رفتیم پیش میز مشروبی که کنار استخر بود، و به مسئولش گفتیم سنگین بده که عقبیم از جمع. اونم نامردی نکرد و چنان تکیلا پر کرد توی لیوان که دیگه رسما کوکتل نبود. تند تند چند تا سلامتی سلامتی گویان خوردیم و برگشتیم تو استخر. برای اینکه ببینم اوضاع چطوریه، رفتم سمت یه خانوم نسبتا سندار که یه کلاه با طرح آناناس گذاشته بود سرش. همینطور که داشت بالا پایین میپرید توی آب، مثلا اومدم از جلوش رد شم که آروم کردم و باهاش چشم تو چشم شدم؛ اونم نامردی نکرد و جفت دستای من رو گرفت گذاشت روی سینههاش، و خودشم دستشو برد توی مایوم و شروع کرد با کیرم بازی کردن. کیرم خواب خواب نبود ولی با وجود بودن توی اون فضا، چندان سیخ هم نبود؛ اما به محض اینکه اون خانومه شروع کرد بازی کردن باهاش، مثل میلهی پرچم افراشته شد! مشروبه داشت اثر میکرد و حسابی بیپروا شده بودم، این بود که در حرکتی سریع صورتمو گذاشتم لای سینههای خانومه و شروع کردم به لیس زدن، بعدم نوکشون رو نوبتی گذاشتم تو دهنم و گاز گازی کردم. خانومه که میخورد اونم از آمریکا اومده باشه، در گوشم گفت: «خیلی کارت خوبه پسر. اگه دوست داشتی، اتاق 712 بیا.» ازش پرسیدم تنهاست؟ که به یه مردی که حسابی با دو تا دختر جوون داشت حال میکرد اشاره کرد و گفت: «دوست پسرم اونجاس؛ میبینی که بهش خوش میگذره. اگه دوست داشتی با پارتنرت بیا که به اونم خوش بگذره.»
با اینکه مست بودم، ولی یه جوری شدم؛ این بود که با لبخند ازش فاصله گرفتم. یکم اون طرفتر، 3-4 تا دختر بودن که لب استخر روی پلههای توی آب یکم خم شده بودن، و چند تا مرد و زن هم همین جوری میزدن به کونشون. منم رفتم قاطی جمع و شروع کردم چند تا اسپنک مشتی زدم بهشون. مشروبا هر لحظه بیشتر اثر میکرد و من کارهای خرکیتری ازم سر میزد. یکم اونطرفتر یه دختر خیلی خوشگل تنها وایساده بود و واسه خودش میرقصید. رفتم نزدیکش گفتم چرا تنهایی؟ با لبخند شیطونی گفت فکر کنم خجالت میکشم. منم گرفتم سوتینش رو زدم کنار و سینههاش رو انداختم بیرون، گفتم بیا اینم کمک من؛ و یه دور هم اونو مالوندم. چند لحظه پیشش بودم و اومدم یکم این طرفتر، که یه خانوم سندار دیگه نزدیکم شد و بیمقدمه گفت سینه دوست داری؟ تا گفتم آره، دستمو گرفت برد پیش یه پسر جوون دیگه، و بعد از آره گرفتن از اون؛ جفتمون رو گذاشت روی سینههاش و گفت بخورید حال کنیم. گفتم دیگه همه چی رواله، دستو ببریم توی شورت، که دیدم دیره! اون یکی پسره دست رو برده بود تو و کص طرف رو حالا نمال کی بمال. آروم آروم ازشون جدا شدم، و این ماجرا همینطور ادامه داشت. برای تأکید بگم که این وضعیت تقریبا همه بود؛ یعنی انگار اینطوری بود که هر کسی که توی آب بود، اوکی بود با این قضیه.
شاید نیمساعت گذشته بود که وقتی رفتم یه مشروب دیگه بزنم بالاخره لیلا رو دیدم، در حالی که داشت از یه مرد سیاهپوست لب میگرفت و اگرچه سوتینش رو باز نکرده بود، اما عملا سینههاش بیرون بود و اون یارو داشت حسابی باهاشون حال میکرد. حس عجیبی داشتم؛ یه لحظه رفتم توی فکر که کارمون درسته؟ ولی بودن توی اون جو باورنکردنی برای منِ مست فرصت فکر کردن نذاشت، پس بیخیال فکر و خیال شدم و دوباره برگشتم توی استخر و مشغول شدم. چند دقیقهای گذشت که یهو لیلا در حالی که سوتینش رو باز کرده بود و داشت از یه دختر بلوند خوشگل لب میگرفت (نه حالا خیلی سفت و سخت، ولی به هر حال…)، اومد کنارم. بعضی وقتا موقع سکس برای اینکه تحریکم کنه، یه سری داستان خیالی لزبین از خودش تعریف کرده بود، ولی شنیدن کی بود مانند دیدن … همینطوری آروم نزدیک شدن، و یهو دختره دستشو انداخت گردن من، به لیلا گفت: «مرسی، میبینمت پس» و شروع کرد لب گرفتن از من، ولی برعکس بقیه که در عین کارهای سکسی خیلی فان بودن، این یکی کاملا با عشوه و سکسی بود، و دستش رو هم آروم برد توی