شایدم بههمین دلیل باشه که بلندی رو برای پریدن انتخاب میکنن، چون دلکَـندن از زندگی سخته…امّا کسی که میپَـره، دیگه واقعاً بـُریده…از خودشم بُریده…
…
+چیشده آبجی؟بازم خوابِ بد دیدی؟
هانیه عرقِ روی پیشونیش رو پاککرد و لیوان آبِ کنار تختش رو سَرکشید. دیگه برای برادر کوچیکترش هم عادی شدهبود که از جیغکشیدن و از خواب پریدنهاش، نترسه.
+آبجی خوبی؟
-آره عزیزم خوبم. ببخشید حامدجان. بازم ترسوندمت؟
+نه آبجی. امّا داشتی گریه میکردی آخه.
-الهی قربونت بشم. بیا تو بغلم، داداش مهربونم.
+آبجی؟ فردا تولّدته، بابا چرا نیومد امشب؟
-میاد عزیزم. میاد.
+فردا چند سالت میشه؟
-هفده سالم تموم میشه.
+منم میخوام هفده سالم تموم بشه، میشه؟
-آره عزیزم میشه…
بالاخره حامد تو بغل هانیه خوابشبرد. امّا دلشوره نمیذاشت خودش بخوابه. فردا تولّدش بود ولی هیچ اشتیاقی نداشت. باباش هم که هنوز نیومدهبود و حتّی زنگ هم نزدهبود. گفتهبود مرخصی میگیره ولی…
با صدای پچپچ از خیالاتش بیرون اومد…
++آروم…آروم. بچّهها بیدار میشن.
*خب حالا…بعد چند وقت تونستم بیام، حالا از ترس بچّههات، باید یواش حرف بزنم. مگه قرص خوابش رو ندادی بخوره؟
++دادم…
*خب دیگه…پس حله. بریم زودتر تو اتاق که میخوام پارهت کنم. ببینم وقتی داری جر میخوری، بازم یواش حرف میزنی یا از لذّت، داد میزنی که محکمتر بکنم…میخوام امشب دوباره عروست کنم.
هانیه آروم دستش رو از زیر سر حامد که دیگه خوابیدهبود بیرون کشید. گوش وایساد تا صدای دَرِ اتاق رو بشنوه و بعدش مثل یه روح، از اتاقش بیرونرفت. نمیدونست خوابه یا بیدار. شایدم ادامه همون کابوسیبود که هرشب نصفه و نیمه از خواب بیدارش میکرد. همهمهی ذهنش اجازه نمیداد بفهمه چی توهمه و چی واقعیت. کلمات تو ذهنش میچرخید.
پاره…قرصِ خواب…لذّت…یواش…عروس…
با هرقدمی که برمیداشت، به کابوسش بیشتر نزدیک میشد. باورش سختبود که تو خوابش داره قدم میزنه و نفس میکشه یا حتّی رنگ دیوارها رو برعکس خوابش که سیاه و سفیده، رنگی میبینه. با تلقین اینکه فقط خوابه، به خودش جراتداد و بالاخره در اتاق خواب رو بازکرد.
_ماااامااا…
شوکه شدهبود. مادرش رو با یه مرد غریبه، لخت میدید که بههم گره خوردهبودن. تصویر مردی که یه ماهگرفتگی بزرگ روی بازوی راستش تا پایینِ آرنجش کشیده شدهبود و لای پای مادرش تکون میخورد، دیگه هیچوقت از ذهنش پاکنشد…
…
~هانیه؟ هانیه جان؟
-ها…چیشده؟
~چندبار صدات کردم. حواست کجاست؟کجایی؟
-عه…هیچی امیر، خوبم.
~چرا هروقت شب تولّدت میشه، یهجوری میشی؟
-تو که میدونی…پس چرا یهجوری وانمود میکنی انگار من دیوونهام؟
~میدونم عزیزم. میدونم ده ساله، شب تولّدت یاد برادرت هستی که همون شب از دستدادی…امّا نه حرفی از اون شب میزنی و نه فراموشش میکنی.
-یه دزد اومدهبود خونمون وقتی فهمیدم و داشت فرار میکرد، خورد به حامد از پلّهها پرتشد و سرش خورد به نردهها…همین.
~همین ؟ چرا این سال همین رو میگی فقط؟
-چون شاید میترسم اون دزدی که همهچیز زندگیمون رو برد…اَههههه…امیر ولکن دیگه.
~باشه، باشه…ولشکن. فردا برای تولّدت، دوست داری بریم کافه یا خونهی ما؟ آخه میدونی، بابا خیلی اصرار داره تو رو ببینه…
-به وقتش میبینه، عجلهنکن.
~الان دو ساله که میگی بهوقتش، وقتش کی میشه؟
-میدونی امروز خیلی داری سوال میکنی؟ زود، خیلی زود…یه چیزی بخوریم امیر؟
~چی دلت میخواد؟ بگو برم برات بگیرم.
-خودم دارم، از همون آیس کافیها که دوست داری ولی دوستدارم قبلش برام بخوریش.
~عه…چه عجیبشدی امروز. اینجا؟ تو که نذاشتی تو این چند سال برات بخورم. چهخبره امروز؟
راست میگفت. هیچوقت نذاشتهبود حتّی لبهای امیر، به لای پاهاش نزدیک بشه، چه برسه به…
-امروز هم میدم بخوری برام…هم باید یهجوری بکنی که پارهبشم…جِـر بخورم…اصلاً امشب، نه امروز باید عروسم کنی.
فرصت تعجّب کردن به امیر نداد و لبهاش رو چسبوند. انقدر تو پیچ و خم کوهسار بالا رفتهبودن که دیگه نه کسی رو میدیدن و نه کسی اونها رو میدید. یهطرف لبهی درّه بود و یهطرف هم جادهخاکی که ماشین امیر جلوی دید رو گرفتهبود.
اولین بار بود که انقدر حریصانه لبهای امیر رو میمکید. روی زیرانداز خوابید و شلوارش رو پایینکشید. به تنها چیزی که فکر نمیکرد، این بود که کسی بیاد و تو اون وضعیّت اونها رو ببینه…
سر امیر رو فشار داد لای پاهاش. چشمهاش رو بست و سرش از شدّت لذّت، گیج رفت.
-وای…امیر بخور برام…بخور لعنتی…همش رو بخور…
اصلاً نفهمید کِی و چهجوری شلوار امیر رو درآورد. با دستش آلت سفت و داغ امیر رو گرفت و با دست دیگه موهاش رو کشید تا دوباره لبهای امیر رو که اینبار مزه و خیسی وجودش رو به خودش گرفتهبود، بخوره. آروم آروم آلتِ امیر رو برای اولین بار تو وجودش جا داد…امیر از هیجان این لذّتِ ناگهانی، بااولین فشار، ارضاشد و نفسنفس کنان، روی هانیه وا رفت…
هانیه نمیدونست واقعاً دوستشداشت یا…همهچی براش شبیه یه قصّه بود که انگار قرارنبود تموم بشه.
-خوببود؟ دوستداشتی؟
~عالیبود هانیه…ببخش نتونستم دووم بیارم و زود اومد. باورم نمیشه که دیگه مال خودم شدی. عروسم شدی…
-اشکالنداره عزیزم…گفتم که دلم میخواست عروسم کنی. حالا برات آیسکافی بریزم؟
~اووم…بهبه…حتماً
لیوان امیر رو پُـرکرد.
…
نگاهی به لای پاهاش و زیرانداز کرد…خون زیادی ندید. شایدم خون جلوی چشماش رو گرفته بود که چیزی نمیدید. نگاهی به امیر کرد که خونی که از دهنش بیرون اومده بود، صورتش رو پوشونده بود…
خندید…باصدای بلند خندید…
اصلاً یادش نمیومد، آخرین باری که از ته دلش خندیدهبود، کِـی بود. شاید هیچوقت. حتّی وقتی تمام روزها داشت برنامهریزی این روز رو میکرد، بازم نمیتونست باورکنه که روی جنازهی کف و خون قاطیکردهی دوستپسرش، کسی که نمیدونست دوسش داره یا بهزور مجبور بود باهاش بمونه، انقدر ذوقزده باشه. بال درآورده بود و داشت پرواز میکرد. یاد حامد افتاد که آرزو میکرد هفده سالش بشه اما تو همون هفتسالگی موند. یاد باباش که وقتی اومد مرخصی و فهمید که چیشده، رگش رو زد. مادرش که همون شب از بالکن خودش رو پرتکرد پایین. امّا…
گوشی امیر رو از جیبش درآورد و قفلش رو با انگشت امیر بازکرد. از تو لیست، باباجون رو پیداکرد.
*جانم پسرم.
-سلام
*شما؟
-من هانیه هستم. دوست امیر.
*بهبه دختر گلم. خوبی عزیزم. مشتاق دیدار.
-برای همین زنگزدم. گفتم خودم بگم که ما کوهسار هستیم. بالای بالا کنار آلاچیق. دوستداشتم شب قبل از تولّدم ببینمتون…
*باشه عزیزم الان راه میوفتم، نزدیکم زود میرسم. گوشی رو میدی به امیر؟
-امیر رفت تا پایین چیزی بگیره و بیاد.
*باشه عزیزم الان میام.
…
هانیه لب درّه وایساده بود و به گریههای بابای امیر روی جنازه نگاه میکرد. ماهگرفتگی بزرگی که از بازوی سمت راست تا پایینِ آرنجش کشیده شدهبود، از زیر پیرهن آستین کوتاهش، معلومبود.
به پایین نگاهکرد. ارتفاع خیلی زیاد بود. فکرکرد، وقتی روی بلندی وایساده باشی، سخته که انتخابکنی که بپری یا از دیدن منظرهی هر چیزی که زیرِ پاته لذّت ببری. حتّی اگه دل و دماغ لذّت بردن رو هم نداشتهباشی، بازم همون چند لحظه غرور بالا بودن، شاید باعثبشه که از پریدن منصرف بشی…
شایدم به همین دلیل باشه که بلندی رو برای پریدن انتخاب میکنن، چون دلکندن از زندگی سخته. امّا کسی که میپَـره، دیگه واقعاً بـُریده…از خودشم بُریده.
فهمید که دیگه بریده. از خودشم بریده…
پایان
نوشته: lordsnow45
31 پاسخ به “هفده سالگی”
سلام به نویسنده محترم.وجود تشدید در انتهای جملهی اول اینو به من و مخاطب میرسونه که تلاشتون رو برای خلق داستانی بیعیب از جهت املا و نگارش کردین. لذا نقدی برای این بخش باقی نمیمونه.پیرنگ داستان خوب بود، پتانسیل این رو داشت که یه داستان قوی ازش خلق بشه؛ منتهی عملکردتون در حد تلاشتون برای نگارش و املا نبود!از نظر من فضاسازی و منطق ضعیفترین بخشهای داستان بود.با دیالوگها سعی میکردین شخصیت پردازی کنید و علّت “توفکر فرو رفتن و حالت روحی هانیه” رو به مخاطب توضیح بدین؛ بدون این که اشارهای کنید این دیالوگها کجا و در چه مکانی داره رد و بدل میشه! اینا کجا هستن که دختره آیس کافی میخواد؟ بعد کوه و جاده وصف میشد در داستان و اونجا مخاطب با خودش میگه، ایا پشت ماشینن که میگه باید برام بخوریش؟ بعد مشخص میشه خیر رفتن بالای کوه. چطور از دیالوگهای روز قبل تولد که تصمیم میگرفتن برن کافه یا خونه، بیمقدمه رسیدیم به کوه!یه پیرنگی در ذهنتون شکل گرفته و سعی کردین فقط به انتها و بخش انتقام و سپس خودکشی دختر برسید، بدون این که توجه کنید، در این بین مخاطب نیاز داره ذره ذره اطلاعات از داستان بگیره و به آرامی به پایان برسه، نه با پرشهای زمانی متعدد و گیج کننده.به اروتیک هم درست و کافی نپرداخته بودین.این داستان به بکن تو و جشنوارهای که در بکن تو برگزار میشه فرستاده شده. لازمهی حضور داستان در این دوره هم وجود اروتیک کافی داستان و رعایت تم جشنواره، بدون عبور از محدویت کلمات بود.۳ جمله کل اروتیک داستانتون بود! خودتون قضاوت کنید اصلا متعادله این حجم کم؟اگه بخوام اروتیک رو نقد کنم، این ۳ جمله رو نقد کنم؟؟جسارتا، امتیازی که برای داستان خواهم داد صرفا بهخاطر تلاش تحسینبرانگیز شما برای نوشتن داستانی بدون اشکال املائی و نگارشی و خلاقیتتون در پیرنگ، خواهد بود.درنهایت؛تبریک لیمویی میگم بابت جرئت و شرکتتون در جشنواره.
