اسم من هاتف و اسم دختر عموم غزاله هست. من ۲۵ سالمه اون حدود ۲۰ سال. غزاله عاشق شطرنجه و خیلی بازیش خوبه. همیشه با هم بازی میکنیم اما من همه رو میبازم.
یه روز بهش گفتم غزاله ما که این همه بازی میکنیم بیا یه بار شرطیش کنیم. قبول کرد.
گفتم خب تو اول بگو اگه بردی چه شرطی میزاری. خندید و گفت باید بخوابی زیر پاهام و پاهامو بزارم روی صورتت. داشتم از خوشحالی میمردم اما عادی رفتار کردم. منم گفتم اگه بردم باید برام بستنی بخری. گفت باشه. من میدونستم میبازم و قراره به آرزوم برسم.
بازی تموم شد و باختم. گفت خب حالا چون بار اوله که شرط بستیم میبخشمت گناه داری. گفتم نه دیگه شرط بستیم باید انجام بدیم. خوابیدم روی زمین. غزاله صندل پاش بود با لاک زرشکی. گفت واقعا میخوای انجامش بدی؟ گفتم آره. صندل هاشو آروم گذاشت روی صورتم. بعد از دو سه دقیقه گفتم نمیخوای صندل هاتو دربیاری؟
به شوخی گفت آخه صورتت لیاقت لمس کف پاهامو نداره. هیچی نگفتم تا اینکه خودش صندل هاشو با پاهاش درآورد و پرتشون کرد کنار صورتم. با پاهاش تمام صورتمو پوشوند. پاهاش سفید و نرم بود و بوی صابون میداد. داشتم بهشت رو از نزدیک حس میکردم. بعد دیدم صدای گرفتن عکس اومد.
گفتم چی بود. گفت از پاهام روی صورتت عکس گرفتم استوری کنم تا همه بفهمن قدرت دست دختراست. بعدش گفت نترس صورتت زیر پاهامه قیافت معلوم نمیشه. بعد کمی مکث کرد و گفت حالا که اون پایینی میشه یه لطفی بهم بکنی؟ گفتم با کمال میل. صندل هاشو از کنار صورتم برداشت و نگاشون کرد. گفت کف اینا رو ببین یه کم کثیف شده. میتونی برام تمیزشون کنی؟
گفتم حتما اما چجوری تمیزشون کنم. جواب داد با زبونت دیگه. صندل هاشو با دست پاش کرد و گذاشت روی صورتم و گفت پس شروع کن. منم زبونمو آوردم بیرون و کف صندل هاشو لیس میزدم. غزاله حتی به خودش زحمت نمیداد پاهاشو تکون بده و خودم برای اینکه همه جای صندل ها رو لیس بزنم روی زمین جابجا میشدم. بعد از چند دقیقه که حواسش تو گوشی بود پرسید کامل تمیز شدن؟ گفتم بله. پاهاشو بلند کرد تا کف صندل ها رو ببینه. بعد گفت ممنون. چه پسر عموی خوبی دارم. وقتی فهمیدم ازم راضی بوده انگار دنیا رو بهم داده بودن. از روی زمین بلند شدم. یه دستی روی سرم کشید و گفت برو خوب شطرنج تمرین کن چون اگه دفعه بعدی ببازی مجازاتت سنگین تر میشه و خندید. منم از خدا خواسته گفتم چشم.
یه روز بهش گفتم غزاله ما که این همه بازی میکنیم بیا یه بار شرطیش کنیم. قبول کرد.
گفتم خب تو اول بگو اگه بردی چه شرطی میزاری. خندید و گفت باید بخوابی زیر پاهام و پاهامو بزارم روی صورتت. داشتم از خوشحالی میمردم اما عادی رفتار کردم. منم گفتم اگه بردم باید برام بستنی بخری. گفت باشه. من میدونستم میبازم و قراره به آرزوم برسم.
بازی تموم شد و باختم. گفت خب حالا چون بار اوله که شرط بستیم میبخشمت گناه داری. گفتم نه دیگه شرط بستیم باید انجام بدیم. خوابیدم روی زمین. غزاله صندل پاش بود با لاک زرشکی. گفت واقعا میخوای انجامش بدی؟ گفتم آره. صندل هاشو آروم گذاشت روی صورتم. بعد از دو سه دقیقه گفتم نمیخوای صندل هاتو دربیاری؟
به شوخی گفت آخه صورتت لیاقت لمس کف پاهامو نداره. هیچی نگفتم تا اینکه خودش صندل هاشو با پاهاش درآورد و پرتشون کرد کنار صورتم. با پاهاش تمام صورتمو پوشوند. پاهاش سفید و نرم بود و بوی صابون میداد. داشتم بهشت رو از نزدیک حس میکردم. بعد دیدم صدای گرفتن عکس اومد.
گفتم چی بود. گفت از پاهام روی صورتت عکس گرفتم استوری کنم تا همه بفهمن قدرت دست دختراست. بعدش گفت نترس صورتت زیر پاهامه قیافت معلوم نمیشه. بعد کمی مکث کرد و گفت حالا که اون پایینی میشه یه لطفی بهم بکنی؟ گفتم با کمال میل. صندل هاشو از کنار صورتم برداشت و نگاشون کرد. گفت کف اینا رو ببین یه کم کثیف شده. میتونی برام تمیزشون کنی؟
گفتم حتما اما چجوری تمیزشون کنم. جواب داد با زبونت دیگه. صندل هاشو با دست پاش کرد و گذاشت روی صورتم و گفت پس شروع کن. منم زبونمو آوردم بیرون و کف صندل هاشو لیس میزدم. غزاله حتی به خودش زحمت نمیداد پاهاشو تکون بده و خودم برای اینکه همه جای صندل ها رو لیس بزنم روی زمین جابجا میشدم. بعد از چند دقیقه که حواسش تو گوشی بود پرسید کامل تمیز شدن؟ گفتم بله. پاهاشو بلند کرد تا کف صندل ها رو ببینه. بعد گفت ممنون. چه پسر عموی خوبی دارم. وقتی فهمیدم ازم راضی بوده انگار دنیا رو بهم داده بودن. از روی زمین بلند شدم. یه دستی روی سرم کشید و گفت برو خوب شطرنج تمرین کن چون اگه دفعه بعدی ببازی مجازاتت سنگین تر میشه و خندید. منم از خدا خواسته گفتم چشم.
نوشته: برده
4 پاسخ به “وقتی شرط رو به غزاله باختم”
همین که نگفتی سوراخ کونش رو گذاشت دهنت و رید ازت ممنونیم ، هر چند دختر عموت برای راند بعدی مجازات سنگینتری برات در نظر گرفته احتمال ریدن هست
احمق
بکن تو پر شده از یک مشت جقیروستاییبی شخصیتبیشبیسوادپر ادعا
خوشبحالت