پرنسس‌های بکن تو (۱)

با صدای کفشهای پاشنه میخی بر کفِ صاف و براقِ سالنِ رقص و موزیک ملایم و صدای لطیفِ خواننده؛ از خواب سنگینی که درونش غوطه ور شده بود بیدار شد؛ با تعلل چشمانش رو باز کرد و گیج و مبهوت خودش رو ایستاده میان جمعیتی مشتاق, درآغوش مردی جوان با پوششی عجیب دید که خیره در چشمان هم؛ آهسته با ریتم ملایم موزیک تاب میخوردند.

چه اتفاقی داشت می افتاد؟! این نره خر کی بود دیگه؟! اینجا چخبر بود؟! داشت میرقصید? وحشت زده از بالای شونه ی مرد نگاهی به اطراف انداخت. سالن بزرگ و با شکوهی پیش رو داشت که با نورهای متعددی که از چلچراغهای آویزون از سقف منعکس میشدند میدرخشید و زنان و مردانی که با پوششی عجیب شبیه به مردمان قرون وسطی درآغوش هم تاب میخوردند! مهمونی بالماسکه بود؟! ولی چطور چیزی یادش نمی اومد؟! اصلا این مرد کی بود که داشت باهاش میرقصید؟! با انزجار اخم غلیظی کرد و خواست از آغوشش بیرون بیاد اما قبل از هر اقدامی؛ مرد دودستی کمر باریکش رو گرفت و بلندش کرد و به دور خودش چرخید.

بی اختیار فریادی از سر ترس و هیجان کشید ولی طولی نکشید که با شنیدن صدایی که از حنجره ش بیرون اومد، خشکش زد! این چه صدایی بود؟! صدای یک زن بود؟! هنوز در شوک شنیدن صدای نازک و زنانه بجای صدای بم و مردانه ش بود که با تعجب دید، مردِ روبرو چشمانش رو بست و به قصد بوسه گرفتن از لبهاش صورتش رو جلو آورد و همزمان یکی از دستاش رو هم گذاشت پشت باسنش به سمت خودش کشید و محکم فشرد!
با این کار خشم و انزجار وجودش رو فرا گرفت, بی معطلی ناخن‌هاش رو درون گوشت صورت غریبه فرو کرد و دستشو هم از روی باسنش پس زد و داد کشید:” های های! بچه کونی چه گوهی داری میخوری؟! من سرم بره کونم نمیره!”

گفت و وحشتزده از شرایط پیش رو؛ محیط عجیب و مردمان ناآشنا و صدای تغییریافته ش؛ به محض شُل شدن آغوش مرد پایین پرید ولی بدلیل کفشهای پاشنه میخی که به پا داشت نتونست تعادلش رو حفظ کنه و چند قدم نامنظم به عقب تلوتلو برداشت، همین لحظه با دیدن انعکاس تصویری در آیینه های منقش در ستونِ سالن؛ نفس در سینه ش حبس شد :” یا امام زاده بیژن…!”…زیر لب گفت و خیره به لباس بلند ابریشمیِ آبی رنگ با دامن چین دار و سرآستینهای پفی که به تن داشت آب دهانش رو با ترس و لرز قورت داد. این تصویرِ توی آیینه؟! این زن؟! خودش بود؟! موفو56؟ کاربر فعال و خوش ذوق بکن تو؟!
خیره به برجستگی های سینه ی سفید و بلوریش توی آیینه, مثل یک اسباب بازی کوکی دستش رو بلند کرد و از بالای یقه ی لباس شروع به مالیدن سینه هاش کرد:” اینا چی ان دیگه؟!”…نفسش به سختی بالا می اومد…چه بلایی سرش اومده بود؟! صداش، چهره ش؛ این سینه ها؟!..باورش نمیشد…ناگهان با یادآوری مطلبی وحشت زده و نفس بریده بی توجه به سیل جمعیت و مردی که داشت به سمتش می دوید دامن چین دار لباسش رو بالا زد و نگاهی به پایین تنه ش انداخت و ناگهان با دیدن اون چیزی که در زیر بود, روح از بدنش جدا شد. با این فکر که اشتباه دیده چندبار پلک زد اما نه، هیچ اشتباهی درکار نبود و متاسفانه هیچ اثری از کیر و تخمهاش دیده نمیشد و بجای اون یک کص پشمالو[ی بلوند!] میدید…
بی اختیار نالید: «اهه! دههه! نفهمیدم چی شد؟ خیارم کوش؟ چرا شیار اومده جاش؟ این ناناز بلوند چی‌چیه؟ خپلعلی پر زده کجا رفته؟؟؟ من کی‌ام این‌جا کجاس؟!»… دامنش رو رها کرد وحشت زده به مردم نگاهی انداخت, به موهای طلایی بلندش چنگ زد و با کفشهایی که به زحمت روشون ایستاده بود تلوتلو خوران عقب رفت:” با کیرم چکار کردین؟! “…قلبش به شدت میکوبید:” چه بلایی سرم اومده؟! اینجا کجاست؟ شما کی هستین؟!”…هرچه بیشتر فکر میکرد کمتر به نتیجه میرسید. شاید داشت خواب میدید.
ثانیه ها از پی هم می گذشتند و ساعت بزرگ سالن داشت به نیمه شب نزدیک میشد که موفوی بیچاره درحالیکه نگاه خیره و هیز مردان رو بروی اندام خودش میدید, با حالتی جنون آمیز در غم ناپدید شدن خپلعلی, کیر عزیزش , بدون اینکه به چیز دیگری فکر کنه, تا جایی که میتونست با سرعت به طرف درهای خروجی دوید.
همین لحظه ساعت دوازده ی نیمه شب رو نشون داد و شروع به نواختن کرد” بنگ… بنگ… بنگ…” مرد جوان که از حرکتِ این بانوی زیبا و عجیب جا خورده بود سریع به خودش اومد و به دنبالش دوید:” ای بانوی زیبا ، مشکلی پیش امده…کجا میرید؟ خواهش میکنم برگردید!..
موفو به زحمت اما سراسیمه به طرف درهای خروجی می دوید و بدون اینکه از سرعتش کم کنه با بیچارگی فریاد میکشید:” ای کیرخر و بانوی من…یکی به من بگه کیرم کجاست؟! این کصِ پشمالو چی بود دیگه؟! “…درحالیکه تلوتلو میخورد, خیلی زود در میان سیلِ زنان و مردانی که لباس های پر زرق و برق پوشیده بودند گم شد اما به قدری با عجله از پله های قصر قدیمی پایین رفت که یکی از کفش ها از پاش کنده شد, خواست برگرده و لنگه کفشش رو برداره اما مرد جوان رو دید که به دنبالش از پله ها پایین می دوید، پس بی خیال کفشش شد و ترجیح داد هرچه سریعتر اون محل رعب آور رو ترک کنه! پله ها رو دو تا یکی پایین اومد و سپس به طرف درختان جنگل دوید و در سیاهی شب ناپدید شد…


-ای کیرم تو این بکن تو که هیچیش سر جاش نیست! اه…
زیر لب با حرص گفتم و لپ تاپ رو به ضرب بستم و به کناری هلش دادم. مدتی بود که حس میکردم سایت, دیگه اون جذابیت سابق رو برام نداره و اونم هیچ دلیلی نداشت جز فیک بودن عده ای از کاربرهاش! از شخصیت و مَنِش و رفتارشون بگیر تا…جنسیت! راستی چرا یه عده از پسرای بکن تو خودشونو دختر جا میزنن و برعکس…دختراش میگن پسریم?! ” هووووف!”
پف کلافه ای کشیدم و بی حوصله, گوشیمو از روی عسلیِ کنار تخت برداشتم و طاق باز دراز کشیدم. از روی بیکاری و بی حوصلگی, مشغول خوندن و رد کردن پستای اینستاگرام بودم که رسیدم به یه پست جالب, درموردِ ” پرنسسهای دیزنی, که اگه مرد بودن چه شکلی میشدن و چه اتفاقاتی براشون می افتاد?!”.
مطلب فان و جالبی بود. چندباری با دقت خوندمش و در همین حین بود که ناگهان برای لحظه‌ای کوتاه, یه جرقه از ذهنم گذشت. یه ایده جالب و نو برای نوشتن یه داستان فانتزی! “راستی اگه جای کاربرهای زن و مردِ بکن تو عوض میشد, چه اتفاقاتی می افتاد?!”
با این فکر و ایده, بی معطلی بلند شدم و هیجان زده روی تخت نشستم, لپ تاپی که به گوشه ی تخت هلش داده بودم رو به سمت خودم کشیدم و با باز کردن یه فایل وورد, شروع کردم به نوشتنِ داستانِ جدیدم. “پرنسس های بکن تو” بدون ثانیه ای اتلاف وقت, مطالبی که به ذهنم هجوم می آوردن رو با سرعت و هیجانی زیاد تایپ کردم تا اینکه کم کم انرژیم تحلیل رفت و ما بینش خستگی شدیدی بهم غلبه کرد, پلکهام بی اختیار روی هم اومد و درنهایت نتونستم خودمو کنترل کنم و نفهمیدم چه موقع خواب به سراغم اومد.

با صدای آواز پرندگان و تابشِ مستقیم نور خورشید روی صورتم, خوابم سبک شد! به عادت همیشه قبل هوشیار شدنِ کامل, پلکهام رو با پشت دست مالیدم و داشتم پهلو به پهلو میشدم که…صبر کن ببینم آواز پرندگان?! یعنی چی?! سریع چشمام رو باز کردم و با دیدن اتاقم که حسابی تغییر کرده بود ماتم برد:”- یا حضرت عباس این… اینجا کجاست?.. من چطوری اومدم اینجا!? ” در واقع هیچ اثری از اتاق و وسایلم نبود و فقط با یه خرابه که حتی سقف هم نداشت و پوشیده از شاخ و برگ درختان بود روبرو بودم. “- من اینجا چه غلطی میکنم?!” اینو با ترس و لرز گفتم و از روی حصیری که زیر پام بود, سراسیمه بلند شدم. وحشتزده جلو رفتم اما با دیدن محیط بیرون نفس در سینه م حبس شد! این امکان نداشت. چیزی رو که با چشمام میدیدم نمیتونستم باور کنم! دور تا دور اون خرابه درخت و گل و گیاه بود. یه جنگل! اما چطور ممکنه? من دیشب توی اتاقم, روی تختم خوابم برد, چطوری سر از این جا درآوردم? !.. حتما هنوز خواب بودم و تو عالم رویا سیر میکردم. نیشگون محکمی از دستم گرفتم اما درد وحشتناکش بهم فهموند چیزی رو که میبینم واقعیت داره! من توی خونه و اتاق خوابم نبودم, اما چطوری? از چه راهی باید برمیگشتم? نه میتونستم توی این خرابه بمونم و وقت تلف کنم, نه میدونستم کدوم طرفی باید برم. درمونده و از سر استیصال راه باریکه ای که نزدیک خرابه بود رو درپیش گرفتم. چون به محیط آشنا نبودم اول آروم آروم و نامطمئن قدم برداشتم, اما کم کم با بلند شدن سروصدای حیوونای جنگل از سرِ ترس به سرعت قدمهام افزودم و حتی شروع به دویدن کردم تا اینکه بالاخره به جاده اصلی رسیدم!
جاده ای خاکی که به یک دهکده منتهی میشد. زیر لب خداروشکر کردم و راه افتادم تا از اولین نفری که سر راهم باهاش برخورد میکردم آدرس بگیرم! اما هرچه جلوتر میرفتم تعجب و حیرت زدگیم دوبرابر میشد. همه چیز سبک و سیاق قدیم و باستانی داشت. چاه آب وسط میدون, خونه های کاهگِلی و کوچکی که بیشتر از یک یا دو طبقه نداشتن و عجیب تر از اون پوشش مردم…مردانی که جوراب شلواری تنگ پوشیده بودن و لباس های رنگارنگ و کلاه های پردار بسر داشتن و همین طور زنانی که لباس های بلند با آستینهای پفی و دامن های پرچین به تن داشتند. یا خدا…اینجا کجا بود دیگه?!
همین لحظه صدای فریاد بلندِ مردی از پشت سر, باعث شد از سرشونه نگاهی به عقب بندازم و با دیدن گاری سیبی که به وسیله ی قاطری حمل میشد خودمو کنار بکشم. دیدن اون دهکده و مردمش همونطور که سوپرایزم کرده بود باعث ناامیدیم هم شد. حالا باید چطوری به بکن تو برمیگشتم? شاید بهتر بود از کسی میپرسیدم. پس معطل نکردم و به طرف مرد قدبلند اما لاغری که افسار قاطر رو بدست گرفته بود و جلوتر میرفت, قدم برداشتم و پرسیدم:” ببخشید آقا شما نمیدونید چطوری میتونم برم بکن تو?” . مرد که چهره ای آفتاب سوخته داشت, کلاهش رو روی سرش جابجا کرد و نیم نگاهی بهم انداخت:” بکن تو?.. انجا دیگر کجاست?”.حتی طریقه صحبت کردنشون هم عجیب غریب بود. همینطور که قدم به قدم باهاش جلو میرفتم, جواب دادم:” بکن تو دیگه! جای معروفیه چطور نمیشناسی?! . با دیدن ابروهای گره کرده و قیافه ی درهمش فورا اضافه کردم:” بابا بکن تو…شهر جقیا”
مرد شونه ای بالا انداخت:” نه نمیشناسم!”. گفت و با کشیدن افسار قاطر, به سرعت ازم فاصله گرفت و دور شد. دیگه کم کم داشتم دیوونه میشدم. چطور به زبون و ادبیات ما حرف میزد ولی نمیشناخت? هاج و واج خیره به دور شدن گاری و حمل کننده ش بودم که ناگهان از پهلو, کسی محکم بهم اصابت کرد و باعث شد هردو باهم نقش بر زمین بشیم, طوریکه اون شخص کاملا روم دراز کشیده بود.
فریادی از سر درد کشیدم و چشمام رو که تا اون لحظه بسته بودن , باز کردم و با خانمی جوان و زیبا که صورتش کمتر از یک وجب با صورت من فاصله داشت, روبرو شدم. چهره ش عجیب آشنا میزد. کاملا روم پهن شده بود و قبل از اینکه شکایت کنم, اون بود که گفت:” “عرض شود که… دورود و دو صد کیر به روت، مرتیکه کونی مونی چرا سر راه من واسادی؟!”. به محض اتمام جمله‌ش، ابروهاش رو با حالتی مستاصل بالا برد و با دست جلوی دهنش رو گرفت, نامفهوم زمزمه کرد:“ای کیرم تو این حنجره زنونه…”
” حنجره زنونه ?” مگه مال خودش نبود? تکونی خورد و بسختی از زیر کوهی از چینهای دامنِ فوق العاده بزرگِ لباسش دراومد و بلند شد. چهره ش به شدت برام آشنا بود, حتی طرز صبحت کردنش…کجا دیده بودمش?! یادم نمی اومد. انگار که عجله داشته باشه و از چیزی یا کسی فراری باشه, مدام چپ و راستش رو می‌پایید و همین لحظه حرفی زد که با شنیدنش سر جام خشکم زد. همینطور که دامن لباسش رو مرتب میکرد گفت:” هیچی دیگه بدبخ شدم رف. توی این کیروپیری مسیر بکن توو چجوری پیدا کنم اون وخ؟!”
بکن تو? چشمام شده بود اندازه یه نعلبکی! خواست بره که به سرعت بازوی ظریفش رو گرفتم و با حیرت گفتم:” تو هم از بکن تو اومدی? من روح بیمارم, از اونجا میام ولی گم شدم و …
زن جوان که لباس زرد رنگ و بلند با دامن پر چین به تن داشت, لحظه اول بخاطر گرفتن دستش واکنش تندی نشون داد اما همینکه اسمم رو شنید و فهمید از کجا میام, برق از سرش پرید و ذوق زده با لحنی نگران گفت:” عع! روح کونکش تویی؟ منم اسکلت حشری‌ام فقط… فقط نفمیدم چیطو شد که ایطو شد…
نمیدونستم از دیدن اسکلت توی این آشفته بازار خوشحال باشم یا از وضعیت و سروشکلش تعجب کنم, همچنان داشت توضیح میداد که در همین لحظه صدای مردانه ای بم و محکم از پشت به گوش رسید:” بل?.. بیبی? کجا رفتی?!”
بلافاصله چشمهای اسکلت از ترس گرد شد و رنگش پرید:” ای وای اون پیدام کرد!”.
“-:بلللل, عزیزم?”
رنگِ پریده ی اسکلت منو هم نگران کرده بود: کی!.. کی پیدات کرد?
:-کجایی بل?!
همینطور که با نگرانی اطراف رو میپایید دستم رو گرفت و گفت:” ای کیرخرو بِل! همین یارو قلچماقه! بعدا برات میگم فلا باید در بریم نمیخوام دسش بهم برسه!
گفت و بعد تا جایی که دامن بلندش اجازه میداد به سرعت دوید. منم پشت سرش بودم. چندجایی بخاطر پاشنه کفشهاش پاهاش پیچ خورد و موهای بلندش به دکه های کنار خیابون گیر کرد و هربار فحش بود که نثار عالم و آدم میکرد. بسختیاز لابلای جمعیت گذشتیم و به درون اولین کوچه باریکی که رسیدیم, پیچیدیم. هردو در حالی که نفس نفس میزدیم به دیوار پشت سر تکیه داده بودیم! با همون حال پرسیدم: میگی چی شده یا نه?”.
با دست اشاره کرد ساکت باشم و بعد سر کوچه رو نشون داد, از جایی که مخفی بودم آهسته و با احتیاط به اون سمت نگاه کردم, لحظه ای بعد مردی قد بلند با سینه ای ستبر و هیکل فوق العاده ورزیده در مسیر دیدم قرار گرفت و در حالیکه نگاهش رو به اطراف میگردوند, با صدایی بلند فریاد زد: بِل?.. بل کجایی دختر?..
صبر کن ببینم! نکنه منظورش از بل, همون پرنسسِ توی داستان دیو و دلبر باشه?..ای وای بر من! تازه داشت یچیزایی یادم می اومد. یعنی همه این ماجراها مربوط میشه به اون داستان? ولی چطور ممکنه? من که فقط چند خط ازش نوشته بودم. به هیچ وجه با عقل و منطق جور در نمیومد!
مدتی گذشت و وقتی از رفتن اون مرد مطمئن شدیم, اسکلت بی حوصله روی زمین نشست, به دیوار تکیه داد و دستهای دستکش پوشش رو دور زانوهاش حلقه کرد, به همون حالت با لحنی گرفته گفت:” نفمیدم چی شد، توی حموم بودم, کیرم توی دس چپم بود و ژیلت توی دس راس، داشتم پشمامو میزدم که یهو دیدم کیرم داره کوچیک و کوچیکتر میشه، تا جاییکه کاملاً محو شد و جاش فقط یه چوچول موند بین دو تا انگشتام… دیگه پشمام خودش ریخ! خایه‌هامم داشت میومد تو حلقم”.
با شنیدن این ماجرا به معنای دقیق کلمه وا رفته بودم! اصلا مگه میشد همچین چیزی? روبروی اسکلت, تکیه به دیوار نشستم و پرسیدم:” از ترس و تعجب?!”
سری تکون داد و با لحنی گرفته گفت:” نه واقعاً خایه‌هامم داشت جعم میشد میومد بالا حس میکردم یه شیار از وسطشون هی بازتر و بازتر میشه تا این‌که رسماً دیگه شد کص! قلبم دیگه داشت میومد تو دهنم از ترس, همونجوری لخت از حموم زدم بیرون تا به داداشم نشون بدم و بگم کیر و خایه‌م غیب شده، ولی از خونمون دیگه خبری نبود و به‌جاش توی یه کلبه روستایی بودم. درضم فقط این نبود!.. یه جف ممه‌ی گرد و سفید و قلمبه هم از قفسه‌ی سینه‌م زدن بیرون و در عرض چن ثانیه این لباسای مسخره هم تنم بودن!.. کاری از دسم برنمیومد خواسم از یکی از آدمای عجیب اینجا بپرسم چجوری میشه رف بکن تو که یکهو او نرّه غول کصمیخ پیداش شد… قبل از این که بخوام کاری کنم دسمو گرف کشید طرف خودش، بعدشم خواس منو ببوسه که اجازه ندادم و زدم وسط تخماش و الفرار…بقیه‌شم که دیگه میدونی…
بهت زده از اتفاقاتی که بر سر اسکلت بیچاره اومده بود, گفتم: اون یارو که دنبالت افتاده بود… گستون تو کارتون دیو و دلبره, همون شکارچیه! خودتم فک کنم شدی پرنسس بِل! “. حالا چجوری بهش میگفتم همه این ماجراها تقصیر منه?! احتمالا اگه میفهمید از خایه دارم میزد! اسکلت آه عمیقی کشید و در جوابم گفت”: نمیدونم، اصلاً نمیدونم… چیز زیادی ازش یادم نی. این کارتونو خوب ندیدم… ولی وض الان مشمئزکننده‌س!.. با هزار مکافات از دسش در رفتم داشتم فرار میکردم که خوردم به تو… حالا بگو تو چجوری اومدی اینجا؟ اصلاً ما اینجا چیکار میکنیم؟”.