مایوم و شروع کرد کیرم رو مالوندن، بعد گفت: «سلام مانی، من جسیکا هستم». مخم دیگه واقعا هنگ هنگ بود، تا اینکه لیلا در حالی که داشت از یه پسر سفید پوست لب میگرفت، بهم نزدیک شد و هدشاتم کرد: «این دو تا دیوث، همین جندهای که بغلته با اون دوست پسر لاشیش (قاعدتا فارسی بلد نبودن وگرنه همونجا قضیه تموم بود) اومدن انقدر رفتن رو مخم تا سوتینم رو باز کردم… (بلند بلند زد زیر خنده – از اون خندههای موقع مستی – و ادامه داد) بعدم دعوتمون کردن به اتاقشون؛ به اندازه کافی هم شقایق (شق+عایق، همون کاندوم خودمون) دارن. چون از دیشب موقع شام مطمئن بودم که چشمت ایشون رو گرفته، بدون اجازتون بله رو دادم؛ هر چه بادا باد آقا مانی…»
به حدی مست بودم که اسم و فامیل خودم رو با تأخیر یادم میومد، ولی تا لیلا گفت دیشب موقع شام، فهمیدم این جسیکایی که الان دستش تو شورت منه و منم متقابلا دارم کصش رو میمالم، همون دختر خوشگلیه که دیشب با یه پسر خوشهیکل خوشتیپ موقع شام میز کنارمون بودن و چند باری به هم لبخند زدیم. با خودم گفتم مانی مانی… اینجا رو برای ساکنین بهشت وعده میدن پسر… خلاصه یخورده همدیگه رو مالوندیم، که جسیکا گفت: «بریم؛ رایان (دوستپسرش) و دوستدخترت هم دارن میرن سمت اتاق ما». از استخر زدیم بیرون و رفتیم سمت سوییت جسیکا و رایان. تقریبا با هم رسیدیم دم اتاق، رایان درو باز کرد و کنار ایستاد تا ما 3 تا وارد شیم، بعدم خودش وارد اتاق شد و درو بست. جسیکا همونجا گفت: «میدونم دفعهی اولتونه؛ میخوام براتون فوقالعاده باشه. اصلا به چیزهای بد فکر نکنید، و اصلا هم غریبگی نکنید. اگه هر چیزی هر جایی داشت ناراحتتون میکرد، سریع بگید. مطمئنم که تجربهی فوقالعادهای براتون خواهد شد. اگه موافقید بریم دوش بگیریم که هم کاملا تمیز باشیم، هم … خودش کلی عشق و حاله». بعدم یه چشمک زد و شورتش رو در آورد، رایان هم سریع پشتبندش مایوش رو کشید پایین و کیرش که خوب دراز بود ولی لاغر، در حالت کاملا سیخ افتاد بیرون. من و لیلا به هم نگاه کردیم، و نمیدونم چرا هنگ کرده بودیم. جسیکا که دید اینطوریه، اومد سمت لیلا، دستش رو گرفت و بردش سمت حموم؛ همون وسطای راه دیدم لیلا شورتش رو درآورد. منم این طرف یه نگاهی به رایان کردم، و در حالی که به جز یه لبخند کار دیگهای نتونستم بکنم، مایوم رو درآوردم.
چند لحظه که گذشت، رایان اومد سمتم، و با یه لحن دوستانهای گفت: «ببین! اصن فکر نکن. اگه به اندازهی کافی مست نیستی بازم مشروب بزن. فکر نکن؛ فقط لذت ببر». بعد از اینکه گفتم نه خوبم و به اندازه کافی مستم، راه افتادیم سمت حموم. دخترها زیر دوش بودن و کف زده بودن به خودشون، تا ما وارد حموم شدیم، ما رو هم کفی کردن و شروع کردن بدنهای لیز و کفی خودشون رو به ما مالیدن. جسیکا کیرهای ما رو گرفت، آورد بالا چسبوند به بدنمون و خیلی قشنگ از زیر تخمها تا سر کیر دستش رو حرکت میداد و نیمچه جلق میزد برامون. من و رایان هم بیشتر مشغول مالیدن سینهها و کون لیلا بودیم.
دیگه بعد چند دقیقه خودمون رو آب کشیدیم، و دخترها همونجا شروع کردن به ساک زدن. اول لیلا برای من میزد و جسیکا برای رایان، اما بعد چند لحظه با اشارهی جسیکا، دخترها جاشون رو عوض کردن و به ساک زدن ادامه دادن. خیلی مست بودم ولی تصویر ساک زدن لیلا برای یه نفر دیگه، اینکه یه دختر خوشگل غریبه برای من ساک میزد، و اون دوش آب گرم، یه تجربهی فوقالعاده عجیب و جالب برام بود که لحظه به لحظهش رو یادمه؛ و راستش بعید میدونم هرگز هم از ذهنم پاک بشه. لذتش بینهایت بود. سه بار سکس توی اون یه روزی که اونجا بودیم باعث شده بود کمرم کاملا خالی باشه، وگرنه احتمالا با همون ساکهای جسیکا کارم تموم شده بود. به هر حال، رایان اشاره کرد که دیگه کافیه، شیر آب رو بستیم و 4 نفری خودمون رو خشک کردیم و رفتیم روی تخت.
بدون اینکه ما چیزی بگیم، رایان رفت سمت لیلا به لب گرفتن، و جسیکا هم اومد پیش من و شروع کرد به لب گرفتن خیلی آروم و سکسی. خیلی آروم یکم چرخوندمش تا بتونم سینههاش رو بمالم و همزمان با لب گرفتن، از سینههای نسبتاً کوچیک ولی خوشدستش هم بیبهره نباشم. برای چند دقیقهای کاملا یادم رفته بود کجام، که دیگه جسیکا آروم ازم فاصله گرفت، بعدم پرید پایین تخت و بدو بدو رفت دو تا کاندوم آورد، یکیش رو داد به رایان که مشغول کصلیسی لیلا بود، یکیش رو هم آورد داد به من و با یه چشمک ریز گفت: «آمادهای؟» بعدم برای چند ثانیهی کوتاه دوباره ساک زد برام (احتمالاً که مطمئن شه در سیخترین حالت ممکنم) و برگشت و به حالت داگی استایل، قمبل کرد برام. ناخودآگاه رایان و لیلا رو که دیدم، بهجای اینکه کاندوم رو بکشم سر بچه و شروع کنم، صورتم رو بردن بین پاهای جسیکا و شروع کردم به لیسیدن کس و کونش. جسیکا که دید من شروع نمیکنم به کردن، بدون اینکه چیزی بگه، برگشت و طاقباز کنار لیلا خوابید و پاهاش رو باز کرد تا من راحت بلیسم براش. نمیدونم چطور بود براش و واقعا لذت میبرد یا صبوری میکرد، ولی به هر حال چند دقیقهای طول کشید تا اینکه دیگه من بلند شدم. اومدم شروع کنم که باز حواسم رفت به لیلا که حسابی از این که رایان کصش رو لیس میزد روی ابرا بود و بدون ادا و اطوار و کاملا واقعی، آه و نالهی نسبتا ریزی راه انداخته بود.
جسیکا که حواسش به ما بود، دست من رو گرفت و کشید سمت لیلا، بعد با یه اشاره بهم فهموند که منظورش چیه. من و جسیکا رفتیم سراغ سینههای لیلا و شروع کردیم به مکیدن نوکشون. با این حرکت ما، صدای لذت لیلا رسما شد فریاد و بدون خجالت داد میکشید و «آره آره» میگفت. یکم که اومد پایین، لباش رو چسبوند به لبای من و زبونش رو با تمام وجود آورد توی دهن من چرخوند. چند ثانیه این کارو کرد، بعد به من و جسیکا نگاه کرد و نفسنفس زنان گفت: «مرسی، مرسی، شمام شروع کنید دیگه». جسیکا خیلی آروم بلند شد، بازم اومد کیرم رو گرفت و چند بار با دست و چند بار هم با دهن برام رفت، بعد دوباره برگشت و پوزیشن داگی گرفت. منم دیگه این بار کاندوم رو کشیدم و بیمعطلی شروع کردم به تلمبه زدن. رایان هم بالاخره لیسیدن رو ول کرد و همونطوری اومد افتاد روی لیلا و در حالی که بغلش کرده بود، شروع کرد به تلمبه زدن آروم. صدای جسیکا که میگفت: «آره، آره، محکمتر…» یهدفعه منو به هوس انداخت که ببینم طاقتش چقدره، پس کمرش رو فشار دادم پایین، یه پام رو بردم جلو و با تمام قدرت تلمبه رو ادامه دادم؛ صدای جسیکا به فریاد تبدیل شد و دیگه فقط بلند داد میزد «فاک می، فاک می»… علیرغم کمر خالی و حضور کاندوم، خیلی طول نکشید که آبم پاشید توی کاندوم؛ برای حفظ ظاهر چند تا تلمبه بعد اینکه آبم اومده بود هم زدم، و دیگه کشیدم بیرون و ولو شدم رو تخت. نگاهم رفت به سمت دیگه که دیدم رایان و لیلا هم کارشون تموم شده و دراز کشیدن روی تخت.
رایان و جسیکا خیلی زود بلند شدن و دستمال آوردن، بعدم شورتهاشون رو پوشیدن و دو تا بطری آبمیوه آوردن برامون. من و لیلا هم که دیدیم اینطوریه، سریع همون وسط خوردن آبمیوه پا شدیم و مایو هامون رو پیدا کردیم و پوشیدیم و رفتیم سمت در، که جسیکا اومد دست لیلا رو گرفت، لبخند بزرگی روی صورتش نشوند و گفت: «چند دقیقه بشینید آبمیوهتون رو بخورید بعد برید.» ما هم با لبخند و سر تکون دادن قبول کردیم و نشستیم. جسیکا ادامه داد: «دفعهی اول خیلی عجیبه، شاید الان یکم حس بد داشته باشید که خیلی طبیعیه، ولی یه کوچولو که بگذره، چنان حس خوبی دارید که من نمیتونم الان براتون تعریفش کنم. با هم حرف بزنید و از بروز احساسات خوبتون خجالت نکشید، شما نهتنها هیچ کار اشتباهی نکردید، بلکه یه تجربهی خیلی باحال و فوقالعاده کردید. اگه خوشتون اومد که ادامه میدید؛ اگه خوشتون نیومد هم خب حداقل تجربهش کردین و با آگاهی و یه حس واقعی، میدونید که نمیخوایدش.» مستیم یکم پریده بود ولی حرفای جسیکا احساسات و مستیم رو با هم زیاد کرد انگار. دوست داشتم سفت بغلش کنم ولی به نظرم اومد که باید خیلی آروم باشم و ضایعبازی در نیارم. خوشبختانه لیلا حال خوبی داشت، اینه که پرید جسیکا و رایان رو همزمان بغل کرد و بلند گفت: «شما عالی هستید بچهها؛ خیلی خوشحالم که با شما تجربهش کردیم. میشه یه بوسهی آخر داشته باشیم ازتون؟» جسیکا و رایان هر دو گفتن آره آره حتما، و هر کدوم یه لب مشتی از لیلا گرفتن، بعد جسیکا اومد سمت من و یه لب هم از من گرفت. دیگه فقط موندیم من و رایان که رفتیم سمت همدیگه، یه نگاه به هم انداختیم و زدیم زیر خنده، بعدم یه دست سفت و سخت با هم دادیم. آخر سر همدیگه رو بغل کردیم و ما از اتاقشون زدیم بیرون.
تا از اتاقشون اومدیم بیرون، بدون اینکه هیچکدوم چیزی بگیم، محکمترین بوسهی ممکن رو از لبای هم گرفتیم و شاید بدون اغراق 3-4 دقیقه همونجا توی راهرو ادامهش دادیم. بعد بدون اینکه چیزی بگیم، رفتیم سوتین بیکینی لیلا رو که یه گوشه استخر افتاده بود پیدا کردیم و رفتیم اتاق. یه دوش سریع دیگه گرفتیم و ولو شدیم روی تخت؛ یه لب دیگه از هم گرفتیم و دیگه خوابمون برد، بدون اینکه حتی 1 کلمه حرف زده باشیم. بیدار که شدم، لیلا هنوز خواب بود. چون به شدت گشنهم بود، زود بیدارش کردم و گفتم حاضر شیم بریم شام رو بزنیم. رفتیم یکی از رستورانهای هتل، غذا و نوشیدنی رو سفارش دادیم و ساکت نشستیم روبروی هم. نوشیدنیمون رو که آوردن، بالاخره لیلا سکوت رو شکست: «بزنیم به سلامتی تجربههای جدیدمون کنار هم». این جمله تا حد زیادی موضع لیلا رو نشون داد، و متوجه شدم استرسی که بعد از اون سکس ضربدری داشتم و فکرهای بد توی سرم، بیمورد بودن. بلند گفتم سلامتی، رفتم بالا و بعدم دست انداختم گردن لیلا و منم بالاخره به حرف اومدم:
+قربون دوستدختر فهمیده و باحالم برم من.
-اینو نگی چی بگی مانی خان. ای دن بیلزریان، ای پیتبول، ای عمو جانی … اوه نه؛ اونطوری که من خاله الکسیس میشم، ولش کن ولش کن…
+(از ته دل زدم زیر خنده و بعد گفتم) دیوانههههه… عاشقتم. دوست دارم حرف بزنی.
-شما بگو خان خانان…
+من؟ چی بگم من؟ فانتزیم رو زندگی کردم. وعدهی بهشت محقق شد برام، دیگه خیلی انگیزهای برای بهشت ندارم. تابلوئه دیگه حرف من؛ نظر این حوری عزیز رو میخوایم بشنویم.
-من فقط میخوام بگم خیلی خوشحالم که تجربهش کردیم. شاید در حد تو برام باحال نبوده، نمیدونم؛ ولی خب جالب بود واقعا؛ خیلی زیاد.
+معلومه خب، حالش برای من بیشتر بوده قطعا؛ ولی واقعا خوشحالم که الان اینا رو ازت میشنوم.
-4 روز دیگه اینجاییم؛ بازم میخوای تجربهش کنی؟
+اگه بگم نه که دروغ محضه؛ ولی قطعا به تو بستگی داره فقط که بخوای.
-اینطوری نیستم که بگم آره آره حتما همیشگیش کنیم، ولی تو این چند روز مشکلی ندارم، هرچی مانی خان بخوان.
لیلا رو خیلی خوب میشناختم و کاملا مطمئن بودم حرفای دلش همینه؛ نه اینکه بخواد طوری وانمود کنه که انگار خیلی مایل نیست و به پای من نوشته بشه و این حرفا. توی اون لحظات از یه طرف دوست نداشتم طوری اصرار کنم که بد تعبیر بشه، از یه طرف هم کیرم داشت پرواز میکرد برای یه تجربهی دیگه. آخر گفتم:
+شما یه دونهای لیلا خانوم. هیچ اجباری نیست؛ اگه مطمئن بودیم که بازم به جفتمون خوش میگذره، حتما. اگه هم نه که تجربهش کردیم دیگه، «آگاهانه» میگیم نه.
-آگاهانه و زهر مار؛ تکتک کلمات جسیکا جون رو هم حفظ کرده دیوث خان
+خب به من چه رایان کمحرف بود…
کلی خندیدیم و کلی هم حرف زدیم. ما هیچ وقت از سکسهایی که قبل از آشناییمون داشتیم صحبت نکرده بودیم، و این اولین باری بود که داشتیم راحت از سکس با یه نفر دیگه حرف میزدیم. اینکه کدوم قسمتاش باحال بود برامون، چیا رو انگار بلد نبودیم و … بالاخره شام رو زدیم و اومدیم بیایم بیرون که دیدیم رایان و جسیکا دارن میان توی رستوران. من و لیلا خودمون رو زدیم به اونراه که مثلا ندیدیمشون (یه لحظه واقعا گفتم چی بگم بهشون؟ واقعا سکس خوبی بود جسیکا جان؟ چقدر خوب لیس میزدی رایان جان؟ لیلا هم احتمالا همینطوریا) که دیدیم خودشون دارن میان سمت میز ما. سلام علیک گرمی کردن، گفتن موقع رقص شب میبینیمتون، و رفتن. وقتی یکم دور شدن، من و لیلا ریز زدیم زیر خنده. من گفتم: «خب این قسمتشم بار اول بود برامون دیگه؛ سریهای بعد بهتر خواهیم بود.»
من توی رویاهام همیشه آرزوی این اتفاقات رو داشتم، ولی توی همون رویاهام همیشه آخر بدی داشتن اون فانتزیا. تجربهی واقعیش چیزی فراتر از رویا بود برام. توی روزهای باقی مونده یک بار دیگه هم تجربهش کردیم که بازم خوب بود، ولی خب تجربهی اول چیز دیگهای بود. الان چند ماهه که برگشتیم، ولی دیگه تجربهی سکس گروهی و … نداشتیم. به توصیهی مشاورمون، قرار شد این کار رو به صورت روتین و منظم نکنیم حتی در حد سالی یک بار. لیلا یه بار گفت: «هر وقت خیلی هوس کردی، خرجش یه تور مکزیک باشه؛ منم همیشه موافقم.» با این کار دوست داره این لذت جدا از زندگی خودمون و شهرمون و … باشه. منم موافقم باهاش.
پایان
با اینکه مست بودم، ولی یه جوری شدم؛ این بود که با لبخند ازش فاصله گرفتم. یکم اون طرفتر، 3-4 تا دختر بودن که لب استخر روی پلههای توی آب یکم خم شده بودن، و چند تا مرد و زن هم همین جوری میزدن به کونشون. منم رفتم قاطی جمع و شروع کردم چند تا اسپنک مشتی زدم بهشون. مشروبا هر لحظه بیشتر اثر میکرد و من کارهای خرکیتری ازم سر میزد. یکم اونطرفتر یه دختر خیلی خوشگل تنها وایساده بود و واسه خودش میرقصید. رفتم نزدیکش گفتم چرا تنهایی؟ با لبخند شیطونی گفت فکر کنم خجالت میکشم. منم گرفتم سوتینش رو زدم کنار و سینههاش رو انداختم بیرون، گفتم بیا اینم کمک من؛ و یه دور هم اونو مالوندم. چند لحظه پیشش بودم و اومدم یکم این طرفتر، که یه خانوم سندار دیگه نزدیکم شد و بیمقدمه گفت سینه دوست داری؟ تا گفتم آره، دستمو گرفت برد پیش یه پسر جوون دیگه، و بعد از آره گرفتن از اون؛ جفتمون رو گذاشت روی سینههاش و گفت بخورید حال کنیم. گفتم دیگه همه چی رواله، دستو ببریم توی شورت، که دیدم دیره! اون یکی پسره دست رو برده بود تو و کص طرف رو حالا نمال کی بمال. آروم آروم ازشون جدا شدم، و این ماجرا همینطور ادامه داشت. برای تأکید بگم که این وضعیت تقریبا همه بود؛ یعنی انگار اینطوری بود که هر کسی که توی آب بود، اوکی بود با این قضیه.
شاید نیمساعت گذشته بود که وقتی رفتم یه مشروب دیگه بزنم بالاخره لیلا رو دیدم، در حالی که داشت از یه مرد سیاهپوست لب میگرفت و اگرچه سوتینش رو باز نکرده بود، اما عملا سینههاش بیرون بود و اون یارو داشت حسابی باهاشون حال میکرد. حس عجیبی داشتم؛ یه لحظه رفتم توی فکر که کارمون درسته؟ ولی بودن توی اون جو باورنکردنی برای منِ مست فرصت فکر کردن نذاشت، پس بیخیال فکر و خیال شدم و دوباره برگشتم توی استخر و مشغول شدم. چند دقیقهای گذشت که یهو لیلا در حالی که سوتینش رو باز کرده بود و داشت از یه دختر بلوند خوشگل لب میگرفت (نه حالا خیلی سفت و سخت، ولی به هر حال…)، اومد کنارم. بعضی وقتا موقع سکس برای اینکه تحریکم کنه، یه سری داستان خیالی لزبین از خودش تعریف کرده بود، ولی شنیدن کی بود مانند دیدن … همینطوری آروم نزدیک شدن، و یهو دختره دستشو انداخت گردن من، به لیلا گفت: «مرسی، میبینمت پس» و شروع کرد لب گرفتن از من، ولی برعکس بقیه که در عین کارهای سکسی خیلی فان بودن، این یکی کاملا با عشوه و سکسی بود، و دستش رو هم آروم برد توی مایوم و شروع کرد کیرم رو مالوندن، بعد گفت: «سلام مانی، من جسیکا هستم». مخم دیگه واقعا هنگ هنگ بود، تا اینکه لیلا در حالی که داشت از یه پسر سفید پوست لب میگرفت، بهم نزدیک شد و هدشاتم کرد: «این دو تا دیوث، همین جندهای که بغلته با اون دوست پسر لاشیش (قاعدتا فارسی بلد نبودن وگرنه همونجا قضیه تموم بود) اومدن انقدر رفتن رو مخم تا سوتینم رو باز کردم… (بلند بلند زد زیر خنده – از اون خندههای موقع مستی – و ادامه داد) بعدم دعوتمون کردن به اتاقشون؛ به اندازه کافی هم شقایق (شق+عایق، همون کاندوم خودمون) دارن. چون از دیشب موقع شام مطمئن بودم که چشمت ایشون رو گرفته، بدون اجازتون بله رو دادم؛ هر چه بادا باد آقا مانی…»
به حدی مست بودم که اسم و فامیل خودم رو با تأخیر یادم میومد، ولی تا لیلا گفت دیشب موقع شام، فهمیدم این جسیکایی که الان دستش تو شورت منه و منم متقابلا دارم کصش رو میمالم، همون دختر خوشگلیه که دیشب با یه پسر خوشهیکل خوشتیپ موقع شام میز کنارمون بودن و چند باری به هم لبخند زدیم. با خودم گفتم مانی مانی… اینجا رو برای ساکنین بهشت وعده میدن پسر… خلاصه یخورده همدیگه رو مالوندیم، که جسیکا گفت: «بریم؛ رایان (دوستپسرش) و دوستدخترت هم دارن میرن سمت اتاق ما». از استخر زدیم بیرون و رفتیم سمت سوییت جسیکا و رایان. تقریبا با هم رسیدیم دم اتاق، رایان درو باز کرد و کنار ایستاد تا ما 3 تا وارد شیم، بعدم خودش وارد اتاق شد و درو بست. جسیکا همونجا گفت: «میدونم دفعهی اولتونه؛ میخوام براتون فوقالعاده باشه. اصلا به چیزهای بد فکر نکنید، و اصلا هم غریبگی نکنید. اگه هر چیزی هر جایی داشت ناراحتتون میکرد، سریع بگید. مطمئنم که تجربهی فوقالعادهای براتون خواهد شد. اگه موافقید بریم دوش بگیریم که هم کاملا تمیز باشیم، هم … خودش کلی عشق و حاله». بعدم یه چشمک زد و شورتش رو در آورد، رایان هم سریع پشتبندش مایوش رو کشید پایین و کیرش که خوب دراز بود ولی لاغر، در حالت کاملا سیخ افتاد بیرون. من و لیلا به هم نگاه کردیم، و نمیدونم چرا هنگ کرده بودیم. جسیکا که دید اینطوریه، اومد سمت لیلا، دستش رو گرفت و بردش سمت حموم؛ همون وسطای راه دیدم لیلا شورتش رو درآورد. منم این طرف یه نگاهی به رایان کردم، و در حالی که به جز یه لبخند کار دیگهای نتونستم بکنم، مایوم رو درآوردم.
چند لحظه که گذشت، رایان اومد سمتم، و با یه لحن دوستانهای گفت: «ببین! اصن فکر نکن. اگه به اندازهی کافی مست نیستی بازم مشروب بزن. فکر نکن؛ فقط لذت ببر». بعد از اینکه گفتم نه خوبم و به اندازه کافی مستم، راه افتادیم سمت حموم. دخترها زیر دوش بودن و کف زده بودن به خودشون، تا ما وارد حموم شدیم، ما رو هم کفی کردن و شروع کردن بدنهای لیز و کفی خودشون رو به ما مالیدن. جسیکا کیرهای ما رو گرفت، آورد بالا چسبوند به بدنمون و خیلی قشنگ از زیر تخمها تا سر کیر دستش رو حرکت میداد و نیمچه جلق میزد برامون. من و رایان هم بیشتر مشغول مالیدن سینهها و کون لیلا بودیم.
دیگه بعد چند دقیقه خودمون رو آب کشیدیم، و دخترها همونجا شروع کردن به ساک زدن. اول لیلا برای من میزد و جسیکا برای رایان، اما بعد چند لحظه با اشارهی جسیکا، دخترها جاشون رو عوض کردن و به ساک زدن ادامه دادن. خیلی مست بودم ولی تصویر ساک زدن لیلا برای یه نفر دیگه، اینکه یه دختر خوشگل غریبه برای من ساک میزد، و اون دوش آب گرم، یه تجربهی فوقالعاده عجیب و جالب برام بود که لحظه به لحظهش رو یادمه؛ و راستش بعید میدونم هرگز هم از ذهنم پاک بشه. لذتش بینهایت بود. سه بار سکس توی اون یه روزی که اونجا بودیم باعث شده بود کمرم کاملا خالی باشه، وگرنه احتمالا با همون ساکهای جسیکا کارم تموم شده بود. به هر حال، رایان اشاره کرد که دیگه کافیه، شیر آب رو بستیم و 4 نفری خودمون رو خشک کردیم و رفتیم روی تخت.
بدون اینکه ما چیزی بگیم، رایان رفت سمت لیلا به لب گرفتن، و جسیکا هم اومد پیش من و شروع کرد به لب گرفتن خیلی آروم و سکسی. خیلی آروم یکم چرخوندمش تا بتونم سینههاش رو بمالم و همزمان با لب گرفتن، از سینههای نسبتاً کوچیک ولی خوشدستش هم بیبهره نباشم. برای چند دقیقهای کاملا یادم رفته بود کجام، که دیگه جسیکا آروم ازم فاصله گرفت، بعدم پرید پایین تخت و بدو بدو رفت دو تا کاندوم آورد، یکیش رو داد به رایان که مشغول کصلیسی لیلا بود، یکیش رو هم آورد داد به من و با یه چشمک ریز گفت: «آمادهای؟» بعدم برای چند ثانیهی کوتاه دوباره ساک زد برام (احتمالاً که مطمئن شه در سیخترین حالت ممکنم) و برگشت و به حالت داگی استایل، قمبل کرد برام. ناخودآگاه رایان و لیلا رو که دیدم، بهجای اینکه کاندوم رو بکشم سر بچه و شروع کنم، صورتم رو بردن بین پاهای جسیکا و شروع کردم به لیسیدن کس و کونش. جسیکا که دید من شروع نمیکنم به کردن، بدون اینکه چیزی بگه، برگشت و طاقباز کنار لیلا خوابید و پاهاش رو باز کرد تا من راحت بلیسم براش. نمیدونم چطور بود براش و واقعا لذت میبرد یا صبوری میکرد، ولی به هر حال چند دقیقهای طول کشید تا اینکه دیگه من بلند شدم. اومدم شروع کنم که باز حواسم رفت به لیلا که حسابی از این که رایان کصش رو لیس میزد روی ابرا بود و بدون ادا و اطوار و کاملا واقعی، آه و نالهی نسبتا ریزی راه انداخته بود.
