خیلی وقت بود که می خواستم داستان عشق ونفرت خودم رو براتون بنویسم اما فکر می کردم با نوشتن این داستان راز خودم رو بر ملا کردم و از نوشتن صرف نظر میکردم.تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم این داستان واقعی را براتون بنویسم. من با نادین و شوهرش تو یه شرکت دولتی کار می کردیم من با بابک شوهر نادین رفیق گرمابه وگلستان بودم تا جایی که هر وقت مشکلی برامون پیش میومد با کمک هم دیگه حلش می کردیم. همین ابتدا بهتون بگم آدم لااوبالی هم نیستم اما از او آدمهایی هستم که زود به زود عاشق می شم. سالها از این مراوده دوستانه می گذشت تا اینکه روزی از نادین یه اس ام اس زیبا که درش ابهام هم بود به دستم رسید من عادت نداشتم به همکارای خانومم اس ام اس بدم برا همین هم خانوهای شرکت هم بهم اس ام اس نمی دادند. بعد از اون اس ام اس نادین، منم با یه اس مبهم جوابش رو دادم. بعد از چند روز دومین اس ام اس رو با این مضمون بهم داد. من شما رو خیلی دوست دارم. وقتی این اس ام اس رو خوندم احساسی از ترس و دلهره وهیجان تمام وجودم رو گرفت! من از ترس اینکه از اس ام اسم سوء استفاده نشه و از طرف نادین مورد امتحان قرار نگرفته باشم جوابش رو ندادم . دو سه روزی گذشت تا اینکه تو شرکت باهاش روبرو شدم و خودم رو به پررویی زدم و پیش قدم شدم و گفتم خانوم نادین اتفاقا من هم خیلی به شما علاقه دارم. از اون روز به بعد اس ام اسها شروع شد و من به خاطر اینکه زنم متوجه نشه یه سیم کارت دیگه با یه گوشی خریدم تا اینکه برای اولین بار قرار گذاشتیم بریم بیرون .کمی به خودم رسیدم و با ماشین رفتم سر قرار. تو ماشین خیلی حرفا زدیم اون از شوهرش می گفت که هیچ علاقه ای بهش نداشت و من هم از زنم که اگر چه دوستش داشتم اما هیچ وقت عاشقش نشدم.یادمه تو همون روز بهش گفتم این علاقه ای که داره بینمون شکل می گره عاقبت، کار دستمون می ده! با اینکه خیلی دوسش داشتم اما پیشنهاد کردم که بیاد و این عشق و فراموش کنه و مثل گذشته ها مثل یه همکار براهم باشیم. اما اون نپذیرفت و گفت ما که کاری نمی کنیم حالا باشه تابعد.یکی دو هفته ای گذشت. درحالی که خیلی دوست داشتم بهش تلفن کنم تا یه قرار بیرون بذاریم اما جلوی خودم وگرفتم تا اینکه خودش زنگ زد و قرار گذاشت. رفتم دنبالش. دوباره از زندگی هامون گفتیم اما حقیقت این بود که من تو دلم آرزو داشتم به هر بهانه جای خلوتی پیداکنیم و حد اقل کمی ازش لب بگیرم که نشد. اما یدفه گرمای دستشو تو دستام احساس کردم. البته اونایی که از این جنس دوستی های عاشقانه داشتن می دونن چه احساسییه!احساسی که شما با کردن صد تا جنده هم نمی تونین بدستش بیارین! خلاصه اون روز هم گذشت ودوستی ما روز بروز بیشتر و بیشتر می شد. تا اینکه داداشم اینه برا مسافرت خارج کشور کلید خونشون رو دادن به من تا طبق معمول به خونشون سرکشی کنم و به گلاشون آب بدم. تو این فکر بودم که چطور بهش زنگ بزنم و هماهنگ کنم که زنگ زدو گفت ساسان رفته شهرستان و کسی خونه نیست دلم گرفته اگه می تونی بیا دنبالم بریم بیرون. من که از خدا خواسته سریع آماده شدم تا ساعت 5 بعد از ظهر رفتم سراغش. با اینکه خیلی خوشکل نبود اما حتما می دونید تو عشق اصلا خوشکلی ملاک نیست! بقول معروف علف باید به زبون بزی شیرین بیاد. البته اینو هم بگم که چشمهای درشت وخمارش با موهای مشکی پر کلاغی اش و باسن درشتش چهره جذابی بهش داده بود که در نظر اول هر مردی رو شیفته خودش می کرد.