:والا من هنو گیجم!
ترجیح دادم تا مطمئن نشم فعلا چیزی درمورد داستان بهش نگم! هرچند که خودمم هنوز باورم نشده بود با نوشتن چند خط از یک ایده‌ی بی سر و ته, اومده باشیم تو دل داستان و سرزمینهای دیزنی! همینطور که به چهره‌ی نگران اسکلت چشم دوخته بودم, نگاهم آروم آروم کشیده شد روی گردن ظریف و کشیده‌ش و بعد از اون، سینه‌های سفید و گرد و قلمبه‌ش که عینهو دو تا انار از بالای یقه‌ش بیرون زده بودن و یه چاک قشنگ و دیدنی رو وسطشون تشکیل داده بودن که من به چشم کون هم میتونستم نگاش کنم و لذت ببرم! یعنی اینا واقعی بودن؟ آخه چطور ممکنه چیزی که توی ذهن من بود حقیقت پیدا کنه؟ نکنه واقعا خوابم الان؟ باید مطمئن میشدم.
کشون کشون روی زمین, خودمو به اسکلت رسوندم… چشاش بسته بود و سرشو به دیوار تکیه داده بود. بیچاره معلوم نبود داشت به چی فکر میکرد. از موقعیت استفاده کردم و خیلی آروم دستمو به سمت سینه‌ش بردم و یکی از ممه‌های خوش فرمش رو توی مشت گرفتم و بصورت آزمایشی چلوندم!
نه! خواب نبود, همه چی حقیقی بود و بوضوح حسش میکردم. اما گرفتن سینه‌ها همانا و برافروختن اسکلت همانا! چنان چش غرّه‌ای بهم رفت که نزدیک بود خودمو خیس کنم! همینطور که با غضب بهم نگا میکرد آروم بهش گفتم: “چته اسی اینا مگه مال توئه؟ امانته! امروز هست فردا نیست. من فقط خواستم ببینم واقعیه یا نه!”
اسی که چشاش مث دوتا کاسه خون شده بود گفت: “ظاهراً که واقعیه… همونطور که دست خودت که لاشون گذاشتی واقعیه الانم دارم حسش میکنم مرتیکه کصکش!”
بعد محکم زد رو دستمو هلم داد و فریاد کشید “بکش کنار مینم دستو کیری!”
فریادش که بخاطر حنجره زنونه‌ش به جای داد بیشتر شبیه جیغ ‌شده بود بیشتر عصبیش کرد و داشت حرصش رو با مشت و لگد سر من خالی میکرد هرچند که زور ضرباتش هم انگار مثل صداش لطیف شده بود و زیاد دردم نمیگرفت با خنده بهش گفتم: “نترس بابا مگه یادت رفته من همجنسگرام؟ کاری ندارم باهات بابا…”
کمی آروم شد. نفس عمیق اما پر حرصی کشید و دست از چنگ کشیدن به سرو صورتم برداشت و عقب رفت:“آره راس میگی، تو یه گی هسی… هرچن بخوای بکنی هم عرضه‌شو نداری! همونطور که لیاقت کص و سینه هم نداری! خخخ”
بعد بلافاصله بلند شد و همینطور که دامن لباسش رو جمع کرده بود و بالا نگه داشت, خطاب به من گفت: “بعد از حموم دیگه جرأت نکردم اون پایین مایینا رو نیگا کنم، تو یه نیگا بنداز ببین هنو کصه سر جاش هس؟ از کیر و خایه خبری نی؟!”.
اسکلت دامن رو کامل بالا گرفته بود، حالا دو پای بلند و کشیده و صاف با رونای خوش تراش و کمی بالاتر یه کص صاف و کوچولو مقابل چشمام بود. آب دهنمو با دیدن این صحنه قورت دادم و همزمان بالا رفتن تپش قلبم و گُر گرفتگی صورتمو حس کردم! من چه مرگم شده بود؟ مگه قبلاً پای زنا و کص ندیده بودم, الان چم شده؟ بخاطر داستانه؟ قرار شده بود هیچی سرجاش نباشه یعنی منم دگرجنسگرا شدم؟
+: کصه هنو هس؟ دارم فک میکنم از این فرصت اسفاده کنم بلکه دریابم دخترا با مالش کلیتوریسشون تا چقد بیشتر از ما لذت میبرن، گفته میشود چیزی حدود هش تا ده برابر ماس. هیچ میدونسی؟ در این راستا میتوانید بنگرید به …
همین لحظه صدای طبل و جارچی از دور به گوش رسید و حرف اسی رو قطع کرد: “همه دختران در میدان اصلی شهر جمع بشوند, تا یک لنگه کفشِ بجا مونده از جشن شب قبل رو به پاشون امتحان کنند”
اینو که شنیدم نفس تو سینه‌ام حبس شد. موفو!! فوراً بلند شدم و خطاب به اسکلت گفتم: “بدبخت شدیم اسی؟”
اسی همینطور که داشت دستش رو با کنجکاوی و احتیاط سمت کصش میبرد تا به قول خودش کلیتوریسش رو امتحان کنه, گفت: “ینی بدبخ تر از این؟”
سرمو با حالتی درمونده تکون دادم و با لحنی مضطرب و لرزون گفتم:” آره آره, میدونی چیه اسی? فقط من و تو نیست که اینجاییم, کل بچه های سایت از دختر و پسر حتی ادمین, هستن و خدا میدونه الان تو چه وضعیتی قرار گرفتن! صدای جارچیا رو میشنوی? دنبال سیندرلان و سیندرلا هم کسی نیست جز موفوی خودمون…باید قبل از اونا پیداش کنیم…
اسکلت لحظه ای مات ایستاد, بعد دامن لباسش رو رها کرد و بدبینانه نگاهی از گوشه چشم بهم انداخت: “چطو؟ تو از کجا اینارو میدونی؟”

نفسی گرفتم و به ناچار گفتم: “چون خود کصخلم بودم که همه این اتفاقات رو نوشتم!”

ادامه…

نوشته: روح بیمار

بازدید 8,437

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

69 پاسخ به “پرنسس‌های بکن تو (۱)”

  1. سلام روح بیمار عزیزچه خوب میبینم با داستان جدید برگشتیداستان های قبلی رو که منتشر کرده بودی خوندم و عالی بودن قلم روان ذهن خلاقی داری خوشحالم داستان جدید نوشتیبرم بخونم و لذت ببرم مثل هر دفعه ای که یه قسمت از نوشته هات رو خوندم و هر دفعه یه طور برام دلنشین بود

  2. سلام دوستان من یه توضیح بدم!داستان کاملا فانتزی و تخیلی و طبق معمول با حضور بچه های خودمونه! فقط محض سرگرمی! لطفا با جنبه باشیم …

  3. روح گرام!دهنت صرویس مرد…گفته بودی راجع بهش ولی در این حد جالب و باحال فکر نمیکردم باشه

  4. شخصیت اسی رو خیلی خوب طراحی کرده بودی حال کردم باهاش.اسکلت جان نمیدونم نقاشی خودتم رو دیدی یا نه… ولی من یه دس با نقاشی یه دسم همینجا زدم… حلال کن داداشایشالا تو هم با توصیفاتش از من بزنی

  5. کیر ابن آدمبه به کیر عزیزم ?حالا وایسا خوووودت بیای ? ببینی چه آشی واست پختمممممم

  6. قلم خوبى دارى و موضوع داستان خيلى گوگولى مگولى بودفقط واسه من كه كاربراى اينجارو خيلى نميشناسم يه جاهايى كسل كننده ميشددر كل خوب بود ?

  7. Bobi_BoobLoverچاکرم کسی جون ? دراینصورت ممه های خودتو میخوردی ? به کسی هم نمیدادی خسیس !اره دخترا خیاردار میشن, جالبه ?فداتم مرسی از همراهیت

  8. روح بیمار تو روحت!همونطوری بود که انتظار داشتمایده جدید وجالبداستان طنز عالی داشتشخصیتا رو خیلی فانتزی از حالت دختر به پسر و بلاعکس تغییر دادیجالبه خودت پسر موندی گرایشت تغییر کرد!چه زودم شروع کردی دید زدن اسکلت حشریمنتظر موقعیت بودیا!ته کوچه خلوتم گیرش اوردی خوب بود جارچیا صدا زدن وگرنه باید از دست توام در میرفتدلنشین نوشتی مثل قبلبا فکرو وقتی که مشحصه براش گذاشتیببینیم بعد چی میشه کی پسندار دار شده کی پسنتانخوار شده

  9. Bubble.Aقربونت برم دوست عزیز , خوشحالم که دوس داشتی و مرسی از کامنت خوبت! خخخخ! آره اسکلت شانس اورد جارچیا اومدن وگرنه… ?خودمم چون مثلا نویسنده هستم توی داستان تغییر نکردم, فقط گرایشم کمی جابجا شد ? حالا ببینیم تا بعد چه میشود…

  10. Bubble.Aدر خدمتم عزیز!والا چه عرض کنم , از شونزده سالگی تقریبا پراکنده مینوشتم اما اصلا حرفه ای نبوده, یساله هم عضو این سایتم و اینجا میذارم…قربونت خیلی لطف داری …

  11. به بهباد آمد و بوی عنبر آوردغیبت داشتی حاجی جوندلتنگت بودمتلفیق کوصخل و اسکلت به دلم نشستامشبو رسما و شرعا فاکیدیبازم سر بزن جانم

  12. الان این چی بود دقیقا؟ فانتزی یا طنز؟! به قول اسکلت حشری اکثر لایکا باند بازی و دوست بازیه. اگه مثلا طنز بود کارای شاه ایکس و دیکرمن و ابن ادم خیلی قوی تره. روال داستان اینقد خسته کننده و خواب اور بود که سه خط درمیون خوندم و وسطا ولش کردم. اونایی که اینو نوشته خوب میدونن درک نمیکنم

  13. داستان نبرد قادسیه که از شما خوندم زیبا بود و در ذهنم ماندگار شد. در این داستان فانتزی چرخش جنسیت رو به تصویر کشیدید ولی نوشتن از کاربران بکن تو که برای خیلی از کاربران، ناشناس هستند باعث سردرگمی میشه و جذابیتی نداره. با توجه به اینکه قبلا هم چنین داستانی حول محوریت کاربران نوشتید، این داستان فقط پرکاری عبث قلمتون به سمت سفارشی شدن نوشته‌هاتونه. توصیه من به شما استفاده از خلاقیتتون در جهت خلق نوشته‌ای همه‌گیره. طوری که خواننده‌ای خارج از دایره دوستان هم ازش لذت ببره و مجاب به دنبال کردن نوشته‌های شما بشه.

  14. نصف شب و بی خوابی هایی ک در جریانی باعث شد تایم پیدا کنم بخونم ،خواستم ظهر کامنت بذارم ماه رو دیدم گفتم کنار اون باشه کامنتمداستانت خیلی خوب بود دهن سرویس ?اسی رو تصور میکردم با ممه های بلوری ? مثه همون نقاشیت با همون ممه ها ?تیکه کلام های اسی خدا بوداقشششنگ خود اسی بودوای خپلعلی موفو پر کشید ?باشد توفیقی حاصل شود در تغییر جنسیت دستی به ممه های اسی برسانیم بیب بیب کنیم ?اسی جان دامنو بزن بالا خاله سپیده ببینه 🙄لایک بیست برا کار بیست(love)

  15. لایک 20 واسه روح همیشه ۲۰قشنگ بود مثل همیشه یه جورایی ادامه داستانای قبلی تغافلگیری آخرداستان خوب بود و همه چیز به قسمتای بعدی مربوط میشه که چه میکنی

  16. سلام روح بیمار،زیبا ،جالب و جذاب نوشتی،روح جان منم دنبال یه پرنسس میگردم تو بکن تو،هوامو داشته باش،با تشکرموفق باشی.

  17. سلام حاژ روح بیمار بابا چی کار کردی پسر ? موفو و اسکلتو دختر کردی؟ بهت پیشنهاد می کنم از امشب شلوار فولادی بپوش و چندتا بادی گارد گردن کلفت استخدام کن که دیگه کونت ? شرمنده جونت در امان نیس دوس ندارم فردا پس فردا تو روزنامه بکن تو تیتر اول بنویسن «با نهایت تأسف روح بیمار روحانی شد» :)من که اهل داستان خوندن نیستم واقعا لذت بردم تک تک جمله ها تصویر سازی کردم واقعا عالی منتظر بقیه شم ببینم چی می شهدر ضمن عجب مارموزی هستی تو همه رو دختر کردی الا خودتو پوفیوز؟؟؟؟ ?در مورد سخن مغرضانه دیفرنت من عرض شود که جان من یه جف ممه 240 بده به خودش منم بنداز به جونش تا قشنگگگگ شیرشو بکشم تا دیگه هوس دختر کردن منو نکنه ? ولی حتما به لیدی روناک اونی که گف بده تا با هم از خجالت دیفرنت در بیایم 🙄بی صیرانه منتظر ممه دار شدن دیفرنت من هستم 🤤

  18. دوستان این شمایل اسکلت حشری توی داستانه ?اینجوری تصورش بوکونید ? ایشالا به مرور بقیه هم میذارم کم کم…

  19. روووح جانم! روم سیااااه واقعا، دیشب که گفتم میرم بخونم خواااابم برد وسطشعالیییی مثل همیشه. تیکه های اسی واقعن بی نظیر بود و پرخنده و با بیشترین شباهت.بسی لذت بردیم و بازگشت پرفتوح و ظفرمندانه تون رو تبریک می گوییم.

  20. Master.Kinkمرسی دوست عزیزم, ممنون از نظرت!لطف داری بابت داستان” تازیان” البته درمورد نبرد قادسیه نبود, اتفاقات یکسال بعد از اون جنگ بود…خوشحالم که نظرتو جلب کرده…در مورد این داستان هم فک کنم نظر شخص شماس که محترمه, سعی کردم از دوستانی استفاده کنم که شناخته شدن به هرحال, البته شاید برای همه هم جذابیت نداشته باشه و حق با شماست. دیگه خواستیم یکم دور هم فان باشیم کمی ? ایده این داستانم خیلی وقته داشتم حیفم اومد ننویسمش!

  21. Gankr koyقربونت عزیز, خوش حالم که دوس داشتیحالا از کدوم نوع پرنسسها میخوای? تغییر شکل یافته ها? یا واقعی? ?بگو تعارف نکن, ?

  22. چه عجب ما به یکی انتقاد کردیم و به تریج قباش برنخورد! دیسلایکمو پس میگیرم باس خاطر ادبت

  23. شبح تاریکیبه به شبح عزیز و دوستداشتنی خودم ?چطوری حاژی?خخخخخ نه بابا خداروشکر فعلا اسکلت و موفو جزو دسته شیاردارن خطری ندارن ?