به نویسنده محترم:ممنون از زمانی که برای نگارش داستان گذاشتین و شرکت در جشنواره
ملت همیشه ناراحت عاشق این داستان میشن
داستان جالبی بود و قدرت قلم نویسنده رو نشون میداد ولی کاش اینقدر مبهم نبود. به هرحال جالب بود برام
وااااااااااااایچقدر عالی و قشنگ بوددست خوشدمت گرمواقعا لذت بردم
نکات مثبت:نگارش استاندارد-عدم وجود شاخ و برگ بی فایده-پرهیز از زیاده گویی و اطناب
تا الان داستانهای جشنواره رو دنبال میکردم و کامنت عجیب غریب هم زیاد دیدم. ولی این داستان اییییینقدر کامنتهای عجیب داشت که دیگه نتونستم ساکت بمونم…شما اصلا داستان رو درست نخوندید! نفهمیدید! بعد برداشتهایِ شخصیِ اشتباه خودتون رو به عنوان نقد نوشتید؟! 😐
با الهه آتش عزیز کاملا موافقم !فکر کنم داورهای عزیز باید با دقتتر داستان رو میخوندند.خیلی از ایرادهایی که بعنوان نکات منفی و ضعف داستان عنوان کردند، بعنوان یکخوانندهباهاشون موافق نیستم 🙂
به عنوان کسی که داستانها رو برای لذت و اروتیک میخونه باید بگم این چی بود دیگه! عملا اروتیکش افتضاح بود و هیچی نگم بهش بهتره!اما خط داستان!“دختری که شاهد خیانت مادرش با مردیه! چند سال بعد با پسر اون مرد میریزه رو هم که انتقام بگیره”نویسنده میخواسته یه جور متفاوتی بنویسه داستانو ولی بنظرم موفق نبوده! یک چیز آشفتهای تحویل داده که نه شخصیت پردازی درست داره، نه مشخصه کی به کیه و یهو یه پرش زمانی و بازم هیچ! عملا هیچ چیزی رو برای فهم مخاطب درست توضیح نداده! یهو وسط سکس میفهمیم رفتن کوه! نمیدونیم چه جوری طرفو مسموم میکنه بعدش تماس و بازم پرش! میخواد خودکشی کنه چون به خواستش رسیده!حس میکنم وسط سریال شاید برای شما هم اتفاق بیوفتد هستم. :)))))
پینوشت: اصطلاحِ «تفنگِ چخوف» خیلی رایج شده و تقریباً هر کس میخواد بگه در مورد داستاننویسی اطلاعات داره از این اصطلاح در نقدش (نظرـش) استفاده میکنه.
الهه آتششما به بزرگی خودتون ببخشید که چیزای علمی رو نمیدونیم.برای فهمیدن داستان باید پزشک هم بود. شگفتا.
ALWANDآفرین عمویی! حالا سوییچ کن و با اکانت اصلیت پیام بده. 😘
نظر نویسنده:این یک روایت واقعی است. کاملاً واقعی…یک لجبازی ساده و قدیمی برای نگارش روایتی که نه شخصیّت داشتهباشد؛ نه کاراکتر، نه تیپ و نه فضاسازی موثر…و البته عامدانه دیالوگ محور و تکخطی. شاید و حتماً همراهی این عناصر با اولین تجربه اینگونه نگارش، با زاویه دیدی که متاسفانه هیچکدام از داوران محترم توجّه و یا اشارهای به آن نداشتند؛ بر روی داستان ننشسته باشد و این ایراد قطعاً وارد است.سوییچ زاویه دید از دانای کل به دانای محدود در سوم شخص، هم به دلیل اولین تجربه و هم بخاطر نبود الگویی کامل در داستان کوتاه فارسی(شاید بدلیل کوتاهی این مدل نوشتهها) جوری که در نظرم بود با داستان فیکس نشد و به نوعی ایجاد شلختگی کرد.امّا…داور باید داستان رو خوب بخونه و ایرادی که وارد میکنه از سر آگاهی باشه…داور محترم، اصلاً باورم نمیشه داستان رو خونده باشید…کجای داستان دختر برای آیس کافی درخواست میده؟ پرش زمانی متعدد کجای داستان اتّفاق میوفته؟ کافه و خونه و کوه؟ زمان و مکان مکالمات کاملاً مشخص شده و کمی عجیبه برام این ایراد…پرش زمانی در زمان بعد از تعلیق اولیه است و شما ظاهراً پرشهای متععد زمانی رو خودتون خلق کردید. از بقیه داوران درخواست میکنم ایشون رو راهنمایی کنن…دوباره داستان رو بخونید و دوباره هم نقدتون رو بخونید.اروتیک چیست؟آیا اروتیک در نظر شما همان پورن است؟ در داستان کوتاهی که تم آن انتقام است؛ شما توقّع خیس شدن دارید؟ باور کنید نمیشه با این داستانها انگشتان مبارک رو به جاهای ممنوعه بلغزونید و بگذریم…انگشت شماست و اختیارش با خود شما…صد البته که انقدر درگیر اروتیک شدید که انتقام رو در کل جشنواره فراموش کردید. انتقام سختترین و تلخترین و بی رحمانهترین اتّفاق تاریخ محسوب میشه که شخص بعد از گذر از 7 گناه کبیره و فارغ از فدا شدن و از بین رفتن، به قصدِ از بین بردن عناصر اون اتّفاق، هر کاری میکنه…حتّی یک عمر صبوری…یک دهه که چیزی نیست. انتقام با تلافی متفاوته…با احترام به داوران گرامی و با آگاهی از نقد شدن در این بوته و قبول چالشی جدید در نگارش، بیتجربگی شما در نقد، عدم آگاهی از ادبیات معاصر و کلاسیک (البته بعضی از داوران) و عدم شناخت از نقد و اصول نقد، آسیب جدی به زحمات کسانی که برای جشنواره تلاش کردند، شدید.در ادامه این مسیر، انگشت انتقاد خودم رو به سمت ادمین محترم نشونه میرم که با اجبار به دبیر محترم در گزینش داوران، باعث پایین آمدن سطح کیفی جشنواره شده و برخی هم برای کمتر شدن حاشیهها( میدانید از چه چیزی حرف میزنم) توصیهپذیر شدند.امتیاز داستان من از نظر خودم بیشتر از 6 نیست و قبول. امّا داستانهایی بودند که ارزش هنری خیلی زیادی داشتند. اعتقاد دارم فقط داستان اوّل لیاقت جایگاه خودش رو داشت و این بیعدالتی در مورد 2 داستان(منظور داستان خودم نیست) اتّفاق خوبی نبود.این سیاه مشق، از ابتدا هم قرار نبود شخصیّت و کاراکتر و تیپ و فضا داشته باشد. قرار بود تکخطی باشد. منطق داستان منطبق بر واقعیّت محض است. و همه اینها عامدانه و آگاهانه بر اساس سبکِ نوشتن انجام شده.ممنون از داوری که با نقد تخصصی و متر و معیار ادبی این خطخطی ها را نقد کرد. هرچند ما در نقد، اجازه نداریم بر اساس حدس و گمان، گاف بگیریم ولی برای من خیلی ارزشمند بود.از جناب کریم (داور مورد علاقه خودم) هم تشکر میکنم. هرچند تمام نکات منفی که فرمودندُ تعمدی و بر اساس سبک داستان بود.من سالهای نوجوانی در فضای “جزیرهای در طوفان” زندگی کردم و تلاش نافرجامی انجام دادم تا فضایی ایجاد کنم تا هر کسی با هر شخصیتی و در هر فضایی در این داستان قرار بگیرد که معترفم موفّق نبودم.باتشکّر از تیم داوری و دبیر محترم.نویسنده این سیاه مشق.
نظر خودم:این روزها بجای “شرافت” از انسانها، فقط شرّ و آفت میبینی.وقتی کسی اندازه تو نیست، دست به اندازه خودت نزن.
