم آمد. فعلا با هستی کاری نداریم البته بستگی داره کارت و چجوری انجام بدی.
+ممنونم از این کارش نداری. چهار دست و پا رفتم سمت کفشاشون اول کفش های امیر علی رو لیس زدم در حین لیس زدن یه پای خودش رو روی سرم فشار میداد و می‌گفت تمیز بیارش. تمیز بیارش جنه!
در همین حین بچه ها داشتن لخت میشدن پیرهن های خودشون رو دراوردن همه هیکل ها ورزشکاری و قوی بود همه سیکس پک داشتن. بعد از لیس زدن کف و روی کفشاشون. کفشا و شلوارشون رو در آوردن و پا بود که به دهن من فرو می رفت انگار داشتن با انگشتای پاهاشون بهم تجاوز میکردن. امیر علی پاشو تا مچ کرده بود توی دهنم. یه طناب آوردن و بستن دور گردنم، و مثل سگ دور کف پایگاه میگردوندن و مدام با توک پا میزدن در کونم. رضا پشت سرم وایمیسادم و طناب دور گردنم رو تا مرز خفگی می کشید عقب. از اون ور هم پنجه ی پاشو میکشید تا نوک پاش تیز بشه و با تمام قدرت پاشو داخل کونم فرو میکرد. از پشت پاشو فشار میداد توی کونم توی اون حالت جلوی پریسا داشت با پا بم تجاوز میشد. گویا از این کار خیلی لذت میبردن در حین تجاوز کیر های عظیم خودشون رو می مالیدن. همین کار را یکبار بدون جوراب هم به سرم آوردن. کف پای همشون رو انقدر لیس زدم که برق میزد. از زور خستگی و فشار روی کون افتادم زمین. که رضا گفت: وخی ایسه نوبت چرکه هردنه (پاشو حالا نوبت شاش خوریه). دونه دونه کیر های کلفتشون رو توی دهنم میزاشتن و مستقیم میشاشیدن توی دهنم. آخرش هم روی موهای سرم ته مانده‌ی شاش رو می ریختن و میمالیدن تا تمیز بشه.
رضا دستور داد هستی جلوش زانو بزنه. بعد مو های سرش رو با قدرت داخل سرپنجه های قوی خودش گرفت به نحوی که کنترل کامل سر هستی حالا توی دستای رضا بود. رضا پاهاشو باز کرد و کمی جلو آمد تا هستی کمی روبه عقب بیوفته و فقط با مو آویزون باشه. بعد گلوی هستی رو بین دوتا رون قوی خودش گرفتار کرد و فشار میداد و رها میکرد. هستی بنفش شده بود و التماس میکرد. رضا دستور داد دهنش رو باز کنه و کیر رضا رو بخوره. اما هستی قبول نکرد. رضا که خیلی عصبانی شده بود شوکر رو برداشت و داخل دهن هستی فرو کرد و گفت: بنی جنه یا کیر منه مخوری یا ای شوکر ، یکنه انتخاب کو ( ببین جنده خانم یا کیر منو میخوری یا این شوکر رو یکی رو انتخاب کن).هستی گفت: نه آقا رضا التماس میکنم کیرتون کنید دهنم شوکر نکن خواهش، التماس. رضا توی همون حالت کیر عظیمش رو کرد توی دهن هستی و شروع کرد به شاشیدن.
بعد من و هستی رو کنار هم نشوندن و نوبتی یکی توی دهن من میکرد . یکیشون از جلو هستی رو میکرد و یکی همزمان از پشت هستی رو جر میداد. حدود دو ساعت عروسک جنسیشون شدیم. همه آبشون رو دو دست توی دهن من و یه بار توی پوزیشن های مختلف توی کس هستی ریختن حتی از کاندوم هم استفاده نکردن. در آخر مجبورمون کردن محتویات سکس و آب منی های ریخته روی زمین و پاهاشون رو لیس بزنیم. من رو یه کتک مفصل دیگه زدن و با شوکر بیهوش کردن. وقتی بیدار شدیم دیدم با درد شدید یکی از تخم هام له شده و لخت و بدون لباس توی بیابون های اطراف شهر رها شدیم و با یک برگه که میگه اگر حرفی بزنید فیلم پخش میشه.
از اون داستان سال ها میگذرد من و هستی با همه آبرو ریزی ها دوقلو های پسری که هستی از اون تجاوز باردار شد رو نگه. داشتیم و مثل بچه خودمون با عشق و محبت بزرگ کردیم. اکیپ بسیجی به تهران رفتند و اون جا توی دستگاه سرکوب مشغول شدند.
تا چند روز پیش که خبر دادن در جنگ ایران و اسرائیل یکی از مراکز سرکوب رو بمباران کردن. از اسم شهدا که تلویزیون پخش کرد فهمیدیم که دو تا از همون پنج نفر جزو قربانی ها بودن. و به درک واصل شدن. خیلی خوشحال شدیم بالاخره انتقام گرفته شد. مطمئن بودم که بقیه هم به طرز فجیعی به درک واصل میشن. اما هرگز به بچه هامون نگفتیم که پدر اصلیشون چه حیوان وحشی بوده.
این داستان کاملا واقعی به جز اسامی (اسامی تغییر داده شده) و سن بسیجی ها ولی تجاوز واقعا انجام شده. این فقط گوشه ای از جنایات بسیج و سپاه بر روی مردم است. بچه های روستا ها با آموزش دیدن در پایگاه های بسیج و سپاه تمایلات سادیسمی پیدا می‌کنند.

نوشته: آرش مند

بازدید 14,868

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

11 پاسخ به “چجوری توی پایگاه بسیج پاره شدم”

  1. در جنایات بسیجی ها که شکی نیست ولی یه جورایی داستان ساختگی بنظر میاد…یه جا اسم پریسا نیاد بلد گفتی هستی…

  2. یقینن همچی اتفاقاتی توی این رژیم کیری برای مردم افتاده.کسخول های هنوز هستن فکر میکنن این رژیم تا ابد موندگاره و هر جنایتی دلشون خواست میکنن و هیچوقت هم پاسخ نخواهند داد.زمانی میرسه همه سران حکومت فرار کردن یا کشته شدن. شما میمونید و مردم .یکی از افکار بسیجی ها اینه که مافوقشون بمیره تا خودشون برن جاش بگیرن.

  3. معلومه خودت بسیجی هستی آخه کونی بسیجی هاهمه مفعول کونیندمیخوای بگی به انقلابیها تجاوزکردند نه عامواونهاهمشون ازبالا تاپایین کونیند داستان حمام منصوری رابخون

  4. سیر داغشو زیاد کردی. ولی طبق تجربه شخصی یه بنده خدایی بسیجی ها گرفتنش و حسابی هم کردنش هم تحقیرش کردن هم یه چیزی به خوردش دادن که طرف خودشم حال کرد.جالبه میگفت خیلی سکسیه کسی که ازی متنفری ودشمنته ترتیبتو بده! تقریبا شبیه این فیلم شد داستانش:https://xhamster.com/videos/happens-part-04-xhKWMeg

  5. مگه میشه؟ مگه داریم؟ خیلی اغراق آمیز بود درسته بسیجی ها آدم های عقده ای وخایه مال وبی جنبه ان ولی نه دیگه دراین حد

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید