داستانی که میخوام براتان تعریف کنم مربوط میشه به همین6ماه پیش . بنابراین تر و تازه و آبدار هست . خواهش میکنم دراز بکشید و با حوصله آنرا بخوانید .واقعیت داره و خداوکیلی بهش ایمان داشته باشید.
محله ما یه محله کوچک و پرجمعیته و اکثر افراد همدیگر را می شناسن. توی این محله زنی زندگی می کند که مدت 4 سال فکر و ذهن مرا بخود مشغول کرده بود . زنی زیبا – قشنگ و خوش تیپ و خوش پوش که مثل کبک راه می رفت . سنش حدود 24یا 25 سال و قدش حدود 170 و وزنش حدود 75 کیلو با چهره ای روشن و تو دل برو و ظاهری اخمو و به نظر اولیه من بد اخلاق . این زن که اسمش پردیس بود از همان روز اول آنچنان تاثیری بر من گذاشت که حاضر بودم تمام زندگیم را فداش کنم . اسم من هم امیر است 90 کیلو وزن و 182 قد و 38سال سن دارم . با آنکه خودم هم زن داشتم ولی عاشقانه دوستش داشتم و حاضر بودم هر کاری برای دیدنش انجام دهم . بی قرارم کرده بود و همیشه در خیالم با او می خوابیدم . هر چه بیشتر تلاش می کردم کمتر نتیجه می گرفتم . اما گویی این زن اصلا قلبی نداشت که به احساس من پاسخ دهد . با شوهرش زندگی می کرد و یک بچه هم داشت .کم کم متوجه شدم که مهرش در دلم نشسته و به خاطر هوس و سکس دوستش ندارم ، بلکه تمام قلبم را تسخیر کرده بود . فراموش شدنی هم نبود . در طول 4 سال به روش های مختلف سر راهش قرار می گرفتم ولی او اصلا به روی خودش نمی آورد . آنچنان اعصاب مرا به هم ریخته بود و افکارم را تسخیر کرده بود که از کار و زندگی دلسرد شدم … بالاخره دل را به دریا زدم و نامه ای پر سوز و گداز برایش نوشتم و غم دلم را ساده و بی ریا به او گفتم و شماره همراهم را هم داخل نامه نوشتم و نامه را در ساعتی که شوهرش خانه نبود در داخل حیاطشان انداختم. انتظارم زود سر آمد و تماس گرفت و اصرار داشت که خودم را معرفی کنم . اما ترسیدم چون که شنیده بود یکی از مردهای محل به صورت غیر مستقیم قاصدی را نزد او فرستاده بود ولی پردیس به درب خانشان رفته بود و موضوع را به زنش گفته بود و کار خراب شده بود . هر چه اصرار کرد خودم را معرفی نکردم . حتی تهدید کرد ولی فایده نداشت. در نهایت گفت که گوشیش را خاموش خواهد کرد . پس از آن هر چه پیام دادم گوشیش خاموش بود … تصمیم گرفتم که بصورت غیر مستقیم به او بفهمانم که صاحب نامه من بوده ام . لذا در مسیرش با حرکاتم موضوع را نیمه شفاف به او القاء کردم . در غروب یکی از روزها بسیار دعا کردم و از خدا هم کمک خواستم . آن روز غروب همراه دخترش از کنار خانه ی من رد شد و دخترش مشغول بازی در کنار خیابان شد . فرصت را غنیمت شمردم و کتاب بچگانه ای که در دستم بود را برای دخترش خواندم و همزمان به حرکات مادرش توجه داشتم که خود را مشغول کرده بود ولی متوجه همه چیز بود . کتاب را به دخترش دادم و او هم کتاب را به مادرش داد . احساس کردم که تا حدودی فهمیده که صاحب نامه من بوده ام .چون سریع اوراق کتاب را به هم زد و کنجکاو شد. آن شب پیام صمیمانه ای به شماره اش فرستادم ودر کمال تعجب گوشیش روشنت بود و پیام را دریافت کرد و شروع به پاسخ دادن و پیام فرستادن نمود. تا آخر شب اس فرستادن را ادامه دادم و بالاخره در ساعت آخر شب او پیش قدم شد و من را به خودم معرفی کرد و من هم تایید کردم . بهش گفتم که 4 سال انتظارش کشیدم و او هم گفت که متوجه شده که من دوستش دارم ولی اطمینان نداشته است که من بتوانم با او ارتباط برقرار کنم . لذا من پیشنهاد دیدار رو در رو دادم که پس از اکراه اولیه قبول کرد و قرارشد که 2 روز بعد با هم بیرون برویم و با ماشین دوری بزنیم . در این 2 روز تلفنی شرایطمان را گفتیم و به او هم فهماندم که او عشق من است و هوس و سکس نیست . حاضرم هر کاری براش بکنم . روز موعود فرا رسید و با ماشین خارج از شهر دوری زدیم و زودتر از آنچه فکر می کردم خدا مهرم را در دلش قرار داد و همدیگر را بوسیدیم و آشنایی صورت گرفت و هر دو شاد و خوشحال برگشتیم . از آن روز به بعد در پوست خود نمی گنجیدم . دنیا برام مفهوم تازه ای پیدا کرد احساس کردم که فرشته ای وارد زندگیم شده و نجاتم داده است . بیشتر اوقات با هم حرف میزدیم . سر انجام بعد یک هفته قرار ملاقات حضوری در خانه ما گذاشتم و بسیار شیک و با کلاس و خرامان وارد خانه ما شد و آنچنا غرق در بوسه شدیم که یادم رقت تعارف کنم که بنشیند. بدن سفید و سبزه با صورتی قشنگ و تپل و بسیار نرم و با آرایش مناسب. آنچه در بدن او دیدم هرگز برای من قابل تصور نبود . همه چیز عالی و استاندارد و سکسی تمام . سینه ای متوسط و رویایی . باسن متوسط و کوچکتر و صورت سرخ و سفید و با آرایش مناسب . هر چه بگم نتوانسته ام او را معرفی کنم . او مانند فرشته ای که از آسمان پایین آمده باشد و نسیم رحمتش را بر من ارزانی دارد وارد خانه ام شد… در دنیای دیگری سیر می کردم و در پرواز بر فراز آسمانها بودم . پردیس مرا بر پر های سیمینش گذاشته بود و به آسمان می برد . آنچنان رویایی بود که برای خودم هم قابل باور نبود . حقیقتا حیفم میاد از ماجرای سکسش برایتان بگم و حسودیم میشه که شما بفهمید بین ما چه گذشته است .ولی همین بگم که مانند ابری پر بار بر کویری تشنه فرود آمد . آنچنان او رادر بغل گرفتم که نزدیک بود تمام استخوانهاش خرد شود . هرگز از خوردنش سیر نشدم .شاید باور نکنید که در کمتر از 5دقیقه همدیگر را لخت کردیم و بدن دو نفرمان تمام بهم چسبید . من تشنه ی او و او تشنه تر از من . او را بر روی تخت خواب قرار دادم . ابتدا حدود 2 ساعت با هم حرف زدیم و از همه چیز گفتیم و تمام خواسته های دلمان را بیان کردیم . هر دقیقه یکبار او را می بوسیدم و هرگز سیر نمی شدم .شرط بستم که 1000 بار او را ببوسم . عشق بین ما یک عشق پاک شد و هنوز ادامه دارد . داستان گفتیم و شعر خواندیم و جوک گفتیم . بر عکس تصور اولیه من پردیس بسیار مهربان و خوش اخلاق و گرم و با محبت و پر از عشق بود. زنی فهمیده و با شخصیت و باهوش تر از آن چه که من تصور می کردم . او هم مرا دوست داشت و از هیچ کاری دریغ نمی کرد .پس از احساسات اولیه او را کامل در آغوش کشیدم ، ابتدا از لب ها و گردنش شروع کردم و به سینه های ناز و قشنگش رسیدم. به گردنش بسیار حساس بود. وقتی از پشت گردنش را گاز می گرفتم نزدیک بود بیهوش شود . وقتی گوشش را می خوردم صدای آه و آی او تمام اتاق زا در گرفته بود . پس از خوردن نافش به بهشتش رسیدم . زبانم را در بهشتش فرو کردم که نزدیک بود روح از بدنش خارج شود . فریاد می زد و اصرار می کرد که رهایش کنم اما من ادامه دادم تا صورتش سرخ شد و بدنش لرزید و بیحال شد. و سرش را بر آغوشم کشید . سپس نوبت او رسد و آلتم را در دستش گرفت . ابتدا آن را بوسید و با زبانش چرخی بر آن زد که فریادم به هوا خاست . آنرا کامل در دهانش فرو کرد و آنچنان زیبا ساک زد که چشمان خمارش روحم را نوازش می داد . آنقدر ادامه داد که نزدیک بود در دهانش خالی شود ، اما مقاومت کردم و بیرون کشیدم . سپس بلند شد و رو به دیوار ایستاد و از پشت او را در بغل گرفتم . از پشت کیرم را بر دم کسش نهادم و با یک فشار تا دسته در او فرو کردم . آخی کشید که احساس کردم صدایش همسایه ها را خبردار کرده است . در آن حالت او را بر شکم خواباندم و تلمبه زدن را شروع کردم . انتظار این چنین بدن سکسی و جالبی را از او نداشتم . فوق العاده بود . با هر فرو رفتنی آآآآآآآآه ه ه ه ه می کشید و با هر برگشتنی نفس تازه می کرد . شاید تصور نکنید که حدود 80 دقیقه در این حالت او را گاییدم . به اشکال و روش های مختلف در کسش فرو کردم تا خسته شد . بعدها می گفت که اصلا انتظار نداشته است که من اینچنین گرم و پر انرژی باشم . می گفت حدود یکماه است نزدیکی نداشته است . کسش کاملا خیس بود و تشنه کیر من . حرفها و جملاتی که بر زبان می راند مرابیشتر تحریک می کرد . . بعد از یک استراحت و کسب انرژی و خوردن و آشامیدن تقویتی سانس دوم را شروع کردیم که خیلی از سانس اول جالب تر بود . آن روز به خانه رفت و قرار بعدی را برای 2 روز بعدش گذاشتیم آن روز با هم قرار گذاشتیم وساعت 2 عصر وسایل سفر را آماده کردیم و به کوه رفتیم . چادر مسافرتی زدیم و کباب خوبی درست کردیم و چایی برایم درست کرد . باران به شدت می بارید . در بین درختان سبز و پر برگ بر درختی تکیه اش دادم و زیر باران خیس خیس شدیم . لبهامان در هم قفل شده بود و بارش باران را احساس نمی کردیم . در بغل هم آرامیدیم و همدیگر را ماساژ زدیم . لحظات رویایی بود که در شمار عمر آدم حساب نمیشه .از گوشهاش شروع کردم و گردنش را در دهانم گرفتم و از شیر پستانش نوشیدم و نافش را با زبانم آشتی دادم و به بهشتش رسیدم . آنچنان بهشت زیبا و قشنگی داشت که یک تار مو در آن دیده نمی شدآنقدر گردنش را لیس زدم و از پشت گازش گرفتم که سر و صورت و گردنش کبود شد . حسابی نازش می کشیدم . سپس او مشغول شد و تمام بدنم را خورد. زبانم در دهانش قفل شد و لبهایمان برای دقایقی بر روی هم قرار گرفت . او زبانم را می کشید و من هم زبان او را در حلقم فرو می بردم . سپس به شاخ کرگدنم رسید . دستانش را بر آن قرار داد و با نوک زبانش آشنایش کرد و سپس آنچنان برایم ساک زد که نزدیک بود روح از تنم خارج شود . تمام آلت او راهم آب فرا گرفته بود به گونه ای که دیگر تحمل نداشت و اصرار داشت تا در او فرو برم. . دستان او را بر درختی تکیه دادم و باسنش را به عقب داد . در زیر باران حالت قشنگی بود. مدام اصرار داشت تا در او فرو کنم . لحظه ای که سر شاخ گرگدنم را بر درب کسش گذاشتم نزدیک بود روح از بدن دو نفرمان خارج شود و با صدای آآآآآآآآآی ی ی ی ی ی ی ی ممتد او فهمیدم که پسرک من تا آخر در دخترکش فرو رفته است و درد همراه با لذتی را تحمل می کند . سپس تلمبه زدنم را شروع کردم . زیاد نتوانستم ادامه دهم . پمپم را برای بار اول خالی کردم و بلند شد و دو باره در حالت ایستاده او را از پشت بغل کردم . حالتی که برای او خیلی خوشایند بود و برای من رویایی . در همان حال او را بر شکم بر روی کاپوت ماشینم خواباندم و از پشت شاخ کرگدنم را در دخترک ناز و نازنینش فرو بردم صدای آآآآآآ ِ ییییییییییییییییی او لحظه ای قطع نمیشد . دستم را در دهانش فرو کرده بود و با قدرت تمام گاز می گرفت و خودش را برروی ماشین می کشید که همین امر مرا بیشتر تحریک می کرد و بر شدت تلمبه ام می افزودم . صدای آه و ناله دو نفرمان طبیعت را پر کرده بود و مرتب با آی آی آی آی آی ای امیر آی امیر آی امیر آی امیر صدا می زد . در هوای بهاری و در دامن طبیعت و زیر درختان منظره ی جالبی بوجود آمده بود که هیچکداممان حاضر به پایان دادن به آن لذت نبودیم و خیس و گل آلود شدیم . قطرات باران تمام بدنمان را خیس کرده بود . موی سرش ژولیده بود و تا نزدیک زانو گلی شدیم هر دو اقرار کردیم که رویایی بزرگ بوده است و به این آسانی ها قابل تکرار نیست . لذت تا نزدیک غروب ماندیم و تکرار کردیم و چرخ خوردیم . . عشق ما پایدار و جاودان است . قلبم را در قلبش برای همیشه به یادگار گذاشته ام و بی او هرگز امیدی به زندگی ندارم . به هم قول داده ایم که برای همیشه مال همدیگر باشیم و از هیچ لذتی فروگذار نکنیم . او کمک بزرگی به من کرده است و مرا به زندگی باز گردانده است . دوستش دارم و هرگز به او دروغ نمی گویم و به او خیانت هم نخواهم کرد. همیشه برای سلامتیش دعا می کنم .
محله ما یه محله کوچک و پرجمعیته و اکثر افراد همدیگر را می شناسن. توی این محله زنی زندگی می کند که مدت 4 سال فکر و ذهن مرا بخود مشغول کرده بود . زنی زیبا – قشنگ و خوش تیپ و خوش پوش که مثل کبک راه می رفت . سنش حدود 24یا 25 سال و قدش حدود 170 و وزنش حدود 75 کیلو با چهره ای روشن و تو دل برو و ظاهری اخمو و به نظر اولیه من بد اخلاق . این زن که اسمش پردیس بود از همان روز اول آنچنان تاثیری بر من گذاشت که حاضر بودم تمام زندگیم را فداش کنم . اسم من هم امیر است 90 کیلو وزن و 182 قد و 38سال سن دارم . با آنکه خودم هم زن داشتم ولی عاشقانه دوستش داشتم و حاضر بودم هر کاری برای دیدنش انجام دهم . بی قرارم کرده بود و همیشه در خیالم با او می خوابیدم . هر چه بیشتر تلاش می کردم کمتر نتیجه می گرفتم . اما گویی این زن اصلا قلبی نداشت که به احساس من پاسخ دهد . با شوهرش زندگی می کرد و یک بچه هم داشت .کم کم متوجه شدم که مهرش در دلم نشسته و به خاطر هوس و سکس دوستش ندارم ، بلکه تمام قلبم را تسخیر کرده بود . فراموش شدنی هم نبود . در طول 4 سال به روش های مختلف سر راهش قرار می گرفتم ولی او اصلا به روی خودش نمی آورد . آنچنان اعصاب مرا به هم ریخته بود و افکارم را تسخیر کرده بود که از کار و زندگی دلسرد شدم … بالاخره دل را به دریا زدم و نامه ای پر سوز و گداز برایش نوشتم و غم دلم را ساده و بی ریا به او گفتم و شماره همراهم را هم داخل نامه نوشتم و نامه را در ساعتی که شوهرش خانه نبود در داخل حیاطشان انداختم. انتظارم زود سر آمد و تماس گرفت و اصرار داشت که خودم را معرفی کنم . اما ترسیدم چون که شنیده بود یکی از مردهای محل به صورت غیر مستقیم قاصدی را نزد او فرستاده بود ولی پردیس به درب خانشان رفته بود و موضوع را به زنش گفته بود و کار خراب شده بود . هر چه اصرار کرد خودم را معرفی نکردم . حتی تهدید کرد ولی فایده نداشت. در نهایت گفت که گوشیش را خاموش خواهد کرد . پس از آن هر چه پیام دادم گوشیش خاموش بود … تصمیم گرفتم که بصورت غیر مستقیم به او بفهمانم که صاحب نامه من بوده ام . لذا در مسیرش با حرکاتم موضوع را نیمه شفاف به او القاء کردم . در غروب یکی از روزها بسیار دعا کردم و از خدا هم کمک خواستم . آن روز غروب همراه دخترش از کنار خانه ی من رد شد و دخترش مشغول بازی در کنار خیابان شد . فرصت را غنیمت شمردم و کتاب بچگانه ای که در دستم بود را برای دخترش خواندم و همزمان به حرکات مادرش توجه داشتم که خود را مشغول کرده بود ولی متوجه همه چیز بود . کتاب را به دخترش دادم و او هم کتاب را به مادرش داد . احساس کردم که تا حدودی فهمیده که صاحب نامه من بوده ام .چون سریع اوراق کتاب را به هم زد و کنجکاو شد. آن شب پیام صمیمانه ای به شماره اش فرستادم ودر کمال تعجب گوشیش روشنت بود و پیام را دریافت کرد و شروع به پاسخ دادن و پیام فرستادن نمود. تا آخر شب اس فرستادن را ادامه دادم و بالاخره در ساعت آخر شب او پیش قدم شد و من را به خودم معرفی کرد و من هم تایید کردم . بهش گفتم که 4 سال انتظارش کشیدم و او هم گفت که متوجه شده که من دوستش دارم ولی اطمینان نداشته است که من بتوانم با او ارتباط برقرار کنم . لذا من پیشنهاد دیدار رو در رو دادم که پس از اکراه اولیه قبول کرد و قرارشد که 2 روز بعد با هم بیرون برویم و با ماشین دوری بزنیم . در این 2 روز تلفنی شرایطمان را گفتیم و به او هم فهماندم که او عشق من است و هوس و سکس نیست . حاضرم هر کاری براش بکنم . روز موعود فرا رسید و با ماشین خارج از شهر دوری زدیم و زودتر از آنچه فکر می کردم خدا مهرم را در دلش قرار داد و همدیگر را بوسیدیم و آشنایی صورت گرفت و هر دو شاد و خوشحال برگشتیم . از آن روز به بعد در پوست خود نمی گنجیدم . دنیا برام مفهوم تازه ای پیدا کرد احساس کردم که فرشته ای وارد زندگیم شده و نجاتم داده است . بیشتر اوقات با هم حرف میزدیم . سر انجام بعد یک هفته قرار ملاقات حضوری در خانه ما گذاشتم و بسیار شیک و با کلاس و خرامان وارد خانه ما شد و آنچنا غرق در بوسه شدیم که یادم رقت تعارف کنم که بنشیند. بدن سفید و سبزه با صورتی قشنگ و تپل و بسیار نرم و با آرایش مناسب. آنچه در بدن او دیدم هرگز برای من قابل تصور نبود . همه چیز عالی و استاندارد و سکسی تمام . سینه ای متوسط و رویایی . باسن متوسط و کوچکتر و صورت سرخ و سفید و با آرایش مناسب . هر چه بگم نتوانسته ام او را معرفی کنم . او مانند فرشته ای که از آسمان پایین آمده باشد و نسیم رحمتش را بر من ارزانی دارد وارد خانه ام شد… در دنیای دیگری سیر می کردم و در پرواز بر فراز آسمانها بودم . پردیس مرا بر پر های سیمینش گذاشته بود و به آسمان می برد . آنچنان رویایی بود که برای خودم هم قابل باور نبود . حقیقتا حیفم میاد از ماجرای سکسش برایتان بگم و حسودیم میشه که شما بفهمید بین ما چه گذشته است .ولی همین بگم که مانند ابری پر بار بر کویری تشنه فرود آمد . آنچنان او رادر بغل گرفتم که نزدیک بود تمام استخوانهاش خرد شود . هرگز از خوردنش سیر نشدم .شاید باور نکنید که در کمتر از 5دقیقه همدیگر را لخت کردیم و بدن دو نفرمان تمام بهم چسبید . من تشنه ی او و او تشنه تر از من . او را بر روی تخت خواب قرار دادم . ابتدا حدود 2 ساعت با هم حرف زدیم و از همه چیز گفتیم و تمام خواسته های دلمان را بیان کردیم . هر دقیقه یکبار او را می بوسیدم و هرگز سیر نمی شدم .شرط بستم که 1000 بار او را ببوسم . عشق بین ما یک عشق پاک شد و هنوز ادامه دارد . داستان گفتیم و شعر خواندیم و جوک گفتیم . بر عکس تصور اولیه من پردیس بسیار مهربان و خوش اخلاق و گرم و با محبت و پر از عشق بود. زنی فهمیده و با شخصیت و باهوش تر از آن چه که من تصور می کردم . او هم مرا دوست داشت و از هیچ کاری دریغ نمی کرد .پس از احساسات اولیه او را کامل در آغوش کشیدم ، ابتدا از لب ها و گردنش شروع کردم و به سینه های ناز و قشنگش رسیدم. به گردنش بسیار حساس بود. وقتی از پشت گردنش را گاز می گرفتم نزدیک بود بیهوش شود . وقتی گوشش را می خوردم صدای آه و آی او تمام اتاق زا در گرفته بود . پس از خوردن نافش به بهشتش رسیدم . زبانم را در بهشتش فرو کردم که نزدیک بود روح از بدنش خارج شود . فریاد می زد و اصرار می کرد که رهایش کنم اما من ادامه دادم تا صورتش سرخ شد و بدنش لرزید و بیحال شد. و سرش را بر آغوشم کشید . سپس نوبت او رسد و آلتم را در دستش گرفت . ابتدا آن را بوسید و با زبانش چرخی بر آن زد که فریادم به هوا خاست . آنرا کامل در دهانش فرو کرد و آنچنان زیبا ساک زد که چشمان خمارش روحم را نوازش می داد . آنقدر ادامه داد که نزدیک بود در دهانش خالی شود ، اما مقاومت کردم و بیرون کشیدم . سپس بلند شد و رو به دیوار ایستاد و از پشت او را در بغل گرفتم . از پشت کیرم را بر دم کسش نهادم و با یک فشار تا دسته در او فرو کردم . آخی کشید که احساس کردم صدایش همسایه ها را خبردار کرده است . در آن حالت او را بر شکم خواباندم و تلمبه زدن را شروع کردم . انتظار این چنین بدن سکسی و جالبی را از او نداشتم . فوق العاده بود . با هر فرو رفتنی آآآآآآآآه ه ه ه ه می کشید و با هر برگشتنی نفس تازه می کرد . شاید تصور نکنید که حدود 80 دقیقه در این حالت او را گاییدم . به اشکال و روش های مختلف در کسش فرو کردم تا خسته شد . بعدها می گفت که اصلا انتظار نداشته است که من اینچنین گرم و پر انرژی باشم . می گفت حدود یکماه است نزدیکی نداشته است . کسش کاملا خیس بود و تشنه کیر من . حرفها و جملاتی که بر زبان می راند مرابیشتر تحریک می کرد . . بعد از یک استراحت و کسب انرژی و خوردن و آشامیدن تقویتی سانس دوم را شروع کردیم که خیلی از سانس اول جالب تر بود . آن روز به خانه رفت و قرار بعدی را برای 2 روز بعدش گذاشتیم آن روز با هم قرار گذاشتیم وساعت 2 عصر وسایل سفر را آماده کردیم و به کوه رفتیم . چادر مسافرتی زدیم و کباب خوبی درست کردیم و چایی برایم درست کرد . باران به شدت می بارید . در بین درختان سبز و پر برگ بر درختی تکیه اش دادم و زیر باران خیس خیس شدیم . لبهامان در هم قفل شده بود و بارش باران را احساس نمی کردیم . در بغل هم آرامیدیم و همدیگر را ماساژ زدیم . لحظات رویایی بود که در شمار عمر آدم حساب نمیشه .از گوشهاش شروع کردم و گردنش را در دهانم گرفتم و از شیر پستانش نوشیدم و نافش را با زبانم آشتی دادم و به بهشتش رسیدم . آنچنان بهشت زیبا و قشنگی داشت که یک تار مو در آن دیده نمی شدآنقدر گردنش را لیس زدم و از پشت گازش گرفتم که سر و صورت و گردنش کبود شد . حسابی نازش می کشیدم . سپس او مشغول شد و تمام بدنم را خورد. زبانم در دهانش قفل شد و لبهایمان برای دقایقی بر روی هم قرار گرفت . او زبانم را می کشید و من هم زبان او را در حلقم فرو می بردم . سپس به شاخ کرگدنم رسید . دستانش را بر آن قرار داد و با نوک زبانش آشنایش کرد و سپس آنچنان برایم ساک زد که نزدیک بود روح از تنم خارج شود . تمام آلت او راهم آب فرا گرفته بود به گونه ای که دیگر تحمل نداشت و اصرار داشت تا در او فرو برم. . دستان او را بر درختی تکیه دادم و باسنش را به عقب داد . در زیر باران حالت قشنگی بود. مدام اصرار داشت تا در او فرو کنم . لحظه ای که سر شاخ گرگدنم را بر درب کسش گذاشتم نزدیک بود روح از بدن دو نفرمان خارج شود و با صدای آآآآآآآآآی ی ی ی ی ی ی ی ممتد او فهمیدم که پسرک من تا آخر در دخترکش فرو رفته است و درد همراه با لذتی را تحمل می کند . سپس تلمبه زدنم را شروع کردم . زیاد نتوانستم ادامه دهم . پمپم را برای بار اول خالی کردم و بلند شد و دو باره در حالت ایستاده او را از پشت بغل کردم . حالتی که برای او خیلی خوشایند بود و برای من رویایی . در همان حال او را بر شکم بر روی کاپوت ماشینم خواباندم و از پشت شاخ کرگدنم را در دخترک ناز و نازنینش فرو بردم صدای آآآآآآ ِ ییییییییییییییییی او لحظه ای قطع نمیشد . دستم را در دهانش فرو کرده بود و با قدرت تمام گاز می گرفت و خودش را برروی ماشین می کشید که همین امر مرا بیشتر تحریک می کرد و بر شدت تلمبه ام می افزودم . صدای آه و ناله دو نفرمان طبیعت را پر کرده بود و مرتب با آی آی آی آی آی ای امیر آی امیر آی امیر آی امیر صدا می زد . در هوای بهاری و در دامن طبیعت و زیر درختان منظره ی جالبی بوجود آمده بود که هیچکداممان حاضر به پایان دادن به آن لذت نبودیم و خیس و گل آلود شدیم . قطرات باران تمام بدنمان را خیس کرده بود . موی سرش ژولیده بود و تا نزدیک زانو گلی شدیم هر دو اقرار کردیم که رویایی بزرگ بوده است و به این آسانی ها قابل تکرار نیست . لذت تا نزدیک غروب ماندیم و تکرار کردیم و چرخ خوردیم . . عشق ما پایدار و جاودان است . قلبم را در قلبش برای همیشه به یادگار گذاشته ام و بی او هرگز امیدی به زندگی ندارم . به هم قول داده ایم که برای همیشه مال همدیگر باشیم و از هیچ لذتی فروگذار نکنیم . او کمک بزرگی به من کرده است و مرا به زندگی باز گردانده است . دوستش دارم و هرگز به او دروغ نمی گویم و به او خیانت هم نخواهم کرد. همیشه برای سلامتیش دعا می کنم .
نوشته: امیر
4 پاسخ به “پرديس فرشته نجاتم”
آقا اونایی که اول میشن چرا اینقدر خوشحالن؟من که هنوز چیزی نمیتونم حس کنم.
تا وسطای داستانو بیشتر نخوندم،فرض رو بر این میذاریم که داستانت حقیقت داشته باشه،از آدمای پست و خیانت کار متنفرم،عوضی تر و بی شرف تر از تو اون زن جندست که با وجود شوهر و بچه با تو ارتباط داره ، آخه کثافت عوضی تو خودت تحمل داری زنت یه روز به یه مرد دیگه بده؟هر چی فحش بدم کمته!!
ضر مفت . بهتر نبود با لفظ ادبی که ریدی توش تعریف نمی کردی و به زبون مزخرف خودتجریان خیانت کثیف خودت و اون جنده رو می نوشتی . وقتی یکی کرد تو بهشت زنتو به شاخ کرگردنت کیر زد حالتو می پرسم . حرومزاده
اخه کونده چرا نرفتی کس و شعر نامه (شاهنامه سکسی)بنویسی بعدشم مو که تو کس طرف در نمیاد بالاش در میاد کون ده ببینم شوهر طرف به زنه نمیگه کدوم جهنمی داری میری که تو باهاش رفتی چادر زدی حالا خوبه منم بیام زنتو بگام