** ALWAND**دوست گرامی و عزیزهمیشه نظرات متفاوت برای هر موضوعی وجود داره، مهم اینه بتونیم با نظرات مخالف کنار بیایم و یا اگر جایی اشتباه کردیم ، بپذیریم.انسان جایزالخطاس ، پس طبیعیه بعضی جاها اشتباه کنه و یا اشتباه متوجه بشه !این جشنواره همیشه حاشیه و بحث داشته . از خودِ جشنواره بگیر تا داستانهاپس اگر قرار بود با بحث و صحبتی جا بزنم این جشنواره به ٩ دوره نمیرسید!آدم باید مباحثه کنه تا چیز جدیدی یاد بگیره !مطمئنم اینجا انقدر کاربر درست و حسابی داره که با یه غوره، مویز نشن 🙂کاش دوستانی هم که زیر داستان های دیگه تشریف نداشتن و تا دیدن بحثی شده تشریف آوردن با فیک از آب گل آلود ماهی بگیرن، انقدر اعتماد بنفس داشتن با اکانت اصلیشون میومدن🙂دیگه هرکسی به خودش گرفت من مقصر نیستم😅
جالب شد
ALWANDاینقدر تابلو فیک نباش. خواستی یه پیام بده یادت بدم چه جوری بیای و ورود کنی که هیچکس بهت شک نکنه.(البته من میکنم)
به نویسنده:-اگر روی واقعی بودن روایت انقدر پافشاری میکنید، پس وظیفه بود در انتها و یا ابتدای داستان به این مورد اشاره کنید. هرچند اشارهاش چه فایدهای داره وقتی به قول خودتون تمام اهدافی که عامدانه داشتین روی داستان ننشسته و یه داستان لنگان و شلخته تحویل دادین؟-ما طبق یک جدول ثابت داستانهارو ارزیابی میکنیم و خودتون هم که گویا از کاربران قبلی هستین منتهی با اکانت فیک فرستادین داستانتون رو، در جریانید. داستانی که شخصیت پردازی نداشته باشه نمره اون بخش ازش کم میشه، نه تنها نکته منفی نیست بلکه ایراد بزرگه. حالا نویسنده میخواد عامدانه شخصیت پردازی نکنه یا اشتباهش باشه، فرقی نداره!-داستان انقدر مبهم بود که وکیل شما مجبور شد بیاد تدریس کنه برامون. داستان خوب نیاز به شفاف سازی نداره عزیز.-خیر در نظر ما اروتیک پورن نیست ولی گویا در نظر شما همین هست؛ چرا که انقدر فراری بودنتون از اروتیک اونم وقتی ورود کردین به سایت اروتیکمحور، همین رو نشون میده که شما فکر میکنید تا یه پورن بیست دقیقهای رو برای مخاطب شرح ندادین، مخاطب ول کن شما نیست. اگر انقدر داستان برنده رو قبول دارید، که حق هم دارید داستان زیبایی بود، برید و به اروتیک اون داستان نگاه کنید و به دقت بخونید تا بدونید اروتیک مورد نظر همونه. حتی داستان شیوا رو مثال نزدم چون براتون ممکنه سنگین باشه اون اروتیکها!-چطور میشه انتقام رو نادیده گرفت نویسنده عزیز؟ این که داستان انتقام داشت یه مزیت نیست، اجباره! باید میداشت تا میتونستید در جشنواره شرکت کنید! پس به انتقام اشاره نمیشه چون یه چیز واضح و پیداست که باید داستان داشته باشه در این دوره؛ مثل باقی داستانا.-این روال جشنواره هست که اول داورها انتخاب میشن و سپس نویسندهها با اگاهی بر این که داورا چه کسانی هستن، میتونند شرکت کنند یا نکنند!-شما برای عدم پذیرش انتقاد به هر دری میزنید دوست عزیز. داور، ادمین، دبیر همه اشتباه کردن ولی کار شما درسته.با همین فرمون اگه ادامه میدین، ارزوی موفقیت دارم براتون.باید بگم با کامنت دوم شما بسیار موافقم. شر و آفت تمومی نداره و از بین نمیره.کش دادن بیشتر برای شخص خودم جایز نیست. شاد باشید.و اما برای وکیل محترمه:سطح شعور بالای شما هم از ادبیاتتون پیداست. در حدی نمیبینم که بخوام توضیحی هم بدم بهتون.لذا بهتره کمتر فشار بخورید که مجبور نشید بعدا برای احیا و جوانسازی پوست متوسل به قرصهای کلاژن بشید.کیلو کیلو لیمو شیرین بریده تقدیم به شما.
ALWANDبله از ۸۸ تو سایت بودن. اکانت قبلیشون هم پریده! الانم برای پیام به دوستی اکانت زدن!منتهی نمیدونم چرا به محض جوین شدن به داستان سفید دندون دیسلایک دادن و برای جشنواره نظر میدن. کاملا منطقیه! 💅✨
خانوم الف.الف
خب خب خب چقدر خوبه که همتون اومدین اینجا و دارین برای خودتون میکوبین و میسازینعزیزم من کامنت الهه رو نه تایید میکنم و نه دایورت میکنم نظر هرکس واسه خودش ارزش داره… در مورد قسمتی که داوری امید رو کوبیده کاملا باهاش مخالفم و مخالف میمونمولی خود شما تا اینجای جشنواره کجا بودین؟ خواب بودین و دوستاتون بهت نیاز داشتن و از خواب بیدارت کردن؟ عجب!من حرفم مشخصه با کیه کاری با چخوف و هدایت و بقیه نویسندهها ندارم و حتما اگه داستان دادم ازت مشاوره میگیرم دوست عزیز چون از داستان هایی که از فیلمهای مختلف کپی میشه و دیالوگ های آبکی ترکی داره خیلی خوشم میاد!آقای به اصطلاح داور عزیز تا حالا یه خط نقد از خودت نوشتی؟؟ همشون رو دادی رفیقات برات نوشتن و ادیت زدن حداقل مرد باش داوری که حتی داستان رفیق خودش رو منصفانه نقد کرده رو نکوب… البته این حرفا سنگینه برات مشکل از منه که انتظاراتم ازت زیاده! با اک فیک که رفیق شفیقتم نوشته حداقل در نظر میگرفتی!در مورد اون داستان کپی از چمدان هم که اول شد من و هیدن مون باید ناراحت باشیم نه کس دیگه…در آخر هم تبریک میگم به امید عزیز که بدون هیچ جانب داری داستان هارو نقد کرد وقت گذاشت و کمک کرد تا نویسنده ها به اون چیزی که حقشون بود برسه.و تبریک میگم به نویسندهی این داستان که باعث شد پمادهای سوختگی زیادی استفاده بشه…سپیدهی عزیز امیدوارم شماهم با ادمین حرف بزنین تا در مورد داوری ایشون رو مجاب کنین که هر کی صبح زود از خواب پا میشه داور نشه!تا اینجاش هم زیاد حرف زدم… کسی هم که مشکل داره باهام میتونه مشکلش رو با رفقاش در میون بذاره و اونا هم واسه من تاپیک های پر مفهوم ایجاد کنن!
secretam__فقط شش خط اول کامنتت رو فهمیدم و بقیهش رو درک نکردم. ولی فکر کنم شاید جایی رو اشتباه برداشت کردی. من منظورم با شما نبود که کامنت رو ویرایش کنی و داستان بدی. اون قسمت از حرفام درمورد کامنت الهه بود که میتونه کامنتش رو ویرایش بده و به عنوان داستان طنز منتشرش کنه.
secretam__ عزیز
مگه به داستانای من تیکه پرونده؟😂من نفهمیدم واقعا.secretam__ما هر چه قدر هم بد باشیم حداقل ادعای خوب بودن رو نکردیم و جایی هم جار نزدیم ما از کسی بهتریم.هر چی هم که نوشتیم پاش وایسادیم. لایک و کامنتها هم که به اندازهی کافی نمایان هستند.
سهیل عزیزممن اگه بخوام به کسی تیکه بپرونم اونقدر تو خودم عرضه میبینم که مستقیم اسمش رو مینویسممثل الان که اسمت رو نوشتم… دوست ندارم باعث بشم داستان های جشنواره به حاشیه بره قدرت نقد هم ندارم و واسه همین هیچوقت داور نشدم. ولی به نظر من نقدهای امید توی این دوره از نقاط قوت داوری ها بود.
خب دیگه نظر نظره! ما هم مشکلی با نظر نداریم. مشکل وقتی ایجاد میشه که دو طرف فقط بخوان نظرهای خودشون رو حتی اگه اشتباه باشه به زور به طرف مقابل بقبولونن.
lordsnow45
در جشنواره ای که دبیر برای نظر داوران ارزش و احترام قائل نیست. الههی آتش باید هم ابوعطا بخواند!
خب بود با…نقدها از خود داستان طولانیتر بودند. محدودیت برای کلمات نقد هم میذاشتن(ی)د بد هم نبود.
تازه دارم بکن توو درکمیکنم به دودسته اونایی که دنبال داستان سوپرن فقط جق بزنن اوناییم که در نویسندگی داستانن😂
داستان خوبی بود