خلاصه روز موعود فر رسید! تو ماشین بهش گفتم دوست داری بریم یه جای خلوت تا باهم درد دل کنیم گفت اتفاقا آره از بس تو این شهر کوچیک دور خیابونا چرخیدیم شاید یکی مارو ببینه و بشناسه. من که انتظار چنین حرفی و نداشتم گازشو گرفتم رفتم به طرف خونه داداشم اینا!تو فاصله حیاط خونه تا آسانسور دلهره و اضطراب عجیبی سرتاسر وجودم رو گرفت من که تاحالا تجربه چنین کاری رو با زن شوهر دار نداشتم عجیب ترسیده بودم اما از طرف دیگه شدت علاقه من بهش در حدی بود که همه این ترس و حیا رو کنار گذاشتم و خلاصه وارد اتاق شدیم.نمی دونم می تونید تصور کنید چه حالت و فضایی بود. واقعا اینکه حضرت یوسف اونجور از کنار دعوت ذلیخا گذشت خیلی مرد بود. واقعا مرد می خاد تا تو اون لحظه که شیطان با همه وجود حضور داره تو دست رد به سینش بزنی و اون کاری که باید نکنی.سرتون ودرد نیارم نشستیم روی تخت وشروع کردیم به درد دل کردن! دوبار دستامو تو دستاش حس کردم من که از هیجان داشتم قالب تهی می کردم خودمو کنترل کردم وآروم صورتم رو بهش نزدیک کردم،دیگه داشت بوی خوش نفسای گرمش بهم می خورد،نادین هم از چشاش معلوم بود که حسابی حشری شده!دستم ودور کمرش حلقه زدم سینه هاشو آروم گرفتم!تو دستم اصلا سوتینش رو احساس نکردم! ازاون سوتینهای نرم پارچه ای تنش بود.کم کم شروع کردم به مالوندن سینه هاش ک اونم حی خودش رو به هم نزدیک می کرد تا اینکه برای اولین بار لبای زنی رو می بوسیدم که عاشقش بودم.گرمای لب و زبونش آتشی بود که انگار از وجودم زبانه می کشید!نمی دونم کیا این احساس و درک کردن انگار می خوای بری تو وجود طرفت از بس هیجان و گرما داره! نمی دونم چرا تا به حال از معاشقه و سکس با زنم تو این پنج سال یک دهم این لذت رو نبردم.یهو متوجه شدم روش خابیدم!البته بالباس همین که دستم وبردم تا زیب شلوارشو باز کنک گفت : می دونی داری چکار می کنی!که هنوز بعد سه سال ایج جملش یادمه . من که از شدت سکس داشتم دیوونه می شدم زیب شلوارشو باز کردم و دستم و بردم رو کسش!حسابی خیس شده بود!کمی مالوندمش که صدای آه و اوهش در اومد.شلوارشو کمی کشیدم پایین،زیب خودمم باز کردم!کیرم و از زیب شلوارش فرستادم تو!آروم آروم با کیرم با کسش بازی کردم!کیرم سوراخ کسش رو پیدا کرده بود! کیرم و تا ورودی کسش بردم، اما یه لحظه نمی دونم چه نیرویی بود که منو از این کار منصرف کرد. نادین هم با چشمانی شهوت آلود انتظار چنین کاری رو از من نداشت.دوباره کمی همدیگرو بوسیدیم وبدون اینکه بروی خودمون بیاریم از خونه زدیم بیرون! البته این داستان ادامه داری البته اگه نظر بدین بقیه اش هم می ذارم. قسم می خورم جز واقعیت چیزی ننوشتم.
نوشته: محمد
اسمش رو که دیدم یاده یه داستان به اسم اس ام اس با برگت افتادم اما وقتی خوندمش دیدم محتواش فرق میکنهاما نقد:والا نمیدونم در مورد چیش نظر بدم :)نوشتنت خوب بود و قلم بدی نداشتیولی همونجور که بچه ها گفتن یه آشغال و انگل جامعه بیشتر نیستیالان مثلا خواستی بگی خیلی مردی؟خواستی بگی پدر جدت یوسف پیامبر بوده؟خواستی بگی نادین زلیخا بوده؟نوشتنت بدک نبود ولی بو موضوعت و کلا صحنه هاش حال نکردمزیاد جالب نبودراستی بچه ها یه سوالمیگن علف باید به زبون بزی شیرین بیاد یا به دهنش؟
قدرت نوشتنت خوبه اما موضوعش نه خوب نیست.
آخه مرتيكه خوب معلومه كس شعر نوشتيبدبخت عقده اي از طرز نوشتنت و غلط املايي هاي كه داري معلومه سيكل هم نداري …يادش بخير…كيرم تو مغزت …مغزي يافت نشدخوب باشه تو دهنت
دوست عزیز نویسنده :سلام و خسته نباشید ؛ بنظرم محتوای داستانت یکی از تلخترین معضلات اخلاقی جامعه ( همخوابی با زنان شوهردار ) بود که به یمن برکت 33 سال این حکومت ، اوائل توسط اعوان و انصار دولتی باب شد و مردم عادی هم با علنی شدن این معضل ، بدون توجه به عواقبش ، تن به انجامش سپردن .با اینکه داستانت ، محتوای خاصی نداشت ولی از اینکه سعی کرده بودیداستان یک اشتباهرو اینطور ( با استرس ) بیان کنی ، بنظرم حق مطلب رو ادا کردی .امیدوارم توقع نداشته باشی نقد خاصی بشنوی ، اما بنظرم میتونی با تبیین هدفت از نوشتن برای خودت ، و دقت بیشتر رو جزییات ، داستان جالب تری قلم بزنی .در کل از خیلی از داستانهای بی در و پیکر این سایت بهتر بود .
1 – خوشبختانه امروز هم اول نشدم!!!2 – تو داستانت سعي داشتي خودتو آدمي مقيد به اصول نشون بدي وليريدي! مرديكه كسمغز بجه كوني شايد تو اين مدتي كه از خدا عمر گرفتم بيشتر از 1000 تا تجربه سكس داشتم ولي حتي يك بار هم جرات فكر كردن به ارتباط با يه خانم شوهر دار را نداشتم!!! يعني چون اون كير آشغالتو نكردي اون تو كسش عمل كثيفت بخشيده ميشه.بچه كوني تو اگه زنت رو دوست داري كه گفتي داري بعد ميري عاشق يكي ديگه ميشي معلومه يه بيمار جنسي هستي و تعادل روحي نداري.3 – تو از اون دوستت كه چند ساله باهاش دوستي شرم نكردي زنشو بردي تو يه خونه خالي و باهاش حال كردي؟ sms بهش دادي؟ حرامزاده مادر به خطا ، دوست دارري اون دوستت زن تورو ببره جرش بده؟دوازده سال پيش براي مدت كوتاهي با زن يكي از دوستاي صميميم تو خونه تنها شدم كه 6 ماه از ازدواجشون ميگذشت. اومد نزديك صورتش رو آروم نزديك كرد كه منو ببوسه! بدون اينكه حتي يك لحظه تامل كنم آنچنان زدم تو گوشش كه زمين خورد براي چند لحظه گيج بود! آدم بايد كمي انسانيت داشته باشه ، ملت ايران با اين تمدن باستاني نبايد به اين زودي ارزشهاي ايراني خودشو فراموش كنه.به هرحال تو يه آدم كثيف هستي كه هم به زنت خيانت كردي هم به دوستت!اميدوارم يكي از دوستات با زنت رابطه سكس برقرار كنه تا حالت كمي جا بياد مرديكه كسمغز بچه كوني.
اون موقع که داشتی با نادین حال میکردی منم با زنت حال میکردم