جسیکا که حواسش به ما بود، دست من رو گرفت و کشید سمت لیلا، بعد با یه اشاره بهم فهموند که منظورش چیه. من و جسیکا رفتیم سراغ سینههای لیلا و شروع کردیم به مکیدن نوکشون. با این حرکت ما، صدای لذت لیلا رسما شد فریاد و بدون خجالت داد میکشید و «آره آره» میگفت. یکم که اومد پایین، لباش رو چسبوند به لبای من و زبونش رو با تمام وجود آورد توی دهن من چرخوند. چند ثانیه این کارو کرد، بعد به من و جسیکا نگاه کرد و نفسنفس زنان گفت: «مرسی، مرسی، شمام شروع کنید دیگه». جسیکا خیلی آروم بلند شد، بازم اومد کیرم رو گرفت و چند بار با دست و چند بار هم با دهن برام رفت، بعد دوباره برگشت و پوزیشن داگی گرفت. منم دیگه این بار کاندوم رو کشیدم و بیمعطلی شروع کردم به تلمبه زدن. رایان هم بالاخره لیسیدن رو ول کرد و همونطوری اومد افتاد روی لیلا و در حالی که بغلش کرده بود، شروع کرد به تلمبه زدن آروم. صدای جسیکا که میگفت: «آره، آره، محکمتر…» یهدفعه منو به هوس انداخت که ببینم طاقتش چقدره، پس کمرش رو فشار دادم پایین، یه پام رو بردم جلو و با تمام قدرت تلمبه رو ادامه دادم؛ صدای جسیکا به فریاد تبدیل شد و دیگه فقط بلند داد میزد «فاک می، فاک می»… علیرغم کمر خالی و حضور کاندوم، خیلی طول نکشید که آبم پاشید توی کاندوم؛ برای حفظ ظاهر چند تا تلمبه بعد اینکه آبم اومده بود هم زدم، و دیگه کشیدم بیرون و ولو شدم رو تخت. نگاهم رفت به سمت دیگه که دیدم رایان و لیلا هم کارشون تموم شده و دراز کشیدن روی تخت.
رایان و جسیکا خیلی زود بلند شدن و دستمال آوردن، بعدم شورتهاشون رو پوشیدن و دو تا بطری آبمیوه آوردن برامون. من و لیلا هم که دیدیم اینطوریه، سریع همون وسط خوردن آبمیوه پا شدیم و مایو هامون رو پیدا کردیم و پوشیدیم و رفتیم سمت در، که جسیکا اومد دست لیلا رو گرفت، لبخند بزرگی روی صورتش نشوند و گفت: «چند دقیقه بشینید آبمیوهتون رو بخورید بعد برید.» ما هم با لبخند و سر تکون دادن قبول کردیم و نشستیم. جسیکا ادامه داد: «دفعهی اول خیلی عجیبه، شاید الان یکم حس بد داشته باشید که خیلی طبیعیه، ولی یه کوچولو که بگذره، چنان حس خوبی دارید که من نمیتونم الان براتون تعریفش کنم. با هم حرف بزنید و از بروز احساسات خوبتون خجالت نکشید، شما نهتنها هیچ کار اشتباهی نکردید، بلکه یه تجربهی خیلی باحال و فوقالعاده کردید. اگه خوشتون اومد که ادامه میدید؛ اگه خوشتون نیومد هم خب حداقل تجربهش کردین و با آگاهی و یه حس واقعی، میدونید که نمیخوایدش.» مستیم یکم پریده بود ولی حرفای جسیکا احساسات و مستیم رو با هم زیاد کرد انگار. دوست داشتم سفت بغلش کنم ولی به نظرم اومد که باید خیلی آروم باشم و ضایعبازی در نیارم. خوشبختانه لیلا حال خوبی داشت، اینه که پرید جسیکا و رایان رو همزمان بغل کرد و بلند گفت: «شما عالی هستید بچهها؛ خیلی خوشحالم که با شما تجربهش کردیم. میشه یه بوسهی آخر داشته باشیم ازتون؟» جسیکا و رایان هر دو گفتن آره آره حتما، و هر کدوم یه لب مشتی از لیلا گرفتن، بعد جسیکا اومد سمت من و یه لب هم از من گرفت. دیگه فقط موندیم من و رایان که رفتیم سمت همدیگه، یه نگاه به هم انداختیم و زدیم زیر خنده، بعدم یه دست سفت و سخت با هم دادیم. آخر سر همدیگه رو بغل کردیم و ما از اتاقشون زدیم بیرون.
تا از اتاقشون اومدیم بیرون، بدون اینکه هیچکدوم چیزی بگیم، محکمترین بوسهی ممکن رو از لبای هم گرفتیم و شاید بدون اغراق 3-4 دقیقه همونجا توی راهرو ادامهش دادیم. بعد بدون اینکه چیزی بگیم، رفتیم سوتین بیکینی لیلا رو که یه گوشه استخر افتاده بود پیدا کردیم و رفتیم اتاق. یه دوش سریع دیگه گرفتیم و ولو شدیم روی تخت؛ یه لب دیگه از هم گرفتیم و دیگه خوابمون برد، بدون اینکه حتی 1 کلمه حرف زده باشیم. بیدار که شدم، لیلا هنوز خواب بود. چون به شدت گشنهم بود، زود بیدارش کردم و گفتم حاضر شیم بریم شام رو بزنیم. رفتیم یکی از رستورانهای هتل، غذا و نوشیدنی رو سفارش دادیم و ساکت نشستیم روبروی هم. نوشیدنیمون رو که آوردن، بالاخره لیلا سکوت رو شکست: «بزنیم به سلامتی تجربههای جدیدمون کنار هم». این جمله تا حد زیادی موضع لیلا رو نشون داد، و متوجه شدم استرسی که بعد از اون سکس ضربدری داشتم و فکرهای بد توی سرم، بیمورد بودن. بلند گفتم سلامتی، رفتم بالا و بعدم دست انداختم گردن لیلا و منم بالاخره به حرف اومدم:
+قربون دوستدختر فهمیده و باحالم برم من.
-اینو نگی چی بگی مانی خان. ای دن بیلزریان، ای پیتبول، ای عمو جانی … اوه نه؛ اونطوری که من خاله الکسیس میشم، ولش کن ولش کن…
+(از ته دل زدم زیر خنده و بعد گفتم) دیوانههههه… عاشقتم. دوست دارم حرف بزنی.
-شما بگو خان خانان…
+من؟ چی بگم من؟ فانتزیم رو زندگی کردم. وعدهی بهشت محقق شد برام، دیگه خیلی انگیزهای برای بهشت ندارم. تابلوئه دیگه حرف من؛ نظر این حوری عزیز رو میخوایم بشنویم.
-من فقط میخوام بگم خیلی خوشحالم که تجربهش کردیم. شاید در حد تو برام باحال نبوده، نمیدونم؛ ولی خب جالب بود واقعا؛ خیلی زیاد.
+معلومه خب، حالش برای من بیشتر بوده قطعا؛ ولی واقعا خوشحالم که الان اینا رو ازت میشنوم.
-4 روز دیگه اینجاییم؛ بازم میخوای تجربهش کنی؟
+اگه بگم نه که دروغ محضه؛ ولی قطعا به تو بستگی داره فقط که بخوای.
-اینطوری نیستم که بگم آره آره حتما همیشگیش کنیم، ولی تو این چند روز مشکلی ندارم، هرچی مانی خان بخوان.
لیلا رو خیلی خوب میشناختم و کاملا مطمئن بودم حرفای دلش همینه؛ نه اینکه بخواد طوری وانمود کنه که انگار خیلی مایل نیست و به پای من نوشته بشه و این حرفا. توی اون لحظات از یه طرف دوست نداشتم طوری اصرار کنم که بد تعبیر بشه، از یه طرف هم کیرم داشت پرواز میکرد برای یه تجربهی دیگه. آخر گفتم:
+شما یه دونهای لیلا خانوم. هیچ اجباری نیست؛ اگه مطمئن بودیم که بازم به جفتمون خوش میگذره، حتما. اگه هم نه که تجربهش کردیم دیگه، «آگاهانه» میگیم نه.
-آگاهانه و زهر مار؛ تکتک کلمات جسیکا جون رو هم حفظ کرده دیوث خان
+خب به من چه رایان کمحرف بود…
کلی خندیدیم و کلی هم حرف زدیم. ما هیچ وقت از سکسهایی که قبل از آشناییمون داشتیم صحبت نکرده بودیم، و این اولین باری بود که داشتیم راحت از سکس با یه نفر دیگه حرف میزدیم. اینکه کدوم قسمتاش باحال بود برامون، چیا رو انگار بلد نبودیم و … بالاخره شام رو زدیم و اومدیم بیایم بیرون که دیدیم رایان و جسیکا دارن میان توی رستوران. من و لیلا خودمون رو زدیم به اونراه که مثلا ندیدیمشون (یه لحظه واقعا گفتم چی بگم بهشون؟ واقعا سکس خوبی بود جسیکا جان؟ چقدر خوب لیس میزدی رایان جان؟ لیلا هم احتمالا همینطوریا) که دیدیم خودشون دارن میان سمت میز ما. سلام علیک گرمی کردن، گفتن موقع رقص شب میبینیمتون، و رفتن. وقتی یکم دور شدن، من و لیلا ریز زدیم زیر خنده. من گفتم: «خب این قسمتشم بار اول بود برامون دیگه؛ سریهای بعد بهتر خواهیم بود.»
من توی رویاهام همیشه آرزوی این اتفاقات رو داشتم، ولی توی همون رویاهام همیشه آخر بدی داشتن اون فانتزیا. تجربهی واقعیش چیزی فراتر از رویا بود برام. توی روزهای باقی مونده یک بار دیگه هم تجربهش کردیم که بازم خوب بود، ولی خب تجربهی اول چیز دیگهای بود. الان چند ماهه که برگشتیم، ولی دیگه تجربهی سکس گروهی و … نداشتیم. به توصیهی مشاورمون، قرار شد این کار رو به صورت روتین و منظم نکنیم حتی در حد سالی یک بار. لیلا یه بار گفت: «هر وقت خیلی هوس کردی، خرجش یه تور مکزیک باشه؛ منم همیشه موافقم.» با این کار دوست داره این لذت جدا از زندگی خودمون و شهرمون و … باشه. منم موافقم باهاش.
پایان
نوشته: هو لی هات وت
2 پاسخ به “وعدهی بهشت، محقق میشود (۲ و پایانی)”
جالب بود، زوج خوبی هستید و خیلی خوب با هم کنار میاین. آرزوی خوشبختی دارم برای همه زوج های باحال
هشتگ بی غیرتی و ضربدری رو چرا نزدی؟حتما نصف داستانو بخونیم تا بفهمیم این داستان تایپ ما نیست؟