  24. سانساخب عزیزم انتقاد اگه سازنده و اصولی باشه ما با کله ازش استقبال میکنیم ? لطف داری شما ? لایکش کنی بیشتر هم خوشحال میشمااا ?

  25. دیفرنت من قبلنم گفتم لید رو تو راس کرده از بس زده چشاش ضعیفه تشخیص نمی ده وقتی اونجا تبدیل شدی به دخدر به من باید ممه بدی به لیدی کان و کاس پس شوما نگران خودت باش ما فاقد هر گونه کان عسدیم 😀

  26. تصویر پردازی و خلق فضای فانتزیت عالی بود و بخوبی تونستی اون نکات شخصیت ها رو در بیاری چند جای داستان طنز موقعیت عالی و شوک در خواننده رو ایجاد کردی و دقیقا با این طنز موقعیت و مکان عجین شدی و از سیاهی لشکر سازی خود داری کردی قسمت اول بود پس حق داری بیشتر بجای طنز از شناسوندن فضا به مخاطب بهره ببری پس طنز کم در این قسمت عبدا به داستان اسیب نزده بلکه بیشتر موقعیت و حالو هوا رو قصد داشتی مخاطب بگیره که موفق بودی کاربر اسی رو بخوبی در اوردی هر چند موفو رو به اندازه اسی موفق نبود اما در مجموع خوب بود و دوست داشتنی فکر میکنم فلش بک برگشت به واقعیتت کمی طولانی بود که حالت کسلی برای بعضی خوانندگان ایجاد کرد وگرنه روایت داستان معقول و مناسب بود لایک تقدیم بهت امیدوارم شاهد اوج گرفتن داستان تو قسمت بعد باشیم ?

  27. روح بابا مث که یادت رفته من یه شبحم من به خاطر ممه تو دهن تسماحم می رم دخدرای کیر دار که هیچ! 🤤 ?

  28. عرض شود که پیروِ همونچه کپتن جکول گف؛ یوخوده توصیفاتت از مناظر اطراف و اکناف نیز کسل‌کننده بود واسه خودم. هرچن بهرحال اینو بیشتر نظر شخصیم میدونم تا نخطه ضعف داستان ولی بشین روش سفت و سخ کار کن تا نظر شخصیمم مثبت شود!ایده‌پردازیتم که دیگه نیازی به تعریف نداره. در این مورد بی‌نظیری توی سایت. نباشی هم همین که وخ میذاری لبخن رو لب چن نفر میاری ارزشمند و ستودنی‌ست… ایده‌ی کوچیک و کوچیکتر شدن کیر توی حموم در حین زدون پشما خعلی خلّاقانه بود، ولی از همه‌ش باحال‌تر دیالوگا بود! به نظرم این دیالوگای شاهکار فقط از ذهن یه نابغه برمیاد… (خودتی همه فوشایی که تو دلت داری میدی!)

  29. اسی جون ایشالا تو تنگانا ها(همون زمونایی که ذوالاستروژن ها ادا تنگا در میارن) جبران میکنم.

  30. Mrs_Secretچه بی اعصاب! چی شده? والا چندروزی درگیر مسئله ای بودم اصن آن نشدم اومدم دیدم حذف کردی!

  31. کیر ابن آدموالا از داشتن که دارم, یه ترو تمیس شونزده سانتیش هم دارم, قمبل کن بذارم که تو کف اش نمونی ?

  32. دیفرنت منکان رو میبینه چون به کان علاقه داره فقط رو کان تمرکز می کنه ولی به قیافه توجهی نداره مث من که سینه سوخته ممه م ولی من به قیافه هم توجه می کنم ? من چه توداستان چه خارج از داستان علاقه م به ممه تغییری نمکونه پَ زور نزن ?روح جونشما روحی و با شبح جاعت کولا فرق موکونی شبح جماعت روحیه خشنی داره اما روح نه واس همینه تا الان هیچ کاری نتونستی بکونی ?

  33. واییییییییییی ک تو محشری بازم بنویس دوست دارم داستاناتووووووو اصن به عشقه داستانات عوض سایت شدم یدونه باشی

  34. ای جونم آرمین. خوشحالم میبینم دوباره برگشتی خیلی وقت بود ازت خبری نداشتم. مرسی که مینویسی 🙂 ?

  35. بههه چه عحب!! روح بیمااار خوش اومدییییعحب داستان توپی هم با خودت اوردی خخخقلمت همیییشه عالیه خوشحالم که دوباره برگشتی!عالیییه داستانت ادامه شو زوتر بنویس خواهشا.

  36. حاجي شنیده شده خودتم فیکي، جزو بچه هاي سپاه و اطلاعاتي و بسيج، جریان چیه؟

  37. melissa_taaj فدات عزیزم لطف داری و خوشحالم که دوس داشتی, امیدوارم تا انتها خوشت بیاد

  38. ممنونم روح جان ، خیلی عالی بودبعد از مدتها اومدم بکن تو و یه طنز عالی خوندم،بیصبرانه منتظر بقیه اش هستم

  39. اون کان قضیه داره بالام جانهم پارتیم کلفته هم جای دیگه م! در خدمت باشیم ?

  40. داستان قشنگ بود چه واقعی چه تخیلی زحمت کشیدی واسه نوشتن.لطفا کسی که میخونه زحمت نویسنده رو درک کنه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید